دوشنبه، ۹خرداد ۱۳۸۴

از اول فرودین ماه

ازاول فرودين ماه تصميم گرفتم يك جور ديگر فكر كنم ... نه اينكه غير عادي باشم بلكه بايد تغيير ميكردم هميشه توي زندگي ام .. هرموقع ميبينم كار ها مرتب گره ميخورند و نميتوانم مسيرم را ان طور كه ميخواهم پيش ببرم...ميفهمم بايد در يك جايي تغيير كنم.. يك جاي لنگ ميزند... يك جاي تجزيه و تحليل بالاست .. اما اطلاعات كم است .يك جايي است كه بايد تصميم بگيرم.. و در اين روز ها بعد از يك سال دويدن به ان جايي كه ميخواستم رسيدم.. هنوز نرسيدم.. معمولا هر چيزي دو بار شكل ميگيرد.. اول در ذهن و دومي در عمل ... و بعد از يكسال دوباره فهميدم در ذهنم تمامي انچه كه ميخواستم شكل گرفته اند ...و من ميدانم چي ميخواهم .. جهش هاي فكري توي من هر چهار سال يكبار اتفاق ميافغتند .. و در اين چهار سال بايد به فكر تثبيت و فهميدن جهش هاي بعدي باشم... نميدانيد چقدر انرژي دارم و چقدر توان .. بعد از ان چهل روز باورم نميشه خدا گره هاي يك ساله من را باز نمود و از اينبابت بسيار خوشحالم ...بسيار خرسندم كه ميتوانم عاملي به عنوان تغيير را در وجودم بپذيرم.. و ان را حل كنم.. و در خودم تجزيه و تحليل كنم.. و از همه مهتر خود به دنبال تغيير ميروم ..نه اينكه انها به دنبال من بيايند.. و من من گاها تعجب كنم و يا بگم.. وا چي شده.. وچه خبر شده.... چرا اينطوري شده.....

اين را از ته وجودم براي كساني ميگويم .. كه ميفهمند..اگر همان كاري را بكنيم كه هميشه ميكرديم.. چيزي را خواهيم داشت كه قبلا نيز داشته ايم..

و چيز ديگه اي از تمام وجودم ميخواهم بگم :

به هنگام رويايي با مشكلات اساسي نميتوان از همان سطح فكري كه ان مشكلات را بوجود آورده ايم .. انرا برطرف كنيم..

بچه ها به زيبايي آزادي انتخاغب را كه در همه ما هست حس ميكنم..بيخود بهانه نياوريم... و براي رسيدن هايمان تلاش كنيم...

اين را هميشه بدانيم .. ارزو.. يعني : چيز دست نيافتني ... و من در تمام دنيا چيز دست نيافتني نميبينم.... تلاش كنيد ..براي ايران.. براي خود.. براي خانواده.. براي مملكت.. براي وجود خودمان تلاش كنيم ... اين رمز پيروزي هر انسان آگاه و مسوول است.

 

سه شنبه، ۲۰اردیبهشت ۱۳۸۴

یاد خاطره ها

داشتم به سال 1384 فکر میکردم .. و ندانم های بسیاری که در پیش رو . داریم .

وقتی دلم سرشار از امید میشود همیشه بخشی از این شعر دکتر براهنی بیاختیار بر زبانم جاری میشود که :
دلسرد نیستند گلبرگ های ریز
این ریشه ها از چشم های میشی من آب میخورند
این باغچه مایوس نیست

نیست
نترسید
وانگهی !
چون آفتاب میدود از چشم های صبح

زیباست

زیباست صبح

بعضی از شعر ها پهلو به نیروی حقیقتی می زنند که حاصل عذاب انسان هایی است ، که در یک لحظه نادر ، قادر به درک آن میشوند . این نیرو چون آزاد میشود ، به تصاحب دیگران در می آید که این شعر هم یکی از همین هاست .. ممنونم از سراینده اش ..


توی وبلاگ خانم کیانی خوندم . خیلی زیبا بود .. خیلی همیشه وب را میخونم و لذت میبرم .. وقتی راه می روم وشب هایی میبینم که فقط تنها چیزی که تنها یار من هستند " سایه " من است و " پرودگار " من و لاغیر ..

دلم میگیرد .. این روز ها حتی دوستان نیز مرا شاد نمیکنند .. اما شادمانم .. چون حداقل بر این باورم که سال خوبیست و من باید با کمک دوستان همچنان به تلاشم ادامه دهم .. یکشنبه ... تمام میشود! ... نمیدانم در پس ان چه اتفاقی میفاتد .. آرامش بخشی از این هدیه بود که آن را بسیار دوست میدارم و از او تشکر میکنم ..برایم دعا کنید ..

نمیدانم چرا این روز ها بسیار یاد دوران کودکی و پیدا کردن بخشی از خصوصیات ذاتی و درونی خویش هستم ... یادم میاید .. زمانی که چهار ساله بودم .. به تهران امدیم .. عروسکی دیدم .. واقعا چون " عروس" !! ان موقع قد آن عروسک 80 سانتیمتر بود . قیمتش هشت هزار تومان ، که شاید میشد با ان ده عدد عروسک خوب خرید .. یادم می آید ، پدرم گفتند چه میخواهی و من آن عروسک را نشانه گرفتم ..

برای اینکه به نوعی از خریدن ان عروسک با قیمت بسیار زیاد کناره روند و من را نیز ناراحت نکنند .. گفتند : ببین دخترم اگر شما این عروسک را بخرید دوستان دیگرت نیز دوست دارند از این ها داشته باشند که پدرانشان نمیتوانند بخرند .. بابا میگفتند: .. رفتی انتهای مغازه و دوباره برگشتی و باز به تفکر کودکانه خویش .. مشغول بودی ..و ایشان در خیال خویش فکر کردند که توانستند با این کلام مرا منصرف سازند .. و من به دلیل هم کلاسی هایم .. این عروسک را نمیخرم ..

یادش بخیر .. منم گفتم .. بابا ! از آن دوستانی که من میشناسم که نمیتوانند از این عروسک ها داشته باشند .. چهار نفرند .. با من میشن پنج نفر !!.. پس شما پنج تا عروسک بخرید .. !! من فردا همشان را میبرم مهد کودک !! .. یادش بخیر .. خنده مشتری و بابا و بعد خریدن عروسک و تخفیف زیاد مشتری بابت جملات کودکانه من !

و حالا این" کوچولوی" بیست سال پیش .. چقدر بزرگ شده است ..... این خاطره را امروز در انتها ترین نقطه شمالی تهران ( پونک ) آن جایی که دیگر ساختمانی بالاتر از خودت نمیبینی .. در جایی که همه تهران را میدیدم و به چهل سال دیگه ان فکر میکردم .. یادم آمد .. مثل یک مسیر .. یک جریان .. یک حرکت .. یک نیرو .. و یک یاد .

بگذریم ....

به من توان صبر بده .. به من یاد بده که همچنان باید تلاش کنم .. به من بفهمان که تو بسیار عظیم تر و بزرگ تر از آنی که من تو را بفههم .. خداوند خوبم .. مرا تنها مگذار.

 

پنجشنبه، ۱۵اردیبهشت ۱۳۸۴

حکایت عقل ...

توی این 10ماهی که در تهران بودم چیز هایی را فهمیدم و چیز هایی را یاد گرفته ام که اگر قرار بود این تجربه ها را در مشهد یاد میگرفتم .شاید باید سالها به دنبالش میدویدم و تازه ان را نمی فهمیدم و یا به صورت ناقص دریافت میکرده ام . 

توی این آشفتگی زندگی به دنبال اهدافی بوده ام و از خداوند میخواهم .. این صبر را به من بدهد و باز همچنان مصمم به دنبال خواسته هایم بروم .. و برایشان تلاش کنم .. نمیدانم چرا در روز های پنج شنبه چنان خوشحال و شادمان از بعد از کلاس های آقای قاسمیان میایم که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است و باز من میتوانم به مسیر عادی خود ادامه دهم . چنان غرق در لذت و فهمیدن میشوم .. که گویی سالیانی است در این لذت ها فرو رفته ام ... خدایا نمیدانم در این هم نشینی ساعت 5 صبح چه خاصیتی است .. که همه و همه به ان علاقه مندند و به ان عشق می ورزند و تازه میشوند .. این نعمت را از من هیچ گاه مستان .

روزش مبارک .. و نیرویش دو چندان باد .
صحبت از عقل بود این که کجا ها عقل دیگر به درد ما نمیخورد .. کجا ها به زودی تسلیم است و کجا ها نمیفهمد .. گفتند ان جایی که اسیر شده باشد .. با هم اندیشیدیم چطور ممکن است که اسیر شود .. زمانی که درگیر احساسات خود و یا به عبارت ساده تر .. و یا شاید شرعی تر خود ( و نه نفی احساسات ) ان جایی که حس تصمیم بگیرد و نفس ..

وقتی از چیزی خوشمان امد و باز در این خوش آمدن به عقل خود رجوع کردید و باز دیدید این عقل تردید نمود .. سریعا کنارش بگذارید .. و زنهار اگر زمانی که عقلمان نیز اسیر شود ..

خودمان را بکاویم و بفهمیم قضایا و امور مهم زندگی مان چگونه میگذرد و این ها چطور در کنار هم جمع میشوند و چطور با هم می اویزند .. و ما چگونه تصمیم می گیریم .. کافیست فقط کمی در این ایینه با خود صادق باشیم و بفهمیم . آن موقع است که دیگر همه چیز مشخص است .. چطور از روحیات و دایر المعارف بدنمان و جسمان به خوبی اطلاع داریم ( خود خودم را میگویم ) و بعد یک نسخه نمی توانیم برای روح و دریافت ها و کنترل دریچه ورود و خروج " دل " نداریم ؟؟ آیا این حتی عادلانه است ؟ ؟ ؟

دلم گرفته و از خود بسیار دلتنگم .. 24 ساله هستم و هنوز با بخشی از ابعاد درونی خود نامانوسم .. هنوز در بسیاری از حوادث زندگی تحت تاثیر قرار میگیرم . .. ناله میکنم . اعتراض میکنم .. خدایا تو خود میدانی که من محتاج تو ام .. پس من را همچنان اموزش بده و مگذار ...

خدای خوبم بسی دل تنگم .. ده روز دیگر تمام میشود ... اما در این تمام شدن سوالات بسیار نهفته است که نمیدانم .و نمیدانم .. تو خود به من پاسخ گوی و مرا از این سرگردانی بیرون آر .. و به من همت تلاش بسیار در علم بده که بسیا رمحتاجم ..