زمین و هر چه در آن است ...
اگر قادر باشی و همه اطرافیانت گناه خشم را بر گردن تو مینهند . بر خشم خود چیره شوی . و انگاه که همه با شک و تردید در تو مین نگرند . خود را باور کنی و در عین حال شک و تردید انان را محترم بداری .
انگاه که بتوانی شکیبایی پیشه کنی و از صبر کردن فرسوده نشوی . و یا انگاه که به اشتباه در مورد تو به قضاوت مینشینند . خود را درگیر سخنان دروغ نکنی و یا ان هنگام که مورد تنفر قرار میگیری . تسلیم نفرت نشوی و افزون بر این نه چندان خوب جلوه کنی و نه چندان عاقلانه سخن بگویی .
اگر بتوانی خیال پردازی بکنی اما بنده رویاهایت نگردی . انگاه که بتوانی با پیروزی و شکست روبرو شوی و با این دو مکار به یک رویه برخورد کنی . و انگاه که توان شنیدن کلام راستین خویش را که توسط حیله گری برای به دام انداختن ابلهی وارون جلوه داده میشود . در خود بیابی .
و یا بتوانی به تماشای در هم شکستن تمام انچه را که زندگانیت را به پای انان ریخته ای بنشینی و سپس زانو زده و با ابزاری کهنه همه را از نو بسازی .
انگاه که بتوانی توده ای انبوه از تمام برد هایت فراهم اوری و با انها در سر چرخش یک تاس به قمار بنشینی و ببازی و دوباره از اغاز شروع کنی و هرگز . هرگز کلمه ای از باخت خویش بر زبان نیاوری . انگاه که بتوانی قلب اعصاب و عضلات خویش را واداری تا دیر زمانی که پس از فرسوده شدن به تو خدمت کنند . چنانچه به دوش کشند بار آن زمانی را که در تو هیچ نمانده است جز ان تمنا که به ایشان میگویند : تاب اورید
انگاه که بتواین با عامه مردم به گفت و شنود بنشینی اما اصالت خود را پاس داری و یا همنشین پادشاهی باشی اما حس مردم دوستی خویش را از دست ندهی .
انگاه که نه دشمنان و نه یاران محبوبت هیچیک نتوانند تو را بیازارند و انگاه که همگان تو را مامنی به روزگار سختی بدانند ولی هیچ یک در پندار خود از تو قهرمان نسازند .
و انگاه که بتوانی شصت ثانیه ارزشمند یک دقیقه نابخشودنی را همچون دونده ای با سرعت و استقامت سپری کنی .
بله ... !
انگاه زمین و هر چه در ان است از ان تو خواهد بود .
داستان ریاضیات - قسمت آخر
معلم ويلا ميخرد .....
_ كامبيز پيانو خصوصي ندارد . رضا هم كه پيانو نداشت و معلم مينوازد ! نامعادلات براي معلم ! معادلات براي كامبيز و رضا !
معادلات درجه يك را معلم خودش حل ميكند ! معادلات درجه دو را و سه را از كتابها حذف شده است ! كامبيز و رضا ميوه هاي درجه چهار ميخورند !
دستهاي عروسك فراوان شده . آب براي خواهر كامبيز دست عروسك مياورد براي خواهر رضا هم كه قبلا برده بود معلم عروسك دستي ميسازد . كامبيز پلو ميخواهد . رضا رنج ميبرد . معلم آپولو مي سازد .
پدر كامبيز دركوره عرق ميريزد . پدر رضا هم كه در كوره عرق كرده است . معلم از كوره عرق ! ميريزد . جهت محور ها فرق كرده است و محور عرضها از راست به چپ ! همه چيز مساوي شده است ! حقوق پدر كامبيز دو هزارو دويست تومان تومان و حقوق پدر رضا هم همان قدر .
مال شما ؟ پيش معلم است !
همه چيز مساوي شده است . دست عروسك . دست عروسك . عروسك دستي !
عرق در كوره .عرق دركوره.عرق در كوزه!
ميوه درجه چهار.ميوه درجه چهار. چهار جور ميوه!
همه چيز برابر شده!
رنج .رنج رنج!
اه پلو.اه پلو.اپلو!
كنج كوره. كنج كوره . كوره گنج!
همه چيز يكي شده است !
يك . يك . يك ويك !
پدر كامبيز ًسرما ً يه دارد . پدر رضا هم كه از قبل ًسرما ً يه داشت. معلم هم ًسرمايه ًدارد.مادركامبيز ً آب ً گوشت ميپزد . مادر رضا هم كه ًاب ً گ.شت پخته بود معلم هم كه آب ًگوشت ً را ميخورد ! مادر كامبيز براي مادر رضا كار ميكند . مادر رضا هم كه براي مادر كامبيز كار ميكرد . معلم ميگويد : كار چيز خوبي است ! زمستان به خانه كامبيز آمده زمستان در خانه رضا هم كه بود زمستان به ويلاي معلم رفته اند !
براي پدر كامبيز همه فصلها تابستان است . براي پدر رضا هم هميشه تابستان است ! براي معلم زمستانها تابستان و تابستانها زمستان است !
همه چيز يك ً سان ً شده است .
رياضيات براي كامبيز آسان است براي رضا هم كه آسان بود معلم ً سان ً ميبيند . گو شت پدر كامبيز سرخ شده است . گوشت پدر رضا هم كه سرخ بود . گوشت معلم هم سرخ شده است !
همه چيز سرخ شده است ! نام كامبيز داغ و سرخ است نام رضا هم كه بود . معلم خرس شده است . يعني : اسمش عوض شده است ديگر رياضيات نيست . رضائيات است .
همه معلمها رياضيات درس ميدهند يعني همان رضائيات ! حتي .
معلم ادبيات هم رياضيات درس ميدهد آخر همه چيز مساوي شده است حتي ميتوان گفت : راه حل دوم با راه حل اول مساوي شده است !!!...
داشتم چي ميگفتم ؟ صحبت بچه هاي كلاس بود .گفتم كه علي هم از آن بچه هاي خيلي خوب است يا شايد هم نگفتم ؟ هان ؟ ! به هر حال دوباره ميگويم علي پسر خيلي خوبي است . از همه بهتر است
از شما هم بهتر است . از همه بهتر است . پريروزها صدايش زدم كه بيايد پاي تخته . زنگ رياضيات جديد بود ! علي مسايلش را حل نكرده بود . يعني از اين راهها حل نكرده بود . به نظر علي هر دو راه غلط است ! !
بگذاريد خودش حرف بزند : هر دو راه اشتباه است اصلا صورت مساله اشتباه گفته شده است ! ميدانيد چرا ؟ زندگي فقط نان نيست . اگر زندگي فقط نان باشد آنوقت انسان ميشود حيوان يعني قضيه رضا و كامبيز و يا رضا و معلم پيش ميامد . بعد چي ؟ همان حرفهاي قبلي ً معادلات درجه يك ً .و ميوه هاي درجه چهار و دست عروسك عروسك دستي كوره و رنج و گنج و عرق كوره اي و عرق كوزه اي و خلاصه برابري راه اول و يا راه دوم ؟
ً رياضيات جديد ً!
به عبارت بهتر اگر زندگي فقط نان باشد . فقط مرگ هم ميشود . چرا تو يا كامبيز هستي يا رضا ( معلم هم كه همان كامبيز رضا ؟ بود ! ) حالا :
_ اگر رضا باشي يعني پدرت توي كوره باشد . بستني ات آب ميشود . جبرت ضعيف باشد . رياضياتت قوي باشد مادرت حوصله نداشته باشد . خواهرت دنبال دست عروسك باشد . قضيه رنج و برنج را نتواني حل كني . و خلاصه كار براي زندگي و زندگي براي كار در اينصورت زنده باشي رضا هستي بميري هم رضا هستي اصلا رضا تر ميشوي . چرا ؟ چون زندگي ً فقط ً نان و مرگ ًپايان ً است !
اگر كامبيز باشي . يعني اسكي بازي كني . بستني انتخاب كني . رياضيات ضعيف باشد . جبرت قوي باشد . مادرت بتو بگويد ً كامي جان ً خواهرت عروسكي باشد پدرت از كوره پز خانه برايت گوشت داغ ! بياورد خلاصه هر چه بخواهي داشته باشي مثل رضا نباشي . اصلا هيچ وقت رضا ! نشوي . يعني زندگي ً براي لذت . لذت براي زندگي در اينصورت : در زندگي كه رضا نيستي حتي مرگ هم ترا كه ً رضا ً نميكند از ترس مرگ رضا نميشوي ! دقت كن :
تو كامبيز هستي به دنبال چيزهاي بزرگ ميگردي نان بزرگ . كوره پز خانه بزرگ . ويلاي بزرگ . عروسك بزرگ پيانوي بزرگ . لذتهاي بزرگ . يعني همه بزرگ ها مال توست .
بزرگ ها هم نه بزرگ ترين ها
زندگي براي لذت و لذت براي تو بزرگترين لذت ؟ مرگ ! چرا ؟
زندگي براي تو هم فقط نان است پس مرگ پايان است يعني پايان لذتها مرگ است اصلا لذت پاياني مرگ است مرگ كه پايان بود لذت پاياني و پايان لذتها هم كه شد . پس لذت بزرگي است يعني بزرگترين لذت است ! تو به دنبال بزرگترين ها هستي نتيجه ؟ مرگ آغازهم ميشود ؟ نفهميدي ؟ دوباره بخوان ؟
داشتم چي ميگفتم ؟ يعني علي داشت ميگفت علي معلم من شده است گوش كنيد :
رضا ها زنده اند . كامبيزها هم زنده اند پس هيچ كدام قبول ندارند كه مرگ پايان است !
هر دو حيوان هستند بم بست كامل ! به دنبال راه حل ديگري هستند ؟ راه حل ديگر ؟ شايد ؟ ؟.
علي ميگويد : نبايد به دنبال راه حل گشت اين راه حل ها اخر كار رياضيات جديد ميشود .!
اول بايد صورت مساله را درست كرد ً صورت مساله اشتباه استُ
مسايل را از راه رياضيات حل نكنيد حيران ميشويد حيوان ميشويد !
زنده مرد ! مرده زنده چه فرقي ميكند ؟ اول بايد صورت مساله اصلاح شود نبايد به دنبال راههاي خصوصي و يا راههاي عمومي رفت مساله . مساله رياضي نيست ! صورت مساله را كه اصلاح كردي رياضيات حذف ميشود ؟ رياضيات كه حذف شد جبر هم حذف ميشود ؟ قضيه رضا . كامبيز اشتباه است .!! .
قضيه رضا رضا معلم هم اشتباه است ! حتي اگر هم كامبيز كامبيز كامبيز هم بشود اشتباه است ! باز هم غلط است ! چرا ؟ قبلا گفته ام : اگر زندگي فقط نان باشد مرگ ....................
يادتان رفت آنجا را دوباره بخوانيد ........
مساله از راه علوم رياضي حل نميشود . مساله از راه علوم انساني حل ميشود راه حل نه . خود مساله حل ميشود ! يعني ديگر مساله اي نيست كه كسي بخواهد انرا حل كند ! خود مساله حل ميشود .
علي ميگويد زندگي فقط نان نيست مرگ هم پايان نيست ! حالا پايان زندگي هم مرگ نيست . يعني مرگ آغاز زندگي است ؟ خيلي مشكل است ؟ نميفهميد ؟ بيشتر دقت كنيد ؟ علي ميگويد زندگي ايمان است . نان هم براي ايمان است . نان تنها مرگ مي آورد . ايمان از مرگ زندگي مي سازد . !
زندگي كه ايمان شد رضا ها انسان ميشوند و هيچ كس معلم خصوصي نميخواهد . موبايل اختصاصي نميخواهد . ماشين شخصي نميخواهد . نه آنكه نداشته باشد . نميخواهد ! اگر هم بدهي او نميخواهد . !
ايمان را مساوي تقسيم كنيد دعواي نان پايان ميپذيرد زندگي ايمان است نان هم براي ايمان است نان اگر براي ايمان نباشد داغ ميشود و چهره رضا را هم ميسوزاند ! حتي اگر كامبيز هم باشي ! حتي اگر رضا باشي ! يادتان رفت ؟ آنجا را دوباره بخوانيد ؟ اگر زندگي فقط نان باشد مرگ ...................................
نان بي ايمان و ايمان بي نان نميشود . اما اول ايمان را مساوي تقسيم كنيد دعواي نان پايان ميپذيرد .
علي ميگويد : هر راهي كه برويد آخرش هم به رياضيات ميرسيد رياضيات جديد ! برابري ايمان انسان ميسازد . انسانهاي برادر !
حالا مساله حل شده است راه حل نه خود مساله حل شده است . !!
كوري كه از بين رفت كوره هم از بين ميرود ! كوزه هم از بين ميرود ! كوره رنج . كوزه گنج . هر دو از بين ميروند ! راههاي ديگر رياضيات است رياضيات جديد ! بي خود زور نزنيد بي جهت تلاش نكنيد اسير رياضيات ميشويد . !!!
ايمان كه نباشد زندگي ابتدا ميشود . يعني مرگ انتها ميشود . گفتم كه ابتدا و انتها بر هم منطبق ميشود . يعني نقطه ! يعني هيچ ! يعني پوچ ! حالا ديگر مرگ هم درمان نمي كند ! چرا براي آنكه پايان نيست نمي فهميد ؟ آنجا را دوباره بخوانيد ! بدون ايمان نميتوانيد باشيد اگر هم باشيد نيستيد اگر هم نباشيد كه نيستيد مثل كوزه گنج! مثل جهنم !
نان لازم است اما كافي نيست كافي است همين را بداني ! آن وقت براي نان پختن كوره نميسازي ! آن وقت براي نان خوردن در كوره نميسوزي دست عروسك نميشوي رضا نميشوي كامبيز نميشوي هابيل مقتول نميشوي ! قابيل قاتل نميشوي ! رضا نميشوي ! كامبيز نميشوي ! آدم ميشوي آدم آدم ميشوي آدمي كه چهار جور ميوه نميخورد آدمي كه ميوه درجه چهار نميخورد آدمي كه براي ميوه ممنوعه راهي كوره نميشود ! آدمي كه بر ميگردد ! يعني توبه ميكند ! به كجا ؟ به خود ! پيش كي؟ خدا ! آدمي كه در كوره نيست كور هم نيست رضا هم نيست كامبيز هم نيست ! هابيل نيست ! قابيل هم نيست ! آدم است ! آدم آدم !
اينها حرفهاي علي است علي پسر خوبي است خيلي خوب است از من و شما هم خوبتر است و بهتر علي معلم من است چيزي كه هميشه آرزوي آن را داشتم كه در سر كلاس باشم و بچه ها معلم من باشند. . . .
نوشته شده توسط پونه
برای هم دعا کنیم . . بسیار محتاجم . مرا در لیست خود قرار دهید
داستان ریاضیات . قسمت چهارم
دزدهاي الدنگ ! شكم كنده هاي عوضي ! خاك بر سرشان !
اما من يكي كه زير بار نخواهم رفت . مگ ران كه قلم مرا به دار بياوزينند . به شاگردانم هم ميگويم كه براي شان ننويسند ! حالا بگذاريد تا دوباره نيامده اند از رضا برايتان بگويم .
كلاس سوم است . جزء ْ ته كلاسي ها ْ است . پدرش كنار آتش مي ايستد و نان در مي آورد . اصلا ميرود ْ توي آتش ْ و نان در مي آورد . نان داغ ! داغي اش حتي صورت رضا را هم سوزانده است . نانشان خيلي داغ است ! گرم نه . داغ ! ميفهميد ؟ لابد فكر ميكنيد پدرش نانواست ؟ خير . اشتباه كرده ايد ! توي ْ كوره پز خانه ْ كار ميكند . كار نه . جهاد ميكند . عرق ميريزد . ميسوزد تا نان در بياورد . ميفهميد ؟ ؟ . . .
رضا پسر خيلي خوبي است ! بچه ها ميگويند كه زنگهاي انشاء هميشه غايب است هيچ وقت انشاء نمينويسد و خودش ميگويد : من خودم يك پا انشاء هستم .
توي هر انشاء كه راجع به زمستان و شب و سرما و بدبختي باشد . قهرمان داستان هستم . اصلا ما كه زندگي نميكنيم . ما انشاء ميكنيم ! .
فقط زنگهاي رياضيات جديد حاضر است . دوست دارد راه حل مسايل رياضيات جديد را بداند ْ رياضيات جديد ! ْ . . .
يعني ْ نو ْ است . ْ تازه ْ است . ْ جديد ْ است .
راجع به ْ آمار ْ . راجع به همه چيز صحبت ميكند ! هم ْ رياضيات ْ است . هم ْ جديد ْ است ! يعني اصلا يك نوع ْ رياضت جديد ْ است . ! شوخي نميكنم ! نه اتفاقا خيلي هم جدي ميگويم . از ْ مجموعه ْ ها صحبت ميكنم . حل يك مساله از اين ْ مجموعه ْ تا آن ْ مجموعه ْ زمين تا آسمان فرق ميكند .
_ پسر بچه اي ميخواهد از بين شش نوع بستني دو نوع را انتخاب كند پيدا كنيد تعداد انتخابهاي او را . حل كردن اين مساله خيلي ساده است . مساله . مساله تركيب است . فقط كافي است نوع ْ مجموعه ْ را بدانيد . در مجموعه ْ كامبيزها ْ مساله خيلي جواب دارد . اما در مجموعه ْ رضا ها ْ ممكن است بي جواب باشد يا اصلا حل نشود . !
_ دختر بچه اي سه تا عروسك و دوتا ْ دست عروسك ْ در كوچه پيدا كرده است . به چند طريق ميتواند با آنها بازي كند ؟ اين هم مساله ساده اي ات . فقط كافي است نوع ْ مجموعه ْ را بدانيد . در مجموعه خواهر كامبيزها صورت مساله غلط است . در مجموعه خواهر رضا ها چند تايي جواب دارد .
_ پدر كامبيز و رضا روي هم يك مليون و سيصد و پنجاه و دو هزار و دويست تومان حقوق ميگيرند . در صورتي كه پدر رضا شاگرد پدر كامبيز بوده و خانه اش هم اجاره اي باشد . همچنين پدر كامبيز هر 6 ماه به خارج براي خريد وسايل مامان كامبيز ميرود و دو باغ دارد و يك ويلا در شمال داشته و مجبور باشد براي كامبيز و خواهرش پيانو خصوصي و اسكيت خصوصي . و سگ خصوصي و ...... تامين نمايد . پيدا كنيد سهم هر يك را ؟ ( فرض بر آن است كه رضا و خواهرش لباس كهنه هاي كامبيز و خواهرش را ميپوشند . همچنين عروسك شكسته هاي خواهر كامبيز را آب براي خواهر رضا ميآورد .)
مساله سختي است نه ؟ نميتوانيد حل كنيد ؟؟ باشد خودم برايتان حل ميكنم .
در دستگاه محورهاي مختصات فرض ميكنيم محور عرضها از جنوب به شمال . محور حقوقها بوده است و محور طولها هم محور خرجها باشد . محل تلاقي دو محور را هم همان ْ كوره پز خانه ْ در نظر ميگيريم .
مختصات خانه و زندگي هر دو نفر را هم ميبريم روي كاغذ باك شيدن چند تا خط و پاره خط مساله حل ميشود به همين سادگي !
مال يكي يك مليون و سيصد هزار تومان و مال ديگري د و هزارو دويست تومان!
چي ؟ اشتباه كردم ؟ اختيار داريد من اين مساله ها فوت آبم . ميگوييد نه از رضا بپرسيد . ميگوييد نه از كامبيز بپرسيد . نتيجه همان است كه من گفتم !
به اين قبيل مسايل ميگويند رياضيات جديد .
اميدوارم توضيحات من كافي باشد . خوب البته . خيلي هم ْ جديد ْ نيست . ميشود گفت همان مسايل قديمي است . اما شكلش عوض شده است . به اصطلاح مد تغيير كرده است و الا ْ رياضيات ْ همان است كه قبلا بوده است .
در گذشته به كمك رياضيات ْ اهرام ْ ميساختند . حالا ْ اهرم ْ ميسازند . اصولا به خاطر همين مشكل بودنش به آن ميگويند رياضيات كه جمع رياضت است . يعني سختي . رنج . مشكل . دشوار.
راست ميگويند خيلي دشوار است . رنگ خالص . نان داغ ! آتش ! پدر رضا ! پدر كامبيز ! عروسك ! دست عروسك ! بستني ! چوب بستني ! ويلا ! اجاره خانه !
اينترنت ! گل بازي ! پيراهن تابستاني ! پيراهن زمستاني ! تساوي كامل يك و يك ! معادلات درجه يك ! ميوه هاي درجه چهار ! كنار دريا ! توي جوب ! ......
همه اينها از رياضيات مي آيد . رياضيات از رياضت ميآيد . رياضت ميآيد . رياضت هم از توي كوره پز خانه !!
مثل پدر رضا . بستني رضا آب ميشود ! خوب بشود . مال تو كه نيست مال رضا آب ميشود . مال كامبيز هم توي ْ فريزر ْ است . اصلا به تو چه ؟ گرما مال فيزيك است . در رياضيات . ما ْ گرما و سرما ْ كاري نداريم . براي ما ْ حل مساله ْمهم است . نه آنكه صورت پدر رضا سوخته است . خوب ْ كرم ْ به صورت خود بزند ! اصلا به ما چه ؟ .
معلم ادبيات ميگويد : پدر سوخته است . خيلي هم پدر سوخته است .گول ظاهرش را نخوريد .از آن پدر سوخته هاست . يعني ميفرماييد دروغ ميگوييد ؟ پدر سوخته نيست ؟ پس چيه ؟
توي رياضيات « پس چيه ؟ »ندارم . اينجور سيوالات مربوط ميشود به و انشا و به اينجور چيزها . من كه اصلا حوصله ندارم رياضيات حوصله را كم ميكند و مادر رضا هم حوصله ندارد پس معلوم ميشود رياضياتش خوب است ! همه آدمها كم و زياد رياضيات ميدانند . البته يك كمي هم شانس ميخواهد . يك وقت مي بيني مساله را رضا حل ميكند نمره اش را كامبيز ميگيرد ! عكسش امكان دارد اتفاق بيفتد . پس آنكه ويلا را پدر كامبيز بخرد . اما پولش را پدر رضا بدهد ! جالب است نه !!
مادر رضا حوصبه ندارد . گفتم كه رياضياتش خوب است يعني خوب زحمت ميكشد . شايد هم روزها كار ميكند ؟ در هر حال در حل مساله فرق نميكند . يعني چه بگويي مادررضا براي مادر كامبيز كار ميكند . چه بگويي مادر كامبيز كارهايش را ميدهد مادر رضا بكند . در حل مساله هيچ فرقي نميكند تا جاي فرض و حكم عوض نشود قضيه به همان حال باقي ميماند .
به طور كلي رياضيات به كمك جبر حل ميشود. جبر كه قوي شد رياضيات هم ضعيف ميشود . رياضيات كه قوي شد . جبر ضعيف ميشود . يعني اصلا تا جبر بلد نباشي نميتواني نمره رياضيات بكيري . نمره رياضيات كه نگرفتي حساب ت خراب ميشود يعني بدهكاري بالا مي آوري آخر سال هم روفوزه مي شوي ميافتي توي كوزه . نخير . كوره ! آن وقت پدرت در مي آيد . ميشوي پدر سوخته ! بچه ات هم پدر سوخته بار مي آيد ! اصلا پدر سوختگي از هيكلشان مي بارد . كي ميگفت ؟ معلم ادبيات ؟ مهم نيست . ولشان كنيد باز مي آيند نميگذارند كارمان را بكنيم .
بله . رياضيات از رياضت مي آيد . رياضت هم يعني رنج . اگر يك ب هم اولش بگذاري . ميشود برنج ! آن وقت مي بري توي كوره خوب ميپزي. ميدهي پدر كامبيز ! كامبيز برنج را مي خورد . تو هم ميايستي تماشا ميكني . زيادي اش را هم تو ميخوري به سگش كه نمي دهد سگش غذاي مخصوص دارد . ؟!
رنج را كه بردي توي كوره ميشود گنج ! گنج را چه كار ميكني ؟ عرق ميخري نصفش را پدر كامبيز ميخورد .و نصفش را هم پدر رضا به صورتش مي مالد ! مثل كرم ! .
رنج مال رياضيات است . ب كه گذاشتي ميشود ميشود ادبيات !
توي كوره كه رفت داغ ميشود ! داغ كه شد مي شود فيزيك ! از كوره كه بيرون آمد ميشود گنج ! گنج مال كيست ؟ پدر رضا ؟ نخير پدر كامبيز !
رنج مال كي بود ؟ پدر كامبيز ؟ نخير پدر رضا ! چه فرقي ميكند ؟ هيچي ! براي يك دانه ب بي خودي دعوا راه نياندازيد اصلا مال هر كي كه جبرش بهتر بود . تا جبر بلد نباشيد بايد رياضيات بخوانيد . رياضيا
ت كه خواندي جبر كامبيز خوب ميشود ! جبر كامبيز كه خوب شد . بستني تو آب ميشود . بستني كه آب شد . دست عروسك كنده ميشود ! بعد چي ؟ آب دست عروسك را براي تو مي آورد و بعد چي ؟ دست عروسك آب ميشود . كجا ؟ توي كوره . بعد چي ؟ ميشود گنج . گنج مال كيست ؟ پدر كامبيز . ! پس گرما چي ميشه ؟ گرما مال فيزيك است . پس چي مال ادبيات است ؟ درس چي بود ؟ رياضيات ! من هم كه حوصله ندارم .......
مادر رضا هم حوصله ندارد . چرا ؟ رياضياتش خوب است . چرا جبرش بد است ؟ چرا ؟ چرا مال گوسفند است . گوسفند را مي كشند گوشتش راميبرند توي كوره آن وقت ميپزند . وقتي كه پخت . ميدهند كامبيز بخورد چون ميخواهد در آينده دكتر شود . تو چه كار ميكني ؟ تما شا ! من چه كار مي كنم ؟ مساله حل ميكنم . بنويسيد راه دوم : رضا گوشت را از كامبيز ميگيرد . يعني جبرش قوي ميشود ! جبر رضا كه قوي شد رياضياتش ضعيف ميشود . در نتيجه رياضيات كامبيز قوي ميشود . جبرش ضعيف . حالا كامبيز آخر سال روفوزه ميشود . ميافتد توي كوزه ! نخير كوره !
اين بار بستني كامبيز آب ميشود . رياضيات رضا ضعيف ميشود پس معلم خصوصي ميگيرد ! آب دست عروسك را ميبرد . پدر رضا ويلا ميخرد . پدر كامبيز به كوره ميرود . كوره داغ است كامبيز پدر سوخته مي شود . حالا رضا كامبيز شده است . كامبيز هم رضا .
این داستان همچنان ادامه دارد ....
در ضمن عید سعید فطر بر همه دوستان خوبم تبریک میگم .
نوشته شده توسط پونه
داستان ریاضیات . قسمت سوم
نمی دانید چه بچه هاي با هوشي بودند هم كلاس پيانو ميرفتند و هم كلاس نقاشي هم كلاس باله ميرفتند هم كلاس اسكي بازي ! چه بچه هاي تميزي .
چه بچه هاي با هوش و خوشگلي ! اصلا آنها به دنيا آمده بودند كه فردا دكتر بشوند ! خوش به حالشان . اسمش چي بود ؟ مامانش ميگفت كامي جان اما روي دفترش نوشته بود كامبيز خان هميشه روي ميزشان انواع و اقسام ميوه و شيرني چيده شده بود . كلاس دوم راهنمايي بود . اما رفتارش مثل آدمهاي گنده بود از رفتارش خوشم نمي آمد . انگار كه من نوكرش هستم . عين اربابها دستور ميداد :ْ
ْ ميتوانيد شروع كنيد ْ و يا ْ خسته شدم كافيست ْ ساعت 4 شروع كرده ايد حالا 5.5 است مي شود يك ساعت و نيم اما پول دو ساعت را به شما ميدهم برويد ........................
خيلي ناراحت شدم هي اين در و آن در زد م تاب بلكه بتوانم يك جوري دست و بالم را بند كنم . بالاخره يكجا گفتند بشرطي كه يك معرفي نامه بياوري . ميتواني فعلا به عنوان معلم حق التدريس . مشغول كار شوي يك معرفي نامه از جهاد گرفتم و خلاصه معلم شدم معلم كه نه ْ دانشجوي معلم حق التدريس غير رسمي موقت ْ چه فرقي ميكند من دلم ميخواست كه معلم شوم و توي يك مدرسه باشم و تدريس كنم . حالا اسمش را هرچه ميخواهند بگذارند . خيلي خوشحال بودم اصلا از خوشحالي داشتم پر در مي آوردم اما نه خوشحال خوشحال هم نبودم . براي اينكه من دلم ميخواست معلم انشاء باشم و يا معلم تاريخ نه اينكه معلم رياضي شوم . ميخواستم با بچه هابيشتر حرف بزنم .
يعني بچه ها بيشتر با من حرف بزنند . اما تخصصم كم بود . معلم انشاء بايد بداند جمله چيست ؟ فعل چيست ؟ فاعل كدام است ؟ مقدمه و موضوع نتيجه گيري يعني چه ؟ كجا بايد نقطه گذاشت ؟
من كه نميدانستم . در عوض تا دلتان بخواهد فرمول بلدم ! تانژانت بر حسب سينوس . انواع مثلث . قضيه ميانه ها . قضيه ارتفاعات . فرمول مشتق .
تفسيم ذهني و غيره و غيره ........
اگر آدم بلد باشد حرف بزند با همين چيزها هم ميشود خوب حرف زد حرفهاي خوب زد . خود بچه ها به آدم ياد ميدهند فقط كافي است با آنها دوست باشي . بچه ها خيلي خوبند مگه نه ؟
خوب البته بعضي وقتها هم شيطاني ميكنند مثلا همين چند روز پيش بود . سر كلاس مثلثات نميدانيد چه بلايي به سرم آوردند ! يكي را صدا زدم كه بيايد پاي تخته مساله حل كند . گفت آقا به خدا هر چي ميخوانيم يادمان ميره هنوز نميدانيم مثلثات به چه درد ميخوره ؟ آقا به خدا خوانده بوديم ولي يادمان رفته !!!
يكي ديگر را صدا زدم گفت : آقا يادمان رفته مثلثات را حل كنيم رفته بوديم بسيج مسلسل آت ياد بگيريم وقت نشد مثلثات بخونيم . آقا به خدا تقصير ما نيست . نفر بعدي را صدا زدم فورا آمد پاي تخته و يك تكه گچ به دستش گرفت خيلي خوشحال شدم يك معادله درجه يك نوشتم و گفتم حل كن كمي فكر كرد و گفت : آقا ........ آقا ما خوانده بوديم اما . نميدانستم ....... آقا اصلا كسي ميوه درجه چهار به زور گيرش مياد روي چه حسابي بايد معادله درجه يك را حل كند ؟ زور است ؟ يكي از بچه ها از ته كلاس گفت : تخير ْ جبر ْ است همه خنديدند از شما چه پنهان من هم خنديدم ! نميدانم شايد حق با آنها باشد ؟ آره خلاصه هميشه وسط كلاس . رياضيات . به انشاء و علوم اجتماعي تبديل ميشود . راستي فرمول تبديل ْ رياضيات ْ به ْ انشاء ْ چيست ؟ اين را ديگر من هم بلد نيستم ! بگذريم . . . .
سه جلسه بيشتردوام نياوردم . وجدانم قبول نميكرد كه چيزي به او بياموزم . به زور پول و تفريح و پيانو و اسكي و اين جور چيزها درس ميخوانند . فردا هم ميشوند ْ دكتر كامبيز خان ْ ! متخصص الدوله كه رياست و اربابي ما به ازاي حقوق اوليه اشه . مامي جان او هم هي جلو فك و فاميل شان فيگور ميگيرد :
نميدانيد چه كامي من چه هوشي داره !
پول سه جلسه را هم نرفتم بگيرم . لابد خيلي خوشحال شده اند !
هر چه پولدارتر ميشوند . حرصشان هم بيشتر ميشود ! دزدهاي الدنگ ! شكم كنده هاي عوضي ! خاك بر سر شان !
داشتم چه ميگفتم ! مثل اينكه راجع به بچه هاي مدرسه خودمان حرف ميزدم . نميگذارند . تا صحبت اينها ميشود . شلوغ بازي در مي آورند . گوشهايشان را گرفته اند تا اين قبيل چيزها را نشنوند . تازگي ها . انقلابي هم شده اند ؟
به همه بد و بيراه ميگويند . تا ميگويي بالاي چشمتان ابرو است . داد ميزنند كه : ْ بابا ! به اين كارها كاري نداشته باش بگذار ما زندگي مان را بكنيم آزادي داشته باشيم . ْ
حالا يك مشت دزد كه معلوم نيست از كجا آمده اند . توي اين مملكت خراب كاري ها ميكنند بابا ما آزادي ميخواهيم چرا همين طوري كارخانه ها را مصادره ميكنيد ! آخه اين شد آزادي ؟ اصلا فكر نميكرديم آخوند هم كمونيست از آب در بياد !. . . .
بله چي شد كه دوباره به اينجا رسيديم ؟ در همه كاري دخالت ميكنند . فكر ميكنند چون پولدار هستند بايد در همه كارها دخالت كنند . هي پول ميدهند تا قلمم براي آنها بنويسد . معلم خصوصي خانه خصوصي ماشين خصوصي . موبايل واسه بچه ها . استخر و سونا توي هر طبقه . پيانو ي خصوصي و حالا هم قلم خصوصي ميخواهند . دو قرت و نيمشان هم باقي است . ْ مفت كه نميخواهيم پول ميدهيم . پول !
این داستان ادامه دارد ...
داستان ریاضیات ( قسمت دوم )
اينها بهترند يا آنها ؟ بله . من با نظراتشان مخالفم . اما دشمنشان نيستم ميدانيد به نظر من بايد كاري كرد كه آن ْ برادر هاي بزرگتر ْ به خودشان بيايند اگر از اون ْ برادر ها بزرگتر ْ ها بپرسي آره از آنها خيلي خوشم نمي آيد راستش را بخواهيد بدم هم ميايد !
دارند همه را عذاب ميدهند . اعصاب همه شان . چپ و راست خرد است زْنگ تفريح است ْ. ْ جنگ تفريح ْ .
اينها نميگذارند آنها سرود بخوانند . آنها ميپرند وسط سرود خواندن اينها . معلمها هم توي دفتر بعضي به اينها بد ميگويند بعضي هم به آنها .
چند تايي هم خيلي بي تفاوت به آنها هم ميخندند . چند روز پيش يكي از همين ْ بي تفاوت ها ْ ميگفت : همكارن با سابقه مرا ميشناسند . اهل هيچ فرقه و هيچ گروهي نيستم و به من ميگفتند برو كلاس ميرفتم و ميگفتند نرو نميرفتم .
معلم خوب معلمي است كه سر ش توي كارش نباشد يعني فرمولش اين است :
خانه . مدرسه . دفتر كلاس . درس كلاس . درس . كلاس . دفتر . مدرسه . خانه
با اينكه اهل هيچ حزب و دسته اي هم نيستم اما .................از بچه ها هم خوشم نمي آيد.
اين اواخر بچه ها از دهه هفتاد به اين طرف هم پروتر شده اند . يادش به خير آن وقتها عجب برپا و برجايي ميدادند . سال به سال دريغ از پارسال بي حيا ها .
يك آقاي ديگري هم بود نميدانم . آقاي تدين ؟ يا شايد هم تمدن ؟ نه مثل اينكه تفنن ؟ اسمش يادم نيست فقط ميدانم كه توي اسمش دين دارد يا شايد آن هم نباشد ؟
بهر حال توي شلوغي و سرو صدا . آمد نشست كنار من و گفت سلام حال شما چطوره ؟ ...............
خوب من خوبم . من شنيدم كه حضرت عالي ماشا ء الله هزار ماشاء الله مسلمان قابلي هستيد . خدا حفظتان كند حتي من شنيده ام كه كتابهاي چپي را هم خوب نقد ميكنيد . آقا تا ميتوانيد با اين بچه ها سرو كله بزنيد شما جوان هستيد بچه ها حرف شما را بهتر گوش ميدهند نظر خودتان چيست ؟
گفتم : راستش را بخواهيد من با هيچ كدام از بچه ها مخالفتي ندارم . همانها هم كه شما ميگوييد چپي هستند مگر چند تا كتاب خوانده اند ؟ ده تا ؟ بيست تا ؟ چند تا ؟
كتابهاي اصلي را خوانده اند يا ده بيست تا كتاب داستان ؟ شايد هم رفتار جنابعالي و بنده بوده است كه آن يكي را چپي و اين يكي را راستي و يكي را التقاطي و آن ديگري را منحرف و آن يكي را افراطي كرده است ؟
گفت : آقا دوره اين دموكرات بازي ها ديگر تمام شده است من بيشتر از اينها روي شما حساب ميكردم . اين حرفها يعني چه رفتار بنده و جنابعالي چه ربطي به اين مسايل دارد آقا ؟ ........... پدر سوختگي از هيكلشان مي بارد . اين حرفها كدام است ؟ شما هم كه ْ توز رد ْ از آب در امده ايد ؟ اصلا شما اين مساله قيامت را قبول داريد ؟ آقا همان كتابها . برويد خودتان را اصلاح كنيد خوب البته سخت است . رنج و سختي دارد شما فكر نكنيد بنده از همان اول همين طوري بوده ام . سالهاي سال زحمت كشيده ام . كوشش كرده ام . كتاب خوانده ام ووو...................
داشتم چي ميگفتم : بله راجع به شاگردها حرف ميزدم . اما مگر اين معلمها ميگذارند انگار حسوديشان ميشود سال اول دانشكده كه بودم تدريس خصوصي ميكردم . توي روزنامه آگهي ميزدم و بعدش تلفن ميزدنند .
_الو تدريس خصوصي ؟
_بله ساعتي 3000 تومان
_ روزهاي زوج از ساعت ......
_ خيابان ........... كوچه دوم .......پلاك ......
_ از فردا . خدا نگهدار
این داستان ادامه دارد ...