|
هنرمندان شهر نيشابور |
| Home | Archives | Contact | Linkdump | Neishabour | Architecture | My work | My thesis | |
|
زندگی نامه استاد کمال نوبت نوشته زندگي نامه استاد محمد غفاري كمل الملك رسيد دهها نامه و مقاله و رساله و كتاب روي ميز كارم قرار داشت اما هيچ كدام مرا اغنا نميكرد و به قول معروف دستم به نوشتن نمي گرفت , به راه افتادم تا سر قبر استاد بروم , يادم آمد از استاد عبدالحسين زرين كوب كه چند سال بل به نيشابور آمده بود تا درباره شيخ فريد الدين عطار كتابي بنويسد . از همراهان خود خواست كه ساعتي او را در سر قبر تنها بگذارند تا با عطار خلوت كند . به همين جهت و به دليل حالت روحي و رواني اي كه داشتم ميخواستم لحظاتي در كنار قبر آن عارف رباني با استاد كمال الملك به خلوت بنشينم و از او بپرسم كه چرا نيشابور را جهت سكونت انتخاب كرده ؟ و به خصوص راز كور شدن چشمش را از او بپرسم . آيا و آيا و چراهاي ديگر آنجا رفتم اما مگر ميشود استاد را در خلوت پيدا كرد و با او به راز و نياز نشست ؟ اينجا بود كه نيرويي نامرئي مرا به خانه استاد در حسين اباد كمال دعوت ميكرد زيرا كه گوشه انزوا انجاست . نقطه اي دور از هيا هو و جار و جنجال شهر . لذا مركب پير خود را سوار شدم و به شهر بزغان كه در مسير راه قديم نيشابور به سبزوار قرار دارد , رفتم كه روي تابلو نوشته بود به شهر بزغان خوش آمديد و هفده كيلومتر راه را طي كرده بودم . سراغ خانه استاد را گرفتم گفتند بايد حدود 5 كيلومتر به طرف جنوب بروم . آن گاه به راه افتادم قلعه مخروبه اي در پيش روي من قرار داشت با خانه هاي گنبدي گلين كه بسياري از آنها فرو ريخته بود هيچ جنبنده اي در آنها ديده نميشد . ناگهان صداي دهل و سرنا به گوش من رسيد كه ميخ كوبم كرد . داستانهاي دوران كودكي به صورت فيلم سينمايي در مقابل ديدگانم مجسم ميشد . آيا عروسي ان طايفه نيست كه در اين خرابه ها گرفته شده است ؟ مگر نه اين است كه مادر بزرگم قصه هايي از عروسي و عزاي آن طايفه را در روستاي مخروبه برايم گفته بود . داستانهاي دوران كودكي به صورت فيلم سينمايي در مقابل ديدگانم مجسم شد . آيا عروسي آن طايفه نيست كه در اين خرابه ها گرفته شده است ؟مگر نه اين است كه مادربزرگم قصه هايي از عروسي و عزاي ان طايفه را در روستاي مخروبه برا يم گفته بود؟ درست در همين لحظه شاهد حركت جغدي از سوراخ خانه مخروبه اي بودم . ديگر مطمين شدم اجنه در پشت ديوارهاي مخروبه به انتظارم نشسته اند. به خصوص لحظاتي كه باد صداي دهل و سرنا را قطع كرد و ديگر صدايي به گوشم نميرسيد . اما به خود نهيب زدم كه اي مرد . تو ان كودك پنج ساله پنجاه سال قبل نيستي . و با اين سخنان . به زانوان لرزان خود قدرت بخشيدم و چند گامي به جلو حركت كردم . گويي عقربه هاي ساعت با سرعت نورحركت ميكرد وكودك پنج ساله ان روز را پنجاه سال جلوتر ميبرد. شايد اگر هم چشمم به مركبهاي بي جان قرن بيستم نمي افتادكه در پشت ديوار گذاشته شده بودند اين سرعت زمان كند تر ميشد . اما اين نكته را مي دانستم كه اجنه موتور سيكلت و دوچرخه سوار نميشوند كه در انجا به وفور ديده ميشد ديوار حايل از جلوي ديدگانم كنار رفت و مردمي را ميديدم كه هيچ شباهتي به اجنه نداشتند و دايره واروي پلاسها وقاليها نشسته بودند ويك تخت تزيين شده با قاليچه هاي زيبا در صدر مجلس گذاشته شده بود . اين تخت دامادي . از ان جواني بود كه با هزاران اميد و ارزو قرار بود امشب زندگي مشتركي را تشكيل دهد . در اين موقع پيرمرد عمامه به سري كه ان روز سعي كرده بود زيباترين لباسهاي خود را بپوشد با دستهايي به دستهايي به رنگ گل قرمز , كه نشان دهنده حنا بندان ديشب عروسي پسرش بود . بنا به همان خصلت مهمان نوازي و به نحوي كه گويي سالهاست مرا مي شناسد و كارت دعوت دامادي پسرش به دست من رسيده است جلو آمد و ضمن خوش امد گويي بسيار گرم و محبت آميزش و به مصداق اينكه آبو نانش بده و از ديم و آيينش مپرس , مرا به بالاي مسجد هدايت كرد و در كنار تخت سلطان جايي برايم خالي نمود . همگان از جاي خود برخاستند و اداي احترام كردند . در حالي كه هيچ كدام كديگر را نمي شناختيم . لحظه اي بعد شربت و شيريني آوردند و سپس به اشاره صاحب مجلس صداي دهل و سرنا بلند شد و چوب بازي آغاز گرديد بعد از لحظاتي من كه براي منظور ديگري آمده بودم صاحب مجلس را به كناري كشيدم و مقصودم را از آمدن در چند جمله كوتاه بيان كردم . ايشان خود را به نام كلاه درازي معرفي كرد و اظهار داشت كه در تمام اين روستا تنها پنج خانوار زندگي ميكنند او و چهار فرزند ديگرش كه امشب يك خانواده ديگر هم به آنها اضافه خواهد شد و ششمين چراغ زندگي روشن خواهد گرديد . البته چراغ نفتي كه اينجا فاقد آب و برق است در حالي كه سيمهاي برق از بالاي سرشان كمي ان سو تر ميگذرد . آدرس خانه استاد را گرفتم و از ايشان خواستم كه به كار خودش برسد . ميخواستم تنها به ملاقات استاد بروم . وي گفت كمي پايين تر به طرف چپ برويد . هر چه دور تر مي شدم سرو صدا كمتر ميشد . جلو خانه استاد رسيدم درب باز بود و دو سكو در اطراف اين درب وجود داشت . وارد صحن حياط شدم , حوض آبي در وسط ديده ميشد و پلكاني كه وارد سريراي خانه استاد ميشد . از پله ها بالا رفتم سقف چوبي خانه و ديوارها با گچ سپيد شده مرا با خود به اعماق گذشته هاي دور مي برد . وارد راهرو شدم روبروي من تابلو آبشار استاد وجود داشت كه آب از فراز كوهها به زمين مي ريخت . محو ان همه زيبايي و هنر شده بودم . و در اين موقع كه نيرويي مرا به داخل خانه نشيمن استاد برد , استاد كمال الملك را ديدم در حالي كه پوستيني روي شانه انداخته بود و تعدادي از ادبا و فضلا و هنرمندان در اطرافش حلقه زده اند . تابلو تالار آيينه را ديدم كه حاصل پنج سال كارو تلاش و هنر استاد بود . در كنار آن بزرگترين شاهكارهاي هنري جهان هنر را ميديدم از قبيل شيخ رمال – فالگير بغدادي – زرگر بغدادي – صحراي كربلا – دو دختر گدا – شكارگاه – منظره خيابان تپه دوشان – و تابلو بازار مرغ فروشان پاريس – در آن سوي قفس قناري اي را ميديدم كه گربه اي موذيانه او را تحت نظر داشت . تابلو حوضخانه صاحبقرانيه با حوضي مملو از آب كه انسان را وسوسه به نوشيدن آن ميكرد . استاد از پخش شايعه اي عصباني بود كه گويا گفته اند يكي از فئودالهاي آن زمان ملك حسين آباد را به او بخشيده است د رحالي كه همه ميدانستند كه اگر استاد ميخواست اين بخششها را بپذيرد , سلاطين بودند كه در ازاي كشيدن تصوير پسرشان صدها برابر اين ملك را به وي مي بخشيدند . استاد را ميديدم كه به اعماق قرون فرو ميرود . وي را شاگرد مدرسه اي ميديدم كه استادش قصد مزاح با او دارد به همين دليل حوض آبي را كه در روي پرده كشيده بود در صحن حياط پهن كرد و به او گفت : محمد آفتابه را ببر و از حوض آب بياور . محمد با آفتابه به سر حوض رفت و با پايين آوردن آن متوجه شوخي استاد شد كه اين پرده نقاشي است . نوجوان قلم را برداشت و تصوير سگي را كشيد كه در آب افتاده و خفه شده است . و حالت پلاسيدگي گرفته است و آمد و گفت استاد رفتم اب بياورم اما سگي در داخل حوض افتاده و مرده و آب بوي تعفن گرفته است ! استاد و شاگردانش با عجله بيرون آمدند وو وقتي چشم استاد و انها به ان صحنه افتاد ناخود اگاه دماغهاي خود را گرفتند كه بوي تعفن ازارشان را ندهد و باز هم ميديدم استاد به پاريس رفته است و به رستوراني كه با صاحبش آشنايي داشت به خواهش او چند اسكناس فرانسه را داخل بشقاب به گونه اي كشيد كه همه وقتي ميفهمند كه نقاشي است كه دست مي بردند تا انها را بردارند . ولي متاسفانه داستان را به گونه ا ي ساخته اند كه در شان استاد نيست . من خاطراتم را مرور ميكردم و انها را ميديدم اما انها مرا نميديدند . ناگهان پيشخدمت امد و گفت جناب استاد كالسكه نصر الله خان همراه پسر هشت ساله اش امده است تا شما را به تقي آباد ببرند . چون امروز شما آنجا دعوت هستيد . استاد بلند شد و لباس پوشيد . و بيرون آمد و سوار كالسكه شد و به راه افتاد و من نيز فاصله ده كيلومتر را به دنبال آنها بودم و متعاقب آنها وارد باغ تقي آباد شدم . هيچ كس مرا نميديد ولي من آنها را ميديدم كه جلو بالكن نشسته اند . بعد از سلام و تعارف و پذيرايي , لحظاتي بعد استاد از جاي برخاست و پشت درختان از نظر غايب شد . در اين هنگام داروغه صاحب خانه جلو آمد و گزارشي داد كه سخت او را عصباني كرد و شيئي را به طرفش پرتاب نمود و در اينم موقع بود كه فرياد دلخراش استاد بلند شد كه سوختم سوختم و خون از چشمانش سرازير گرديد . همهمه اي بوجود آمد . هيچ كس نفهميد كه چرا ؟ و چگونه اين حادثه اتفاق افتاد . استاد مي گفت چشمم به شاخه درخت خورده و شيشه عينك شكسته شده است . كالسكه آماده بود كه استاد را به شهر برساند . من ميگريستم ناگهان صدايي شنيدم و دستي روي شانه ام احساس كردم . موقعي كه از خواب نامرئي برون بيرون امدم ان مرد روستايي را ديدم كه دركنارم ايستاده و مي گفت چرا گريه ميكينيد ؟ بلند شويد نهار آماده است . تازه متوجه شدم تابستان سال 75 هجري شمسي است و من لحظاتي را در سالهاي قبل زندگي ميكردم . آنها همه مرده اند حتي علي اصغر هشت ساله پسر نصر الله خان كه اين وقايع را بريام تعريف كرده بود نيز امروز مرده است . و چون خود شاهد كور شدن استاد بود و از طرفي هم پدر من مولف بود ! هيچ كس به درستي نفهميد كه چرا و چگونه چشم استاد كور شد . سه نظريه موجود است . نظريه اول همان است كه سالار معتمد گنجي سنگي به طرف يكي از رعايايش پرتاب كرده است كه به شيشه عينك استاد اصابت ميكند و او را كور مي نمايدكه افرادي مانند مرحوم بزرگ علوي پرتاب آن سنگ يا كور شدن وي را به دستور ميدانند كه به حق كه ناحق است . من از باغ تقي آباد كه امروز به صورت مخروبه اي در آمده ديدن كرده ام . بالكني كه يشود عده آنجا نشست را نديدم . كه ميگويند از روي بالكن سنگ پرتاب شده است . مرحوم پدرم نيز آن قدر كودك بوده است كه خاطرات مبهمي را به ياد داشت . مرحوم دكتر غني كه دوست مشترك استاد و سالار بود در كتاب كمال الملك با قاطعيت اين مساله را رد ميكند . زمزمه تبعيد استاد به وسيله رضاخان پهلوي به خاطر خودداري از كشيدن تصوير پسرش , متكي به هيج سندي نيست , بلكه انزوا گزيدن استاد عامل اصلي آن است . به هر حال , كور شدن چشم استاد در هاله اي از ابهام فرو رفته است , اما حقيقت آن است كه اين واقعه در باغ تقي آباد اتفاق افتاده است و هرگز فاش نشده است . و نخواهد شد و حتي اگر پرتاب شيئي را نيز صحيح بدانيم , عمدي در كار نبوده است . استاد محمد غفاري فرزند بزرگ ميرزا بزرگ غفاري در سال 1264 ه.ق در كاشان متولد شد و در پانزده همين سال راهي تهران گرديد و وارد مدرسه دار الفنون شد . استعداد و نبوغ هنري خويش را در همين مدرسه بروز داد و مورد توجه اعتضاد السلطنه وزير معارف وقت قرار گرفت و سياه قلمي از سيماي وي كشيد و همين تصوير بود كه توجه ناصرالدين شاه را قاجار به سوي خود جلب كرد و عمارت بادگير را نقاشخانه نمود . و لقب نقاش باشي را به محمد غفاري داد . خود ناصرالدين شاه به هنر نقاشي علاقه زيادي داشت و ارزش كار استاد را مي دانست . و در سبك شاگردان وي در آمد . حسادت در دربارهاي حكومتي بيشتر از جاهاي ديگر است كه همين حسادتها دامنگير استاد شد و دزديده شدن چند قطعه جواهر باعث ايراد اتهام به وي گرديد , اما خيلي زود بي گناهي او ثابت شد , ولي روح او را آزرده ساخت , اما لقب كمال الملك گرفت . او در سال 1311 ه. ق به اروپا سفر كرد تا از نزديك با آثار بزرگاني چون رامبراند آشنا گردد و سپس به ايران باز گشت . زماني كه فساد دربار و حسادتها به اوج خود رسيده بود استاد كمال الملك به نيشابور آمد و در ملك حسين آباد كه چند سال قبل خريداري نمود اسكان يافت . تابلو بازار مرغ فروشان پاريس را استاد به سالار معتمد گنجي هديه نمود كه هم اكنون موجود است . اكنون حسين آباد كمال و خانه استاد به صورت مخروبه اي در آمده سات و اين خانه آغل گوسفندان شده است . و خلاصه اينكه استاد كمال الملك در 13 رجب 1359ه.ق مطابق با 7 خرداد 1319 در نيشابور ديده از جهان فرو بست , و بنا بر وصبت خود , در پشت ديوار باغ آرامگاه عطار مدفون گرديد . كه در سال 1340 ه.ش اين آرامگاه در داخل قرار گرفت و بناي ساده اي بر آن ساختند كه خدايش قرين رحمت نمايد .
ما مردم حماسهساز و حماسه دوست و ملتي بزرگ و هنرپرور و
شهيدپرور و همه چيز پروري هستيم و بودهايم. و هنر نزد ما ايرانيان است و بس، و
وقتي ارگ بم ويران شد، فهميديم كه بزرگترين مجموعة خشتي جهان هم از آن ماست؛
پيرمرد با چشمهاي شيطان و بازيگوشش از زير ابروان سفيدش نگاه ميكند و با لبخندي
تلخ ميگويد اميدي به شاگردانش ندارد، همه از زيركار... اما پيرمرد قامتي راست
دارد، سرحال و قوي است، شوِق كار دارد، دستانتان را محكم فشار ميدهد، به پرواز
سيمرغش فكر ميكند و خود را در مقام هنرمند، واسطة «او» و اثر مي داند، ميگويد
در حين آجرتراشي به خالق بودن، به صانع بودن، به هنرمند بودن «او» ميانديشد.
ولي بايد مراقب پيرمرد بود، نوروزنامة زيبايش كه خودش ميگويد سند ايرانيان است
و احياي آن چيزي است كه از دل خاك بيرون كشيده، در محوطة بيمارستاني زشت قرار
گرفته، با ديوارهايي از آجرهاي سرد و بيروح و بيلطافت و طراوت كه ديگر در همه
جاي ايران بزرگ به چشم ميخورند، خود پيرمرد برايش پايهاي سنگي و زشت و بدرنگ و
شايد نسبتاً ارزاني ساخته تا قداستش و متفاوت بودنش محفوظ ماند. پيرمرد چيزهاي
زيادي ميداند، كلي فن و شگرد و شوِق و راستش را بخواهيد همة لبخندهايش از سر
نااميدي است، دلش ميسوزد، سيمرغش خاك ميخورد و با مردمي كه به قول او هيچ
مطالعه و اطلاعي از خيلي چيزها ندارند، هيچ صحبتي ندارد.
|
![]() |
![]() |