یکشنبه، ۸شهریور ۱۳۸۳

با تو هستم ...

سالها است  که پیوندمان را با فلق در سپیده فجر در کوهساران جشن میگریم . بر دیواره کوهها شعر رهایی مینویسیم.

سالها است  که از شهر ستم زده و ویران بر قله های آزاد گام می نهیم  . تا چند لحظه ای شکوه آزادی را مزه مزه کنیم .

سالها است  که به تمنای شنیدن آوای و سرود ابراهیم و بانک موسی و فریاد محمد به کوه می رویم تا از ورای اعصار و قرون ندای قیام را بشنویم .

سالها است که استقامت جهاد را در پوییدن صخره ها می جوییم  . و صبر را از متانت قله ها .

سالها ست که سرود رهایی را در ترنم باران و فریاد آبشاران و نوای چشمه ساران میشنویم . و به امید ان یاس را بر قله ها سر می بریم  .

سالها است که از سر ظلمت و تاریکی به سوی قله ها می گریزیم  . تا بر  فراز قامتشان با نور بیعت کنیم .

سالهاست که بر گرد قله ها مشت هامان را برافراشته می سازیم. تا کوهها را شاهدی بر جهادمان گیریم . و استقامت را گواهی بر پایداری ایمانمان و خورشید را نویدی بر پیروزی خلقمان .

سالهاست که دره ها را با پستی شان وا میگذاشتیم . تا بر بلندی قله ها در جشن توحید شرکت کنیم . که وحدتمان خاری است در چشم دره داران و مشتی است بر پیشانی ذلت نشینان .

 سالهاست  که سنگستان معبد رهایی گشته است و میعاد گاه شیفتگان آزادی و فقط قله ها تاب شنیدن دردمان را دارند و یاور همیشه روزگار رنجمان بودند .

سالها است که از فراز قله ها به جنگ می رویم . تا شاید خورشید را از چنگ شبداران رها سازیم .

... من با تو هستم عزیزم . ... با تو ... با تو هستم ... ای خوب تمام عالم امکان و هستی ..... با تو هستم ... خوبم . تو نمی آیی ؟؟؟؟
 


سالهاست که منتظر توییم . سالهاست که جمعه ها میگذرد .. و در وعده دیدارتو میسوزیم .. سالها ست ... میدانم که میدانی .. سالها ست میگذرد . و تو نیستی ..

جمعه ای با روز تولد تو در هم آمیخته و به ان لطف و صفایی خاص بخشیده .

اکنون ...

که دست های پرتوان خلق . سعی در پاره کردن زنجیره های پایمان است . نمیایی ؟؟؟!!! ... ای خوب همه عالم . تو نمیایی ؟؟!!

چقدر صبر برای تو و انتظار در بودن تو سخت است ..

بیا و ارمغان رهایی را بر ما ارزان بدار و به آوای خویش ما را فرا بخوان

بیا و پیوندی دوباره را با حلق ایجاد کن .. بیا .. تا از نیمه راه... از قله ها  به دشت ها بازگردیم ... بیا تا جشن پیروزی را در کشتزار های طلایی گندم با مردم جهان بگیریم . و تلاشی دیگر در راه چگونه زندگی کردن را آغاز کنیم .

سپیده دم نزدیک است ... میدانم ... راه درازی تا فرج تو باقی نمانده ... میدانم .... میدانم .... در همین نزدیکی . توی همین گذر ها ... همین کوچه های تنگ و تاریک . همیشه این نوا میاید ... :

 

اندکی صبر سحر نزدیک است ..

نمیدانم که در شان کدامین حرمتت سوزم

چنان پروانه ای هستم که افتد در چراغانی ...

                                   نوشته شده توسط پونه

سه شنبه، ۳شهریور ۱۳۸۳

" خاطرات من و تو ...."

باپوزش از اینکه نتوانستم این چند روز آپدیت کنم .... سعی میکنم از این به بعد منظم تر عمل کنم .. بازم من را ببخشید ...  هجرت از مکانی به مکان دیگر . واز شهری به شهری دیگر .....  اندیشه در اینکه چه خواهد شد . و اینکه باز با او چه بازی هایی دارم . . باز بیشتربه بزرگی او پی بردم و در فکرم  که رقص من باز چگونه خواهد بود ..

خدای خوبم این روز ها میخواهم از یک عزیز بنویسم . میخواهم از یک دوست بنویسم . میخو.اهم بهش بگم دوستش دارم  . میخواهم اینجا بنویسم که همیشه هر موقع دلم گرفت . خودم این جملات را بخونم و خاطرات خوبی را که باهاش داشتم . مرور کنم .

چه شبهایی بود که با تو لحظات قشنگ جوانی ام را گذراندم و چه ساده انها را از دست دادم . چشمان قشنگ و مهربان تو .....شیرین تصویری است که همیشه میتوانم در ذهنم مرور کنم .. این چشم ها  همیشه من را به خودت میکشاند و آن آرامشی که در چشمان تو همیشه و همیشه هویدا بود...  حاصل آن روح عمیق و آن ذهن بلند پرواز قشنگ  تو بود .

عزیز قشنگ من . چه روز هایی بود که از فرط خستگی و عصبانیت از شرایط روزگار به سراغت میامدم . اما تا آن آرامش عمیق را میدیدم . که با این همه مشکلات چه آرام در جریان زندگی به راه افتادی . دیگه نمیدانستم چی بگم . یادم میرفت تمام خستگی های خودم . تمام درد رنجی که داشتم به راحتی هضم میکردی و آن را به جان دل میخریدی و من نعمت این را زمانی فهمیدم که برای  همیشه  از تو دور شدم . کاش این همه دوست داشتنی که بین من و تو بود .. میشد تعریفش کرد ..

رنگ چشمان مهربان تو را دوست داشتم . همیشه  و همیشه خنده ای که به لبات بود . باعث میشد گوشه چشمت را کمی جمع کنه  و این چهره همیشه برای من جذاب بود .

بزرگ من ... هر موقع می دیدمت .. میگفتم عزیزم چه خبر .. ؟؟ میگفتی .. : شکر .. شش سال این را ازت پرسیدم . میگفتم خوبم چه خبر ... ؟؟ میگفتی شکر . وقتی این را  ها مینویسم و صحنه ان را به صورت یک فیلم از  ذهنم میگذرانم . چشام بارونی میشه ... یادش به خیر ...... جدا آن روز های بخیر ..

روز های آخر که داشتم میرفتم . گفتم عزیزم این وسیله دوباره خراب شده . مشغول درست کردنش بودی  ... در حین کار  بهم نگاه کردی ..  میدانستم .. شش سال پیش آن را برام درست کرده بودی . و حالا چقدر زمان بین من و تو کم شده و من باید یکی دو ساعته دیگه  برای همیشه ازت جدا میشدم ... نگاهم کردی .. عمیق .. صبور .. آرام ... بهم گفتی ..

پونه ... ! یاد باد آن روزگاران یاد باد .. نتوانستم تحمل کنم .. خداوندا . چقدر وداع سخت بود .. .. چقدر برای من مشکل بود ..

هجرت ... شایدم انتقال .. شایدم اتمام  دوران دانشجویی .. فضای جدایی بین من و تو ایجاد کرد و من همیشه زمانی که به این روز فکر میکردم برام سخت بود .. و باید این روز را ...

.. چه روز هایی قشنگی که با دختر و پسر تو داشتم .. خواهر و بردار من شده بودند . گویی سالها است هم را میشناسیم و با همسر تو که برای یک مادر واقعی بود . مادری که توی بد ترین شرایط و خوبترین شرایط با هم بودیم . با هم زندگی میکردیم .. با هم میخندیدم . گریه میکردیم .. چه کلاسهای خوبی که ما با هم میرفتیم و چه لحظات شرین و عمیقی را که ما با هم داشتیم . خواهر خوب قشنگ من . هیچ وقت آن چشمان مهربان تو را که همیشه معرفت ازش میبارید .. فراموش نمیکنم . برادر بزرگم هیچ وقت ان محبت هایی را که من داشتی یادم نمیره .. تو همیشه یار من توی بد ترین شرایط پروژه های معماری برای من بودی . دوستت دارم . من تمام خوب بودن های شما را دوست داشتم . من تمام فضایی که بین شما ها داشتم و دارم دوست دارم .

 

.... بزرگ خوبم .... بهت میگفتم برام دعا کنید ... میگفتی عزیزم . دل کعبه اونه  . آن را که صافش کنی . دعای تو مستجاب میشه . همیشه آرام بودی و من در این آرامی تو آرام میشدم و در آرامش تو غرق میشدم . و در معرفت تو غور میشدم .

باور  اینکه از تو جدا شدم . و اینکه باید لحظات بودن با تو را به خاطرات بسپرم  برای من سخته . چقدر جدایی بین من و تو سخت بود . چقدر سخت بود . که از میانه راه . توی کوچه دوباره به سمت تو  دویدم . دوباره میخواستم بفههم که دارم میرم . ... توی بغل تو بودم ....دوباره میخواستم بفههم که باید میرفتم و فرصت دیدن دوباره چشمان قشنگ تو کم بود . چشم هایی که حالا قرمز شده بودند و هر  دو کلامی برای هم نداشتیم . کلام ما چشم های ما بود . چشم هایی که ان قدر خیس شده بودند که هم را تار تار ببنند و چقدر دوست داشتی واضح واضح آن ها را ببنی . اما ....

صورتمو را برگرداندم ... شاید دیگه تحمل دیدن ان چشم را نداشتم . در عین خواستن باید بر میگشتی ... تضاد سختی بود .. خیلی سخت ...

آخرین جمله ای که بین من و تو رد بدل شد .. .. این بود  :

دخترم . دختر خوبم .. معرفت را با جان دل بپذیر .. و برای بدست اوردن ان خیلی تلاش کن .. چیزی که هیچ وقت ا ز داشتنش پشیمان نمیشی ... برو و برای این بدست آوردن ها تلاش کن ....

.. آقای محمد فخریان .. دوست خوب من ... مهربان و بزرگ من ... دوستی که برای من توی شش سال پدری کردی ... دایی عزیز و بزرگ من .....به تو افتخار میکنم . .. من به تمام تو افتخار میکنم . به روح بلند تو میبالم ... برای همیشه ... حتی اگر فرسنگ ها ازت دور باشم . ... و برای تو خوبم . آرزوی خوشبختی و طول عمر و سلامتی جسم و جان را از پرودگار خوبمان خواستارم ... پایدار باشی و به امید حق ...

 

نوشته شده توسط پونه ..

یکشنبه، ۱۸مرداد ۱۳۸۳

" حاضری تا عشق را معنا کنم "


 

از زبان مجید رفعتی میخوانیم .

" "نوشتن " مثل کشف آب از لایه های زیرین خاک است . گاهی با یک  متر کندن به آب میرسیم و گاهی ده ها متر کندن مارا به اب نمیرساند . نوشتن در آوردن طراوت از خاط خستگی ها و فراموشی هاست . مقابله با قلب حقیقت است و به قلم آوردن حقیقت قلب تا ضربان زندگی ظاهر شود . حلاوت خود را بنماید و ملالت هایش را مزه مزه کند . نوشتن بیان بودهایی است که جایی برای نمود میخواهند . بود هایی بالقوه که از زیر اندیشه ها پشت تجربه ها سر ک میکشد تا به فعل در آیند .

چیزی وجود دارد چیزی که درست نمیدانیم چیست اما از منفذ های ذهن نفس میکشد خود را زنده نگه میدارد و اگر راهی به درون نیابد در سلول های زندانش تلف میشود .

نوشتن آزادی است به دنیا امدن است . بالیدن است و ثمر دادن . چیدن میوه های رسیده است نوشیدن اب خنک است در تابستان و پوشیدن لباس گرم در زمستان .

چیزی وجود دارد . چیزی از جنس دغدغه یا دانایی . چیزی از جنس قطره های پراکنده اب که میخواهند جمع شوند جاری شوند . و عاقبت به شکل ظرفی در آیند ظرفی که در ضیافت واژه ها شکل میگیرد . شکل میسازد . و معنا می آفریند . چیزی از جنس صداهای نامفهوم در فضاهای ناشناخته بیان فضاهای ناشناخته در صداهای نامفهوم که فهم دیگران را بر میانگیزد . حس شان را بیدار میکند تا از حاشیه به متن در آید . بخوانند و در کشف واژه ها شریک شوند .

نوشتن آزادی است

آزادی آنکه مینویسد آزادی انکه میخواند و آزادی واژه ها که خوانده میشوند ".

به مقبره یغما رفتن و از کنار آن رد شدن بهانه ای شد تا باز هم از او یادی کنیم . خشت مالی که نه سواد خواندن داشت و نه سواد نوشتن .

اما چیزی به نام جوهره عشق در او وجود داشت . تا کلماتی اینچنین زیبا را از درون خودش به جریان بیندازه و ان را به عنوان یادگاری به همه ما هدیه کنه .

با هم میخونیم . یکی از شعر های او را .

 

حاضری تا عشق را معنا کنیم                       پرده از اسرار عشق وا کنیم ؟

حیله های در نهان افشا شود                       مشتهای بسته خالی . وا شود

بر دفاتر خط بطلان بر کشیم                        خط و رسم عشق بی دفتر کشیم .

هر که مان بخشید از هر سو کتاب                بی تامل باز شوییمش در آب

کز کتب آباد ها ویرانه شد                          خانه داران جهان بی خانه شد .

از قلمداران جدا سازیم دست                      ومچنان پای به مکتب پای بست

بیل بگذاریم بر جای قلم                             تا بخشکد دست حکام ستم

گم شود از صفحه ها نام انام                      حیله ورزان را به هم پاشد نظام

زین ورق بازان ورق یک سو کنیم !               دست این بازیگران را رو کنیم !

پای کوبیدند و دستکهای چند                     چند این روزی این عروسکهای چند

عشق با مجنون دلخون هم نبود                 فاش گویم : کار مجنون هم نبود .

دهر پر لیلای او تنها چرا ؟                         دل نهد در دست یک لیلا چرا ؟

از پی یک تن . جهانی بگذرد                     بهر یک تن . از جهانی بگذرد    

هر که انسان است . خود زیباست او                    هر که زیبا بود . خود لیلاست او

ای که گفتی : عشق را فرهاد داشت           کز دم تیشه جهان بر باد داشت

عشقبازی با نبرد تیشه نیست                   هر که دارد پیشه عاشق پیشه نیست     

کوی بر کندن سوای عاشقی است             سنگ بشکستن جدای عاشقی است

در نمی آید مرا اندر دهن                           عاشقی و بازوی خارا شکن

گرچه منصور است بر بالای دار                   برتر از دار است کار عشق یار

صحبت منصور بر دار اتکاست                  عشق . از این دار بازیها جداست .

یا شهیدی در میان موج خون                    گه فرو میرفت و گه میشد برون

جان شیرین داد بهر عشق یار                   عشق را با این شنا بازان چه کار؟!

این کسان مجنون و منصورند و بس             بر جنون و دار مغرورند و بس

قاتلان تیغ و خنجر نیز هم                         ای بندان شهادت . نیز هم

با شجاعت های با فر و شکوه                    زود خود میآزمودند این گروه

از من این اشعار پر قیل و مقال                    یاوه گویی بود و پیوند خیال

ماه را از چرخ می آرم به زیر!                     ذره ها را میکنم مهر منیر !  

با لب معشوق کوثر میکنم .                      یا جبین یار . اختر میکنم !

یک نفر نیست گوید ای تباه !                     روی دلبر در کجا و قرص ماه .. !!؟؟

برایش دعا کنیم

دوشنبه، ۱۲مرداد ۱۳۸۳

سخن از دعا و دعا کردن ....

متاسفانه ما در دوره بدی هستیم که وقتی سخن از دعا و دعا کردن میآید . انچه در ذهنمان تداعی میشود مانع فهمیدن معنی درست دعا میگردد . معمولا ما ادم هایی را دیده ایم که یا دعا میکنند و عمل نمیکنند یا اینکه عمل میکنند و دعا نمیکنند . ما همیشه عادت به عمل نکردن و دعا کردن داریم . و دعا میکنیم که خدا ما را موفق بدارد خدا در دنیا و آخرت سعادت دارین را به ما عطا کند . نعمت دنیا را بدهد . فالن چیز را بدهد و فلان چیز را ندهد . و غیره و غیره ......... از این همه هم هیچ چیزش را نداریم . بعد میگوییم پس این چه دعایی است  ؟؟؟

 

انها را هم میبینیم که همه این ها را دارند یا خیلی از این چیز های دنیا را دارند ولی دعایی نمیکنند و یا نکرده اند . ان وقت در روشن فکر تزلزلی نسبت به ارزش دعا ایجاد میشود .

 

علت این است که ما زیبا ترین چهره ها را ندیده ایم که در اوج شعور . اوج اگاهی . اوج معرفت . اوج توانایی . اوج قدرت و در اوج مسوولیت و انجام مسوولیت فداکاری و قبول مرگ تا قله شهادت را رفتند . و در همان حال الهام بخش شهادت . ایثار و فداکاری و صبر و از همه مهم تر صبر را داشته اند . حق داریم . ندیده ایم . ندیده ایم انسان هایی را که با تمام داشتن ها و در اوج نبوغ و جوانی و خیلی چیز هایی دیگه ای شاید من و تو آرزوی داشتن ان را داشته باشیم . دراوج تمام چیز هایی که میخواهیم . یک دفعه عاجزانه خاشعانه . به خاک بیفتند و دعا کنند .

برای چی ؟ برای اینکه به ان ها چیزی بدهد ؟؟؟!!! . آن که همه چیز را دارد . چرا دعا ؟؟؟!!

 

در برابر معبود نیایش کردن !! . ما این نوع چهره ها را ندیده ایم . تا بفهمیم خضوع و خشوع . دعا وپرستش . در چهره یک سری که به دنیا فرو نمی ایند چقدر زیباست . ما همیشه ادم های عاجز را دیده ایم که در دنیا دعا میکنند و در قیافه ادم عاجز هیچ چیز زیبا نیست ... که دعایش زیبا باشد .

باری اینکه مثلا اگر ادم خائن باشد انسان است اما اگر متملق عاجز باشد . اصلا انسان نیست ...

انوقت در چهره او دعا چگونه میتواند زیبا باشد . ؟؟؟!!

دعا در چهره مردانی چون " علی " زیباست ... که از شمشیرش مرگ می بارد . از دهانش کلمات زیبا یی که هنوز هم در کتابش آشکار است . نطق او را تا کنون کسی نداشته . دعا از زبان او زیباست . دعا از زبان نبوغی چون او متواضعی چون او . قدرتی چون او زیباست . ان وقت تصور کنید همین ذهن و همین چهره چطور عاجزانه . ناله میکند و چطور از چشمانش اشک جاری میشود ...

دعا در نگاه او زیباست .......... دعا در نگاه بزرگ مردانی زیباست که ارزش خویش را یافته اند و با دعا ارتباط معشوفانه خود و پرودگار خود را محکم و محکم تر میکنند .

 چرا که با او در حال رقصند .

 در حال رقصند .....