" خاطرات من و تو ...."
باپوزش از اینکه نتوانستم این چند روز آپدیت کنم .... سعی میکنم از این به بعد منظم تر عمل کنم .. بازم من را ببخشید ... هجرت از مکانی به مکان دیگر . واز شهری به شهری دیگر ..... اندیشه در اینکه چه خواهد شد . و اینکه باز با او چه بازی هایی دارم . . باز بیشتربه بزرگی او پی بردم و در فکرم که رقص من باز چگونه خواهد بود ..
خدای خوبم این روز ها میخواهم از یک عزیز بنویسم . میخواهم از یک دوست بنویسم . میخو.اهم بهش بگم دوستش دارم . میخواهم اینجا بنویسم که همیشه هر موقع دلم گرفت . خودم این جملات را بخونم و خاطرات خوبی را که باهاش داشتم . مرور کنم .
چه شبهایی بود که با تو لحظات قشنگ جوانی ام را گذراندم و چه ساده انها را از دست دادم . چشمان قشنگ و مهربان تو .....شیرین تصویری است که همیشه میتوانم در ذهنم مرور کنم .. این چشم ها همیشه من را به خودت میکشاند و آن آرامشی که در چشمان تو همیشه و همیشه هویدا بود... حاصل آن روح عمیق و آن ذهن بلند پرواز قشنگ تو بود .
عزیز قشنگ من . چه روز هایی بود که از فرط خستگی و عصبانیت از شرایط روزگار به سراغت میامدم . اما تا آن آرامش عمیق را میدیدم . که با این همه مشکلات چه آرام در جریان زندگی به راه افتادی . دیگه نمیدانستم چی بگم . یادم میرفت تمام خستگی های خودم . تمام درد رنجی که داشتم به راحتی هضم میکردی و آن را به جان دل میخریدی و من نعمت این را زمانی فهمیدم که برای همیشه از تو دور شدم . کاش این همه دوست داشتنی که بین من و تو بود .. میشد تعریفش کرد ..
رنگ چشمان مهربان تو را دوست داشتم . همیشه و همیشه خنده ای که به لبات بود . باعث میشد گوشه چشمت را کمی جمع کنه و این چهره همیشه برای من جذاب بود .
بزرگ من ... هر موقع می دیدمت .. میگفتم عزیزم چه خبر .. ؟؟ میگفتی .. : شکر .. شش سال این را ازت پرسیدم . میگفتم خوبم چه خبر ... ؟؟ میگفتی شکر . وقتی این را ها مینویسم و صحنه ان را به صورت یک فیلم از ذهنم میگذرانم . چشام بارونی میشه ... یادش به خیر ...... جدا آن روز های بخیر ..
روز های آخر که داشتم میرفتم . گفتم عزیزم این وسیله دوباره خراب شده . مشغول درست کردنش بودی ... در حین کار بهم نگاه کردی .. میدانستم .. شش سال پیش آن را برام درست کرده بودی . و حالا چقدر زمان بین من و تو کم شده و من باید یکی دو ساعته دیگه برای همیشه ازت جدا میشدم ... نگاهم کردی .. عمیق .. صبور .. آرام ... بهم گفتی ..
پونه ... ! یاد باد آن روزگاران یاد باد .. نتوانستم تحمل کنم .. خداوندا . چقدر وداع سخت بود .. .. چقدر برای من مشکل بود ..
هجرت ... شایدم انتقال .. شایدم اتمام دوران دانشجویی .. فضای جدایی بین من و تو ایجاد کرد و من همیشه زمانی که به این روز فکر میکردم برام سخت بود .. و باید این روز را ...
.. چه روز هایی قشنگی که با دختر و پسر تو داشتم .. خواهر و بردار من شده بودند . گویی سالها است هم را میشناسیم و با همسر تو که برای یک مادر واقعی بود . مادری که توی بد ترین شرایط و خوبترین شرایط با هم بودیم . با هم زندگی میکردیم .. با هم میخندیدم . گریه میکردیم .. چه کلاسهای خوبی که ما با هم میرفتیم و چه لحظات شرین و عمیقی را که ما با هم داشتیم . خواهر خوب قشنگ من . هیچ وقت آن چشمان مهربان تو را که همیشه معرفت ازش میبارید .. فراموش نمیکنم . برادر بزرگم هیچ وقت ان محبت هایی را که من داشتی یادم نمیره .. تو همیشه یار من توی بد ترین شرایط پروژه های معماری برای من بودی . دوستت دارم . من تمام خوب بودن های شما را دوست داشتم . من تمام فضایی که بین شما ها داشتم و دارم دوست دارم .
.... بزرگ خوبم .... بهت میگفتم برام دعا کنید ... میگفتی عزیزم . دل کعبه اونه . آن را که صافش کنی . دعای تو مستجاب میشه . همیشه آرام بودی و من در این آرامی تو آرام میشدم و در آرامش تو غرق میشدم . و در معرفت تو غور میشدم .
باور اینکه از تو جدا شدم . و اینکه باید لحظات بودن با تو را به خاطرات بسپرم برای من سخته . چقدر جدایی بین من و تو سخت بود . چقدر سخت بود . که از میانه راه . توی کوچه دوباره به سمت تو دویدم . دوباره میخواستم بفههم که دارم میرم . ... توی بغل تو بودم ....دوباره میخواستم بفههم که باید میرفتم و فرصت دیدن دوباره چشمان قشنگ تو کم بود . چشم هایی که حالا قرمز شده بودند و هر دو کلامی برای هم نداشتیم . کلام ما چشم های ما بود . چشم هایی که ان قدر خیس شده بودند که هم را تار تار ببنند و چقدر دوست داشتی واضح واضح آن ها را ببنی . اما ....
صورتمو را برگرداندم ... شاید دیگه تحمل دیدن ان چشم را نداشتم . در عین خواستن باید بر میگشتی ... تضاد سختی بود .. خیلی سخت ...
آخرین جمله ای که بین من و تو رد بدل شد .. .. این بود :
دخترم . دختر خوبم .. معرفت را با جان دل بپذیر .. و برای بدست اوردن ان خیلی تلاش کن .. چیزی که هیچ وقت ا ز داشتنش پشیمان نمیشی ... برو و برای این بدست آوردن ها تلاش کن ....
.. آقای محمد فخریان .. دوست خوب من ... مهربان و بزرگ من ... دوستی که برای من توی شش سال پدری کردی ... دایی عزیز و بزرگ من .....به تو افتخار میکنم . .. من به تمام تو افتخار میکنم . به روح بلند تو میبالم ... برای همیشه ... حتی اگر فرسنگ ها ازت دور باشم . ... و برای تو خوبم . آرزوی خوشبختی و طول عمر و سلامتی جسم و جان را از پرودگار خوبمان خواستارم ... پایدار باشی و به امید حق ...
نوشته شده توسط پونه ..