|
يكي از اشعار ايشان كه بعد از بهترين نمازشان سروده اند :
بيا ساقيا شب نشيني رويم
به ميخانه هاي زميني رويم
از اين زندگي من دگر خسته ام
به كنجي نشسته زبان بسته ام
ز زهد ريا من به تنگ آمدم
كه با زاهد امشب به جنگ آمدم
تو فرزند رز را مخوان ناخلف
كه پنهان بود در ميان صدف
سخنهاي تو زاهدا چون رياست
خدا شاهد است آنچه گفتي خطاست
بخون جگر لعل سيراب شد
كه انگور در خم مي ناب شد
بيا ساقي آب حياتم بده
ز غصه تو امشب نجاتم بده
بلا از تن و جان من دور كن
تو سيرابم از ساغر نور كن
بده ساقي امشب تو آب عنب
كه صد ساله گردد جوان غرب
بيامرزد آن كس كه رز را بكشت
شرابش طهورا بود در بهشت
زخم كوزه آور تو اكنون برون
به ساغر بريز آنچه دارد درون
كه ماه صيام است و من روزه ام
كه محتاج يك جرعه زان كوزه ام
تو داني و من داخل كوزه چيست
مي پخته ديگر مي خام نيست
كنون لايق خوردن آن ميم
تو داني كه امشب دگر خود نيم
هر آن كس كه يك جرعه زان نوش كرد
زمان و مكان را فراموش كرد
بمن ده كه سرخوش بمنزل روم
كه ديوانه ام امشب عاقل روم
بيا ساقيا لحظه اي كن شتاب
خرابم خرابم خرابم خراب
بده ساقي آن مي كه مشتي حمار
برندم چو منصور بالاي دار
از آن مي كه گر ريزيش روي خاك
ز مستي شود آن زمين چاك چاك
بزن مطرب امشب تو چنگي به چنگ
كه آسوده گردم از اين نام و ننگ
از آن مي كه شايسته عام نيست
از آن مي كه لايق بهر خام نيست
بزن مطرب آهنگ با زير و بم
مغني دلم گشته لبريز غم
چرا گشته اي اي مغني خموش
در آور تو ما را بجوش و خروش
مغني چرا تو زبان بسته اي
مگر تو خماري و دل خسته اي
مغني برايم غزل ساز كن
بيا امشب آهنگ آواز كن
مغني بخوان ناله اي سوز ناك
كه نالد دل مرده در زير خاك
بمن ساقي امشب دوايي بده
به ترياق مي كيميايي بده
لب از شكوه امشب چو من دوختم
ميم ده كه از تشنگي سوختم
كه من تشنه جرعه اي زان ميم
گمانت كه ميهمان تو تا كيم
از آن مي كه لبريز اسرار هوست
از آن مي كه شعرم همه وصف اوست
چگونه رسيدم به اين سن و سال
بشد عمر و ديگر نباشد مجال
سه بيت از رضي آورم چون كه گفت
خدايش بيامرزد اين در كه سفت
جهان منزل راحت انديش نيست
ازل تا ابد يك نفس بيش نيست
فلك بين چه با جان ما ميكند
چه ها كرده است و چه ها ميكند .
نمي گردد اين آسيا جز بخون
الهي كه برگردد اين سرنگون
قبول چنين مطلبي مشكل است
كه محمل به نزديك سرمنزل است
چه ديدم در اين عمر پنجاه سال
به جز ماتم و غصه و قيل و قال
مرا ميكشد آخر اين چرخ پير
بدستش اسيرم اسيرم اسيرم
مكن ساقي از وعده خود عدول
ملولم ملولم ملولم ملول
بده ساقي آن مي لم يزل
كه واقف شوم من ز روز ازل
از آن مي كه دادي به صبح الست
از آن مي كه سازد مرا مست مست
از آن مي كه هو هو زنانم كند
كه نام تو ورد زبانم كند
از آن مي كه عارف سبك بار شد
ان الحق زد و بر سر دار شد
از آن مي كه گيرد ز رب جليل
كه آتش گلستان كند بر خليل
از آن مي كه موسي بنوشد به طور
شرفياب گردد دمي در حضور
ازآن مي كه دم را مسيحا كند
از آن مي كه هر مرده احيا كند
ازآن مي كه شد امي كنز الحكم
چو گفت الذي علم بالقلم
از آن مي كه دادي به باب بتول
امين شد نبي و نبي شد رسول
از آن مي كه جان را كند صيقلي
ازآن مي كه گويم علي يا علي
از آن مي كه هنگام راز و نياز
كشد تير پاي علي در نماز
چو مولا علي ساقي كوثر است
بوصفش نگويم سخن بهتر است
كه دريا نگنجد به يك كوزه آب
ننوشد كسي هرگز از آب سراب
چنين هديه اي گرچه ناقابل است
چه گويم علي جان زبان دل است
كنم جان و سر را براهت فدا
خدا گفته درباره ات هل اتي
نگويم خدايي ولي بنده ام
علي جان به اميد تو زنده ام
كنم پس به نام تو ختم كلام
فريدون تو بس كن سخن والسلام
جوهره اصلي شعر عطار :
اگر
در عشق مي بايد كمالت
ببايد گشت دايم در سه حالت
يكي اشك و دوم آتش , سوم خون
اگر آيي از اين سه بحر بيرون
درون پرده معشوقت دهد بار
وگرنه بس كه معشوقت دهد خار
لويي ماسينيون درباره عطار نيشابوري گفته است :
تمام آثار عطار بر يه ركن زيبايي و عشق و درد تكيه دارد و از
اين سه ركن درد را ركن عمده و مايه ابتكار او بايد دانست .
عطار نيشابوري همان هدهدي است كه با سربلندي ميگويد :
پادشاه خويش را دانسته ام
و به اين طريق از ننگ خود بيني رهايي يافته است و همه او را مي
بيند .
از ديدگاه عطار نيشابوري كل عالم و كل موجودات سايه اي از آفتاب
وجود حقند
سايه ها نه خود اصالتي دارند و نه بودي و نه اعتباري , اصالت ,
تنها از ان خداست و بود مطلق اوست و بس .
اصلا آفرينش هستي و كل هستي جلوه اي و نقشي از پر سيمرغ است .
ابتداي كار سيمرغ اي عجب
جلوه گر بگذشت بر چين نيم شب
در ميان چين فتاد از وي پري
لاجرم پر شور شد هر كشوري
هر كسي نقشي از آن پر بگرفت
هر كه ديد آن نقش كاري د رگرفت
آن پر اكنون در نگارستان چينست
اطلبو العلم و لو بالصين از اين است
گر نگشتي نقش پر او عيان
اين همه غوغا نبودي در جهان
اين همه آثار صنع از فر اوست
جمله انمودار نقش پر اوست .
آثار عطار عبارتند است الهي نامه _اسرار نامه _ مصيبت
نامه _تذكره الوليا’ـ ديوان اشعار _ مختارنامه _منطق الطير
كه از هركدام از آنها بخشهايي از شعر هاي آنرا مياوريم .
مثلا در منطق الطير
گفت ما را هفت وادي در ره است
چون گذشتي , هفت وادي ,در گه است
وا نيامد درجهان زين راه كس
نيست از فرسنگ آن آگاه كس
هست وادي طلب آغاز كار
وادي عشق است از آن پس , بي كنار
پس سيم وادي است آن معرفت
پس چهارم وادي استغني صفت
هست پنجم وادي توحيد پاك
پس ششم وادي حيرت صعب ناك
هفتمين وادي فقرست و فنا
بعد از اين روي روش نبود ترا
و شعري ديگر كه سرانجام تلاش شوق انگيز آن همه مرغ كه فقط سي
مرغ به كوه قاف ميرسند :
چون نگه كردند آن سي مرغ زود
بي شك اين سي مرغ آن سيمرغ بود
در تحير جمله سرگردان شدند
باز از نوعي دگر حيران شدند
خويش را ديدند سيمرغ تمام
بود خود سيمرغ , سي مرغ مدام
از ديوان عطار :
نگاري مست و لايعقل چو ماهي
در امد از در مسجد پگاهي
سيه زلف و سيه چشم و سيه دل
سيه گر بود و پوشيده سياهي
زهر مويي كه اندر زلف او بود
فرو مي ريخت كفري و گناهي
در آمد پيش پير ما بزانو
بدو گفت اي اسير آب و جاهي
فسردي همچو يخ از زهد كردن
بسوز آخر چو آتش گاهگاهي
و يا :
برخاست نوري از جهان از زلف شور انگيز تو
بي خون كه از دلها بريخت آن غمزه خون ريز تو
اي زلفت از نيرنگ و فن كرده مرا بي خويشتن
شد خون چشمم چشمه زن از چشم رنگ آميز تو
و از مختارنامه :
عاشق آتش بر همه خرمن زند
اره بر فرقش نهند او تن زند
درد و خون دل ببايد عشق را
قصه مشكل ببايد عشق را
ساقيا خون جگر در جام كن
گرنداري درد . از ما . وام كن
عشق را دردي ببايد پرده سوز
گاه جان را پرده در گه پرده دوز
ذره اي عشق از همه آفاق به
ذره اي درد از همه عشاق به
عشق مغز كائنات آمد مدام
ليك نبود عشق , بي دردي تمام
و يا :
ما خرقه رسم از سر انداخته ايم
سر را بدل خرقه در انداخته ايم
هر چيز كه سد راه ما خواهد شد
گر خود همه جان است _ بر انداخته ايم
شعر عطار سراسر درد است و طلب . اشك است و خون و حركت
سخن با دردتر . زين كس نديده است
كز اين هر بيت , خوني مي چكيده است
او از درد نمي گريزد . جستجو گر درد است و نيز جستجو گر هر آن
كس كه به قول مولوي سينه اي شرحه شرحه از درد داشته باشد .
درد حاصل كن كه درمان درد توست
در دو عالم داروي جان درد توست
در كتاب من مكن اي مرد راه
از سر شعر و سر كبري نگاه
از سر دردي نگه كن دفترم
تا ز صد يك درد داري باورم
هر كه را دردي است درمانش مباد
هر كه درمان خواهد او جانش مباد
مرد بايد تشنه و بي خورد و خواب
تشنه اي كاو تا ابد نرسد به آب
ويا :
ما زخرابات عشق , مست الست آمديم
نام بلي جون بريم ؟ چون همه پست آمديم
پيش زما , جان ما خورد شراب الست
ما همه زان يك شراب . مست الست آمديم
خاك بد آدم كه دوست جرعه بدان خاك ريخت
ما همه زان جرعه ي دوست به دست آمديم !
يكي ديگر از شعراي بزرگ معاصر ايران كه در انواع شعر به صورت
فطري و فكري استاد مسلم است و در زمره شعراي دانشگاه و اهل تحقيق و مطالعه مي
باشد و چند سالي نيز در نيشابور به عنوان معلم تاريخ انجام وظيفه كرده است .
محمد علي دادور متخلص به فرهاد اهل اصفهان ميباشد شعر هايي را ايشان
ميخوانيم :
شهر نيشابور است خاك فتنه باران
ديباچه خونين تاريخ سواران
با ديده باره ويرانه اش مرگ
اين جا غريب افتاده است از روزگاران
اينجاست آن جايي كه تن شسته است عرفان
در ژاله بار ديده شب زنده داران
اينجاست كز عطر نسيم شعر خيزش
سر مست ميگرديد جان هوشياران
هنگامه است از قيل و قال مكتبيها
هر گ.شه اش در خلوت شبهاي تاران
جوشد ز خاكش در كران دور ايام
از دوزخ قطحي صداي مرده خواران
در دامن غمرنگ بينالود خفته است
چونان نگاه ساكت شب زنده داران
با شوكت جادو تراز شادياخش
افسونگر چشم حريص شهرياران
در سينه اش محبوس زير سقف آوار
شور و غريو نوش نوش ميگساران
با مخمل زرتار گندم زارهايش
در شعله خشم غزان , آن نابه كاران
سم ضربه اسب غرور قوم تاتار
آيد به گوش از سنگ سنگ كوهساران
زانها كه با تيغ بلا همزاد بودند
در هر بدست خاك ان خفته هزاران
ارواح مغرور تبار سر فرازان
قد ميكشد هر جانب از موج مزاران
آنك ببين افتاده اند از كوهه زين
آن كوه مردان شير گيران شهسواران
كوبيده در هم باره دشمن شكنان
آن قلعه كوبان دلير . ان پاسداران
انباشته كاريز ها و چشمه هاشان
از جوش خون لاله رويان گلعذاران
از جاي پاي ازبكان , خون جوشد و مرگ
هر سو به عبرت بنگري در رهگذاران
در ماتم آن سبز يادان سرو قدان
خيل درختانند هر جا سوگواران
از ناي زخمين زمان , فرياد صد نسل
پيچد به نجواي نسيمش هر بهاران
ده ساقيا آب انگور ناب
كه جان دادم از تشنگي شراب
مي ناب ياقوت فامم بده
اجل در كمين است جامم بده
بده مي كه لاجرعه بر سر كشم
به مستي . دمار از سر كشم
بده ساقيا تا لبي تر كنم
شوم مست و دست دعا بر كنم
بده ساقيا باده زيرا خدا
ز مستان اجابت نمايد دعا
اجل در رسيده شرابم بده
دم احتضار است آبم بده
خاطره غروب آن روز . يعني دوم اسفند 1366 را هرگز فراموش نميكنم
. آن روز برف زيادي باريده بود . به شدت برف مي آمد . داخل مغازه اي
نشسته بودم كه ناگهان يغما را ديدم كه نايلوني روي سرش انداخته بود و به سختي
دوچرخهه خود را به جلو ميكشيد . او را صدا زدم . داخل مغازه آمد . چاي و شيريني
را با هم خورديم يغما بر خلاف هميشه به شدت غمگين و متفكر بود . من كه يغما را
از ديرباز ميشناختم . ميدانستم كه اعمال و رفتار و تغييرات وي غير قابل پيش
بيني است . بنابراين به جرات ميگويم كه او در وادي عرفان گام نهاده بود .
اما افسوس كه فرصتي پيدا نكرد و اين اخرين ديدار ما بود . يغما همان شب به
ملكوت اعلي پيوست .خود گفته بود
قدم به ديده يغما بنه به نيشابور
زبعد ديده خيام و تربت عطار
شعر يغما آيينه تمام نمايي است از زندگي او و طبقه اي كه متعلق
به آن است و در لابلاي اشعارش ترسيم شده است .
اگر تسلط شمشير بر جهانم نيست
همين بس كه آزار خستگانم نيست
پياده ميروم و سرخوشم ز همت پاي
كه اسب سركش آزرده زير رانم نيست
چنان شجاع به تحصيل روزي ام كه اگر
به شانه ام بنهي كوه را . گرانم نيست
چراغ بزم اديبان و شمع اهل دلم
اگر چه شمع به ايوان و نان به خوانم نيست
خجل ز سفره نشينان نيم به صرف طعام
به يمن دولت آن كه به سفه نانم نيست
از اين بلند ترم هست شعر جان پرور
به روي سينه بسم است و بر زبانم نيست
چرا بيان حقيقت نميكني يغما
ز اعتراض تهي مايگان , امانم نيست
آشنايي من با يغما به همان سالهاي قبل بر ميگردد . اگر بخواهم
اورا معرفي كنم ميگويم : يغما شاعري بود فطري نه فكري , جوششي بود نه كوششي ,
شاعربود نه متشاعر . شعرش كشكول درويزگيش نبود . آزاده بود و هرگز اداي
آزادگي را درنمي آورد . مقداري از اشعار يغما در زمان حياتش منتشر شد .
عده اي در زمان حياط و بعد ازمرگش به تجزيه و تحليل اشعار و شخصيت او پرداختند
و هر كسي از ظن خود يار او شده است . يكياز تحقيقات خوبي كه بعد از
مرگ يغما درباره وي صورت گرفته است به نام شاعر خشتمال نيشابوري از جواد محقق
نيشابوري است . حيدر يغمادر سال 1302 ه.ش در سال 1302 در روستاي صومعه
( شمال نيشابور ) در خانواده اي بس ضعيف متولد شد كه طي مثنوي بلندي اين صحنه
را ترسم كرده است .
اين زن و شو , ز سيم مال فقير
در كف روزگار خيره اسير
كالبه اي داشتند چون دل چاه
چون دل چه ز دود تيره سياه
من در ان خانه آمدم بوجود
بود زندان تار و خانه نبود
به بزرگي كردگار , قسم
به خداي بزگوار قسم
پيرهن كهنه پدر به تنم
كرد مادر به جاب پرهنم .
روزي از يغما پرسيدم چگونه خواندن و نوشتن را فرا گرفته اي در
حالي كه در زمان اوايل آشنايي ما نميتوانستي بخواني و بنويسي ؟ پاسخ داد از
تابلو خيابانها ! يغما استعدادي شگرف در يادگيري داشت و اهل بحث و جدل نبود و
به حق انساني آزاده بود : ناگفته نگذارم كه گفته است :
قومي به زعم خويش طبيعت گرا شدند
قومي پي ستايش ذات خدا شدند
آن دسته شد به دسته ديگر در اعتراض
كانان به بند غفلت و اينان رها شدند
گمگشتگان وادي مقصود را نگر
كز هر طرف صدا بر امد به پا شدند
اين كودكان مدرسه در يك كلاس درس
خواندند و درب مدرسه واشد جدا شدند
اي آفرين به همت آزادگان دهر
ني اقتدا نموده و ني مقتدا شدند
يغما به كوههاي بلند اقتدا مكن
زيرا كه از تكان زلزله اي جابجا شدند
روزي كه يغما اولين بار قصيده معروف خود را ميخواند , هرگز
فراموش نميكنم . همه ما به شدت تحت تاثير احساسات او قرار گرفته بوديم . حتي
يكي از حضار ناگهان بغضش تركيد و با عجله از جلسه بيرون رفت . يغما كوره اي
ملتهب شده بود . لباس هايش گل آلود بود و به شدت ناراحت . انگيزه گفتن اين
قصيده بر حضار مجلس يعني اعضاي انجمن شعر كاملا روشن بود .
يغما شنيده بود كه عده اي از دوستانش تصميم گرفته اند راهي براي
نجات او از فقر پيدا كنند واين تصميم يغما را به شدت ناراحت كرده بود . به طوري
كه گفتم يغما از آن دست شاعراني نبود كه دفتر شعر كشكول دريوزگي اش شود .
كارگري را مجسم كنيد كه با دستمزد روزانه اش بايد خانواده پنج نفري را اداره
كند و از ميهماناني كه از سراسر كشور به ديدنش ميآمدند . حتي با ساده ترين نوع
غذا پذيرايي نمايد يغما در اين قصيده چهره واقعي خود را منعكس كرده است و اگر
كسي بخواهد يغما را بشناسد ( بخصوص آزادگي و علو طبع او را )بايد بداند
كه اين قصيده چونان تابلو نقاشي است و غير از واقعيت چيزي در آن نيست , كه
ابياتي از آن را به عنوان شاهد مي آورم :
مطرب آهنگي بزن دمساز با افغان من
تا رسد بر زهره . فرياد شرر افشان من
هر كه جان خواهد از اين محفل برون گردد كه باز
شعله بر ايجاد هستي ميزند نيران من
اختران چرخ را ,و هر دو رسد بيم حريق
بس كه آتش مي فشاند , سينه سوزان من
همتي اي مرگ , تا از دل خروشي بركشم
كين فضا تنگ است بهر عرصه جولان من
كافرم خواندند روز بحث كوته فكر ها
غافلند اين قوم . از عشقمن و يزدان من
من رسالت دارم اندر شعر جاي شبه نيست
شعر من : الهام من . برهان من .ديوان من
بس سخن در سينه دارم , گر سرم بري چون ناي
بعد مردن ناله خيزد از تن بي جان من
آه را نازم كه چون از سينه بيرون ميشود
ميزند اتش به بنيان سرو و سامان من
اشك را نازم كه چون از سينه بيرون ميجهد
عالمي را ميكند طوفاني از باران من
آن قدر داغم . كه چون خنجر نهي بر گردنم
جاي خون آتش فرو ميريزد از شريان من
دوستان صحبت نان من است اندر ميان
دشمن است آن كس كه مي گويد سخن از نان من
من براي نان به صد سلطان نمي آرم نياز
اين من و اين پينه هاي دست من برهان من
بي تامل , خانه بر فرقش فرو مي آورم
گر گذارد نعمت دنيا قدم در خوان من
كلبه اي دارم ز مشت گل كه كاخ خسروان
سر
فرو آرد به كاخ بي در و دربان من
خانه
من خانه عشق و صفا و راستي است
نان عبرت ميخورد از خوان من مهمان من
گر چراغم نيست شب از ماه و روز از آفتاب
روز و شب جشن و چراغاني است در ايوان من
پيرهن را با بدن هر لحظه آتش ميزنم
گر بريزد گرد و خاك فقر از دامان من
جان خود را ميكشم از قالي پيكر برون
سستي ار ورزد ميان پيكر من . جان من
گر بميرم در زبان من بيان شكوه نيست
تا نبندد خط شكوت نقش بر ديوان من
جان به كف دارم براي اهل دل اي اهل دل
مي پذيريم كه بس ناقابل است احسان من
قرعه دانش به نام خشتمالي ميزنند
آفرين بر خاك شاعر پرور ايران من
در خراسان ان قدر گوهر بپاشم از ادب
تا برندي تحفه در شيراز , از استان من
گرچه در خواب اعتباري نيست ميديدم به خواب
ساكنان عرش . اند خانه ويران من
باب اندر بال بنشستند و ساغر ميكشند
پاي كوبان شعر مي خوانند اندر شان من
مرده من بيكفن از فقر بايد شد به خاك
با خداي خويش اين است آخرين پيمان من
مي نويسم شعر با انگشت اندر خشت خام
گر بهاي خامه و دفتر نشد امكان من
عيش و شادي از براي ديگران , من شاعرم
رنج بي پايان چرخ تيزرو , از ان من
ناجوانمردم گر از كوي فقيران پا كشم
گر در آيند اختران چرخ در فرمان من
پشت ميمالم به خارش گر به ديوار ضخيم
تا نخاراند زمنت پشتم , انگشتان من
تا مباد از گرمي خورشيد منت بركشم
اشك ديده روزها يخ بست بر مژگان من
شاعري ناشاعرم ميخواند , ني من شاعرم
مدعي بيهوده مي كوشد پي نقصان من
من سواد از گردش جور زمان آموختم
اين چنين درسي است اندر مكتب آسان من
جايم اندر سينه اهل خرد خواهد نمود
من اگر گشتم فنا , اشعار جاويدان من
گر به اوج اختر گردون , زنم كاخ جلال
خاك زير پاي يارانم من , اي ياران من
باد بر طبعچ. اقيانوس يغما ميزني
با خبر بنشين كه لنگر ميكند طغيان من
به هر حال يغما از آن دسته شاعراني بود كه شعرش آيينه تمام
نمايي است از زندگي وي و همه كساني كه چون اوبوده اند و هستند و خدايش بيامرزد
كه زود از ميان ما رفت :
يغما بمير تا بشناسد زمان ترا
زيرا صدف ز بعد شكستن گهر دهد
يا :
هر كه پرسيد زيغما بگو از مال جهان
قالب خشتي و اشعاري و ديواني داشت
و يا :
خشت مي ماليد يغما تا بدانندي شهان
بي نيازي سكه بر گل ميزود و بر نزد
.و بالاخره اين بود يغما :
راضيام بار سنگم اندر پشت
بگذارند و آتشم در مشت
جبهه بر خاك اين و ان نكشم
يعني از كس نياز نان نكشم
چه كنم , ايزدم چنين آراست
چه نمايم , خدا چنينم خواست
آرامگاه يغما در مسير جاده عطار و خيام قرار دارد . اين شاعر
عزيز كارگري ساده بوده و در تمام زندگي خود به سادگي زندگي كرده است و معناي
قناعت را با تمام وجود درك كرده است . چرا
كه او با عمل زندگي ميكرد نه با انديشه عمل .
|