پنجشنبه، ۱۵اردیبهشت ۱۳۸۴

حکایت عقل ...

توی این 10ماهی که در تهران بودم چیز هایی را فهمیدم و چیز هایی را یاد گرفته ام که اگر قرار بود این تجربه ها را در مشهد یاد میگرفتم .شاید باید سالها به دنبالش میدویدم و تازه ان را نمی فهمیدم و یا به صورت ناقص دریافت میکرده ام . 

توی این آشفتگی زندگی به دنبال اهدافی بوده ام و از خداوند میخواهم .. این صبر را به من بدهد و باز همچنان مصمم به دنبال خواسته هایم بروم .. و برایشان تلاش کنم .. نمیدانم چرا در روز های پنج شنبه چنان خوشحال و شادمان از بعد از کلاس های آقای قاسمیان میایم که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است و باز من میتوانم به مسیر عادی خود ادامه دهم . چنان غرق در لذت و فهمیدن میشوم .. که گویی سالیانی است در این لذت ها فرو رفته ام ... خدایا نمیدانم در این هم نشینی ساعت 5 صبح چه خاصیتی است .. که همه و همه به ان علاقه مندند و به ان عشق می ورزند و تازه میشوند .. این نعمت را از من هیچ گاه مستان .

روزش مبارک .. و نیرویش دو چندان باد .
صحبت از عقل بود این که کجا ها عقل دیگر به درد ما نمیخورد .. کجا ها به زودی تسلیم است و کجا ها نمیفهمد .. گفتند ان جایی که اسیر شده باشد .. با هم اندیشیدیم چطور ممکن است که اسیر شود .. زمانی که درگیر احساسات خود و یا به عبارت ساده تر .. و یا شاید شرعی تر خود ( و نه نفی احساسات ) ان جایی که حس تصمیم بگیرد و نفس ..

وقتی از چیزی خوشمان امد و باز در این خوش آمدن به عقل خود رجوع کردید و باز دیدید این عقل تردید نمود .. سریعا کنارش بگذارید .. و زنهار اگر زمانی که عقلمان نیز اسیر شود ..

خودمان را بکاویم و بفهمیم قضایا و امور مهم زندگی مان چگونه میگذرد و این ها چطور در کنار هم جمع میشوند و چطور با هم می اویزند .. و ما چگونه تصمیم می گیریم .. کافیست فقط کمی در این ایینه با خود صادق باشیم و بفهمیم . آن موقع است که دیگر همه چیز مشخص است .. چطور از روحیات و دایر المعارف بدنمان و جسمان به خوبی اطلاع داریم ( خود خودم را میگویم ) و بعد یک نسخه نمی توانیم برای روح و دریافت ها و کنترل دریچه ورود و خروج " دل " نداریم ؟؟ آیا این حتی عادلانه است ؟ ؟ ؟

دلم گرفته و از خود بسیار دلتنگم .. 24 ساله هستم و هنوز با بخشی از ابعاد درونی خود نامانوسم .. هنوز در بسیاری از حوادث زندگی تحت تاثیر قرار میگیرم . .. ناله میکنم . اعتراض میکنم .. خدایا تو خود میدانی که من محتاج تو ام .. پس من را همچنان اموزش بده و مگذار ...

خدای خوبم بسی دل تنگم .. ده روز دیگر تمام میشود ... اما در این تمام شدن سوالات بسیار نهفته است که نمیدانم .و نمیدانم .. تو خود به من پاسخ گوی و مرا از این سرگردانی بیرون آر .. و به من همت تلاش بسیار در علم بده که بسیا رمحتاجم ..

 

با همين موضوع

نظرات