حاجی فیروز
هان ! دوباره چه خبر
مگرت پارینه ، با همه طبل و دهل ، با همه رقص و ادا و اطوار، چه به چنگ آوردی ؟
که دگر باربر آنی که کنی لوده گری
خیز و بیهوده مگوی،هر چه باشد تو زنی، تو توانی که به شیرین سخنی، قصه هاساز کنی
تا که داوود نداند عید است ، تا فریده غم عیدی نخورد لج بیجا نرود
لیک من زن چه توانم کردن، جز سیه کردن رو،
دی پیاده ز پی لقمه نان، گشته ام کوی به کو و تو دانی ای زن که چه ام بوده نصیب
خیز و آن دیگ ز مطبخ پیش آر ، چاره کار در این عید سعید،
بهر چون ما فقرا
جز سیه رویی نیست
حاجی فیروز آمد ، روز نوروز آمد ، سالی یکروز آمد
کود کان را تو بگو غم نخورند ، جامه ها شان همه نو خواهد شد
قول مردانه که آنان شب عید ، نان خورش با کف نانی دارند
لیک از بهر خدا نکند مشت مرا باز کنی
قصه مطریبم ساز کنی
تا گر امروز من از بهر لباس آنها ، به همه ساز و نوا میرقصم
نکند کودک من در فردا ، نغمه ای بهر کسی ساز کند
که یکی مرد چو من ،روی خود و تیره و بشکن زدن آغاز کند
او بخندد ز سر شوق که :
حاجی فیروز آمد ، روز نوروز آمد ، سالی یکروز آمد
پونه عزیز :سالی موفق و خوب و پر برکت سر شار از شادی برایت آرزو
. دارم
عیدت مبارک
************************************
این نامه را یکی از بهترین دوستانم برای من فرستاده اند .. . میشه گفت اولین نفری که من با ان چیزی به نام چت را تجربه کردم . و اولین فردی که من به ان ایمیلم را دادم . خوب جالب بود . من چیزی به نام مسنجر را نمیدانستم چیه .. چیزی به نام اد کردن و حتی نوع صحبت کردن در چت و به اصطلاح مخفف حرف زدن . و خلاصه گفتن .
یادش بخیر از ان روز دو سال میگذره . و ان موقعی که من با ایشان آشنا شدم توی مشهد تا یک خانه دانشجویی تنها بودم و درس میخوندم . و بعد ها که برای خودم مودم تهیه کردم . توانستم در خانه نیز از اینترنت استفاده کنم . یادش به خیر . توی سایت به نام " روزی" ( شاید اسمش همین باشه ) رفتم و با ایشان آشنا شدم .
چقدر آرام و صبور جوابم را میداد . و چقدر با دقت به حرفهای کودکانه و
عجولانه من گوش میداد . چه قدر من برای او صحبت میکردم و او با دقت به نوشته های من میخوند .و با دقت به ان ها جواب میدادند ... نمیدانم الان اوضاع تایپ او چطور است . همیشه به ایشان میگفتم ای خدااااااااا چقدر تایپ شما کند است . یادش بخیر . یادش به خیر توی سفر هایی که میرفتم من را راهنمایی میکردند تا کجا ها برم و از کجا ها سر بزنم . کاش میشد من برای یک بار هم که شده ایشان را میدیدم . شیرازی بود و اخلاق ان ها را داشت . ....
یادش به خیر . چیزی که ان موقع ها به من گفتند این بود که باید مسیرم را خودم پیدا کنم و خودم بیابم . از دروان دانشجویی خودشان برای من میگفتند و اینکه چه سختی هایی را تحمل کردند . بعد ها شاید به علت مشکلات کاری و شاید به علت های دیگه خیلی خیلی کم توانستم با ایشان ارتباط داشته باشم . من هنوز نامه هایی که برای من حکم معلم های مجازی دارند . از ایشان یادگاری دارم .. . من هنوز دست نوشته های ان دوست خوبم را دارم . از وقتی که امدم تهران شاید دیگه نتوانستم با ایشان ارتباط داشته باشم . و حتی فکر میکردم که شاید ایشان از بین رفته باشند ... تا اینکه امروز این نامه محبت آمیز به دست من رسید . یادش بخیر ... ان روز ها یادش بخیر .. این نامه من را به یاد دو سال پیش انداخت . به یاد ان خانه کوچولو و ان وسایل محقر دانشجویی . قابلمه های کوچک و ظرفهای کم . که اگر نمیشستی دیگه ظرفی نبود .. یادش بخیر شب بیداری ها ... یادش بخیر . الان که دارم مینویسم . ناخود آگاه گریه ام گرفته و دلم هوای ان دوران را کرده . البته نه برگشتن به ان دوران . بلکه لحظه ای در آن دروان غرق شدن ... وای یعنی من بزرگ شدم ؟ !!
همیشه به من میگفت قدر دوران دانشجویی خودت را بدان . که شیرین ترین دوران همین دوران زندگی توست ... و من نمی فهمیدم . و الان که پایان نامه دارم و باز تنها در شهر دیگر ... باید به مسیرم ادامه بدم .. کاش میشد یک بار از مشورت های او استفاده کنم . .. بهش میگفتم در محیط کاری ام باید چه ها بکنم و چه ها نکنم ... من یک دختر 24 ساله شدم ... می بینید . دوست شما دو سال دیگه هم بزرگ شد . شاید بهترین و زیبا ترین دوران زندگی خودش را داره طی میکنه و شاید به سن شما که میرسه میفهمه . کاش انسان ها میشد تجربه ها را یک جورایی به ان ها بچشونند . و اگر اینگونه میشد که دیگه نامش تجربه نبود ...
ان روز ها یادش بخیر ... شاید نامه شما ... باعث شد دوباره گذر وحشتناک و سریع عمرم را به عینه بفهمم . بازم از شما ممنونم و باید بگم عید شما نیز مبارک ... خیلی هم مبارک و منتظر باز روز های خوبی برای شما خواهم بود . دوست خوبم . این جواب نامه اول . اما منتظر بعدی ان نیز باشید ..
پایدار باشید .