"مسووليت شيعه بودن "
حضرت علي پيشواي ما باز دوباره مهمان مسلماناني است كه هر از چند گاهي يادش ميكنيم و دوستش داريم اما كمند افرادي كه در اين شلوغي زندگي چند دقيقه اي را با كتابش به سر ببرند .
...روزش مبارك...
درباره انسان اينچنين ميفرمايد :
درد تو در دورن توست و نميبني . و دواي تو در درون توست و نميفهمي .
و چه زيباست كه بدانيم سكوت او براي مسوليت شيعه بودن است . با هم ميخوانيم از زبان دوست خوبمان .
سخنراني در تالار حسينيه ارشاد تهران
پانزدهم آبان ماه سال 1350
مسئوليت شيعه بودن . غير از آنكه يك بحث علمي و فلسفي و اعتقادي بسيار عميق است . در قلمرو تحقيق و محقق و متفكر و آشنا با مسايل علمي . حود بخود بحثي عمومي نيز هست . كه هر كه به مكتبي – يا مذهبي – معتقد ميشود مسئوليت هايي را متوجه خويش ميكند و : شيعه بودن " نيز از نيز قاعده مستثني نيست .
هر كس در هر سطحي از تفكر علمي با اعتقاد به هر مكتبي و مذهبي بايد حويشتن را در برابر اين پرسش بيابد كه :
اعتقادم چه مسدوليت هايي را متوجه من ميكند ؟؟؟
بحصوص وقتي كه مساله : شيعه بودن " است .
و مسئوليت بسيار جدي تر و سنگين تر . چا كه يكي از خصوصيا تمذهب تشيع نسبت به ساير مذاهب در برابر اسلام تعريف " ايمان " است .
دانشمندان شيعه در تعريف ايمان غير از ايمان به قلب و اقرار به زبان شرط عمل و اجرا و بنا به اصلاح عمل به جوارح – را نيز ميافزايند كه اصل " اصالت عمل " است .
دقت كنيم ... " اصل اصالت عمل " ...............
چو عضوی بدرد ......
" داستان های زیادی از نوع ادب و نوع معاشرت وی شنیده بودم اما تاکنون توفیق دیدن او را نداشتم . اولین برخورد نگاهم را به خود معطوف کرد . قد نسبتا بلندی داشت و شالی سفید چون برف بر سر خود بسته بود . و کت مشکی و نظیفی برتن داشت . جعبه سیگاری را از جیب خود در آورد و سیگاری بر لب نهاد و بعد از لحظه ای دودی اطراف صورتش را پوشانید . فکر میکنم سیگار کشیدنش تفننی بیش نبود .
به قول خودش تسکینی برای زدودن غبار غمی بود که سالیان متمادی بردل و جانش نشسته بود . خلاصه هر بار که سخن وی در بین خانواده مطرح میشد . ا زاخلاق خاص و منحصر به فردش که همان انجام صله ارحام بود . گفته می شد . او تنها فردی بود که به طور مستمر به فامیل دور و نزدیک سر میزد . بدون اغراق باید گفت فامیل و آشنایی نبود که او او را ندیده باشد . بعد از بیست سال و اندی اگر کسی چهره اش را می دید میگفت : عجب ! او تغییری نکرده است . آری عمو حسین عمری طولانی داشت . فردی نقل میکد که از زمانی که به یاد میآورد تقریبا چهره اش همین چهره است که اکنون او را مشاهده می کنیم و من بسیار مایل بودم شوق او را در این کار فهمیده و سر طولانی شدن عمرش را بیابم . "
که بعد از چند سالی سخن پدر مرا به خود جلب کرد . که " صله ارحام" عمر ها را طولانی میکند و روزی تو را افزایش میدهد . از همین روست که بزرگترین مرد اسلام . " حضرت محمد ". میفرمایند :
" خوش خلقی و پیوند با خویشان و نیکی به نزدیکان بر عمر می افزاید و دنیا را آباد میکند اگر چه مردم فاجر و فاسق باشند. "
خالی از لطف نیست نگاهی به آثار اندیشمندان دیگر داشته باشیم .
" سیسرون "روانشناس آمریکایی میگوید : کسی که خود را از دوستی و آشنایی دیگران بی نیاز بداند مانند کسی است که به خورشید میگوید : غروب کن و از سر کوه بیرون میاور که روشنی و تاریکی در نظر من یکسان است
. سقراط در خصوص پیوند دوستی ها بیان میکند : مردم هر کدام آرزویی دارند یکی مال میخواهد و یکی جکال و یکی افتخار ولی به عقیده من یک دوست خوب از تمام اینها بهتر است . و باز در جایی دیگر سیسرون بیان میکند : مردم در اغلب چیزها با یکدیگر اختلاف دارند ولی دو نفر را نمیتوان یافت که در دوستی و آشنایی با هم متفق نباشند . چه بیچاره اند آنهایی که برای پیدا کردن دوستان جانی کوشش نمیکند و کمتر کسی است که شماره دوستان خود را بداند .......
مرگ جان و نان و نام !
اگر انتخابي مي كنيم براي رفع يكي از نياز هايمان . اگر كسي را دوست داشته باشيم تا او " هم " ما را دوست بدارد يا به كسي عشق بورزيم تا يكي از نياز هايمان برطرف شود . يا به كسي محبت كنيم تا محبت نسبت به او بما " امكاناتي " بدهد . معامله كرده ايم . معامله بده بستون . مثل چك پول . و مگر عشق از نوع چك پولي است ؟ ؟؟؟!!!
كمي در اطرافمان نگاه كنيم . چقدر انسان ها را به خاطر خودشان و به خاطر وجودشان دوست داريم ؟؟؟!!!
عشق عبارتست از : همه چيز را براي يك هدف دادن و" بپاداشش هيچ چيز نخواستن ". اين " انتخاب بزرگي " است . دقت كنيد اين خيلي سخت است . ادم كمي زورش مياد . چي ؟ . انتخاب كنم . ؟ چه انتخابي ؟ خودش را انتخاب كند براي مرگ تا ديگري زنده بماند و يا هدفي زندگي را داشته باشد و به يك ايده آلي تحقق ببخشد .
اين مرحله "چهارم" است كه انسان خود را فدا ميكند . ادمي كه – در يك كلمه بسيار پر معني كه در هيچ زبان ديگري وجود ندارد – به مرحله " ايثار " رسيده . ايثار مرحله اي است كه فرد " انسان ديگري " را بر خود ترجيح ميدهد . او را انتخاب ميكند .كلمات ساده هستند . اما اگر دقت كنيم " كمند" و ي بهتر بگويم نايابند ...ادم هايي كه ترجيح دهند ......
" ايثار" يعني اين : ديگري را بر خود برگزيدن . او را نگاه داشتن و خود را نابود كردن . در اينجا معلوم ميشود كه انسان از بين دو مرگ يكي را كه مرگ خودش است انتخاب كرده . مرگ هاي مختلفي داريم .
مرگ گرسنگي . مرگ رفاه . مرگ منفعت . مرگ نام . مرگ مقام . مرگ منزلت . مرگ آسايشش . مرگ دوست داشتن . و از همه مهم تر مرگ جانش . اصلا هر چه داريم : چه مرگ جان چه نان چه نام !!!
از اين چهارمين زندان كه در نوبت هاي قبلي براي شما خوبان گفتم . كه بسيار هم سنگين بود و بسيار تسخير ناپذير . هر انساني با اين مرگ ها ميتواند از اين زندان رها شود . عشقي كه بتواند ماورا’ عقل و منطق ما را دعوت به نفي " خود " و عصيان عليه خويش و البته اين عصيان آگاهانه است و كاملا از روي اختيار و پا زدن به " بودن خود " بار يهدفي يا براي ديگران بكند . در اين مرحله است كه انسان " ازاد " بوجود ميايد . و اين متعالي ترين مرحله انسان شدن است .
خلاصه كلام :
آن انسان آزاد كننده . آفريننده . انتخاب كننده خود آگاه از زندان طبيعت با علم آزاد ميشود و از زندان تاريخ با علم رها ميگردد و از زندان نظام اجتماعي با علم جامعه شناسي ولي از زندان چهارم كه اين مدت درباره اش صحبت كرده ايم با "مذهب" . با "عشق ". همان كه ميگويند : ما انسان ها به وظيفه و مسووليت انسان . در اين طبيعت . دعوت شده ايم كه يك توطئه اي بسازيم . كدام توطئه ؟؟
توطئه اي كه در ان "انسان" ." خدا "و "عشق" . دست اندر كار آغاز آفرينش ديگر و انساني ديگرند .
اين مسووليت انسان است ........ نوشته شده توسط پونه
منطق بي منطق درون
زندان چهارم جز’ درون " من است . در ذات من است . از درون بايد مشتعل شوم . چگونه ؟ ؟ .. چرا به صورت يك آتش ؟؟؟ چرا با عقل منطقي كشف كننده قوانين طبيعي نميشود از چهارمين زندان گذشت .... به خاطر اينكه اين مساله غير منطقي است ...... مسايل سه جورند .
يا منطقي هستند . مثل اينكه ما زندگي ميكنيم .
كار كهميكنيم . حقوق ميگيريم . و اگر نامنظم كار كنيم از حقوقمان كم ميشود . لباس ميپوشيم . تابستان لباس نازك . زمستان زمستان گرم تر . چون طبيعت اينگونه است و شرايط را اينگونه اقتضا ميكند . يك نوع ديگر كار هاي ما غير منطقي است . مثل كار هايي كه كه يك انسان با ضريب هوشي بسيار پايين ميكند . يك سري كار هايي را داريم كه نه منطقي است و نه غير منطقي . چرا كه اصلا از مقوله منطق نيست . نيرو مند تر از منطق است .
منطق عبارتست از كشف علت و معلول براي اينكه من در مسير نياز و خواهشم استخدام كنم . اما گاه انسان همه اين ها را براي يك چيز متعالي تر نابود ميكند . مثلا دو زانو مينشيند . بر روي خودش بنزين ميريزد , و با همه اراده و اگاهي و آرامشش خود را اتش ميزند . تا جامعه اش از اتش نجات پيدا كند . اين منطقي نيست . هيچ چيز و هيچ پاداشي هم نميخواهد . اصل اخلاق اين است .
عشق عبارتست از يك نيرويي كه مرا علي رغم منافع و مصالحي كه زندگي ام و " بودن " خودم براي بودن ديگري و براي ايده الي كه به ان عشق مي ورزم , و لو خودم نباشم , دعوت ميكند . و من به آن عمل ميكنم و به اين ندا پاسخ ميدهم .
اگر من به تو دروغ نميگويم . براي اين است كه تو در بازار به من دروغ نگويي . اگر در يك شركت عمراني و معماري بر سر همكارم كلاه نميگذارم .چون به او نياز دارم . . اگر من چك بي محل نميكشم تا اعتبار پيدا كنم و بعد بتوانم چك هايم را به صورت پول در بازار خرج كنم . اين يك تقواي مصلحتي است .
اما اگر من دروغ نگفتم و به ضرر خودم هم تن دادم براي اينكه دروغ نگويم , و بعد هيچ پاداش نخواهم و در موقعي راست بگويم كه اين راست گفتن و نگفتن دروغ به قيمت نابودي من است ...
و معذالك ميگويم و در ازايش هيچ چيز نميخواهم . بلكه همه چيز را از دست ميدهم . اينجاست كه " من " معلوم ميشود , چقدر خوب شد . تازه انسان پيدا شده . مژده پيدا شدن يك انسان . كدام انسان ؟؟؟
ان انساني كه از زندان چهارم رها شده است .
از سياهچال زندان درون رها شده است
از خويشتن مدفون شده خود رهايي يافته است .
از درون سر بر آورده و در زير آفتاب ايمان و عشق و در جهت انسان شدن گام بر ميدارد .......
به اميد ان روز . كه گمانم در همين نزديكي است ........
"خويشتن را فهميدن "
چهار زندان داريم . كه نمي خواهم خيلي توضيح بدم .و فقط منظورم زندان چهارم است و از سه زندان به راحتي رد ميشم . چون ميدانم همه متوجه منظورم ميشن ...
زندان اول كه نامش زندان طبيعت است . كه انسان بتواند در مقابل طبيعت توانا شود . كه انسان ميتواند با علم . و آگاهي از از دست اين زندان رها شود و بر آن چيره شود . مه مي بينيم كه انسان هاي هزاره سوم به خوبي از اين زندان رها شده اند .
زندان دوم هم با شناخت فلسفه تاريخ و استخدام جبر تاريخ يعني علم تاريخ . رهايي هودش را به دست مي آورد .
از زندان سوم هم رهايي يافته ايم كه همان نظام قوانين اجتماعي است . كه كليد آن همان علم است و خود انسان ها مي توانند سازنده نظام اجتماعيشان بشوند .
زندان چهارم ,بد ترين زندان است و انسان در برابرش عاجز ترين زنداني است . و ان زندان " خويشتن " است . و عجيب است كه در طول تاريخ انسان از اين زندان هاي سه گانه ميبينيم كه نجات خودش را بيشتر تامين كرده و از همه وقت رهاتر از اين سه جبر است و بيشتر از هميشه بر اين سه جبر مسلط است . اما برعكس در مقابل جبر چهارم كه " خويشتن " است . بيشتر گرفتار است . زندان خويشتن از همه وقت حتي از دوره اي كه انسان تكنولوژي نداشته و علوم طبيعي را نميدانسته و جامعه شناسي و فلسفه نمي فهميده . عاجز تر است .
امروز . انسان امروزي . انسان رها شده از زندان هاي طبيعت و تاريخ و جامعه . به پوچي ميرسد . چرا ؟
به خاطر اينكه انساني كه در زنداني چهارمين زندان است . از سه زندان اول هم كه نجات پيدا كند . اول بدبختي اوست . . براي انساني كه در يك جبر خفته است . رنج " نميدانم چه كنم " نيست . چون نميتواند كاري بكند . اما انسان امروزي كه بيش از همه توانايي اين را دارد كه " چه كند " كمتر از هميشه ميداند كه " چه بايد بكند " .......
واقعا چرا انسان امروزي در بند " خويشتن " است . و چرا نميتواند از اين زندان رهايي يابد . خوب معلوم است . چون رهايي از اين زندان از علم و تاريخ و جامعه سخت تر است . مشكل اين جاست كه سه زندان اول چهار ديوار داشت كه در پيرامون من و " من " زنداني بودم . و نسبت به اين زنداني بوندن آگاهي داشتم . اين جبر ها را ميفهميدم . وقتي رود خانه اي ميديدم . حتي در همان انسان هاياوليه . اگر بايد شكار ميكردم . براي شكارم وسيله ميساختم و در برابر اين جبر مقابله ميكردم و موفق شده ام و در دنياي امروز از تمام زمان ها موفق تر .
زندان چهارم ديواري در پيرامون من نيست . زنداني است كه من با خودم حمل ميكنم . زنداني است كه در وجود من است . با خودم حملش ميكنم . و جالب اينجاست كه در خيلي اوقات نميدانم كه من زنداني ام .... و جالبتر اينجا كه خود زنداني و زندان يكي هستند . خود بيماري و خود انسان بيمار يكي شده اند . و به همين خاطر شفا يافتن از اين بيماري دشوارتر و آزاد شدن از اين زندان شيرين تر از تمام زندا نهاي تاريخ است ....
داستان جالب شد ...
سه زندان قبل . چون در خارج بدن من و توست . ميتوانم از ان ها رهايي يابم . و زندان چهارم در من است . در خود واقعي من . ... چه كنم . چگونه رهايي يابم ... ؟؟؟؟
نيرو . يك نيروي ديگر . كه علم نيست . فلسفه نيست . تاريخ است . اينجايي نيست . كه اگر اينجايي بود . باز هم به بن بست ميخورديم . .....
چيزي ميخواهم كه درونم را منفجر كند . زندان درونم را بشكند . ايد انديشه كنم . بايد خود را دريابم . زندان من . و من . هر دو با هم و هر دو در هم .
نيرويي ميخواهم . به نظر تو ان نيرو چيست ؟ .......
نوشته شده توسط پونه
ازنگاه من و تو !
براستي رمز اين نابساماني چيست ؟
تو گويي هيچ كس به فكر تصحيح و اصلاح نيست . " من " ها خوبند و " شما ها " بد . !
و جالب آنكه همه مخالفند و همه مينالند .اگر از ايشان دليلش را بپرسي نميدانند . شايد چهار الي پنج جمله را به تو بگويند و اگر راه حل بخواهي به شما ها واگذار ميكنند . گويي "مني " در اين مسووليت وجود ندارد .
جالبتر اينجا ست كه همين طبقه محروم . بيشترين ضربه ميخورند . بيشترين فداكاري را ميكنند . بيشترين مو را سفيد ميكنند و بيشترين آه را از ته دل ميكشند . بدون اينكه صدايي بر آيد و نفعي به آن ها رسد . اگر هر ظلمي است بر آن ها وارد شده و اعتراضش را ديگران ميكنند . نفعش مال شما ست و ضررش مال ان مستضعفي است كه در همين گوشه كنار خيابان ميبينيم و بيتفاوت سرهامان را پايين مياندازيم .
همين هايي كه تلاششان افزون تر . توقعشان كمتر . مهرباني و خلوصشان بيشتر و زحمت و درد و رنجشان نيز بيشتر است . منظورم فقرا نيست . منظورم آگاهان درد كشيده هستند كه جز سكوت در آين آشفته بازار راهي نميبينند . سكوتي آگاهانه .
روزنامه شان چيزي هايي است كه ميبينند . مجله شان حقيقت زندگي و تعطيلات آخر هفته را عبادت خالصانه ميكنند و نه عبادتي افراطي كه عبادتي كه با عمل همراه باشد .
بقيه مردم . از هر صنف كه باشند . اصحاب حرفند و شعار ! و تنها چيزي هم كه در اين روزگار كميابي و گراني تا دلتان بخواهد فراوان است و برايگان معامله ميشود . حرف است و حرف . ان هم حرف مفت !
افسوس كه خودخواهي و خود پرستي و خود انديشي جلو چشم هايمان را گرفته است . افسوس كه اخلاق انساني ما از بين رفته است . افسوس كه " بيدار " نشده ايم .
حيف . كاش به جاي اينكه در دنياي بيرون اين همه جنجال راه ميانداختيم . در دنياي " درون " و در خودمان انقلاب ميكرديم . افسوس كه به جاي " اصلاح خود " گناه نابساماني را به گردن ديگران مياندازيم . افسوس كه به جاي " عمل " حرف ميزنيم . و به جاي " انتقاد كردن " افترا ميبنديم . و به جاي " تصحيح " تقبيح ميكنيم . اي كاش در كنار اين همه ستاد و سمينار و گردهمايي و قشر تحصيل كرده و نكرده و اين همه پانل هاي جدا كننده ادم ها يك دانه از اين ها هم براي جماعت قلم به دست و روشنفكر و چيز خوان و چيز فهم تشكيل ميشد و يكي " از همان مردمان خوب و پاك قديمي كوچه بازار " هم ميآمد و درس " آدميت " ميداد . تا همه ميفهميديم كه آزادي چيست . قانون كدام است . روشنفكر كيست . تحصيل كرده كيست . تصميم گيرنده كيست و در يك كلام و در يك سخن . درد دل همه ما . " انسان " كيست ؟؟؟؟!!!!!
نوشته شده توسط پونه