سه شنبه، ۹تیر ۱۳۸۳

آينه در خورشيد....

 چشم تو خورشيد را بر نميتابد . پس بيهوده چشم در خورشيد مدوز . سهم تو از خورشيد آن است كه در آينه ميبني . اما روزگار آينه ها سپري گشته است . آينه هاي شكست گرفته و هزار تكه هر يك به قد خويش . قدري نور را مي تا بند و هر يك به قدر خويش . قدري نور مي تابند . و هر يك به قدر خويش , پاره اي از خورشيد را حكايت ميكنند .

 روزگاري بوده است كه آينه هاي پي در پي  روز هاي سرد زمين را در تابش خورشيد هاي غرقه ميكردند . اما چيزي نميگذرد كه آينه ها يك يك شكست ميگيرند و ياد خورشيد در خرده هاي آينه بر زمين ميماند . چيزي نمي گذرد كه در نبود آينه ها خورشيد فراموش ميشود و روي در خفا ميكند . چيزي نميگذرد كه لاجرم تنها راه ما به خورشيد از اين پاره هاي آينه راست ميشود ............به مجنون گفتم زنده بمان حكايت دوستاني است كه همين نزديكي با ما بودند . نفس ميكشيدند . آرزو ميكردند . آرزو هاي بلند . بزرگ . تا اوج . به ان آرزو ها رسيدند . شايد نگاه به اين آينه ها يادي از همان خورشيد باشد . فراموش نكنيم كه زمان اندك است و ما همچنان در چاله چوله هاي زندگي سراغ اشعه اي هستيم . ........

نيايش هاي دوست عزيزم را با هم ميخوانيم . دلتنگي هايي كه با

پرودگارش و نجواهايي كه عطش درون را با آن آرام مي كرد . ....

  "  اين ها را به نيت آن ننوشته ام كه كسي بخواند و من رحمت آورد . بلكه نوشته ام كه قلب آتشينم را تسكين دهم . و اتشفشان درونم را آرام كنم .

هنگامي كه شدت درد و رنج طاقت فرسا مي شد . و اتشي سوزان از درونم زبانه ميكشيد و ديگر نميتوانستم آتشفشان وجود را كنترل كنم . انگاه قلم به دست مي گرفتم و شراره هاي شكنجه و درد را , ذره ذره از وجودم مي كندم و بر كاغذ سرازير مي كردم ..... و آرام آرام به سكون و آرامش مي رسيدم .

آنچه در دل داشتم بر روي كاغذ مينوشتم و در مقابلم ميگذاشتم و در اوج تنهايي , خود با قلب خود راز و نياز ميكردم . انچه را داشتم به كاغذ ميدادم و انعكاس وجود خود را از صفحه مقابلم دريافت ميكردم . و از تنهايي به در مي آمدم ......

اينجا قلب ميسوزد . اشك ميجوشد . وجود خاكستر ميشود و احساس سخن ميگويد . ...

اينجا كسي چيزي نميخواهد . انتظاري ندارد . ادعايي نميكند ... فرياد ضجه اي است كه از سينه اي پر درد به آسمان طنين انداخته , و سابه كمرنگ از آن فرياد ها براين صفحات نقش بسته است .

چه زيباست راز و نياز هاي درويشي دلسوخته و نااميد در نيمه شب . فرياد خروشان يك انقلابي از جان گذشته در دهان اژدهاي مرگ....

فرياد پرشكوه حق . از حلقوم از جان گذشته اي عليه ستمگران روزگار . چه خوش است دست از جان شستن و جهان را رها كردن . رهايي از بندهاي ذهني .

چه خوش است به قدر تها " نه " گفتن

با سرور و غرور به استقبال شهادت رفتن .

جايي كه ديگر انسان مصلحتي ندارد تا حقيقت را براي آن فدا كند . ديگر كسي واهمه نميكند تا حق را كتمان نمايد ....

آنجا . حق و عدل . همچون خورشيد ميتابد . همه قدر تها و قداست ها فرو ميريزند . و هيچكس جز خدا – فقط خدا – سلطنت نخواهد داشت .

من آن آزادي را دوست دارم و از اينكه در دوره هاي سخت حيات آن را تجربه كرده ام خوشحالم و به آن اخلاص و سبكي و ايثار , و لذت روحي و معراج كه در آن تجربه ها به آدمي دست ميدهد حسرت ميخورم .

خوش دارم كه كوله بار هستي خود را كه از غم و درد انباشته شده است بر دوش بگيرم و عصا زنان به سوي صحراي عدم رهسپار شوم ....... "

اي روح آفتابي حماسه ! .... و اي شيرين آوند هاي تشنه ! .... اي چمران رويايي من ! ... گيسوان افسرده باغ به انتظار سرانگشتان عشق آلود تواند ... تويي كه بي بهانه آسمان را فهميدي و تار و پود سجاده را درك كردي .

آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند .... آيا شود كه گوشه چشمي به ما كنند  

نوشته شده توسط پونه ....

شنبه، ۲۳خرداد ۱۳۸۳

اوقات فراغت يا فراغت اوقات ؟؟!!!

سينما و تلوزيون و ماهواره و اينترنت كه هر سه از لحاظ ماهيت يك جنس را دارند . هر چهار گروه اينها اوقات فراغت بشر را پر ميكنند . اوقات فراغت نيز مفهومي است كاملا جديد . نه آنكه انسان گذشته محتاج فراغت نبوده و با هيچ زماني فارغ از كار نبوده است . اين اصطلاح با اين مفهومي كه از آن مراد ميكنند كاملا جديد است . اگر اين سه اعتبار نبود اين مفهوم نيز بوجود نمي آمد . يكي اينكه نظام اشتغال در روزگار ما تبعيت از نظمي كه لازمه برقراري كارخانه ها و تكنولوژي است به اين صورت فعلي در امده است . روزي هشت ساعت هفته اي چهل ساعت و ماهي فلان حقوق و فلان زمان ....

به تبع اين نظام اشتغال . همه كارمندان و كارگران اوقات فراغت مشتركي دارند . دومين امري كه به اوقات فراغت امروزي لفظ را بخشيده است آن است كه بشر در

 " كار " نوعي اجبار و ايجاب را يافته كه به علت نياز او به ادامه معاش بر او تحميل شده است و بنابر اين وقت فراغت از كار اجباري روزانه تنها وقتي است كه ميتوان زندگي كرد يعني زندگي براي يك فرد شاغل در روزگار جديد درست از هنگامي شروع ميشود كه كار روزانه پايان مي گيرد . سومين امر آن است كه بشر جديد به اعتبار تعريف تازه اي كه اومانيسم از انسان ارائه داده است زندگي را در لذات قابل حصول مي بيند .

و از آنجا كه اين لدت طلبي را مرگ آگاهي است كه محدود و مخدوش ميكند . انسان اين روزگار در جست و جوي ابزاري بر آمده است كه اوقات فراغت او را با غفلت و فراموشي پر كند . وه كه چه دنيايي است . او هم اكنون از اين غفلت لذت ميبرد و گمان ميكند كه تنها زماني اين خستگي روزانه از او خارج ميشود كه ديگر به چيز هايي فكر نكند . اشتباه نكنيم . آرامش جز با حقيقت بدست نمي آيد .و اين حقيقت جز پرودگار و عالم غيب و مرگ نيست .

با اين ترتيب روشن است كه اين چهار وسيله كه نميشود نامش را گذاشت ابزار . چون ابزار در كنترل انسان است و اين ابزار ما را كنترل ميكند ميتوانم بگويم موجود ياغي . رسانه ياغي . دوستان اين رسانه ها به خوبي و به بهترين گزينه ما را در خواب فرو برده اند و عجب مسووليت هايشان را خوب انجام داده اند . فراغت از همه چيز . ياد بردن همه چيز . بازده اينان عاليست . كمي از اين زاويه نگاه كنيم . فراغت براي آدم هايي است كه از كار روزانه و اجباري خلاصي يافته اند و حالا فرصت پرداختن به فراموشي را دارند . و چه چيزي بهتر از ماهواره و اينتر نت . !!!

فراموش نكنيم . كه زمان اندك است و براي چيز ديگري آمديم . نترسيد اوقات فراغتتان را نميگيرم ... . !!

اصلا اگر با محسابات اينگونه جلو بريم . زمان تند ميگذره . انسانها متوجه گذر زمان نميشوند . ماشيني شدند . تفكر مرده و اصلا من حوصله فكر كردن ندارم . چه برسه اينكه تحليل كنم . كه فراغت موضوع مهمه يا اوقات فراغت .

فراغت را براي اين بخواهيم كه ياد چيز هايي بيفتيم كه براي آنها آفريده شديم . يادمان باشه كه براي چي فراغت ميخواهيم براي فراموشي يا براي ياد اوري !!! .

با ياد كردن چيز هايي و آن ها هي در مغز خودمان فرو كردن به آرامشي دست ميابيم كه هيچ ماهواره اي و هيچ رسانه اي نميتوانه همچين فراغتي را به ما بده چرا كه فراغت در اصل مال اينجا نيست و در عالم امكان است و كساني را راه ميدهند كه از اين معرفت بويي برده باشند .  

با هم دعا كنيم .... !
خداي خوبم :

دلم را از نور يقين و سينه ام را از نور ايمان و انديشه ام را از نور نيات خير و عزم و اراده ام را به نور علم و

 نيرويم را از نور كردار و زبانم را از نور راستي و دينم را از نور بصيرت هايي كه تو عطا كردي و ديده ام را با

 نور روشنايي و گوشم را از نور حكمت و دوستي ام را از نور دوستي محمد قرار بده . 
 

پايدار باشيد .  

نوشته توسط پونه ....

چهارشنبه، ۲۰خرداد ۱۳۸۳

از نگاه دوربين ......

هزاره سوم در مقايسه با قرون ماقبل و زمان سپري شده چندين ميليون ساله با چنان تحولات و دگرگونيهاي گيج كننده و شگفت انگيزي همراه است كه تنها با ادبياتي خاص و بياني متفاوت ميتوان به توصيف فن آوريهاي معجزه گونه پيشتاز و در عين حال ويرانگر پرداخت . بي گمان اختراع رايانه و بدنبال آن پديده اينترنت و ارتباطات زنجيره اي در مدارس جهاني بعنوان مهمترين اتفاق قرن تلقي مي گردد آنچنان كه معيار سنجش و مقايسه فاصله اختراعات و اكتشافات از مقياس زماني قرن و سال و ماه جايگاه خود را به روز و دقيقه و ثانيه سپرده است . در حوزه نامحدود رشد رايانه از پيدايش دوربين هاي ديجيتالي ميتوان نام برد -  امكاني كه به هر نو پائي در رشته عكاسي امكان مي دهد مقررات يك استوديوي كامل را يكجا در دسترسي داشته باشد .

در گذشته عكاسي تعريفي داشت با داشتن آگاهي و دانش هنري -  شناخت فني وسايل و دستگاهها -  شوق و پويائي و نگاهي جستجوگر و پائي خستگي ناپذير .

عكاسي در جهان امروز به تخصص هاي مختلف تجزيه شده است مانند عكاسي معماري -  عكاسي صنعتي -  عكاسي تبليغاتي و تجارتي ، عكاسي خبري -  عكاسي چهره -  عكاسي فني و پزشكي -  عكاسي مد و غيره كه تصوير ديجيتال نيز خود يكي از اين افزوده شده ها است . معهذا با تمام آنچه گفته شد عكاسي هنري خود از ويژگي خاص برخوردار است درعين حال كه بدان معنا نيست كه رشته هاي ديگر عكاسي بعد و ارزش و كيفيت هنري ندارد .

بديهي است كه عكاسي مطلقا فاقد اين امكان است و مستقيما و بيواسطه -  همانند شعر -  خود را مطرح مي كند .

- مثلا -  يك قاب انتخاب شده از سكانس سينمائي نيست كه بصورت يك تك عكس چاپ شده بر كاغذ عصاره و نمونه تمام داستان باشد .
 

- مثلا -  يك اثر خطاطي نيست ، زيرا عكاسي هيچوقت نوشته و شرحي ندارد . تنها القا كننده است ، آنهم بستگي دارد به ژرف نگري و درجه آگاهي و پيش زمينه فرهنگي بيننده اش .   

-  مثلا -  پاره خطي از ادامه سخن و فرم طراحي شده اي نيست تا كامل كننده تصويري خويش باشد . يك عكاس همچون شكارچي -  در بهره گيري هوشمندانه و زيركانه از لحظات طلائي و استثنائي بايد بسرعت تصميم بگيرد و عمل كند . با كوچكترين ترديد غناي نهفته در آن لحظه محدود و خاص از دست رفته است .

-  مثلا -  ارزيابي محافظه كارانه از ماجرا و واقعه اي تجربه شده نيست در عين حال كه خلاقيت و امكان آزمون و خطا را نيز ميسر ميسازد . اما انتخاب يك راه و روش سنجيده جوهره و عصاره اش تصويري موفق است .

-  مثلا -  توانائي و قابليت تقليد از كار استادان عكاسي كا تاريخچه عكاسي حاصل كار آنهاست -  نيست . عكاسي حتي در بهترين صورت موفقيت در تقليدي ماهرانه ناخودآگاه و با دست خود استعداد و خلاقيت در حرفه خويش را تضعيف نموده است . در واقع عمل او تلاشي مذبوحانه است براي دستيابي به شخصيتي مستقل و در نهايت نافرجام .

ابداع و خلاقيت در هنر -  به ويژه عكاسي ، بستر غني و نامحدودي در ضمير ناخودآگاه هنرمند است . بدون هيچ مرزي يك هنرمند در جامعه خويش چون پيش قافله اي رسالت رهگشائي دارد و اين مسئوليت نيازمند روح حساس و ظرافت طبع و درك درست از زمان و مكان است كه شوق و ماجراجوئي و جذبه جستجوگري و كمال طلبي به آن حرمتي اصيل مي بخشد .

عكاسي هنري يعني سرودن شعر با تصوير -  متبلور  شده در چهارچوبي بنام عكس كه آنوقت ميتوان سايه اي از همدلي و آهنگي از نجواي گفتگوئي بي كلام را در سكوت بين عكاس و بيننده اش احساس كرد .

. . . . . . . . . . -   اگر تصويري آنچنان سقوط كند كه نتواند مفهومي را انتقال دهد و عكس العملي را در بيننده بوجود آورد نشانه شكست عكاس و افشاي ناتواني او در ايجاد ارتباط با بيننده و جامعه خويش است .

. . . . . . . . . . -  بخاطر بسپاريم : عكاس هميشه پشت عكس هايش نشسته است . 

من به دنبا نصب برنامه mt   هستم اگر كسي نحوه كار كردن با آن را ميدانست ممنون ميشم به من خبر بديد

شنبه، ۱۶خرداد ۱۳۸۳

صفر در بي نهايت ......

ميخواهم از رياضي شروع كنم به كجا ميرسه نميدانم . با هم ميخونيم . ميدانيم كه هر عددي تقسيم بر بي نهايت كه بشه ...! ديگه مفهوم خودش را از دست ميده . يعني چي؟؟!  يعني ان قدر اين بينهايت بزرگه كه آن عدد به چشم نمياد و حاصل اين عبارت صفر ميشه .

يعني اگر نسبت به علم يك بزرگ بخواهيم علم خودمان را به نمايش بذاريم اين نتيجه صفر ميشه و يا نسبت به آثار و تفكرات ان . يعني خالق بودن آن .

اگر معرفت را بخواهيم با عدد مشخص كنيم وجود خدا بينهايت است و معرفت من مثلا نسبت به پروردگار 5 باشه و معرفت يكي ديگه 100و معرفت ديگري 1000

يك مقدار اگر ذهن رياضي را فعال كنيم .. هر عديدي تقسيم بر اين بينهايت معرفت ميشه صفر ... داستان موسي و چوپانش شد .. موسي معرفتش نسبت به پروردگار 100000 و چوپان معرفتش نسبت به خالقش مثلا 100 .. نتيجه چي ميشه : بازم صفر . بگذاريد من تمام كنم . .. اين طوري نميشه ....از زبان مولانا ميشنويم :

 

ديد موسي يك شباني را به راه                           كه همي گفت اي كريم و اي اله

اي خداي من فدايت جان من                              جمله و فرزندان و خان و مان من

تو كجايي تا شوم من چاكرت                               چارقت دوزم زنم شانه سرت

تو كجايي تا كه من خدمت ها كنم                        جامه ات دوزم و بخيه زنم

گفت موسي هاي خيره سر شدي                      خود مسلمان ناشده كافر شدي

اين چه ژاژ است اين چه كفر است و فشار       پنبه اندر دهان خود فشار

گر نبندي

_زين سخن تو حلق را                              آتشي آيد بسوزد خلق را

گفت اي موسي دهانم دوختي                             و از پشيماني تو جانم سوختي

جامه را بدريد و اهي كرد تفت                              سر نهاد اندر بيابان و برفت

وحي آمد سوي موسي از خدا                            بنده ما را زما كردي جدا

تو براي وصل كردن آمدي                                   ني براي فصل كردن امدي

هر كسي را سيرتي بنهاده ايم                          هر كسي را اصطلاحي داده ايم

در حق او مدح و در حق تو ذم                            در حق او شهد و در حق تو سم

در حق او نور و در حق تو نار                              در حق او ورد و در حق تو خار

در حق او نيك و در حق تو بد                             در حق او خوب و در حق تو رد

ما بري از پاكي و تاپاكي همه                           از گران جاني و چالاكي همه

من نكردم حلق تا سودي كنم                           بلكه تا بر بندگان جودي كنم ....

چون كه موسي اين عتاب از حق شنيد              در بيابان در پي چوپان دويد ....

عاقبت دريافت او را و بديد                               گفت مژده ده كه دستوري رسيد

هيچ آدابي و ترتيبي مجو                                هر چه ميخواهد دل تنگت بگو 

                هر چه ميخواهد دل تنگت بگو ...........

مولانا در اينجا چه زيبا ميخواهد بگه اي انسان علم موسي و علم چوپان در نظر علم خدا يكسان است و اصلا هيچ است .. هيچ ... هر دوي شما صفريد . و اين غرور .... باز هم گريبان من را گرفته ...

سوار ماشيني شدم كه ترمز نداره !!... و بد تر از ان توي سراشيبي ام .. يكي بياد اين فرمول ساده را به من ياد بده كه هر عددي تقسيم بر بينهايت بازم ميشه صفر !!! ...............

نوشته شده توسط پونه ....