هنرمندان شهر نيشابور

Home | Archives | Contact | Linkdump | Neishabour | Architecture | My work | My thesis |

 

 


 

 

زندگی نامه استاد کمال

نوبت نوشته زندگي نامه استاد محمد غفاري كمل الملك رسيد دهها نامه و مقاله و رساله و كتاب روي ميز كارم قرار داشت اما هيچ كدام مرا اغنا نميكرد و به قول معروف دستم به نوشتن نمي گرفت , به راه افتادم تا سر قبر استاد بروم , يادم آمد از استاد عبدالحسين زرين كوب كه چند سال بل به نيشابور آمده بود تا درباره شيخ فريد الدين عطار كتابي بنويسد . از همراهان خود خواست كه ساعتي او را در سر قبر تنها بگذارند تا با عطار خلوت كند . به همين جهت و به دليل حالت روحي و رواني اي كه داشتم ميخواستم لحظاتي در كنار قبر آن عارف رباني با استاد كمال الملك به خلوت بنشينم و از او بپرسم كه چرا نيشابور را جهت سكونت انتخاب كرده ؟ و به خصوص راز كور شدن چشمش را از او بپرسم . آيا و آيا و چراهاي ديگر آنجا رفتم اما مگر ميشود استاد را در خلوت پيدا كرد و با او به راز و نياز نشست ؟ اينجا بود كه نيرويي نامرئي مرا به خانه استاد در حسين اباد كمال دعوت ميكرد زيرا كه گوشه انزوا انجاست . نقطه اي دور از هيا هو و جار و جنجال شهر . لذا مركب پير خود را سوار شدم و به شهر بزغان كه در مسير راه قديم نيشابور به سبزوار قرار دارد , رفتم كه روي تابلو نوشته بود به شهر بزغان خوش آمديد و هفده كيلومتر راه را طي كرده بودم . سراغ خانه استاد را گرفتم گفتند بايد حدود 5 كيلومتر به طرف جنوب بروم . آن گاه به راه افتادم قلعه مخروبه اي در پيش روي من قرار داشت با خانه هاي گنبدي گلين كه بسياري از آنها فرو ريخته بود هيچ جنبنده اي در آنها ديده نميشد . ناگهان صداي دهل و سرنا به گوش من رسيد كه ميخ كوبم كرد . داستانهاي دوران كودكي به صورت فيلم سينمايي در مقابل ديدگانم مجسم ميشد . آيا عروسي ان طايفه نيست كه در اين خرابه ها گرفته شده است ؟ مگر نه اين است كه مادر بزرگم قصه هايي از عروسي و عزاي آن طايفه را در روستاي مخروبه برايم گفته بود . داستانهاي دوران كودكي به صورت فيلم سينمايي در مقابل ديدگانم مجسم شد . آيا عروسي آن طايفه نيست كه در اين خرابه ها گرفته شده است ؟مگر نه اين است كه مادربزرگم قصه هايي از عروسي و عزاي ان طايفه را در روستاي مخروبه برا يم گفته بود؟ درست در همين لحظه شاهد حركت جغدي از سوراخ خانه مخروبه اي بودم . ديگر مطمين شدم اجنه در پشت ديوارهاي مخروبه به انتظارم نشسته اند. به خصوص لحظاتي كه باد صداي دهل و سرنا را قطع كرد و ديگر صدايي به گوشم نميرسيد . اما به خود نهيب زدم كه اي مرد . تو ان كودك پنج ساله پنجاه سال قبل نيستي . و با اين سخنان . به زانوان لرزان خود قدرت بخشيدم و چند گامي به جلو حركت كردم . گويي عقربه هاي ساعت با سرعت نورحركت ميكرد وكودك پنج ساله ان روز را پنجاه سال جلوتر ميبرد. شايد اگر هم چشمم به مركبهاي بي جان قرن بيستم نمي افتادكه در پشت ديوار گذاشته شده بودند اين سرعت زمان كند تر ميشد . اما اين نكته را مي دانستم كه اجنه موتور سيكلت و دوچرخه سوار نميشوند كه در انجا به وفور ديده ميشد ديوار حايل از جلوي ديدگانم كنار رفت و مردمي را ميديدم كه هيچ شباهتي به اجنه نداشتند و دايره واروي پلاسها وقاليها نشسته بودند ويك تخت تزيين شده با قاليچه هاي زيبا در صدر مجلس گذاشته شده بود . اين تخت دامادي . از ان جواني بود كه با هزاران اميد و ارزو قرار بود امشب زندگي مشتركي را تشكيل دهد . در اين موقع پيرمرد عمامه به سري كه ان روز سعي كرده بود زيباترين لباسهاي خود را بپوشد با دستهايي به دستهايي به رنگ گل قرمز , كه نشان دهنده حنا بندان ديشب عروسي پسرش بود . بنا به همان خصلت مهمان نوازي و به نحوي كه گويي سالهاست مرا مي شناسد و كارت دعوت دامادي پسرش به دست من رسيده است جلو آمد و ضمن خوش امد گويي بسيار گرم و محبت آميزش و به مصداق اينكه آبو نانش بده و از ديم و آيينش مپرس , مرا به بالاي مسجد هدايت كرد و در كنار تخت سلطان جايي برايم خالي نمود . همگان از جاي خود برخاستند و اداي احترام كردند . در حالي كه هيچ كدام كديگر را نمي شناختيم . لحظه اي بعد شربت و شيريني آوردند و سپس به اشاره صاحب مجلس صداي دهل و سرنا بلند شد و چوب بازي آغاز گرديد بعد از لحظاتي من كه براي منظور ديگري آمده بودم صاحب مجلس را به كناري كشيدم و مقصودم را از آمدن در چند جمله كوتاه بيان كردم . ايشان خود را به نام كلاه درازي معرفي كرد و اظهار داشت كه در تمام اين روستا تنها پنج خانوار زندگي ميكنند او و چهار فرزند ديگرش كه امشب يك خانواده ديگر هم به آنها اضافه خواهد شد و ششمين چراغ زندگي روشن خواهد گرديد . البته چراغ نفتي كه اينجا فاقد آب و برق است در حالي كه سيمهاي برق از بالاي سرشان كمي ان سو تر ميگذرد .

آدرس خانه استاد را گرفتم و از ايشان خواستم كه به كار خودش برسد . ميخواستم تنها به ملاقات استاد بروم . وي گفت كمي پايين تر به طرف چپ برويد . هر چه دور تر مي شدم سرو صدا كمتر ميشد . جلو خانه استاد رسيدم درب باز بود و دو سكو در اطراف اين درب وجود داشت . وارد صحن حياط شدم , حوض آبي در وسط ديده ميشد و پلكاني كه وارد سريراي خانه استاد ميشد . از پله ها بالا رفتم سقف چوبي خانه و ديوارها با گچ سپيد شده مرا با خود به اعماق گذشته هاي دور مي برد . وارد راهرو شدم روبروي من تابلو آبشار استاد وجود داشت كه آب از فراز كوهها به زمين مي ريخت . محو ان همه زيبايي و هنر شده بودم . و در اين موقع كه نيرويي مرا به داخل خانه نشيمن استاد برد , استاد كمال الملك را ديدم در حالي كه پوستيني روي شانه انداخته بود و تعدادي از ادبا و فضلا و هنرمندان در اطرافش حلقه زده اند . تابلو تالار آيينه را ديدم كه حاصل پنج سال كارو تلاش و هنر استاد بود . در كنار آن بزرگترين شاهكارهاي هنري جهان هنر را ميديدم از قبيل شيخ رمال – فالگير بغدادي – زرگر بغدادي – صحراي كربلا – دو دختر گدا – شكارگاه – منظره خيابان تپه دوشان – و تابلو بازار مرغ فروشان پاريس – در آن سوي قفس قناري اي را ميديدم كه گربه اي موذيانه او را تحت نظر داشت . تابلو حوضخانه صاحبقرانيه با حوضي مملو از آب كه انسان را وسوسه به نوشيدن آن ميكرد . استاد از پخش شايعه اي عصباني بود كه گويا گفته اند يكي از فئودالهاي آن زمان ملك حسين آباد را به او بخشيده است د رحالي كه همه ميدانستند كه اگر استاد ميخواست اين بخششها را بپذيرد , سلاطين بودند كه در ازاي كشيدن تصوير پسرشان صدها برابر اين ملك را به وي مي بخشيدند . استاد را ميديدم كه به اعماق قرون فرو ميرود . وي را شاگرد مدرسه اي ميديدم كه استادش قصد مزاح با او دارد به همين دليل حوض آبي را كه در روي پرده كشيده بود در صحن حياط  پهن كرد و به او گفت : محمد آفتابه را ببر و از حوض آب بياور . محمد با آفتابه به سر حوض رفت و با پايين آوردن آن متوجه شوخي استاد شد كه اين پرده نقاشي است . نوجوان قلم را برداشت و تصوير سگي را كشيد كه در آب افتاده و خفه شده است . و حالت پلاسيدگي گرفته است و آمد و گفت استاد رفتم اب بياورم اما سگي در داخل حوض افتاده و مرده و آب بوي تعفن گرفته است ! استاد و شاگردانش با عجله بيرون آمدند وو وقتي چشم استاد و انها به ان صحنه افتاد ناخود اگاه دماغهاي خود را گرفتند كه بوي تعفن ازارشان را ندهد و باز هم ميديدم استاد به پاريس رفته است و به رستوراني كه با صاحبش آشنايي داشت به خواهش او چند اسكناس فرانسه را داخل بشقاب به گونه اي كشيد كه همه وقتي ميفهمند كه نقاشي است كه دست مي بردند تا انها را بردارند .

ولي متاسفانه داستان را به گونه ا ي ساخته اند كه در شان استاد نيست . من خاطراتم را مرور ميكردم و انها را ميديدم اما انها مرا نميديدند . ناگهان پيشخدمت امد و گفت جناب استاد كالسكه نصر الله خان همراه پسر هشت ساله اش امده است تا شما را به تقي آباد ببرند . چون امروز شما آنجا دعوت هستيد .  

استاد بلند شد و لباس پوشيد . و بيرون آمد و سوار كالسكه شد و به راه افتاد و من نيز فاصله ده كيلومتر را به دنبال آنها بودم و متعاقب آنها وارد باغ تقي آباد شدم . هيچ كس مرا نميديد ولي من آنها را ميديدم كه جلو بالكن نشسته اند . بعد از سلام و تعارف و پذيرايي , لحظاتي بعد استاد از جاي برخاست و پشت درختان از نظر غايب شد . در اين هنگام داروغه صاحب خانه جلو آمد و گزارشي داد كه سخت او را عصباني كرد و شيئي را به طرفش پرتاب نمود و در اينم موقع بود كه فرياد دلخراش استاد بلند شد كه سوختم سوختم و خون از چشمانش سرازير گرديد . همهمه اي بوجود آمد . هيچ كس نفهميد كه چرا ؟ و چگونه اين حادثه اتفاق افتاد . استاد مي گفت چشمم به شاخه درخت خورده و شيشه عينك شكسته شده است . كالسكه آماده بود كه استاد را به شهر برساند . من ميگريستم ناگهان صدايي شنيدم و دستي روي شانه ام احساس كردم . موقعي كه از خواب نامرئي برون بيرون امدم ان مرد روستايي را ديدم كه دركنارم ايستاده و مي گفت چرا گريه ميكينيد  ؟ بلند شويد نهار آماده است . تازه متوجه شدم تابستان سال 75 هجري شمسي است و من لحظاتي را در سالهاي قبل زندگي ميكردم . آنها همه مرده اند حتي علي اصغر هشت ساله پسر نصر الله خان كه اين وقايع را بريام تعريف كرده بود نيز امروز مرده است . و چون خود شاهد كور شدن استاد بود و از طرفي هم پدر من مولف بود ! هيچ كس به درستي نفهميد كه چرا و چگونه چشم استاد كور شد . سه نظريه موجود است . نظريه اول همان است كه سالار معتمد گنجي سنگي به طرف يكي از رعايايش پرتاب كرده است كه به شيشه عينك استاد اصابت ميكند و او را كور مي نمايدكه افرادي مانند مرحوم بزرگ علوي پرتاب آن سنگ يا كور شدن وي را به دستور ميدانند كه به حق كه ناحق است . من از باغ تقي آباد كه امروز به صورت مخروبه اي در آمده ديدن كرده ام . بالكني كه يشود عده آنجا نشست را نديدم . كه ميگويند از روي بالكن سنگ پرتاب شده است . مرحوم پدرم نيز آن قدر كودك بوده است كه خاطرات مبهمي را به ياد داشت . مرحوم دكتر غني كه دوست مشترك استاد و سالار بود در كتاب كمال الملك با قاطعيت اين مساله را رد ميكند . زمزمه تبعيد استاد به وسيله رضاخان پهلوي به خاطر خودداري از كشيدن تصوير پسرش , متكي به هيج سندي نيست , بلكه انزوا گزيدن استاد عامل اصلي آن است . به هر حال ,  كور شدن چشم استاد در هاله اي از ابهام فرو رفته است , اما حقيقت آن است كه اين واقعه در باغ تقي آباد اتفاق افتاده است و هرگز فاش نشده است . و نخواهد شد و حتي اگر پرتاب شيئي را نيز صحيح بدانيم , عمدي در كار نبوده است .

استاد محمد غفاري فرزند بزرگ ميرزا بزرگ غفاري در سال 1264 ه.ق در كاشان متولد شد و در پانزده همين سال راهي تهران گرديد و وارد مدرسه دار الفنون شد . استعداد و نبوغ هنري خويش را در همين مدرسه بروز داد و مورد توجه اعتضاد السلطنه وزير معارف وقت قرار گرفت و سياه قلمي از سيماي وي كشيد و همين تصوير بود كه توجه ناصرالدين شاه را قاجار به سوي خود جلب كرد و عمارت بادگير را نقاشخانه نمود . و لقب نقاش باشي را به محمد غفاري داد . خود ناصرالدين شاه به هنر نقاشي علاقه زيادي داشت و ارزش كار استاد را مي دانست . و در سبك شاگردان وي در آمد .

حسادت در دربارهاي حكومتي بيشتر از جاهاي ديگر است كه همين حسادتها دامنگير استاد شد و دزديده شدن چند قطعه جواهر باعث ايراد اتهام به وي گرديد , اما خيلي زود بي گناهي او ثابت شد , ولي روح او را آزرده ساخت , اما لقب كمال الملك گرفت . او در سال 1311 ه. ق به اروپا سفر كرد تا از نزديك با آثار بزرگاني چون رامبراند آشنا گردد و سپس به ايران باز گشت . زماني كه فساد دربار و حسادتها به اوج خود رسيده بود استاد كمال الملك به نيشابور آمد و در ملك حسين آباد كه چند سال قبل خريداري نمود اسكان يافت . تابلو بازار مرغ فروشان پاريس را استاد به سالار معتمد گنجي هديه نمود كه هم اكنون موجود است .

اكنون حسين آباد كمال و خانه استاد به صورت مخروبه اي در آمده سات و اين خانه آغل گوسفندان شده است . و خلاصه اينكه استاد كمال الملك در 13 رجب 1359ه.ق مطابق با 7 خرداد 1319 در نيشابور ديده از جهان فرو بست , و بنا بر وصبت خود , در پشت ديوار باغ آرامگاه عطار مدفون گرديد . كه در سال 1340 ه.ش اين آرامگاه در داخل قرار گرفت و بناي ساده اي بر آن ساختند كه خدايش قرين رحمت نمايد .



ا
ستاد محمد قاسم اخویان .....
پيرمرد هفتاد و هفت سال دارد، همه‌اش از هفت شهر عطار حرف ميزند، به ياد عطار چهل ماه قطعات آجري كوچكي را ساخته كه چون هر سي هزار تا را كنار هم قرار دهيد سيمرغ بزرگي ميشود، يك ماكت كوچك از بنايي جالب توجه هم ساخته كه ميلي به ارتفاع هفتاد متر دارد و هفت طاِق كه از كوچك و بزرگ بر محيط دايره‌اي قرار ميگيرند و خلاصه همين جور از هفت و هفتاد و راز اعداد و علم جفر ميگويد. پيرمرد راستي هنرمند است، مثل بچه‌ها كنجكاو است و به قول خودش كلي «نظريه» درسردارد و گاهي هم از او دربارة مرمت و ساخت و ساز و كارهايي از اين دست نظريه ميخواهند. پيرمرد همه كار ميكند، آجرتراشي، قلمزني، آسياب‌سازي، گنبدسازي، مرمت، آهنگري، پنجره‌سازي و... پيرمرد با همه چيزهايي كه ما مي‌شناسيم سروكار دارد، آهن و چوب و آجر و خاك و ميگويد روحش با گل و خاك آميخته شده و احتمالاً راست ميگويد، و با پنجره و گنبد و ستون و ديوار اما در هفتاد و هفت سالگي بعضي چيزها عوض شده، پيرمرد كه همه جاي ايران با گل و خاك كار كرده و عرقِ ريخته، از گرگان و سبزوار گرفته تا شوش، از كاخ سلاطين و تجار تا مقبرة پيامبران عهد عتيق، بگذريم؛ پيرمردي كه ما ديديم كاپشني خوشرنگ بر تن كرده با آرم لاتين، «باشگاه گلف» و دست در جيب كرده و فكر ميكند كارهايش در بسياري كشورهاي غرب و شرِق خريدار دارد و البته اين جا قدرش را نميدانند و راست هم ميگويد. ميگويد در دو سال گذشته هشتاد هنرجو داشته، دو تا هم از هفتاد تا بيشتر و فقط يك دختر سبزواري بود كه آجرتراش خوبي از كار درآمد، دعواهاي سبزوار و نيشابور هم كه زبانزد است؛ پيرمرد از هم شهريانش دل خوشي ندارد و خب اينها هم ربطي به هم ندارد. از او ميپرسند چه صحبتي با مردم و مسؤولان شهر ـ يعني نيشابور ـ داريد؟ «من نه كارمندم و نه در دولت كاري انجام ميدهم. بنابراين من و هنرم به دست فراموشي سپرده شده‌ايم. با مردمي كه هيچ مطالعه و اطلاعي در مورد فن ندارند هيچ صحبتي ندارم.» 


                      

ما مردم حماسه‌ساز و حماسه دوست و ملتي بزرگ و هنرپرور و شهيدپرور و همه چيز پروري هستيم و بوده‌ايم. و هنر نزد ما ايرانيان است و بس، و وقتي ارگ بم ويران شد، فهميديم كه بزرگترين مجموعة خشتي جهان هم از آن ماست؛ پيرمرد با چشمهاي شيطان و بازيگوشش از زير ابروان سفيدش نگاه ميكند و با لبخندي تلخ ميگويد اميدي به شاگردانش ندارد، همه از زيركار... اما پيرمرد قامتي راست دارد، سرحال و قوي است، شوِق كار دارد، دستانتان را محكم فشار ميدهد، به پرواز سيمرغش فكر ميكند و خود را در مقام هنرمند، واسطة «او» و اثر مي داند، ميگويد در حين آجرتراشي به خالق بودن، به صانع بودن، به هنرمند بودن «او» مي‌انديشد. ولي بايد مراقب پيرمرد بود، نوروزنامة زيبايش كه خودش ميگويد سند ايرانيان است و احياي آن چيزي است كه از دل خاك بيرون كشيده، در محوطة بيمارستاني زشت قرار گرفته، با ديوارهايي از آجرهاي سرد و بي‌روح و بي‌لطافت و طراوت كه ديگر در همه جاي ايران بزرگ به چشم ميخورند، خود پيرمرد برايش پايهاي سنگي و زشت و بدرنگ و شايد نسبتاً ارزاني ساخته تا قداستش و متفاوت بودنش محفوظ ماند. پيرمرد چيزهاي زيادي ميداند، كلي فن و شگرد و شوِق و راستش را بخواهيد همة لبخندهايش از سر نااميدي است، دلش ميسوزد، سيمرغش خاك ميخورد و با مردمي كه به قول او هيچ مطالعه و اطلاعي از خيلي چيزها ندارند، هيچ صحبتي ندارد.

                   


موش آجرخور

 محمد قاسم اخويان. متولد 1305. نيشابور.

در 8 سالگي به مكتب مي‌رود. از كودكي به جهت نيازهاي مادي و مالي كار مي‌كند. در دوره‌اي كه آجرها را نيمه نمي‌ساختند، او آجرها را دو نيمه مي‌كرده و با تيشه مي‌تراشيده تا هر دو نيمه يكنواخت شود. اين اولين آشنايي اوست با فن «آجرتراشي».

زمستانها كه ديگر بازار بنايي گرم نيست، پيش يكي از خويشان آهنگري مي‌آموزد. حالا او كه به آجرتراشي مشهور است، كوبة در، ميخ و زنجير و قفل هم ميسازد.

رفته‌رفته مهارتش چندان ميشود كه ديگر كسي بهتر از او آجرها را شكل نمي‌دهد. بيكار هم كه مي‌شد مشغول بازي با آجرها مي‌گشت، او فاصلة آجر بازي تا مجسمه‌سازي را خيلي زود طي مي‌كند؛ هرچه را مي‌بيند الگو مي‌كند و چيزي شبيهش مي‌سازد. برگها، شاخه‌ها، پرنده‌ها... پرنده‌ها، پرنده‌هاي كوچك، پرنده‌هاي بزرگ، و سالها بعد سيمرغ. كسي تشويقش نميكند، اوايل به او مي‌گفتند «موش آجرخور». موش آجرخور بعدها به استاد آجرتراشي و كار با تيشه روي خشت و آجر بدل مي‌شود، خودش مي‌گويد در يازده سالگي بناها سرش دعوا مي‌كردند.........

 

مدتي شاگردي استاد ميرزا علي اكبر يزدي مي‌كند و با او به مشهد مي‌رود و در تيشه‌گري و آجرتراشي از او نكته‌ها مي‌آموزد. مي‌گويد آن روزها يك استاد بنا تمام كار ساختمان را خودش دنبال ميكرد.

بهارها را هم دنبال كارهاي كشاورزي و زراعتي مي‌رفته، چون آن روزها درآمد خوبي داشته! پدرش كه بزاز بود، پس از ماجراي كشف حجاب «دِق مي‌كند». همان سالها قحطي هم مي‌آيد، مردم از دانه‌هاي نخود و ماش و ارزن و غيره نانهاي كلفتي ميپزند كه بدان «قلعة شني» مي‌گفتند. نميدانيم شايد از همين قلعه‌هاي شني هم الهام ميگرفته است. قحطي يك سال و نيم طول مي‌كشد. او در روستاها به مرمت بناهاي باستاني مي‌پردازد.

وقتي 18 سال دارد روسها به ايران مي‌آيند و كار سنگ تراشها و آجرتراشها كساد ميشود. او بيكار نميماند، آسياب آبي ميسازد، براي امامزاده‌ها و حمامها گنبد ميزند. شوقِ آموختن رهايش نميكند. شبهاي زمستان زير نور فانوس تا صبح پشم مي‌ريسد و كلاه و عرقچين مي‌بافد و مي‌فروشد. وقتي كاري پيدا نمي‌كرده، دور لگنها و كاسه‌هاي مسي را قلم مي‌زده است و شبهاي عيد مي‌فروخته.

سرانجام كار بنايي باز هم رونق مي‌گيرد، آجرهاي بناهاي مخروبه را جمع مي‌كند و دوباره مي‌سازد. ايمان مي‌يابد كه آجر به راستي محكم است. او دست به كار ميشود. با آجر همه چيز مي‌سازد، سردر و گلدان، آبشار، كله‌دري و حتي صندلي. خودش مي‌گويد بسياري از كارهايش را بساز بفروشها خراب كرده‌اند. بساز بفروشها خيلي چيزها را خراب كرده‌اند و مي‌كنند. بساز بفروشها همه لباسي تنشان مي‌كنند، معمار و آرشتيك و بنا و زيباساز و شهردار و متصدي و متولي و... بگذريم.

هميشه بلندپرواز بوده و هست. نقشها را خودش طراحي ميكند و از همه چيز الهام مي‌گيرد. از برگ و گنجشك تا خطوط بريل و عبري و عربي. او چندين محراب آجري هم ساخته، محرابهاي چند امامزاده در اطراف نيشابور. بادگير هم ميسازد. پس از انقلاب و در سالهاي جنگ به اهواز ميرود و در فعاليتهاي مسكن‌سازي براي جنگ زدگان مشاركت ميجويد. كورة آجر مي‌سازد، براي سنگرها بلوك مي‌زند و تنور نانوايي توليد مي‌كند. وقتي برمي‌گردد، به جهت علاقة شهردار جديد نيشابور به آثار باستاني نام اخويان برده ميشود. اخويان به ساخت بناهاي نيمه تمام و خراب شده همت مي‌گمارد.

 خانه و كارگاه كوچك و دوست‌داشتني اخويان نزديك به باغ ملي نيشابور و در جوار مسجد صاحب‌الزمان واقع است. در كارگاهش همه كار مي‌كند و همه چيز يافت ميشود. نان خشك، تابلوهاي نيمه تمام نقاشي، كلاههاي قديمي، و همه جور ابزار و آلات آجرتراشي و تيشه‌گري. اول كه وارد ميشود، يك در چوبي قديمي بزرگ ميبيني. كلي تقديرنامه و كپي مصاحبه‌ها و معرفي‌ها كه كنار هم آويخته شده‌اند. فضا سرشار از خاك و غبار و براده است ..........
او با يك سيني پر از ميوه‌هاي تازه و شسته مي‌آيد؛ رنگ ميوه‌ها در اين فضاي خاك‌آلود چشمگير است اما راستش چشم‌نواز نيست، دلت مي‌خواهد ميوه‌ها هم رنگ و بوي خاك بدهند كه نمي‌دهند. يك تنة قطور درخت كه مثل يك سندان بزرگ عمل مي‌كند.

                                  

پرنده‌هاي آجري و سنگي كوچك و كلي جعبة درسته كه بعضي كار شاگردهاست و بعضي اندامهاي قطعه قطعة سيمرغ. كارگاه اخويان كارگاه كسي است كه همه چيز را مي خواهد بيازمايد و بياموزد. تنديسها و مجسمه‌هاي كوچك. كارگاه به موزة كوچكي شبيه شده كه تعداد زيادي هنرجوي جوان در آن تيشه مي‌زنند، مي‌شكنند، خراب مي‌كنند و چيز ياد مي‌گيرند و ذوق مي‌كنند، اما ظاهراً جز او هيچ كس در اين كارگاه نيست و او در انتهاي نااميديهايش هنوز اميدوار است......

 

در شروع صحبت مي‌گويد، من حال صحبت ندارم، آن قدر قرص، آمپول... الان «هيجان» دارم، منظورش هيجانهايي نيست كه برنامه‌هاي بي‌مزة تلويزيوني درصدد ايجادش‌اند، نه، منظورش اين است كه دلش جمعيت خاطر مي‌خواهد، بگذاريد يك كمي آرامش پيدا كنيم. «آرامش». اخويان هفتاد و هفت سال دارد، خيلي بزرگهاي ما اين سن و سال را دارند، پرويز شهرياري، محمد علي موحد، باستاني پاريزي. پاي صحبت هر كدامشان بنشيني، هر قدر هم سرشار از شور و حرارت و انرژي باشند، زنگ خطري به گوش ميرسد، زمينه‌اش مهم نيست، رياضي، ادبيات، تاريخ... يا آجر! «شاگردها مي‌آيند و ياد نمي‌گيرند و مي‌گريزند»...........

پيرمرد حاضر است پيمانكاري كند، يعني بلد است، ولي به شرطي كه كار قديمي و مردانه باشد، «از آلونك‌سازيهاي امروزي بدم مي‌آيد». همه‌اش از اتحاد مي‌گويد، از اتحاد عرفاني عطار آغاز مي‌كند و به اتحاد انقلابي مي‌رسد و چشم به اتحاد اجتماعي مي‌دوزد كه بستر ناگزير نوآوري و خلاقيت هنري است، بستري كه از يادها رفته است. اگر كارهاي اخويان از ياد برود، اگر سيمرغش همين جور خاك خورد و خوابش ابدي گردد. اگر بناست هيچ شاگردي نپرورد... همة اين اگرها در خنده‌هاي تلخ اخويان و فضاي غمبار كارگاهش موج مي‌زند. از حروفات عطار، طلسمات عهد باستان، كرامات مشايخ در خاك خفتة نيشابور و علم جفر هم كاري برنمي‌آيد، باور كنيم .
 

 

لينك هاي مرتبط با نيشابور

هنر
تاریخ
طبیعت
ادبیات
نیشابور قدیم
معماری قدیم
خانه
مسجد
بازار
آرامگاه
کاروانسرا
مکان های دیگر 
معماری جدید
فیروزه  

آجر کاری


سايت هاي مربوط به نيشابور
نماينده شهر
ق
قنوس

neyshaboor
art-arena.com/khayyam
sobh-e-neyshaboor
ghandchi.com/42-Conf_Birds
persia
art-arena.com
iranhost.com

chasque
sitotours.com/city/neishabur


مفيد
  دوستان معمار وبلاگ نويس
کلوناد
استاد خوبم
فرمها و معناها
پوياهه
بهنود ديگر
هنر و معماري
Studio-M
عاقلانه
در گذر زمان و معماری
نوشته هايي درباره معماری
معماري ايراني
زروان
معماري در ژاپن
ديد هفتم
معمار مشهد
معماری اينجاست
شطرنج باز
معماری را بياموزيم
دختر مشرقی
آستاره
پاياشهر
س مثل سبز
مجله معماری پارس