چهارشنبه، ۳فروردین ۱۳۸۴

و باز چشمان تو ...

پرودگارا ، چه بسیار به درگاهت به مهمانی امدم و چشمم به سفره احسان تو بود پس مرا از آنچه به سائلان درگاهت وعده فرمودی محروم نساز . ای مشهود عارفان و ای معبود اهل عبادت و معرفت و مشکور سپاسگزاران . ای که عارفان جز تو نمیخواهند ن اهل عبادت جز تو معبودی ندارند . و ستایش گذران جز سپاس تو نگویند . ای همنشین یاد کنندگان از تو . ای پسند خاطر انکه ترا حمد و ثنا گوید . ای موجود حاظر برای هر که ترا طلبد . ای شناخته شده نزد آنکه ترا بوحدانیت شناخت . ای محبوب آنکه ترا دوست دارد .. مرا در مسیر و هدفم یاری کن و به آنانی که توفیق عمل نیک دارند پاداشی دو چندان عطا بفرما .........

**********************
بعضی وقت ها نمیدانم چجوری منظورم را بفهمانم . باید برم ، باید یک کاری را انجام بدم . حالا که آمده بودم باید می رفتم . می رفتم جلو ... در این لحضات اول عید فقط به همین فکر میکنم . من را توی این روزها نیشابور ملاقاتی داشتیم .. به من گفت دیگه چه خبر ؟ .. متوجه نگاهای عمیق او نمی شدم .. بیشتر از اینکه تصویر صورتش را ببینم قول هایی که قبلا به او داده بودم مثل یک تصویر متحرک در نظرم پدیدار شد ند .. قول که نه ! .. امید .. من بهش امید داده بودم ....مقنعه مو کشیدم جلو . خودمو را سفت گرفتم و بهش گفتم : باور کن کمک میکنند باور کن .. !!!
دل تو دلم نبود نمیدونستم حرفم را قبول میکنه یا نه ؟ ! نمیدونستم هنوز امیدی توی نگاهش هست یا نه ؟ ! حسش میکردم .. باور کنید حس میکردم خوبی همین نزدیکی هاست .. برای آن کسایی مینویسم که هنوز قلبشان توی این هزاره سوم اون قدر سنگ نشده که مسایل اطرافشان را نبینند و ارام سرشان را پایین بیندازند و باز هم مسیر عادی زندگی خودشان را طی کنند ..
حس مسوولیت عجیب توی رگهای او دویده بود ..
بهش گفتم عزیزم .. امید داشته باش تلخی انتظارو به امیدی که سرانجام ، خواهد اومد میتوانی تاب بیاری ..
بازم باید تلاش کرد . بازم باید دوید .... ! هنوز هم توی همین مردمان کوچه بازار کسانی هستند که بخشی از غم تو را بدزدند . تا چشم های تو اینگونه غوغا نکنند .
بهش گفتم : باور کن بعضی چیز ها گفتنی نیست .. بلکه دست یافتنی است .. من به گفته خودم و روح بلند تو ایمان دارم .
در حین گفته هام آرام نگاهشو به سمت افقی دور میبره . و بعد میگه : پونه ،.... آن جا را می بینی ... !؟!

******************************
دوستان عزیزم . صمیمانه از شما متشکرم .


شماره حساب ارزی معلولین :

140006 بانک صادرات شعبه مرکزی شهرستان نیشابور . کد 36

انجمن معلولین شهرستان نیشابور .


( جهت هر گونه ابهامی در راستای این فعالیت شما میتوانید با فرستادن ایمیل و یا شماره تلفن 0098-551-3335370 تماس حاصل فرمایید . )


بند الف : در سال 83 افراد بسیار زیادی از طریق اینترنت کمکهای شایانی به این انجمن نمودند شما میتوانید در صورت هر گونه ابهامی و یا آشنایی بیشتر با این عزیزان تماس داشته باشید .

بند ب : (من میتوانم اسامی این عزیزان را از طریق ایمیل در اختیار شما قرار دهم . با تشکر فراوان . پونه )

 

چهارشنبه، ۲۶اسفند ۱۳۸۳

حاجی فیروز


هان ! دوباره چه خبر
مگرت پارینه ، با همه طبل و دهل ، با همه رقص و ادا و اطوار، چه به چنگ آوردی ؟
که دگر باربر آنی که کنی لوده گری
خیز و بیهوده مگوی،هر چه باشد تو زنی، تو توانی که به شیرین سخنی، قصه هاساز کنی
تا که داوود نداند عید است ، تا فریده غم عیدی نخورد لج بیجا نرود
لیک من زن چه توانم کردن، جز سیه کردن رو،
دی پیاده ز پی لقمه نان، گشته ام کوی به کو و تو دانی ای زن که چه ام بوده نصیب
خیز و آن دیگ ز مطبخ پیش آر ، چاره کار در این عید سعید،
بهر چون ما فقرا
جز سیه رویی نیست
حاجی فیروز آمد ، روز نوروز آمد ، سالی یکروز آمد
کود کان را تو بگو غم نخورند ، جامه ها شان همه نو خواهد شد
قول مردانه که آنان شب عید ، نان خورش با کف نانی دارند
لیک از بهر خدا نکند مشت مرا باز کنی
قصه مطریبم ساز کنی
تا گر امروز من از بهر لباس آنها ، به همه ساز و نوا میرقصم
نکند کودک من در فردا ، نغمه ای بهر کسی ساز کند
که یکی مرد چو من ،روی خود و تیره و بشکن زدن آغاز کند
او بخندد ز سر شوق که :
حاجی فیروز آمد ، روز نوروز آمد ، سالی یکروز آمد
پونه عزیز :سالی موفق و خوب و پر برکت سر شار از شادی برایت آرزو
. دارم
عیدت مبارک

************************************
این نامه را یکی از بهترین دوستانم برای من فرستاده اند .. . میشه گفت اولین نفری که من با ان چیزی به نام چت را تجربه کردم . و اولین فردی که من به ان ایمیلم را دادم . خوب جالب بود . من چیزی به نام مسنجر را نمیدانستم چیه .. چیزی به نام اد کردن و حتی نوع صحبت کردن در چت و به اصطلاح مخفف حرف زدن . و خلاصه گفتن .


یادش بخیر از ان روز دو سال میگذره . و ان موقعی که من با ایشان آشنا شدم توی مشهد تا یک خانه دانشجویی تنها بودم و درس میخوندم . و بعد ها که برای خودم مودم تهیه کردم . توانستم در خانه نیز از اینترنت استفاده کنم . یادش به خیر . توی سایت به نام " روزی" ( شاید اسمش همین باشه ) رفتم و با ایشان آشنا شدم .

چقدر آرام و صبور جوابم را میداد . و چقدر با دقت به حرفهای کودکانه و
عجولانه من گوش میداد . چه قدر من برای او صحبت میکردم و او با دقت به نوشته های من میخوند .و با دقت به ان ها جواب میدادند ... نمیدانم الان اوضاع تایپ او چطور است . همیشه به ایشان میگفتم ای خدااااااااا چقدر تایپ شما کند است . یادش بخیر . یادش به خیر توی سفر هایی که میرفتم من را راهنمایی میکردند تا کجا ها برم و از کجا ها سر بزنم . کاش میشد من برای یک بار هم که شده ایشان را میدیدم . شیرازی بود و اخلاق ان ها را داشت . ....

یادش به خیر . چیزی که ان موقع ها به من گفتند این بود که باید مسیرم را خودم پیدا کنم و خودم بیابم . از دروان دانشجویی خودشان برای من میگفتند و اینکه چه سختی هایی را تحمل کردند . بعد ها شاید به علت مشکلات کاری و شاید به علت های دیگه خیلی خیلی کم توانستم با ایشان ارتباط داشته باشم . من هنوز نامه هایی که برای من حکم معلم های مجازی دارند . از ایشان یادگاری دارم .. . من هنوز دست نوشته های ان دوست خوبم را دارم . از وقتی که امدم تهران شاید دیگه نتوانستم با ایشان ارتباط داشته باشم . و حتی فکر میکردم که شاید ایشان از بین رفته باشند ... تا اینکه امروز این نامه محبت آمیز به دست من رسید . یادش بخیر ... ان روز ها یادش بخیر .. این نامه من را به یاد دو سال پیش انداخت . به یاد ان خانه کوچولو و ان وسایل محقر دانشجویی . قابلمه های کوچک و ظرفهای کم . که اگر نمیشستی دیگه ظرفی نبود .. یادش بخیر شب بیداری ها ... یادش بخیر . الان که دارم مینویسم . ناخود آگاه گریه ام گرفته و دلم هوای ان دوران را کرده . البته نه برگشتن به ان دوران . بلکه لحظه ای در آن دروان غرق شدن ... وای یعنی من بزرگ شدم ؟ !!

همیشه به من میگفت قدر دوران دانشجویی خودت را بدان . که شیرین ترین دوران همین دوران زندگی توست ... و من نمی فهمیدم . و الان که پایان نامه دارم و باز تنها در شهر دیگر ... باید به مسیرم ادامه بدم .. کاش میشد یک بار از مشورت های او استفاده کنم . .. بهش میگفتم در محیط کاری ام باید چه ها بکنم و چه ها نکنم ... من یک دختر 24 ساله شدم ... می بینید . دوست شما دو سال دیگه هم بزرگ شد . شاید بهترین و زیبا ترین دوران زندگی خودش را داره طی میکنه و شاید به سن شما که میرسه میفهمه . کاش انسان ها میشد تجربه ها را یک جورایی به ان ها بچشونند . و اگر اینگونه میشد که دیگه نامش تجربه نبود ...

ان روز ها یادش بخیر ... شاید نامه شما ... باعث شد دوباره گذر وحشتناک و سریع عمرم را به عینه بفهمم . بازم از شما ممنونم و باید بگم عید شما نیز مبارک ... خیلی هم مبارک و منتظر باز روز های خوبی برای شما خواهم بود . دوست خوبم . این جواب نامه اول . اما منتظر بعدی ان نیز باشید ..
پایدار باشید .

شنبه، ۲۲اسفند ۱۳۸۳

آدم هر چه بزرگ تر میشود ....

آدم هر چه بزرگتر میشود تازه میفهمد تا یک سال پیش هم هنوز بزرگ نشده بود . بوی عید میآید و عجیب آنکه زمانی که عید میآید متوجه گذر زمان و جوانی خود و عمر خویش هستیم .
اخر هفته ها تکراری شده اند . شاید اگر کلاسهای آقای قاسیمان در صبح بسیار زود روز پنج شنبه های ما در میدان بهارستان نبود . شاید هیچ شوقی برای اخر هفته ها نداشتم . سردی صبح های ساعت 5 که با سارا و نگرس به سمت میدان حرکت میکنیم و بعد نماز در خانه ای که مردان و زنانش مومند . برایم لذتی دو چندان دارد .
اخر هفته ها تکراری شده اند . این خاصیت شهری است که چهار فصل مشخص دارد حالا تنها میتوانیم به آغاز فصلی امید وار باشیم که خاصیتش غیر قابل پیش بینی بودن است تنها بهار است که با برگهای سبز متظاهرش روز های هیجان انگیز را برایمان می آفریند . اما تا رسیدن آن روز ها باید به همین آخر هفته ای کلیشه ای بسازیم . این آخر هفته هوا نمیه ابری است و من واقعا هوای ابری را دوست دارم . هفته دیگر نیز با مامان توران عزیزم . عازم سفرم . برایم دعا کنید ...

بند الف :
به اخرت چنگ بزن ! دنیا خود با خواری پیش تو خواهد امد ... ( حضرت علی )
توضیح : پونه اگر توی زندگی ات فقط به همین حدیث یک ذره و فقط یک ذره توجه کنی .. دنیای تو و چشمان تو جور دیگری خواهد بود .


بند ب :
عشق به شهرت ها و افتخار ها از هوس هایی است که عارفان به ان اعتنا ندارند . ........... تاسیست

بند ج :. چیز جدید یادم نمی اید . برایم دعا کنید