جمعه، ۷آذر ۱۳۸۲
ایستگاه بهشت
ايستگاه بهشت ....
از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود
در هر ايستگاهی که قطار می ايستاد کسی گم ميشد
قطار می گذشت و سبک ميشد زيرا سبکی قانون راه خداست ....
قطاری که به مقصد خدا ميرفت . عاقبت به ايستگاه بهشت رسيد
پيامبر گفت : اينجا بهشت و است و من
شادمانه بيرون پريدم ....
اما تو پياده نشدی ؟!! و من نفهميدم
قطار رفت و دور شد ...
و من از فرشته ای پرسيدم مگر اينجا آخرش نيست ؟
و او گفت :نه ! قطار به سوی خدا ميرود
و خدا به آنان ميگويد : دورد بر شما راز من همين بود ...
آن که مرا ميخواهد . در ايستگاه بهشت نيز پياده نخواهد شد .
و من .... !