انسان نرمال ...
انسان نرمالامروز میخواهم دیدگاه خودم را راجع به انسان نرمال توضیح دهم دوست دارم که شما نیز نظر خودتان را بگویید .
راجع به این موضوع در بسیاری جاها با هم اتفاق نظر داشتیم . . به نکات و وجه مشترک هایی رسیده بودیم .. و من سعی میکنم دوباره این ها را مرور کنم .
میگفت انسان نرمال باید موفق باشه و حداقل توی اموری که به آن مربوط میشه باید به خوبی عمل کنه . و باید درستکار باشه .. به نظر من مشکل روحی نداشته باشد . سعی کردیم مشکل روحی نداشتن را با هم تعریف کنیم . ببینید ، مثلا عقده های روحی نداشته باشد .. مثلا زمانی که عصبانی میشود . ( اعتقاد دارم ادم برای لحظاتی ممکن است ناراحت و یا عصبانی و یا هیجانی و یا به شدت خوشحال بشود . ) اما بتواند روی این عصبانیت خودش کنترل داشته باشه و بتوانه خوب تصمیم بگیرد . باید با مردم درست رفتار کنه . حتی ان هایی که باهاش بسیار بد هستند . واقعا از کسانی که امانت دار هستند خوشم میاد .. حالا چه میخواهد این امانت راجع به امور مالی یا کتاب .. و یا راز و درد دل های مردم باشد . از ادم با تدبیر .. ادمی که تشخیص بدهد چه حرفهایی را بزند و چه حرفهایی را نزند . آدم باید به نظر من ذهن کنجاو و پوینده داشته باشه .. و ذهنی چون مرداب نداشته باشد . یعنی واقعا در حال تغییر خود و اصلا ح خود و محیط اطرافش باشد . معمولا دو تیپ گروه روی محیط های خود تاثیر میگذارند .. یا آن هایی که خیلی خوب هستند و یا ان هایی که خیلی بد هستند .. برای تاثیر های هر چند کوچک تلاش کنه . ذهن حساس داشته باشد و برای فهمیدن های هر چند ناچیز تلاش کند . انسان نرمال .. موحد است و خداشناس .. به دنبال حقیقت است و فهمیدن .. تو اگر عادلانه قضاوت کنی ؟ ممکن نیست به خطا روی .. افراط و تفریط را در هر چیزی بسیار مضر است .. حتی در درس خواندن که نکته مثبتی است .
میگفت بقیه اش چی .. ؟ یعنی جسم و یا خانواده ... گفتم باشه میگم .. مثلا خودم . اگر رشته ام معماری است . دلیل بر این نیست که ورزشکار نباشم و بگویم .. نه من وقت ندارم و از این چیز ها . من عقیده دارم انسان ها برای هر چیزی که دوست داشته باشند وقت دارند .. همیشه و همیشه زمان هر روز برای تمام آدم ها 24 ساعت بوده .هم برای آدم موفق و هم برای آدم بسیار ناموفق و کاملا بیحال و تنبل . نه کمتر و نه بیشتر .. مثلا دوست دارم تلاش کنم . هر چند که مشکلات داشته باشم .. اعتقاد ندارم که باید تمام مشکلاتم حل شود تا من ذره ای کار مثبت انجام دهد .. مثبت انجام دادن کار ها در درون همین موانع است . گفتم خانواده نرمال خانواده است که آزارش به مردم نرسیده باشد و خانواده موفقی در تربیت بچه هاش باشد . مردم از این ها به نیکی یاد کنند . و پایه های مذهبی قوی ای داشته باشه . من به نوع مذهب کار ندارم . به انسانیت نهفته و فطرت پاک درون هر آدمی کار دارم که به مرور زمان به دست فراموشی سپرده میشود و انسان ها باید همیشه و همیشه با کار هایی که این حس را تقویت کنه ان ها را بیدار کنند .
از انسان هایی که حتی از مطالعه روزنامه هم دریغ میکنند و خود را بسیار دانا میدانند . تعجب میکنم .. اما سعی میکنم نظر ندم .. سعی میکنم ان قدر عمل هایم تاثیر گذار باشند تا بتوانم ذره ای روی محیطم باشم . به نظر من تاثیر یعنی بودن .. حال چه بد باشد و چه خوب .. اصلا صحبت یک طرفه نیست .مثلا : باید از گل و حرکت ان روی باد .. تاثیر گرفت و دقت کرد و به ارامش رسید یا عصبانی شد و بلاخره واکنش داد و در نهایت آرام به زندگی ادامه داد .. از آدم هایی که زیاد حرف میزنند خوشم نمیاد .. اما انسان هایی که بسیار خوب اندیشه میکنند و واقعا باید مواظب کلامشان بود .. تا مگر لحظه ای چیزی بگویند و تو باز از آن ها غافل باشی .. از انسان های با سعه صدر بالا .. انسان هایی که بسیار توکل میکنند و جزع و فزع راه نمیاندازد . از انسان هایی که صبر را در تحمل با زجر خلاصه میکنند .. و حتی معنای آن را نمیدانند تعجب میکنم .. دیگه ؟؟ ... چیزی فعلا یادم نمیاد .. اها در اعتقاد من مومن باید زرنگ باشد و همیشه و همیشه تلاش کند . در تمام چیز ها . در اخلاق . در زندگی . در رابطه های اجتماعی . در رشد جسمی . روحی ... و از همه مهمتر . نشانه اینگونه افراد این است که مردم ان ها را مجانی دوست دارند .. تا حالا شده کسی را نه به خاطر خودت ( حس وابستگی و عشق یک طرفه ) و نه به خاطر خانواده ( موقعیت های اجتماعی ) و نه به خاطر زمانی که شاید بدرد تو بخورد ( دور اندیشی خود خواهانه ) و نه به خاطر زیبایی .. و هزار چیز دیگه .. بلکه فقط و فقط به خاطر اخلاق حسنه او نقاط ظخصی خاص او دوستش داشته باشید ؟؟؟!! .. این میشه دوست داشتن های مجانی و خالص ...
همیشه و همیشه .. ادم های خیلی خیلی خوب .. مردم عام و عوام ان ها را بسیار دوست دارند وانسان های درست کار و درست اندیش حتی اگر با ان ها مخالف باشند . به درستی راجع به آن ها قضاوت میکنند . ولی در همین حین نیز دشمنان سر سختی نیز دارند .. کافیه یک نگاه به اطرافمان بندازیم .. فکر کنم شهید چمران گزینه مناسبی برای این تفکرفعلی بحث ما باشد . اسطوره سازی نمیکنم !! .. از همین آدم های کوچه بازار است !
دیگه ؟... فعلا این ها را داشته باش .. تا بعد از اینکه نهج البلاغه را برام آوردند از زبان علی به زیبایی برایت خواهم نوشت .
()()()()()()()()()()()()()()
بند الف : دوستان میگویند . چرا صفحه معمار آپدیت نمیشود .. بنده عرض میکنم . به دلیل فشردگی کار ها .. بعد از اتمام پایان نامه حتما این ها پر خواهد شد ..
بند ب : اگر خداوند خواست .. و به من کمک نمود . انشالله بعد از اتمام پایان نامه مشغول تالیف کتابی خواهم شد که بخش های اصلی ان آماده است و توضیحاتی که همیشه د راول کتب برای مشخص شدن تجزیه و تحلیل کار میآیند را آماده میکنم .فقط بدانید که چیزی در حدود 300 مدل بررسی شده است و من فقط بیست مدل از ان ها را ضمیمه پایان نامه خود قرار خواهم داد . زحمت پنج ماه کار فشرده بر روی مطالعات سال های 2000 تا 2005 بر روی پلان های مدارس جهان . که امید است در اوایل سال آینده به چاپ برسد . که اگر در صف طویل چاپ و سایر کار های اداری نماند . انشالله .
بند ج : هیچ تعجب کردید . چیزی که به راحتی بدست اورده باشید . به راحتی از دست میدهید .. اما این خطر هست که دیگه نتوانید حتی مدل اول را دوباره بدست اورید . این نگران کننده نیست ؟ ؟ .. مثلا ایمانی که به تو یک دفعه میدهند . یا موفقیت درسی . یا موردی برای انتخاب ازدواج . یا فرزند صالح . و یا ناشکری که خداوند ابدا دوست ندارد .
بند د : به مرحله تری دی مکس حجم طراحی شده در پایان نامه رسیده ام . واقعا از دوستان ممنونم . که مرا راهنمایی میکنند و تسلای لحظات من هستند .
بند ه : از دوست خوبم که متوجه دل گرفتگی عمیق من شده اند . ولی خوب میدانند که پونه همچنان محکم و استوار به کار های حرفه ای خود ادامه خواهد داد ممنونم . این بیت بخشی از نامه ایشان است .
مانعش غلغل چنگ است و شکر خواب صبوح
و اگر بشنود آواز سحر باز آید .
خدای خوبم .. واقعا میان من و تو جز گنه های من حجاب دیگری هست ؟ واقعا از دست خود ، حتی " خود" شرمنده ام . بریام دعا کنید . دوستدار همیشگی شما خوبان : پونه
دختر خوب صبرت کو ؟؟ !!
لطفا پرده را بکشید ..
بگذارید پنهان دلش خوش باشد
میتوانید به رنگی که بر پرده نیست رنگ سفید بزنید
و روی ان هر چه دلتان خواست بنویسید .
پنهان عاشق است
و مدام خواب قطاری را می بیند که پنجره ندارد
وسط خیابان دیروز ایستاده است
و دست های مرئی اش حتما در دستهای نامرئی کسی ست .
و مدام خواب قطاری را میبیند که پنجره ندارد .
و مدام خواب قطاری را میبیند که پنجره ندارد .
و مدام خواب قطاری را میبیند که پنجره ندارد .
و مدام خواب قطاری را میبیند که پنجره ندارد .
وقتی فکرش را نمی کنم آرامم.و وقتی می اندیشم دوباره نگرانی هایم شروع می شوند .. دوباره نمی توانم برنامه های زندگی ام را بچینم . و دوباره می نویسم .. دیگر احتیاجی به نوشتن نیست .. تمام معادلات بر اساس" اگر ها" چیده شده اند . من حتی نمیدانم 6 ماه دیگر در کجا هستم ؟ در تهران . در نیشابور . در مشهد و یا در کشور دیگر .. ؟ .. خدایا .. حتی استخاره های تو نیز خوب می آیند . پس این همه آشفتگی چرا ؟ ؟؟!!! و من چرا این همه سرگردانم ؟ ؟ ناشکری نیست .. من گیج گیج گیجم .
حتی نمیدانم این کار جدید عاقبت به خیری دارد یا نه . اما قبول کردم که کار کنم و سخت کار کنم و حتما باید موفق شوم .. چشمان زیادی منتظر موفقیت من هستند و نه برای" تشویق" و" افتخار" . بلکه دقیقا برای احتیاج .. و این بد ترین نوع انتظار است که به وجودت به خاطر خودشان نیاز دارند .
به او گفتم .. دوست ندارم بروم من از خانه گرم تو . از مکان امن تو .. از محبت های خالصانه ات . از تنهایی هایی که کنارم می نشینی و با من و پا به پای من پایان نامه را انجام میدهی .. به آنکه ذره ای درآن دخالت داشته باشی .. اما نه! خطا گفتم .. تو همه او هستی .. نگاهم میکنی و آرام به صبرت می نگرم و در آوای تو غرق میشوم .. .....
نگرانم بودی .. ان هم به شدت . دلم میسوخت که این همه زحمت برایت درست کردم .. هر روز ان هم ساعت مشخص ... آن هم بیمارستان . در طبقه پنجم . تنها حسنی که داشت .. موبایل بسیار خوب آنتن میدهد و به خوبی کارهای پایان نامه را با فنی به نام اس ام اس انجام میدادم . و حسن دیگر استراحتی که مغزم در این روز ها به شدت نیاز ش احساس میشد .
در بیمارستان با رفتنت باز فرصت کردم کمی " خود " باشم . آخر اختلاف سنی من و تو باعث میشود که همیشه و همیشه حجابی از محبت و شوخ طبع بودن را ایجاد کنم .. تا تو را همیشه شادمان ببینم .. اینجا بیمارستانی است که مردمش بیماری ندارند و از این بابت خوشحالم !!.. بیمارانش در بخش بینی و فقط زیبایی بینی عمل میشوند و نمیدانم چرا این جا بستری شده بودم ؟ ؟
نگاهشان میکردم .. کمی تامل شایدم هم بیکاری باعث شد دقت کنم .. نامش مریم .. و ترس از عمل او را کمی جمع کرده بود .. گفتم کیفم را بردار و از توش یک دفترچه یادداشت بیرون بیار .. گفت چرا ؟ .. گفتم نمیخواهی بدانی بعد از عمل بینی ات چه شکلی میشی؟ گفت چرا .. گفتم پس نیم رخ بخواب تا بکشم .. دست چپم به سرم( ( SEROM بود . و به همین دلیل به راحتی میکشیدم .. نشانش دادم از دقتم تعجب کرده بود .. گفت خوب ؟ بعدش چه شکلی میشود .. از فرصت استفاده کردم و یک بینی کاریکاتوری بزرگ خالدار با سوراخهای عجیب و آویزان کشیدم .. گفتم چشمات را ببند تا بگویم چه شکلی میشوی .. نشانش دادم .. مرده بود از خنده .. گفت.. گفت سرکاری بود ؟ خیلی جدی گفتم نه ! .. گفت آخه .. گفتم درست میگی من بینی دقیقا بعد از عمل را کشیدم .. اما بعد تر از ان تو بسیار زیبا میشی ... خندیدو گفت : با این همه بیحالی و رنگ سفیدت .. چطور این همه حس و خلاقیت ؟ .. نگاهش کردم و جز لبخند مگر کاری بود ؟ چرا نمیدانند انسان هایی که عاشقند .. هر چیز را وسیله میکنند .. حتی شادمان کردن تو را .. ان هم برای لحظه ای .. و من عاشقم ؟؟!!!! خود نمیدانم ؟ ؟ حداقل عاشق حرفه ام هستم ..
رشته ات نقاشیه ؟؟ گفتم نه ... پس حتما ورزشکاری ؟ .. چطور ؟ ؟ چون کفش ورزشی داری و وقتی میشینی صاف می شینی .. خنده ام گرفته بود .. دیری نگذشت که بردنش .. فردا دوباره بستری و باز فرصت دیدن مریم ..
جز یک باند پیچی چیزی معلوم نبود .. سرو گردن و پیشانی .. پر از یخ و باند سفید و خون هایی که هر از گاه خارج میشدند .. با خود گفتم و مگر برای دوست داشتن .. این کارها لازم است ؟؟؟ دیروز جوابش را گفته بود .. چطور یادم نیست؟! .. نامزدی که میخواست بینی اش عمل شود .. چر ا ؟ چون زیبا تر شود . چرا ؟ چون بیشتر دوستش داشته باشد . چرا ؟ چون به او بیشتر توجه کند . چرا ؟ چون تو زن هستی و حس عشق با زیبایی تکمیل میشود .. چرا ؟ ... ای خدا .....پونه بس کن .. جوابش در درونت است .. تو از عشق چیزی نمیدانی .. فاصله هاست بین دختر هایی که می بینی و اندیشه تو .. فاصله هاست .. نمیفهمی ؟؟ !! نگفتی رشته ات چیه ؟؟ ... صدای مریم بود .. گفتم معماری .. گفت اها!! واسه همین این همه شر و شنگولی ... خندیدم .. شاید به همین لبخند نیز نیاز داشت ..
.. دخترم بلند شو .. خوب تحمل کردی .. یک لیتر تمام شد .. بعد الظهر می بینمت .
چه می گویم .. هر چه هست سخنان پراکنده ای است که در ذهنم جمع شده اند .. احتیاجی به خواندن نیست .. اما ! این دو خط را بخوان .." از انسان هایی که ادعای مرد بودن میکنند .. اما نیستند .. از انسان هایی که 80 درصد زندگی خود را به دیگران سپرده اند .. از انسان هایی که سرنوشت را تعریف میکنند .. از انسان هایی که " نشدن " را تعریف قسمت میدانند و " شدن " را تعریف شانس و یا باید . .. از انسان هایی که ترسو اند .. و انسان هایی که تعریف بودن را هم نمی دانند .. و خود را در لفافه مذهب چنان پنهان کرده اند که مبادا گزندی به آن ها برسد .. من از اینگونه انسان ها .. از اینگونه رفتار ها .. ببخشید میگویم .. اما من متنفرم " .. البته تنفرلازم نیست .بیهوده ترین کار است .. کاری که هیچ گاه بلد نبوده ام انجام دهم . پس خود را .. . خود را بدست زمان بسپر و بگذار او تصمیم بگیرد .. حس و حالتی که بعد از 24 سال به سراغ من آمده است .. هیچ گاه اینگونه نبودم ..
خودت را از خانه ای دوست داری ..
و آنچه که آرزو کردی ..
تفریق کن
و با چمدان پر از کتابت جمع ببند
همین خیابان تا آخر عمر تو را سواری خواهد داد .
بند الف : و باز یادم رفت .. غمناک ننویسم .. نگران نباشید . در دنیای واقعی فعال و شارژ و پر انرژی ام .
بند ب : از دوستانی چون اقای قشقایی .. اقای رضیعی . اقای گلستانی . آقای نگارستان . آقای کمالی. اقای فخریان و خانم مهربان عزیزم .. توران رشیدی نقاش . که در مسیر پایان نامه مرا همراهی میکنند تشکر میکنم .
خداوندا بسی دلم برایت تنگ است .. آه اگر میدانستی .. که میدانم میدانی ..
به اشک دیده نوشتم هزار نامه برایت ....
مگر که نامه بیچارگان جواب ندارد؟؟
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور .. !
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور .. !
عنوان فیلمی است که باید در اول دفاع پایان نامه بسازم و ان را ارائه دهم .. امید دارم که همه چیز به خوبی پیش رود .
باید توی ذهنم مرور کنم که تا حالا توی زندگی ام چند تا" مادر" داشته ام .. وقت نگاه میکنم میبینم مامان توران پنجمین مادری است .. که با او بوده ام و او را بسیار دوست دارم.. و از هفده سالگی از مامان بهجت مادر خوب عزیز من( مامان اصلی ) تقریبا جدا شده ام .. و برای درس و مشق .. به مشهد رفتم و گاهی ان هم ، ماهی دو روز موفق میشدم او را ببینم .. ترم دوازده بود .. که به ایشان زنگ زدم و گفتم مامان بیایید مشهد من واقعا دلم تنگ شده .. دوست دارم شبی را کنار هم بخوابیم . من سالهاست که نتوانستم کنار شما بخوابم .. امدند پیشم و تا صبح حرف زدیم .. تا صبح من کنار کامپیوتر مشغول زدن تری دی مکس بودم و مامان کنارم .. ان روز گریه کردی عزیز خوبم .. گفتم چرا ؟ گفتی چون باز هم داری میری .و خوشحالم که تا این مرحله از زندگی ات موفق شدی .. خوشحالم که بزرگ شدی . و اما برای ادامه درست از من دور تر میشی . اما میدانستم ان قدر قوی هستی که حاضر باشی بچه هایت از تو بسیار دور باشند . اما به جاهایی که میخواهند برسند .. این رمز خوب تو بود .. نگاهت میکردم .. همیشه در چشمانت خلوصی و دانایی ای را میبینم که در کمتر زنان میبینم . البته تو را هنو زخوب خوب خوب نشناخه ام .
مامان !!.. پونه تو .. بعضی روز ها .. فکر میکند و میگوید روز هایی میدانستم چی هستم و چه میکنم و چه میخواهم و باید کجا برم و بعد به مسیرم به تندی پیش میرفتم و انجام میدادم .. و ان روز که توی تهران بسیار ناراحت بودم .. اولین کسی که حس ششم و قوی او باعث شده بود که زنگ بزنه و من را سریع در میرداماد بیابد .. صدای زنگ تو بود . گفتی پونه ؟؟ !! .. خوبی ؟!!! خیلی جدی پرسیدی . البته که میدانستی چی شد .. این را از لحن زیبا ی تو و اینکه روانشاسی را به خوبی میدانستی .. عمل کردی ..
چیزی نگفتم .. میدانستی دارم گریه میکنم .. میدانستی الان شیدا به تسلای تو نیاز دارم .. میدانستی باید من را در اغوش بگیری .. اما میدانستی نباید بد عادتم کنی .. باید در همین مرحله به دخترت یاد بدی که قوی باشه .. جای دیگر این اموزش و این نصیحت
فایده نداشت .. و چه خوب بر احساسات مادرانه ات غلبه کردی .. و چه بسیار جدی اما بسیار عمیق و مهرابانانه به من گفتی ... پونه" یاد بگیر" !! و حق دیگران بدان که خواسته ترا نپذیرند .
این جمله ای است که الان به خوبی دارم میفههم .. اما کمی برام سخته و خوشحالم که مادر به این زرنگی و مهربانی و عاقلی دارم ... ( از علامت های بوس و قلب در چت نثار مامان ها )
اما این روز ها نه میدانم چه هستم .. و نه چه میخواهم . و نه چه میکنم .. این یعنی پونه فعلی تو !
الان یک فیلم نشان میداد از شبکه دو .. به نام مرد زندگی .... من همان طور که نقشه میکشیدم به مامان توران گفتم .. صدایش را بلند کنید تا من بشنوم ک. داستان بسیار جالبی بود .. یک زن و مرد به زودی بچه دار شده بودند و در حین بزرگ کردن بچه ها .. مرد خانه کمی خودش گم کرده بود و از اصولی به نام کانون گرم خانواده و فهمیدن عشق .. و اینکه اگر ازدواج نمیکرد و یا میکرد .... کل این مفاهیم برایش گم شده بودند و او ب دنبال خود واقعی خودش بود و نمیدانست که چه نعمتی را بدست اورده .. و چطور ان را نمیفهمد .
در هر حال .. در تمام فیلم میخواست مشکلات سخت زندگی را نشان بدهد .. ضمن اینکه زن و شوهر استقلال فکر کردند دارند . اما در نهایت تمامی این فکر ها باید با هم ادغام شوند . چرا ؟ چون هر دو با هم زندگی میکنند .. و مرد میخواست خود پولدار شود و مدتی را از کانون گرم خانواده دور بماند و بعد رفاه بسیار عالی را برای خانواده بیاورد .. و زن تاکید بر اینکه خوبختی در درون توست .. نه در بیرون و انچه در جستجویش هستی .. که در نهایت این فیلم .. زن یک بار دیگر این تمرین را برای مرد به صورت عملی انجام داد .. در حقیقت به او شوک آگاهانه ای داده بود که اگر تو نیز خانواده را از دست بدهی چه اتفاقی می افتد و این احساس کاملا دو طرفه است و هیچ فرقی بین زن و مرد ندارد .. پیشنهاد میکنم حتما این فیلم را ببیند .. من ندیدم . اما تمامی صداها را شنیدم و ده دقیقه اخر ان برای نگاه کردن شخصیت ها به پذیرایی رفتم . و ان ها را دیدم . در نهایت همان چیزی بود که مامان بهجت .. قرار بود به من یاد بدهد وبفهماند ...
حق دیگران بدان .. که خواسته تو را نپذیرند .
دوستدار شما : پونه
انتظار
انتظار !
همه ایستگاههای این شهر را در کیفم جای داده ام
مترو پاشنه کفش هایم را چرخانده
به همین سمتی که ایستاده ام
واژه کاش در آغوش اما و اگر ، آب تردید می نوشد
و شاید ها در هیچ ایستگاهی پیاده نمیشوند
رودخانه ای که مرا به سوی تو سوق نمیدهد
از زیر زمین میگذرد
و در مصب آدرسی توقف میکند
گه هرگز درش به دیوار نبوده
بیا داسی بچرخان ،
برشی بزن این هوای عبوس را
و چهره ات بکار
و چهره ات بکار .
چه ساده لوحند کسانی که خستگی مرا در پایان نامه و گذران ان می بینند .و چه ساده لوحند که اندوه مرا در دوری از خانواده استنباط میکنند آری مسیر صعب است و مشکل.. خستگی آور است و ملال انگیز .. بیخوابی و درد و چشم و دست هست .و اما . اما با یک شب و فقط یک شب خوابیدن نمامی این ها برطرف می شوند .
وه که چه انتظاری است ! .. که میگویندچنان مستان زندگی کن و شاد باش و بخند و بخند و مارا نیز بخندان .مگر شادی از درون نیست ؟ و مگر درون من توان این همه شادی را دارد ؟. هر چند که همیشه میتوانم این کار را بکنم .. پس بگذار .. کمی ص ب ر کن! .. بر من مهلت ده .. هر چند که مهلت ان نیز تمام شده .. حداقل در این صفحه مجاز ناچیز ..فقط ذره ای . ان هم فقط ذره ای " خود " باشم .
خود خودم .
مقدار موجودی با مقدار واقعیات برابری نمیکند .. تو راه حلی داری ؟ ؟من گزینه میخواهم .. و نه دلداری! .. خود دل هستم و دلدار .. تو راهبر هستی ؟ !
و من باز بر آسمان تو می نگرم
و من باز بر آسمان خیره میشوم
.. چرا که او بر تمامی احوال ما و بر تمامی کائنات و بر تمامی جنبدگان روی زمین تسلط و احاطه دارد ..
ای آنکه بدیهای من ترا از رحمت بر من و احسان به سوی من باز نداشته ..
ای خدای خوبم !.. شاید .... همین نقطه چین ها میگویند که چه میگویم .........
برایم دعا کنید .. پونه
در همین سی و دو حرف الفبا !
تنها چیزی که فعلا از برنامه های تلوزیونی یاد میگریم . برنامه هزار راه نرفته که هر شب پخش میشود و از ساعت یک ربع به ده شب تا ده و ربع از شبکه دو ادامه میابد و این نیز میشود زنگ تفریحی برای پیدا کردن بعضی مشکلات مردم که نکند در اینده نزدیک برای من در زندگی زناشویی پیش آید ودوست دارم از تجربه ان ها استفاده کنم و به دقت به حرفهای مشاوران و من الجمله خود زن و شوهر گوش میدهم . همیشه دقت میکنم به افکار مردان و زنانی که سالهایی را با هم زندگی میکنند و نمیدانند چه میشود که این اختلافات را بوجود می آورد .. اگر کمی بی طرفانه به قضایا نگاه کنیم .. هر دو مقصرند و هر دو چیزی به نام اطلاعات از خصوصیات مرد و زن و عدم آگاهی از اینکه علایق او چیست و علایق دیگری چیست . .. حتی در نگاه عمومی( شناخت زن و مرد و وظایف واقعی ان ها ) نیز اطلاع ندارند . من به شخصدر نگاه جزیی و خاص کار ندارم .. اجازه بدید توضیح بدهم : بسیاری از زنان نمیدانند که نباید غرور مرد را شکست و نباید به او توهین کرد .. شما می توانید هر چیزی را به مرد بگویید . اما نباید غرور او را خدشه دار کنید البته این یک نقش یا یک فیگور نیست . بلکه باید از درون این را متوجه باشید و به او احترام بگذارید . و مثلا بسیاری از مردم نمیدادند .. که زنان بیشتر از هر چیز به حمایت احتیاج دارند .. حال این حمایت میتواند کلامی باشد یا عملی ..
حضرت علی چه زیبا می فرمایند : به زنان شک و گمان بیهوده چرا که او گلی است بسیار نرم و اگر او را با کلامتان بشکنید بسیار دیر اتفاق میافتد که شادابی او دوباره بدست اید .
و یا در کلام دیگری میفرمایند . در زن سه خصلت است که اگر در مرد باشد بسیار نکوهیده و زشت است . اول خست و دوم حسادت و سومی را یادم نیست .
و برای این ها دلیل میاورند . یعنی اگر خست در زن نباشد نمی تواند در امور خانه مقتصد خوبی باشد و اگر حسود نباشد نمیتواند برای همسر خود را فداکاری نماید و او را فقط دوست داشته باشد و بی شک هر صفتی دارای حکمتی است . ( متاسفانه من الان نهج البلاغه ندارم .. اما این جملات را میتوانید در قسمت پند هاو سخنان کوتاه پیدا کنید . )
یکی به من گفت چه جالب این برنامه اسمش" هزار راه نرفته " است و این یعنی : هزاران ازدواجی که به مسیر های درستی نرفته اند .. گفتم من این طور فکر نمیکنم . گفت چطور ؟
گفتم : ببین به کلماتش دقت کن .. میگوید : هزار راه " نرفته " .. یعنی تو ای زن و شوهر .. این یک راه را رفته اید و به این پاسخ ها و مشکلات برخورد کرده اید . آیا راههای دیگر را نیز امتحان کرده اید ؟ .. این یعنی چه بسیار راههایی که شما نمی دانستید و عمل نکرده اید .. و یعنی چه بسیار راههایی که اگر امتحان میشد . پاسخ های بهتری را میداشت .. پس اسم برنامه میشود : هزار " راه " نرفته .
خندید و گفت ... تو واقعا بامزه ای .. گفتم چطور ؟ گفت مثبت اندیشیت منو کشته .. ( لحن صحبت هاش برام بامزه بود . )
امروز هم توانتسم یک دقیقه مطالعه و باز هم شعر های قشنگ و پر معنای خانم : آذر کیانی . نویسنده کتب و داستان های کودکان و نوجوانان و دوست اینترنتی خوبم ..
من فقط از او درخواست ادرس برای فروش کتبش شدم که خودشان با امضای قشنگشان کتابهای تالیف شده را برای من به نیشابور فرستاده بودند .. امید وارم در هر کجا که هستند شاد و پیروز باشند . در ضمن وبلاگ نیز دارند که بعضی اوقات چکیده اشعار ایشان را میتوانید در ان جا بخوانید و ادرس و لینک ان در لیست دوستان من موجود میباشد . آدرس :
http://www.teryablog.blogspot.com/
و باز هم شعر های زیبا ی او :
" یک نشانی یک راز "
میدانم آدرسی در همین سی و دو حرف الفبا پنهان است
و در سفیدی همین کاغذ
و خالی همین دست ها
و همین چشم ها
که بردر و بام این شهر سرگردان
رانندگان تاکسی همه بیکار
اداری پست تعطیل
و پاکت نامه ها پر از باد
اگر فقط این آدرس
" یافت می نشود "
*************
این روز ها نمیدانم چرا یاد شعر .. کجایید ای شهیدان خدایی / بلاجویان دشت کربلایی / کجایید ای سبکبالان عاشق / پرنده تر زمرغان هوایی .. افتادم . کسی شعر را به صورت کامل و با صوت اقای آهنگران دارد ؟ من شعر او را میخواهم .. البته صوت ان را .. کسی دارد ؟ برای من به ایمیل بفرستد ؟ با تشکر فراوان ..
برایم دعا کنید . خسته ام و بسیار محتاج دعای شما خوبان . پونه
از دست این بچه بلا ! ...
فکرش را بکنید .. از زمانی که از خواب بیدار میشید . پای کامپیوتر باشید . و تمامی کار های ندوین و نوشتن و مرتب کردن شیت ها را به عهده بگیرید . خدا را شکر میکنم که از مهر ماه سال 83 که شروع به کار پایان نامه کردم . صبح که برای جمع آوری مطالعات به بیرون میرفتم .. حالا چه این مطالعات کتابخوانه ای بود و چه مطالعات میدانی که مجبور بودم 63 مرکز معلولین را امار بگیرم و عکس بگیرم و از فضاهای آن جا اتود بزنم . هر شب هر چیزی که جمع میشد حالا چه به صورت عکس و چه به صورت نقشه .و چه به صورت فایلهای متنی . که باید با نرم افزار اتوکد کشیده میشد و چه به صورت امار ها و یا فایلهای متنی را اماده میکردم و تمامی اطلاعات را سریعا در همان شب کامپیوتری میکردم . یعنی حتی اگر در مسابقات پارا المپیک معلولین نیز شرکت میکردم تمامی اطلاعات سریعا نرم افزرای میشد .. و از اینکه مطالب روی هم بماند شدیدا جلوگیری میکردم . حتی نام افراد و سازمان هایی که به من کمک میکردند در همان لحظه به صورت مشخص با تلفن و ایمیل در تقویم من یاداشت میشدند ..
با تمام این نظم ها .. هر چقدر که کار میکنم میبینم تمام نمیشود . الان در مراحل اجرایی کار هستم و به شدت بدن خسته ای دارم .. از یک طرف گردن درد و کمر درد . و از طرف دیگر این قدر دست راست من به خاطر حرکت های منظم ماوس درد میکند و باز چشمان من هر شب قرمز میشوند و اخر شب با مامان توران می خندیدم و میگیم اینم رشته بود که تو رفتی دختر؟!
داره “ اصفهانی “ میخونه ...
خریداریم و سودای غم تو .... دلی داریم و دریایی غم تو ...
و من هم اکنون توانستم زنگ تفریح خودم را برای آپدیت جدید داشته باشم . مامان توران بلال درست کرده بودند و من به دانه های ذرت نگاه میکردم .. گفتند: ای بلا ! باز یاد چی افتادی؟ .. گفتم یاد موقعی که دانه های ذرت را روی بار کامیون میریختییم .. با یک نگاه تعجب آمیزی به من گفتند: تو و این کارا ؟؟ ؟
خندیدم آره .. البته کامیون اسباب بازی .. که کلا حجمش 10* 15سانتی متر میشد . گفتم مامان توران ان موقعی که بچه بودم .. مامان داشتند درس میخوندند . و ما مستخدم داشتیم .. بهش میگفتیم .. بی بی جان عصادار .. خانم با شخصیت و مومن و مهربانی بود که می آمدند خانه ما و تا زمانی که مامان میامدند منزل برای ما غذا را گرم میکردند و با ما بازی میکردند ، تا مامان و بابا بیایند . یادش بخیر عصای بامزه ای داشتند در ابتدای ان کنده کاری شده بود دقیقا در همان جایی که دستشان را میگرفتند . و این قدر قدیمی بود که من همیشه دوست داشتم نگاهش کنم و این کنده کاری را بکشم .( نقاشی کنم )
یک اتاق بزرگ 3*4 برای بازی داشتیم .. که هیچ موقع اسباب بازی ها را جمع نمیکردیم .. یادمه به بابا گفته بودیم برای ما سنگ مرمر بیارید .. گفته بودند چرا ؟ گفتیم از این سنگ هایی که توی نما ها استفاده میشه ما میخواهیم شهر درست کنیم و احتیاج به دیوار های سفت و محکم داریم .. یادمه به چه سختی ای این سنگ هایی که به ضخامت یک سانت و عرض ده سانت و طول مثلا بیست .. سی . چهل و پنجاه سانت بودند .. روی هم میذاشتم و میاوردم بالا .. و بعد شروع میکردم چیدمان شهری کردن .. خانه درست میکردیم و در ان شهر عناصری چون بانک . سوپر . انبار . میدان های شهری . کوچه . پارچه فروشی بود .. این قدر این شهر بزرگ بود که تمام فضای اتاق را میگرفت و ماهها ما این شهر را خراب نمی کردیم و بلکه اصلاحش نیز میکردیم !!.. یعنی مثلا خانه هایی را دو طبقه میکردیم . یادمه بعد عروسک ها و حیوانات کوچک در نقشهای مختلف توی این شهر ها بودند و ما باید ان ها را به بازی در میاوردیم . ( کاش میشد الان ان چیزی که توی ذهنم هست .. ان رنگ ها ان مقیاس شهر و ان حالا و هوا را از ذهنم فیلم برداری کنند و فیلمش را به شما نشان بدهم و امید وارم تکنولوژی این پیشرفت را خواهد کرد . ) حتی توی فلکه فضای سبز داشتیم و خود کاج ها را رنگ میکردیم و به عنوان درخت توی فلکه میذاشتیم .. و قانون های شهری نیز داشتیم .. مثلا هیچ ماشینی حق ندارد توی شهر زیاد تردد کند . حق ندارد از بانک زیاد پول بگرید و خرید کند . (پول های کاغذی کوچولو به اندازه نیم سانت در نیم سانت . که حتی مقدار نیز داشتند . ) بعد شروع میکردیم به بازی و ساعت های با معاملات شهری و زدو خورد همسایگان و برخورد های عروسک ها مانند خیمه شب بازی اجرا میکردیم .. و حتی اگر مهمانی نیز به خانه ما میامد .. بچه های او را با افتخار( انگار که میخواستیم رازی را به آن نشان بدیم ) به این اتاق میبریدم و به او نیز یک نقش میدایدم تا بازی کند .. یادش بخیر . ( بیخود نیست من رفتم رشته معماری !!! )
خلاصه یک روز که دیدم هیچ کس نیست که با من بازی کند .. ذرت ها را دانه دانه کرده بودم و ریخته بودم پشت یک کامیون کوچولو .. و بی بی جان عصادار را صدا کرده بودم که طفلکی با ان پا دردشان امدند بالا .. تا با من بازی کنند .. گفتم شما ماشینتان این کامیون است و این هم عروسکتان .. و باید بازی کنید .. یادش بخیر .. چقدر من بدجنس بودم .. سنم شاید 4 ساله و 5 ساله بود .
یادمه ایشان نمیتوانستند به خوبی بازی کنند و نقش داشته باشند .. دست آخر به من گفتند .. پونه از دست تو چه کنم من !
بعد به لهجه نیشابوری میگفتند :
از دست این بچه بلا میخواهم برم به کربلا ..
من به لهجه نیشابوری به زبان فینگلیش مینویسم :
Az daste-E- bochay bola mayom berom bo korbola
یادش بخیر .. و من میخندیدم و بوسم میکردند .. 8 ساله بودم که از مدرسه به خانه امده بودم . بعد الظهر بود و دیدم خانه شلوغ است .. فهمیدم که وفت کرده و چون کسی را نداشتند .. تشییع جنازه در همان خانه ما بود .. خدا بیامرزد او را .واقعا دعا میکنم که قبرشان نور باران باشد . انشالله . من بسیار از او خاطرات خوبی دارم ..
جمعه شب و وو... یاد رفتگان ! ... بی بی جان عصادار میدانست این بچه بلا !.. یک روزی خاطره او را در چیزی به نام وبلاگ مینویسد ؟
********************
بند الف : کسانی که میتوانند در نرم افزار پریمیر به عنوان شخص " حقیقی و حقوقی " کمک نمایند ممنون میشوم به من اعلام دارند .البته اقایی به نام " علی " اعلام نمودند که هنوز جواب نامه ای من از ایشان ندارم .. اگر متن مرا خواندید .. من منتظر شما هستم .
دعا کنید . نیروی دو چندان و شادابی کودکانه میخواهم ... پونه
چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش
دیشب نتوانتسم بخوابم .. از دل درد شدید .نمیدانم توی این عدس پلو که خوردم چی بود ! . شایدم از فکر زیاد و خستگی .. رفتم توی حیاط .. آب را باز کردم و شروع کردن هوا را کمی عوض کردن و خنک کردن فضا .. روی درختان مامان توران عزیزم اب میریختم .. بعد نشستم توی حیاط کردم . تقریبا تا ساعت 4 بیدار بودم و باز به آسمان نگاه میکردم .. حیاط کوچکی است .. اما هر چی هست بسیار باصفا است .. واز هر گونه گیاهی که بخواهید توی این حیاط دیده میشود .. چشمم به اسمانی که ستاره های آن از دود ناپیداست و اطراف این خانه ان قدر آپارتمان درست کرده اند که دیگه مساحت آسمان باقی مانده هم شده 150 متر مربع .. اما وقتی بهش نگاه میکنی عمیق است و بسیار عمیق .. نمیدانم ماه توی ان لحظات چه شکلی بود .ماهی دیده نمیشود . اصلا نمیدانم شب چندم ماه است .. دوست داشتم قرص کامل آن را ببینم . یک لحظه یاد مناجات امام سجاد هنگام رویت ماه شدم و خوندم ..
" ای آفریده فرمانبردار و ای پوینده گرم رفتار . و ای آمد و شد کننده در منازل تقدیر و ای متصرف در چرخ تدبیر ، ایمان آوردم به آن کس که تاریکیها را بوسیله تو روشن کرد و مبهمات را در پرتوت آشکار ساخت و تو را نشانی از نشان جهانداری و علامتی از علامات پادشاهی خود قرار داد .
و در چنبر فزونی و کاستی و طلوع وغروب و تابندگی و گرفتگی مسخر ساخت در همه این احوال ، تو او را مطیع فرمان و به سوی اراده اش شتابانی . منزه است او ! چرا شگفت انگیز است تدبیری که درباره تو به کار برده و چه دقیق است آنچه درباره تو انجام داده است . تو را کلید ماهی نو برای کاری نو ساخته است . پس از خدایی که پردوگار من و تو . و آفریننده من و تو و مهندس من و تو و صورتگر من و توست . مسئلت میخواهم که بر محمد و آلش درود و رحمت بفرستد و تو را هلال برکتی قرار دهد که گردش ایام ان را در محاق نیفکند و پاکی ای که لوث گناهان ان را نیالاید . خدایا ... ما را از خشنود ترین کسانی قرار ده که این هلال برایشان طلوع کرده و پاکیزه ترین کسانی که به آن نگریسته اند و نیکبخت ترین کسانی که در این ماه به عبادت تو کوشیده اند . و ما را در این ماه به توبه موفق دار و ا زگناه نگاهدار . و از ارتکاب نافرمانیت حفظ کن و به شکر نعمتت ملهم ساز و در جامه های عافیتت بپوشان و به وسیله انجام دادن طاعتت در این ماه نعمت را بر ما تمام کن . زیرا که تو بخشنده نعمت های بزرگی و تو ستوده ای و خدای رحمت فرستد بر محمد و آل او که پاکیزگان و پاکانند . "
()()()()()()()()()()()()()()()
آمدند کنارم .. گفتند نخوابیدی ؟ ... گفتم نه! .... نشستم پهلوشون .. نگاه میکردند .. میدانم .. ناراحت بودند از اینکه با رفتن من حسابی تنها میشدند .. حتی خودم هم دوست نداشتم . دستم را انداختم دور گردنشان و شروع کردند از خاطرات جوانی از بچگی شان از زمانی که با بچه های فامیل توی خانه بزرگ خانم جان که الان شده . مدرسه مروی.. از شاهزاده ها . از بازار چه ناصر خسرو .. ازکوچه باغها و پشت بامهایی که کودکانه میپریدند.. تعریف میکردند .. از بچه های هم بازی .. که خیلی هاشون فوت کرده بودند .. و فقط چند تایی ماندند که ان هم گوشه خانه یا مریضند و یا به انزوا کشیده شده اند .. وقتی تعریف میکردند .. دلم میگرفت .. از این دنیایی که این قدر سریع و بیوفا و زود گذر است .. مامان توران میگفتند .. ببین پونه همه چیز حکمت حکمت است و حکمت .. و گرنه چه دلیلی داشت تو با دختر من که با تو بیست سال اختلاف سنی داره .. دوست بشی و بعد من تو را ببینم.. اونم از این راه دور .. اونم از نیشابور که بعد منو ببری حرم وببری باغها ی باصفا و خیام و عطار ... و اخرشدر تهران به چنگ بیندازمت .. این ها همه برای این بود که خدا تو را وسیله قرار داد تا من تنها نباشم ..بهش گفتم عزیزم .. این وسیله شما بودید .. که توی تهران غریب به من مسکن دادید و برای من شدید مایه ارامش و اسایش ...
گفتند عزیزم .دختر خوبم .( این جملات جگرم را میسوزاند ) . حالا که من پیر شدم .از ما گذشت و من تمام شده ام .. سفری که دیگه آخراشه .. چه بخوای چه نخوای .. داستان این قصه حداقل برای من تمام شده است .. روزی هم میاد و به بچه هات میگی .. یادش بخیر یک پیرزنی بود چنین و چنان و من در ایام دانشجویی پیشش بودم .. ( الان که دارم مینویسم .. حسابی گریه ام گرفته واقعا براش ارزوی سلامتی میکنم .. یک ادم غریبه به یک دختر نیشابوری غریبه تر چطور اینگونه محبت میکند ؟ ) . اما این را بدان .. چه خوردیم و نخوردیم .. چه پوشیدیم و نپپوشیدیم . په لذت بریدم و نبریدم ( حرفاش تا اعماق وجودم اثر میذاشت و پشتم را میلرزاند ) چه خندیدم و نخندیدم و چه محبت بکنی و نکنی .. و چه بسیار اتفاقاتی دیگه این را بدان .. دنیا میگذرد .. و چیزی که همیشه میمانه خاطراتی است که از انسان ها داری .. حال چه خوب و چه بد .. جوری زندگی کن .. تا هر موقع یادت میاد ناراحت نشی ....... ( خدایا کاش نهایت و عمق درک این تجربه سنگین را به اندازه ظرفیت گوینده میفهمیدم و جذب میکردم . یعنی کاش لحظه ای میشدم 70 ساله و دوباره میشدم جوان .. در ان صورت است که به اندازه مامان توران حس این تجربه برایم عمیق بود . )
بند الف : امروز هم فرصت کردم .. امامزاده صالح برم . فرشته را دیدم .. البته" فرشته شریعت" . دخترکنکوری ای که سه بار دیده بودمش .. حالا از فردا میاد کلاس اقای قاسمیان .. دختر تشنه .... تشنه مطالب و فهمیدن .. هم مذهب . هم خودش هم رشته و هم اینده و هم تشنه اطلاعات معماری. او میخواهد معماری بخونه .. من نیز حاظرم به او کمک نمایم .. او هم موفق می شود .
بند ب : سخنرانی های مشاوران آقای دکتر احمدی نژاد که از شبکه دو در ساعت 11 را گوش دهید .. حتی اگر به او علاقه ندارید این کار را انجام دهید .. حداقل مشکلات و موانع دولت های قبلی برای شما آشکار و هویدا میشوند . که حداقل چه کرده اند و چقدر به سخنان رهبر گوش داده اند یا خیر ؟ و یا چه کابینه هایی داشته اند و چگونه عمل نموده اند .
بند ج : سوالی که شما نیز پرسیده اید ( همپوشانی خطوط ) به ایمیل شما فرستاده شد .. و همچنین به مسنجر . با تشکر فراوان .
پونه دانشجوی معماری
کوله پشتی ات کو ؟؟
همیشه عادت دارم هر روز حتی شده یک دقیقه مطالعه بکنم .من واقعا دوست دارم .. و روزی که این کار را نکنم احساس میکنم ان روزم هدر رفته .. و نسبت به ان روز احساس خوبی ندارم .. یادمه حتی توی کوه هم که میرم یک کتاب همراه خودم دارم .. اما این را زمانی استفاده میکنم که توی کوه همه نشسته اند..(البته موقع شوخی و اب بازی کردن و این ها .. همیشه و همیشه حی و حاظر ...) و یا حرفهای تکراری میزنند و من زودی میرم یک گوشه و کتاب را باز میکنم و میخونم . یادمه توی کوهی که رفته بودم .. سیل امده بود و من برای نجات خودم مجبور شدم کوله خودم را از دوشم رها کنم .. چون سنگینی کوله باعث شده بودم که پاهای من تا زانو بالاتر در گل فرو رود و نتوانم خودم را بالا بکشم .. و بعد که آمدیم توی روستا .. همه میگفتند کو کوله ات ؟ ؟ .. میگفتم کوله را ول کن .. کتاب زندگی سلمان ( مروری بر زندگی و نقد شخصیت سلمان فارسی ) را آب برد .. و با هم میخندیدیم .. اونم با ان قیافه های گلی و خسته و بسیار سنگین از گل زیادی که به بدنمان چسبیده شده بود . و فقط حیفم میامد که فقط 50 صفحه از آن خوانده بودم . و دیگر برای تهیه دوباره این کتاب را ندیدم .
از کتاب های بازاری و عاشقی و طولانی که فقط سه صفحه آخر را بخوانی تمام ماجرا دستت میایید . متنفرم .. و از کتاب های تاریخی فلسفی . شاعران . نقد .( واقعا نقد را دوست دارم ) و کتاب تخصصی رشته معماری . هنر . گرافیک . فیلمسازی . انیمیشن . هنر و هنرمند . و عمران و حتی مجلاتی که مربوط به بچه های مکانیک و تهویه مطبوع میشود دوست دارم .. اگر هم هیچ چیز گیرم نیاید . مثلا در قطار .. ( البته اگر چیزی همراهم نداشته باشم . ) مجلات دیگران .. مثل زن روز که واقعا چیز های پیش پا افتاده ای دارد را میخونم .امروز نیز توانستم بین نماز ظهر و عصرکمی مطالعه ان هم برای رفع خستگی داشته باشم .. سخنان کنفوسیوس را میخوندم و زندگی ان را که برام جالب بود .. با هم بخونیم:
کنفوسیوس در 551 پیش از میلاد در ایالت کوچک او که امروزه بخشی از شهر های جدید شاندوگ است متولد شد .. و والیدنش که در زمان کودکی او زندگی را بدرود گفتند . او را کونگ – کویی نامیدند . کنفوسیوس .. از کلمه لایتن کونگ فوزی به معنای استاد بزرگ . کونگ گرفته شده است کمفوسیوس .. متنفذترین و مورد احرتام ترین فیلسوف تاریخ چین است . افکار او ا زحدود 100 سال قبل از میلاد تا سال های 1900 پس از میلاد بیشترین نفوذ را بر جامعه چین داشته است . دولت چین نظریات او فلسفه رسمی دولت قرار داد و بسیاری از کشور های نزدیک اعتقادات او را ارج مینهند .
من نیز برای شما چندی از نظریات او را مینویسم :
اولین داستان: روزی او و شگاردانش طی سفری از دامنه کوه تای میگذشتند که زنی را دیدند کنار قبری نشسته و گریه و زاری میکند .. کنفوسیوس از او پرسید که چرا آن طور گریه میکنی ؟ او در حالی که همچنان گریه میکرد . گفت : پدر شوهرم و شورهرم و پسرم را در این نقطه ببر ها خورده اند .
کنفوسیوس پرسید .. پس چرا بلافاصله از این جا نمی روید ؟ زن گفت : چون حاکم این جا ستمگر نیست و عادل است . کنفوسیوس با شنیدن این حرف رو به شاگردانش کرد و گفت پس میبنید که باید از یک حاکم ستمگر بیشتر از یک ببر درنده ترسید .
شماره دو : وقتی با کسی بهتر از خودت آشنا میشوی .. سعی کن مانند او شوی و وقتی با کسی آشنا میشوی که به خوبی خودت نیست . به درون خودت بنگر و خود را ارزیابی کن .
شماره سه : از سه راه میتوانیم خرد بیاموزیم .. اول با تفکر و تعمق .. که اصیل ترین راه است .. دوم با تقلید که آسان ترین راه است و سوم با تجربه که تلخ ترین راه است
شماره چهار : مسئله ام این نیست که دیگران مرا بشناسند .. مساله ام ان است که چقدر طالب توانستن ام .
شماره پنج : تا وقتی توقف نکرده اید . مهم نیست چقدر آهسته راه میروید .
شماره ششم : فقط احمق ترین و عاقل ترین انسان ها هرگز تغییر نمیکنند .
شماره هفتم : هر قدر هم تصور کنی سرت شلوغ است ، باید برای مطالعه و وانهادن خود به یک غفلت خود خواسته وقت و زمان بگذاری .
****************************
بند الف : از تمام عزیزانی که به من برای برنامه پریمیر کمک کردند نهایت تشکر و سپاس و قدر دانی را دارم .. حداقل در حد همین یک جمله .تشکر من را پذیرا باشید .
امروز بیش از 5 ساعت دارم با این نرم افزار پیش میرم اما به جایی نرسیدم . البته تماس هم گرفتم اما همکاران فنی نبودند . جالب این جاست هر کار کردم که بتوانم صدا را از یک فیلم بگیرم و فقط صدا را داشته باشم و نه تصویر نشد که نشد .. حتی نتوانستم صدای خودم را ضبط کنم .. امان از بی اطلاعی و نادانی ما در علم کامپیوتر
بند ب : کاش برای پایان نامه کمکی داشتم ..خیلی خوب میشد یک نفر توی کار های معماری به من کمک میکرد . .. مامان توران میگن : پونه بیام برات نقشه بکشم .. و من می خندم و میبوسمش .. این روز ها خانه شده پر از نقشه .. حتی روی شیشه اتاق نقشه چسبانده شده .. ( به خاطر همخوانی خطوط ) بیچاره مامان توران عزیز و خوبم .
بند ج : تا حالا شده از اعماق وجود .. دل یکی را تا بی نهایت شکسته باشید ؟؟و اون را تا انتها غمگین کرده باشید ؟. و یا در حقیقت ان را سنگ روی یخ کرده باشید ؟ دوست دارم به این سوالم جواب بدید ..
با تشکر فراوان . پونه دختر نیشابوری
یاس سپید
الان شدم .. مثل یک دستگاه .. گهی این برنامه .. گهی ان برنامه .. امروز چیز جدیدی یاد نگرفتم .. جز کار و کار و کار
Autocad2005 – 3d max5.5 – photoshop8 – swish – primier6.5 – flash5 – form z 2004.power point2003 . word . Ecsell2003. Free hand7 . publisher 2003.
باورتان میشود امروز و شایدم تا یک ماه و نیم دیگر تماما با این برنامه ها باید کا رکنم .. برایم دعا کنید تا زود تر تمام شود ..
تنها چیزی که امروز از چشمانم یاد گرفتم .یشه از آن ها باید تشکر کنم که دقیق شدند . حرکت و افتادن یاس سفید در جریان باد بود .. چنان محو انیمیشن و حرکت این یاس سفید شده بودم .. که باورم نمیشود پره های او این قدرمنظم حرکت میکنند و این مسیر را به شکل دورانی و چرخشی به زیبا ترین شکل اجرا میکنند .. حرکت هایی که همیشه توی اطرافمان داریم .. و همیشه و همیشه به راحتی ار کنارشان رد میشیم ..
ضمن نقشه کشیدن ، سخنرانی های آقای پناهیان را گوش میدادم .. سخنرانی جالبی بود .. سخن از " ذکر " بود .. خداوند بیشتر از اینکه دوست داشته باشه تو نماز بخونی . روزه بگیری ... جهاد بری ... دوست داره به یادش باشی .. و فقط یاد و فقط یاد ..
بسیار مهمه که آدم تو چه جاهایی یاد چه چیز هایی بیفته و چجوری یاد کنه ؟!
مثلا .. توی عروسی .. خانم ها یاد میکنند که باشه توی عروسی دخترشان فلان کار را بکنند .. یا عروسی پسر خاله فلانی چرا این طوری نبود که حالا این یکی هست ؟ .. و همه اش مقایسه ...
یکی دیگه هم توی همان عروسی .. یاد امام زمان میافته .. حتما خیلی بی ربطه .. درسته .. ادم ها معمولا باید در دعای ندبه .. یاد امام زمان بیفتند ... اما سخنران چه زیبا مطرح میکنه که خودحضرت مهدی موعود گفته اند اگر شیعه ای از امت من شاد شود .. من نیز شاد میشوم .. پس چه جالب .. توی عروسی نیز او نیز شاد است .. واقعا باید به ایشان بگی .. یابن الحسن .. راضی هستید ؟... و در شادی او شاد باشید و در غم او غمگین ..
وقتی خودم را توی" عمل " و یا " صفحه ترازو " میذارم .. نه مثل بالایی فکر میکنم و نه مثل پایینی .. توی عروسی نه مقایسه ای یادم میاد و نه ذکری و یادی ... یک گوشه ارام می شینم و با شادی مردم شادی میکنم .اگر لازم باشه کفی میزنیم ووو.... بیشتر دوست دارم مردم را نگاه کنم و در شادی های ان ها غرق بشم ..
فعلا همین !
بند الف : جز یک خواهش .. کسی از دوستانی که این اپدیت را میخونند .. آیا فردی یا شرکتی را میشناسند که در کار فیلم سازی و مونتاژ باشد .. من برای دفاع پایان نامه ام .. د ر حال ساختن یک فیلم ده دفپقه ای با نرم افزار پریمیر( primier6.5) برای ابتدای دفاع و تبدیل حال و هوا برای فضای معلولین .
. اما در ادامه کار اشکالات زیادی دارم و سوالات زیادی برایم پیش آمده است . حداقل از کسی که در این کار متخصص باشد .. کسی هست ؟ ؟ جدا احتیاج دارم .. اگر کسی را میشناسید به من معرفی کنید . با تشکر فراوان .
بند ب : کسانی که سخنرانی آقای پناهیان را میخواهند و مایل هستند بشنوند به من بگویند برایتان ایمیل میکنم .
التماس دعا ... پونه .. دختر نیشابوری
نوای دل من !
این روزها .. یعنی میشه گفت یک سالی هست که هیچ حسی نسبت به اینترنت ندارم .. شب شده بود و مامان توران میخواستند با دخترشان صحبت کنند .. این روز ها اگر دیدی چراغ من ( توی چت ) بیشتر از 5 دقیقه روشن است .. بدانید .. که یک مادر و دختر دارند صحبت میکنند و خوشحالم که اسباب این قضیه را باعث شده ام .. و گرنه اصلا حتی مایل نیستم افهای مسنجر را بخونم .. نسبت به قضیه منفی نیستم .. اما فقط و فقط در حد لازم بودن و اطلاع رسانی و اخبار دوستان سر میزنم .. و گرنه اگر خودم مثلا دختر داشته باشم .. سعی میکنم او را از مقوله دور کنم .. حداقل تا موقعی که به عقل و رشد مشخصی که بتواند خوب تصمیم بگیرد ..
مادر و دختر .. با هم صحبت میکنند .. یکی در موقعیت جرافیایی است که ما شبیم و او روز .. ما روزیم و او شب .. و من خوشحالم که هر دو خوشخالند ..
این روزها مامان توران میگن : پونه واقعا میخوای بری ؟ .. و من نگاهش میکنم ... چی بگم .. چی دارم بگم ؟ .. میگفتن : اگر میدانستم مدت ماندن تو این قدر کم است اصلا نمیگفتم بیا که به تو عادت نکنم .. و باز سکوت میکنم .. این روز ها این قدر خسته ام .. که دیگه نمیتوانم منبع شارژی برای دیگران باشم .. این روز ها طبق آپدیت قبلی ام .. هدفهام قاطی شده اند .. میخواهی بدانی چه حسی دارم ؟ اصلا نمیتوانم الان حسم را بگم .. حس من نه با نوشتن گفته میشه و نه با چیز دیگه .. شاید بخشی از این حس را بشه در موسیقی آورد .. و من الان که دارم مینویسم .. باور کنید این حس غریب این آهنگ را دارم .
http://www.aghegh.persianblog.com
فقط کافیست یک سر به این وبلاگ بزنید .. و اسپیکر ها را روشن کنید و بگذارید اهنگ در فضای شما رها شود .. سه تاری که میزند .. ان قدر عمیق است .. که احتیاجی به سخن نیست .. من الان روز هاست این حس را دارم .. روزهاست .... روزهاست ..... روزهاست ..............
********************
بند الف : متاسفم که تند مینویسم و زمانی نمیگذارم که خواننده فرصت امدن را داشته باشد .. آتشی در درونم است که باید خالی کنم هر چند که همیشه و همیشه .. حریم ها باعث میشوند که تو هیچ گاه آنچه که هستی .. نتوانی نشان بدهی و حتی این صفحه وبلاگ نیز برای من قفسی شده .. جدا چقدر خوب است که بین بنده و خدای خودش قفسی نیست .. فکرش را بکن ...اگر با او نیز غریبه بودیم .. اگر با او نیز نمیتوانستیم سخن بگوییم ؟ .. چه میشد ؟ .. اگر یک عالمه پرده بین من و او بود ؟ .. اگر با او نیز در قفس بودیم ؟؟ خدایا .. من ...
من میترکیدم ...
من میترکیدم .. و ما چه بندگانی هستیم که در وقت مصیبت با او بیگانه نیسیتم و در وقت های دیگر .... خدایا !!!!
بند ب : توی آسانسور سازمان استثنایی دیدمش .وقتی که روی ویلچر میشیند ار ارتفاع آینه کمتر میشه .. . متوجه من نشد .. چشماش را گرفتم .. کلی جا خورده بود . تا دید منو .. خوشحال و مستان و بوس و ماچ بعد از 9 ماه .. میخندید و میخندیدم .. یک عالمه براش چیز های خنده دار میگفتم .. .. و من دوستش داشتم خیلی . به من گفت پونه تو اصلا چیزی به نام غم میاد طرفت ؟؟... نگاهش کردم .. لبخند زدم .. گفتم نه .. در گوشش گفتم : بزن بر طبل بی عاری ........... که آن هم عالمی دارد . ...... اما برای زندگیت تلاش کن .( با خودم گفتم .. چه جالب هیچ کس از درون من چیزی نمی فهمه )
بند ج : فکر کنم آهنگ لود شد .. البته اگر آن را آورده باشی .. حالا میتوانی ارام اپدیت دیروز من را نیز بخوانی .و اگر مایلی بخوان .. چون من بسیار مینویسم ..و بسیار تحریر میکنم .. هر چند که هیچ کدامشان ارزشی ندارند .. امید وارم من را همه دوستانم می بخشند .. کاری که همیشه با من غریب آشنا کرده اند .
من باز هم التماس دعا از دوستان خوبم دارم .. پونه .. دختر نیشابوری .
انسان ها آرمان هایی دارند ...
و این آرمان ها در انسان ها ، هماهنگ با شناختنشان از خویش ، از نیازها و از ضرورت ها شکل می گیرند و رشد میکنند و بزرگ تر میشوند . هنگامی که از خود ، دهانی را شناختیم ،آرمان ما پستانک ماست . و هنگامی که ازخود دستی را سراغ گرفته ایم آرمان ما عروسک ماست . و هنگامی که بزرگ تر شده ایم و نیاز های بیشتری را دیده ایم .
آرمان ما عشق ها و انس ها و شهرت ها و لذت ها و قدرت های ماست .. .
امروز صبح وقتی از خانه امدم بیرون علی رغم " شنبه " بودن و علی رغم ساعت " هشت " بودن و اوج ترافیک .. شهر خیلی وقت بود . خیلی زیاد . فرصتی شد تا دوباره خیابان ها را نگاه کنم به مردم نگاه میکردم . توی اتوبوس بودم . یک جورای بدی ساکتند .. انگار نه انگار که صبح شده هوا هم که این قدر گرمه که آدم یادش میره که این صبح و سحری است و باید کار تازه و ... بوی تازگی درخت ها ماههاست به مشامم نخورده .. علی رغم اینکه در بالای شهر تهران زندگی میکنم . اما امان از دود و سرو صدا و گرما .. و از همه بد تر امان از سکوت مرده مردم که تنها چیزی است که من را بسیار رنج میده .. کجایند آقازاده هایی که ببینند با مردم چه کردند ؟ ؟
بر اساس همین اصل ، میتوانیم تفاوت آرمان های انسانی را توضیح بدهیم و حتی میتوانیم وحدت آرمان ها را بوجود بیاوریم چون هنگامی که شناخت ها گسترده شد ، آرمان ها گسترده تر میگردد .
این روز ها .. خیلی به اهدافم به آرمان ها .. به گذشته ام فکر میکنم .. این روز ها خیلی رفتار های خودم را مرور میکنم و گناهها و اشتباهاتی که در زندگی ام مرتکب شده ام .. این روز ها این قدر هدفهام گم میشن و یا بهتر بگم این قدر توی هم تداخل دارند که مجبور میشم مرتب آنها را بنویسم و تکرار کنم .و بازنگری کنم .. . این روز ها میشه گفت خودمو سرگرم میکنم .. شایدم مشغول .شایدم گول میزنم . چیزی که فقط امید وار کننده است . این سرگرمی موجب اتمام پایان نامه و مدرک فوق لیسانس میشه .. این روز ها میچینم :
بعد از اتمام فوق .. باید چه کار کنم ؟ دو حالت داره . یا قبولی دکترا و یا قبول نشدن .. چه قبول بشم باید برم سر کار که حداقل یک سال ان کار نیشابور طول میکشه و چه نشم نیز این یک سال هست .. و یا زبان خوندن برای دکترا .. اگر توی کارم موفق شدم باید دکترا برم خارج از کشور .. و گرنه همان نیشابوربمانم .. اگر هم هیچ کدام این ها فعلا کار هست .. دوباره از اول .اگر نشم این میشه اگر بشم اون میشه .. که با هم برای من هیچ فرقی نمیکنه .. خدایا ... من این زندگی را نمیخواهم .. حتی قبول شدن و یا نشدن کار درست شدن و یا نشدن .. حالا توی این وسط ازدواج که بکنم کلی مسیرم مشخص تر یا مبهم تر میشه کلی ندانم ها جواب داده میشه و یا هدف ها دقیق تر میشن و به عبارتی " خود ها " کمتر میشن ..
اینم نشد .. دوباره کاغذ بر میدارم و مینویسم .. از اول : ... خوب که چی ؟ شدیم یا نشدیم ازدواج کردیم یا نکردیم دکترا قبول شدیم یا نشدیم .. چیزی که میگذره عمر و جوانی منه و من از این جوانی هیچی نفهمیدم .. هیچی .. جوانی اینه ؟ ؟ .. نمیدانم یا من دارم به خطا میرم .. خسته ام .. خدایا شادمانی عمیق میخواهم .. خدایا هدفهام قاطی شدند .. من گم شدم میفهمید ؟ ؟ ! .ای پروردگار تمام عالمیان و هستی کائنات . تو من را در خودت گم کن .. چون میدانم هیچ شادمانی ای بیشتر از با تو بودن نیست و کاش من این را میفهمیدم .. و کاش .. !
مکتب ها و روشهای مختلف که ما را با خویشتن و با نیاز ها و ضرورت هامان با پاهای بزرگ تر و راههای بزرگ ترمان آشنا میکنند . میتوانند به ما آرمان های بزرگ تراز پستانک ها و عروسک ها هدیه کنند .
و همین است که انسان این آیه قدرت و جلوه وسعت در محدوده ها که در خود پاهایی دیده و در خود نیروهایی سراغ دارد ، به دنبال رهبری است که این پاهایش را بیرون بیاورد و او را دوباره از خویش متولد کند .
من تولد دوباره میخواهم .. من گیج گیج گیجم .. هی چیز ارضایم نمیکند .. حتی موفقیت های درسی بسیار زیاد .. چیزی که هست من این ها را به خوبی انجام میدهم .. پس احتیاج به ارشاد در این موارد نیست .. مرا جور دیگر مست کنید .. مرا جور دیگر بفهمید .. ای دیگران مرا از خویش بیرون بکشید ..
بعد از آنکه دیگرانش از دیگرانش بیرون کشیدند ، او میخواهد کسی را از خودش بیرون بکشد . و کسی او را از خودش متولد کند و آرمان های بزرگ تری را که هماهنگ با این نوزاد بزرگتر از مادر هستند به جای سرگرمی ها و به جای عروسک ها سرگرم کننده به او هدیه کند .
انسان پاهای بزرگ تری دارد و در نتیجه هنگامی که به این همه رسید تازه به بن بست میرسد و به فاجعه و عصیان . تازه میبیند که باز هم باخته است .
انسان میتواند حتی از آزادی هم آزاد شود بوده اند کسانی که از اسرات به حریت رسیده اند و از حریت به عبودیت و از عبودیت به رسالت ..
انسان میخواهد بر تمام دارایی هایش سوار باشد و آن ها را راه بیندازد و از آن پاهایی بسازد ، نه باری پایی برای راه ، نه باری بر دوش .
این آرمان بزرگ انسان است که نه تنها بر هستی که بر خویش حاکم بشود و بتواند به هر دوی این ها جهت بدهد . این یعنی موفقیت من و تو و همه انسان ها ..
ای پاهای من قوی و نیرو مند باشید .. ای دستهای من مرا تنها مگذار .. ای قلب من ندای درونم را بشنو .. ای پرودگارم مرا رها مگذار .. من در دریای سوالات و نفهمیدن ها .. غرقم .. و این تویی که مرا میبینی و بر احوالم شنوایی .. و بینایی و قادری و توانا ... ای مهربانترین مهربانان ..
بند الف : دفاع پایان نامه ها عالی بود .. خیلی خوب .. و مطالب ارزنده ای را یاد گرفتم .
بند ب : توی دانشگاه تهران که راه میرم .. بسیار دوست دارم دانشجوی دکترای این دانشگاه باشم . کاش میشد افرادی مرا برای آزمون دکترا آگاهی میدادند .. من حتی از مواد درسی این آزمون اطلاعاتی ندارم .. کسی میتواند به من کمک کند ؟ امید وارم که استاد راهنمای من بتواند .. اما ... دریغ !
بند ج : نمیدانم کسی حوصله خواندن خط به خط مطالب من را دارد یا نه ؟ دوست دارم یکی این را به من بگوید .. که اگر نیست .. حداقل در چهار جمله آپدیت را تمام کنم .. هر چند که میدانم حوصله خواننده از حوصله نگارنده بسیار بسیار کمتر است
بند د : یک داستانی هست تحت عنوان داستان ریاضیات در ارشیو مطالب سال 83 میباشد .. این داستان هفت هشت صفحه ای را بسیار دوست دارم .. نوع اندیشه سه شاگرد در زندگی .. هر کس کامل این داستان را میخواست .. به من ایمیل بزنید . برایتان بفرستم .
دوست قدیمی شما : پونه
خود نمی دانم خدایا کیستم ...
شب شده بود .. نیم ساعت به اذان شب .. اونم شب جمعه . داشتم از خانه می ترکیدم .. مخصوصا که به خاطر پایان نامه ساعت های زیادی را کنار سیستم هستم و با اتوکد و تری دی مکس کار میکنم حسابی چشمام را اذیت میکنه .و احساس میکنم چشمام ریز شدند ..به قیافه هم که نگاه کنید .. خیلی ترسناک شده .. ( از علامت های خنده در چت )
به توران خانم گفتم .. بریم یک جایی .. گفتند کجا ؟ دلم میخواست توی ان لحظه مشهد بودیم و کنار حرم .. خیلی دلم تنگ شده .. باور میکنید ؟ خیلی .. خیلی حرف دارم براش .. خیلی میخواهم ازش عذر خواهی کنم .. الان داره بنان میخونه .. ای الهه ناز ... گریه ام گرفته ..
گفتم بریم امامزاده صالح .. دعای کمیل را انجا باشیم .. موافقت نشد .. و حق داشتند و دیر وقت بود و برای برگشتن مشکل داشتیم .. هر چند اگر خودم بودم میرفتم .. کاری که همیشه توی دوران دانشجویی با بچه ها میکردیم و میرفتیم و بعد ساعت 10 شب تاکسی میگرفتیم و بعد تا صبح توی حرم و بعد از ان جا میرفتیم خیابان خسروی .. یک پیرمردی بود همیشه فرنی " داغ " میفروخت با نون مشهدی .. ما ها را میشناخت .. دختر های شرو شوری که با چادر .. خسته و کوفته میان توی مغازه .. بعد تا فرنی میخورند کلی شارژ میشن .تازه شوخی کردنشان و خنده هاشون شروع میشد و سرمست و شادان بدو میرفتند داشنگاه . دوباره درس و مشق و طرح و آتلیه .. جدا چه دورانی بود و من با تهران امدنم .. از تمام این ها دور شدم .. هر چند که دیگه دوران دانشجویی هم تمام شده بود .. و بلاخره هر مسیری باید پیموده میشد ..
خلاصه توی خانه ماندم و از شبکه پنج دعای کمیل که اتفاقا مال امامزاده صالح بود پخش میکردند .. بعد از دعا دوستم زنگ زد .. دوست خوبی بود .. بعضی شبها با او نیز حرم میرفیتم .. یادمه توی حرم برای من شعری و خوند و های های میزد زیر گریه ... منم گوش میدادم .. محو شعرش شده بودم .. خیلی زیبا بود خیلی .. گفتم فلانی .. منم شدم 24.. گفت جدا؟ .. لابد میخوای شعر را برات بخونم "؟ .. گفتم نه .. ان را حفظ هستم ... گفت جدا ؟؟ .. گفتم آره .. دلم حسابی گرفته بود و باز شروع کردم زمزمه کردن ...
شعر قشنگی است خیلی دوستش دارم .. با هم بخونیم :
بس شنيدم داستان بي كسي
بس شنيدم قصه دلواپسي
قصه عشق از زبان هركسي
گفته اند از ني حكايت ها بسي
حال از من بشنو اين افسانه را
داستان اين دل ديوانه را
چشمهايش بويي از نيرنگ داشت
دل دريغا سينه اي از سنگ داشت
با دلم انگار قصد جنگ داشت
گويي از با من نشستن ننگ داشت
عاشقم من ،قصد هيچ انكار نيست
ليك با عاشق نشستن عار نيست
كار او آتش زدن من سوختن
در دل شب چشم بر در دوختن
من خريدن ناز و او نفروختن
باز آتش در دلم افروختن
سوختن در عشق را ازبر شديم
آتشي بوديم و خاكستر شـــديم
از غم اين عشق مردن باك نيست
خون دل هر لحظه خوردن باك نيست
از دل ديوانه بردن باك نيـــست
دل كه رفت از سر سپردن باك نيست
آه ميترسم ، شبي رسوا شـــوم
بدتر از رسوايي ام تنها شـــوم
واي از این صید و وای از آن كمند
پيش رويم خنده پشتــم پوزخند
بر چنين نامهرباني دل مبند
دوستان گفتند و دل نشنيد پند
پيش از اين پند نهان دوستان
حال هم زخم زبان دوستان
خانه اي ويران تر از ويرانه ام
گرچه سوزد پر ولي پروانه ام
من حقيقت نيستم افسانه ام
فاش ميگويم كه من ديوانه ام
تا به كي آخر چنين ديوانگي
پيلگي بهتر از اين پروانگي
گفتمش: آرام جاني
گفت : ني
ميشود يك شب بماني
گفت : ني
گفتمش : شيرين زباني
گفت : ني
گفتمش : نامهرباني
گفت : ني
دل شبي دور از خيالش سر نكرد
گفتمش افسوس او باور نكرد
چشم بر هم مينهد من نيستم
ميگشايد چشم من ، من نيستم
خود نميدانم خدايا كيستم
يك نفر با من بگويد : كيستم
بس كشيدم آه از آن دل بردنت
آه اگر آهم بگيرد ، دامنت
با تمام بي كسي ها ساختم
دل سپردم سر به زير انداختم
اين قماري بود و من نشناختم
واي بر من ساده بودم باختم
دل سپردن دست او ديوانگي است
آه غير از من كسي ديوانه نيست
گريه كردن تا سحر كار من است
شاهد من چشم بيمار من است
فكر ميكردم كه او يار من است
ني فقط در فكر آزار من است
نيتش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغي فاحش است
يك شب آمد زيرو رويم كرد و رفت
بغض تلخي در گلويم كردو رفت
پايبند جست و جويم كردو رفت
عاقبت بي آبرويم كرد و رفت
اين دل ديوانه آخر جاي كيست
آن كه مجنونش منم ليلي كيست
مذهب او هرچه بادا باد بود
خوش به حالش اينقدر آزاد بود
بي نياز از مستي و مي شاد بود
چشمهايش مست مادر زاد بود
يك شبه از عمر سيرم كرد و رفت
بیست و چار سالم بود پیرم کردو رفت
بند الف : خبر برای دانشجویان معماری است .. ( نرگس و نینا و لیدا و آقای جلال و آقای محمد و زهرا ) دفاع دو پایان نامه معماری در داشنکده هنر های زیبا .. که البته استاد راهنمای این دو دفاع .. استاد راهنمای خوب من هستند . جناب آقای دکتر فرزین نگارستان .. دوستانی که مایلند .. فردا ساعت 9 یک دفاع و ساعت 11 یک دفاع دیگر میباشد . دوستانی که علاقه به طرح های فوق لیسانس دارند میتوانند در این ساعات در سالن ژوژمان دانشکده حاظر شوند . با تشکر
بند ب : من نیز اگر خداوند بخواهد . و اگر در ترافیک دفاع های دانشجویان نمانم در شهریور ماه و یا مهر ماه دفاع خواهم نمود و چه بسیار زیباست از طرحی که یک سال تمام برایش زحمت کشیدم .. به امید آن روز . خبرتان میکنم .
بند ج : این هوای گرم تهران من را یاد هوای خوب و خنک شهر نیشابور می ندازه و هر هفته که مامان اینا در روز های جمعه دوره دارند و توی هوا یخنک با هم به بحث مشکلات دوستان میپردازند .. دلم برای نفس کشیدن در هوای خنک تنگ شده .. مهر میرم .. علی رغم اینکه خیلی از هدفهام را نیمه تمام می گذارم ..
بند د : برای شما دوست خوب نیز ( آقای محمد ) نامه نوشته ام . به همان ایمیل ارسالی .
برایم دعا کنید .. دوستدارشما : پونه ..
تو را یک نکته و ما را ....
" ستایش خدای را که شب را پوشش خلق قرار داد و خواب را مایه آرامش و روز را وسیله تکاپو و جنبش ستایش خاص تواست که مرا از خوابگاهم بر انگیختی و اگر اراده میکردی خوابم را همیشگی میکردی آن ستایشی که دائمی است و قطع نگردد و خلایق شماره اش نتوانند خدایا ستایش خاص توست که آفریدی و اندازه کردی و گذراندی و میراندی و زنده کردی و بیمار کردی و شفا دادی ، و تندرست کردی ، و گرفتار ساختی بر عرش و استیلا یافتی و بر ملک وجود احاطه داری میخوانمت خواندن آنکس که وسیله اش ضعیف و راه چاره اش قطع شده و مرگش نزدیک گشته و آرزویش در دنیا اندک شده و سخت نیازمند رحمتت گردیده و افسوسش در کوتاهی و تقصیر خود بزرگ گشته و خطایش زیاد شده ... پس درود فرست بر محمد خانم پیامبران و بر خاندان پاک و پاکیزه اش و شفاعت محمد ( ص) را روزی من گردان و از هم نشینیش محروم مکن . که تو ارحم الراحمین هستی خدایا در روز چهار شنبه چهار حاجت مرا بر آور : نیرویم را در طاعت خویش قرار ده و نشاط و شادمانیم را در عبادتت و رغبت و میلم را در پاداش نیکت و پارساییم را در آنچه موجب عذاب دردناک برای من گردد که همانا تو نسبت به هر چه که بخواهی مدارا میکنی .. ای مهربانترین مهربانان . "
داشتیم با هم می خوندیم . با مامان توران عزیزم که در صبح ها برای نماز من را بیدار میکنند و مایه ارامش من در شب ها و روز های تهران هستند . تهرانی که .... بگذریم .
گریه میکردم . سرم را گذاشتم روی پاهاش و او موهای منو نوازش میداد .. قسمم داد گفت به من بگو چی شده ؟ ؟ که تو نزدیک یک ماهی است .تو خودتی .. ناراحتی .. غم داری .. شب ها بیدار خوابی داری .. راه میری .. نماز میخونی .. تو چت شده عزیزم ؟ .. گریه میکردم و چیزی نمیگفتم .. فقط توی بغلش بودم .. گفت : از وقتی امدیم از نیشابور .. تو این همه دل گرفته ای و لاغر شدی .. گفتم عزیز دلم چیزی نشده .. هر چی ام شده بدان که تمام شده .. فقط من در تفکر معاملات با پروردگار خودم بعد از ان چهل روزم .. برام دعا کن مامان توران عزیزم .. گریه اش گرفته بود من نیز ......
همان طور که داشتم به حرفای ایشان گوش میدادم .. یاد شعر پروین افتادم .. خیلی دوست داشتم براش بخونم .. اما نمیشد ..
هر آن گوهر که مژگان تو می سفت نهان با من، هزاران قصه میگفت
تو وارون بخت و حال من دگرگون تو را روزی سرشک آمد مرا خون
گریه مان گرفته بود ... او به خاطر درد های خودش و من نیز .. بغلش کردم .. توی بغل آن کلی آرامش میگیرم .. و کلی با هم چیز های گفته و نگفته داریم .. که این قدر خوب به من عادت کردیم و با این اختلاف سنی حدود 50 سال خوب با هم زندگی میکنیم .. همچون نوه و یا شایدم فرزند او شدم .. خیلی دوستش دارم . خیلی .. از توی کوچه صدایی امد .. صدایی مثل رعد .. شایدم انفجار .. ترسیده بودیم .. گفتم نکنه زلزله امد ؟؟ .. گفت نه عزیزم .. بلند شدم .. راه که میرفتم این صدا بیشتر میشد ان قدر ترسیده بودم که دوباره امدم نزدیکش .. و خودم را بهش نزدیک کردم .. با همان علم قدیمی خودش .. ( فضا را تصور کنید .. من بسیار دلم شکسته شده بود و گریه میکردم .. و معنای دعای بالا توی ذهنم میچرخید .. ) به من گفت ..قربون خدا برم .. گفتم چطور ؟ گفت چرا خدا کره زمین را کره ساختند و چرا اصلا این کره را توی هوا گذاشتند .. ؟؟ باید این کره را روی یک زمین مسطح قرار میدادند .. تا دیگه زلزله نیاد .. این همه دختر گلم نترسه .. ( اخه صدا اونم ساعت چهار خیلی وحشتناک و بلند بود )
تو همان حالت گریه .. خنده ام گرفته بود .. میدانستم دیگه نمیتوانم توجیهی بیارم که اگر زمین صامت باشه چه اتفاقاتی اکوسیستمی بوجود میاد و .. چنین و چنان .. فقط میخندیدم .. اونم میخندید .. داشتم غش میکردم از حرفاش .. بوسش کردم .. خیلی . تنها چیزی که میتوانست .. این غم وجود من را که بیشتر از بیست روز است من را به خودش مشغول کرده .. در بیاره( اونم برای لحظاتی ) .. حرفای قشنگ و بامزه .. مامان توران عزیزم بود .. برایش دعا کنیم .. که انشالله خداوند بچه های او را سالم و تندرست در هر کجای جهان هستند حفظ نماید ..
خدای خوبم .. مهربانم .. دوباره در خودم فرو رفتم ..
مرا در کودکی شوق دگر بود سراغم زین حوادث بی خبر بود
نه میخوردم غم ننگی و نامی نه بودم بسته بندی و دامی
نه میپرسیدم از هجرو وصالی نه آگه بودم از نقص و کمالی
شما را قصه دیگرگون نوشتند حساب کار ما با خون نوشتند
دلم براش تنگ میشه .. شاید مهرماه برم نیشابور .. علی رغم اینکه دوست ندارم .. علی رغم اینکه دوست دارم پیشش باشم .. با اینکه بهش قول دادم ..قول دادم که تا ازدواج نکنم .. از پیشش نرم .. خدایا ! .. من برنامه ریزی دیگری داشتم .. اما گویا .. مشکلات و شرایط پیش آمده .. نمی گذارد من به اهدافم برسم .. میخواستم برای همیشه یک یار باوفا باهاش باشم .. اونو ببرم سفر .. و ووو
مرا سرمایه بردند و تو را سود تو را کردند خاکستر مرا دود
تو ، وارون بخت و حال من دگر گون تو را روزی سرشک آمد مرا خون
یک عالمه برنامه داشتم .. باید برم .. چون نه مسیر کارم مشخص است و نه جریان زندگی ام .. تنها چیزی که میدانم همینه که باید رساله خودم را تمام کنم .. خدای خوبم به من کمک کن تا نیروی خودم را از دست ندم .. ای پروردگارم .. تو مرا خوب میشناسی.... تو مرا ...
تو را کرد آرزوی وصل خرسند مرا هجران گسست از هم رگ و بند
تو را یک سوز و ما را سوختنهاست تو را یک نکته و ما را سخنهاست
همیشه توی زندگی یادمان باشد .. که هیچ فرقی بین سختی و خوشی نیست .. بین راحتی و ناراحتی نیست .. بین فقر و و ثروت نیست .. این چیزی است که میخواهنم پرودرگارم به من یاد بدهد .. و امید دارم که ظرفیت فهمیدن این چیز را به من بدهد .. انشالله .
بند الف : از دوستانی که کامنت میگذارند تشکر میکنم ..
بند ب : از شما دوست تازه وارد نیز برای ارسال کامنت های منظم تشکر میکنم .. ( آقای محمد ) من برای شما راجع به تبلیغات سایت نوشته ام .. اما گویا افهای مسنجر و نامه بدست شما نرسیده است .. با تشکر فراوان
دوستدار شما : پونه
دیدار های اول ...
ما همیشه در انتظار موقعیت ها هستیم .. همه ی شکایت و رنج ما از موقعیت هاست . تمامی حسرت ها و کاشکی های ما ، از موقعیت هاست . توجیه شکست و توجیه پیروزی در سایه ی شرایط و موقعیت هاست . اما صحبتی که میخواهم در این مورد بکنم ..
نکته دیگری است . به جای موقعیت ، وضعیت و موضع گیری مطرح میشود .
محور تمامیت و ناتمامی ، وضعیت انسان برخورد اوست .. من که در موقعیت حاظرم موضع گیری مناسب نداشته ام ، چگونه مطمئن هستم که در فلان موقعیت ، موفق خواهم شد ؟ چگونه مطمئن هستم که در شرایط دیگرم نیز موفق خواهم شد .
این درس درس بسیار بزرگی است .
***************
داشتم به همین موضوع فکر میکردم .. بهش گفتم دفعه اول که من را دیدی عزیزخوبم .. همین احساس را داشتی یا نه ؟
گفت وقتی دیدمت بعد از سه سال ، بغلت کردم .. یادت هست ؟ .. گفتم واقعا تو همان پونه ای ؟ ؟ " این " که با" آن " خیلی تفاوت داره ...
داشت یادم میامد .. دستاتو گذاشتی دور صورتم و صورتم را نگه داشته بودی و به من خیره شده بودی .. انگار که باورش نمیشد .. گویی میخواستی خوب توی چشمای من نگاه کنی و من را به خاطر بسپری .. و یا خصوصیت های من را دوباره از اول مرور کنی .. چه روز شیرینی بود .. بعد ها به من گفتی انی که دیدم با آنی که هست خیلی متفاوت است .. گفتم چرا ؟
گفت تصور من از پونه یک دختر مقرراتی و در عین حال منطقی و کم لبخند میزند و لی خانم است .. اما حالا که باهاش زندگی میکنم حالا که شب هایی را به خاطر پروژه های معماری در کنار هم هستیم .. میفههم چیزی که در درون تو است . یک احساس پاک پاک پاک .. است ..
نگاهش کردم .. با خودم گفتم آیا واقعا اینگونه ام .. سکوت کردم و گذاشتم حرفش را بزنه .. گفت پونه عزیزم .. تو در عین احساسات پاکت منطقی هستی .. مثلا با مسایلت به خوبی برخورد میکنی .. مثلا وقتی مساله ای حل نمیشه ان را از گزینه های دیگر امتحان میکنی و در کار مقاوم هستی و زود از کوره در نمیری .. خنده ام گرفته بود .. بهش گفتم دختر چسبیدم به سقف بگیررررر منو که افتادم ...!
میگفت نه پونه واقعا اینگونه است .. بهش گفتم .. پس چرا همه میگن تو در اولین برخورد ها .. خیلی منطقی هستی و ما فکر میکنم رگی از احساس و عطوفت در تو نیست ..
خندید و گفت واقعا اینگونه هست .. اما باید صبر کنند و به تو زمان اعتماد را بدهند .. تو باید در کنار ان ها احساس ارامش کنی . البته اگر هم این احساس را به تو ندهند .. تو بعد از مدتی خودت به ان ها این احساس را منتقل میکنی .. و خودت هویت واقعی خودت را نشان میدی .. دوباره نگاهش کردم .. باهاش یک رنگ بودم .. واقعا دوستش دارم و داشتم .. به من مثل یک آیینه عیب های منو گفته بود .. و او نیز خواهش که به من نیز بگو ... منم بهش گفتم تو یک عیب گنده و بزرگ داری ... !!
با یک حالت کنجکاوی بسیار زیاد به من نگاه کرد و گفت بگو .. چیه و چه کار کنم .. ؟؟
گفتم ببین عزیزم .. وقتی میخندی .. چشمات ریز میشه .. مثل چینی ها . بعد که میخندی میشی مثل لبو .. بعد ان قدر میخندی که دیگه پروژه معماری یادت میره و من بیچاره باید از اول همشو شروع کنم ..
یک دفعه بلند شد . .. و دوید دنبال من ... و باز همان خنده هایی که من بسیار دوست داشتم ......
توی همان لحظات اهنگ نسترن را گذاشتم و گفتم باید ... برقصی و ان باز میخندید و میخندید ..
خنده ها ی از روی خلوص ... و ان چشمای درشتی که وقت خنده ریز ریز می شدند . و من خوشحال بودم که او از ته دل خوشحال است .. دلم برای شادی ها و خلوص خودم تنگ شده .. خیلی .. باورتان میشه ؟؟!! من دلم برای شادی های عمیق خودم تنگ شده است .. بسیار ...
برایم دعا کنید .. دوستدار شما .
راه من ...
تنگی است ،
رنگارنگ
گل ها ، میانش زرد و بیرنگ .
گل ها به چنگالش ، گرفتار ...
گلدان زیبایی است ....
گلدان تنهایی است ....
گل گوشه ای می جوید ، آزاد
گل ، شاخه ای میخواهد . آونگ .
راه من
" کن لما ترجو ، ارجی "
من ، دلم ، همچون کویری شور ،
پاک از هر بوته امید پابرجاست .
من ، سرم ، همچون غروبی زرد ،
خالی از چشمان عشق افروز اختر هاست .
لیک پایم ،
لیک پایم ، آشنای راه ناپیداست .
راه من ،
با ناامیدی می شود آغاز .
راه من ،
در ناامیدی میشود هموار ،
این منم ،
در راه ،
بی امید ،
پابرجا .
خالی از چشمان عشق افروز اختر ها ،
اما آشنا پرواز .
راه را نازم .
راه را ، نازم .....
بی امیدم تاب رفتن هست ،
با امیدم ، پای رفتن نیست .
اشعارزیبایی ازاستاد علی حائری
شادمانم اما در درونم غوغایی بپاست . شادمانم اما ...
از تمامی دوستانی باعث دلگرمی من در نوشتن این صفحه و حفظ کردن و بروز کردن آن میشوند . نهایت تشکر و سپاس را دارم .. برایم دعا کنید ( پونه ).
مگو چمران ، بگو .....
زندگي پرفراز و نشيب مصطفي چمران، از ايران تا آمريكا و از جبلعامل لبنان تا دهلاويه خوزستان و از دانشگاه تا جنگ و مبارزه، از جمله برگهاي افتخارآفرين است. چندي پيش، «غاده چمران» همسر لبناني شهيد چمران، بخشهايي از زندگي مشترك خود با مصطفي چمران را بازگو نمود و اين اظهارات تحت عنوان كتاب «نيمه پنهان ماه» به چاپ رسيد.
آنچه ميخوانيد، بخشهايي از اين كتاب است: و من مطالب این را خیلی وقت بود میخواستم در سایت بنویسم اما متاسفانه کتاب نیمه پنهان در نیشابور بود و من نمیتوانستم از مطالب آن استفاده کنم . تا اینکه سایت بازتاب این کار را کرده بود و من آن را برای شما کپی کرده ام که امید وارم از مطالب آن خوشتان بیایید .
" پدرم بين آفريقا و چين تجارت ميكر د و من فقط خرج ميكردم، هر طوري كه ميخواستم. پاريس و لندن را خوب ميشناختم، چون همه لباسهايم را از آنجا ميخريد.
در طي ديداري كه به اصرار امام موسي صدر برگزار شد، ايشان به من گفت: «ما مؤسّسهاي داريم براي نگهداري بچّههاي يتيم. فكر ميكنم كار در آنجا با روحيه شما سازگار باشد. من ميخواهم شما بيايي آنجا با چمران آشنا شوي» و تا قول رفتن به مؤسّسه را از من نگرفت، نگذاشت برگردم.
يك شب در تنهايي همانطور كه داشتم مينوشتم، چشمم به يك نقّاشي كه در تقويميچاپ شده بود، افتاد. يكي از نقّاشيها زمينهاي كاملا سياه داشت و وسط اين سياهي، شمع كوچكي ميسوخت كه نورش در مقابل اين ظلمت، خيلي كوچك بود. زير نقّاشي به عربي شاعرانهاي نوشته شده بود:
«من ممكن است نتوانم اين تاريكي را از بين ببرم، ولي با همين روشنايي كوچك، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان ميدهم و كسي كه دنبال نور است، اين نور هر چقدر كوچك باشد، در قلب او بزرگ خواهد بود».
آن شب، تحت تاثير اين شعر و نقّاشي خيلي گريه كردم.
هنوز پس از گذشت اين مدّت، نميتوانم نهايت حيرتم را در اوّلين برخورد با شاعر آن شعر و نقّاش آن تصوير درك كنم. او كسي نبود جز «مصطفي چمران»... .
مصطفي لبخند به لب داشت و من خيلي جا خوردم، فكر ميكردم كسي كه اسمش با جنگ گره خورده و همه از او ميترسند، بايد آدم قسياي باشد، حتي ميترسيدم، اما لبخند او و آرامشش مرا غافلگير كرد... .
مصطفي شروع كرد به خواندن نوشتههاي من، گفت: «هر چه نوشتهايد خواندهام و دورادور با روحتان پرواز كردهام» و اشكهايش سرازير شد... .
من با فرهنگ اروپايي بزرگ شده بودم. حجاب درستي نداشتم و ... .
يادم هست در يكي از سفرهايي كه به روستاها ميرفتيم، مصطفي در داخل ماشين هديهاي به من داد. اوّلين هديهاش به من بود و هنوز ازدواج نكرده بوديم، خيلي خوشحال شدم و همانجا باز كردم ديدم روسري است. يك روسري قرمز با گلهاي درشت. من جا خوردم امّا او لبخند زد و به شيريني گفت: «بچهها دوست دارند شما را با روسري ببينند».
من ميدانستم بقيه افراد به مصطفي حمله ميكنند كه شما چرا خانميرا كه حجاب ندارد ميآوري مؤسّسه، ولي مصطفي خيلي سعي ميكرد ـ خودم متوجّه ميشدم ـ مرا به بچهها نزديك كند. نگفت اين حجابش درست نيست، مثل ما نيست، فاميل و اقوام آنچناني دارد، اينها روي من تاثير گذاشت. او مرا مثل يك بچه كوچك قدم به قدم جلو برد، به اسلام آورد... .
آن روز همين كه رسيد خانه (دو ماه از ازدواجشان گذشته بود) در را باز كرد و چشمش افتاد به مصطفي شروع كرد به خنديدن. مصطفي پرسيد «چرا ميخندي» و غاده كه چشمهايش از خنده به اشك نشسته بود گفت «مصطفي تو كچلي ... من نميدانستم!» مصطفي هم شروع كرد به خنديدن... .
...گفتند داماد بايد بيايد كادو بدهد به عروس. اين رسم ماست. داماد بايد انگشتر بدهد. من اصلا فكر اينجا را نكرده بودم. مصطفي وارد شد و يك كادو آورد، رفتم باز كردم ديدم شمع است. كادوي عقد، شمع آورده بود. متن زيبايي هم كنارش بود. سريع كادو را بردم قايم كردم. همه گفتند چي هست، گفتم «نميتوانم نشان بدهم» اگر ميفهميدند ميگفتند داماد ديوانه است. براي عروس كادو شمع آورده.
مادرم گفت: «حال شما را كجا ميخواهد ببرد؟ كجا خانه گرفته؟» گفتم: ميخواهم بروم مؤسسه با بچهها » مادرم رفت آنجا را ديد، فقط يك اتاق بود با چند صندوق ميوه به جاي تخت ... .
مادرم يك هفته بيمارستان بستري بود ... مصطفي دست مادرم را ميبوسيد و اشك ميريخت. مصطفي خيلي اشك ميريخت. مادرم تعجب كرد. شرمنده شده بود از اين همه محبت.
روزي كه مصطفي به خواستگارياش آمد مامان به او گفت: «شما ميدانيد اين دختر كه ميخواهيد با او ازدواج كنيد چطور دختري است؟ اين صبحها كه از خواب بلند ميشود هنوز رفته كه صورتش را بشويد و مسواك بزند كسي تختش را مرتب كرده ليوان شيرش را جلو در اتاقش آورده و قهوه آماده كردهاند. شما نميتوانيد با مثل اين دختر زندگي كنيد، نميتوانيد برايش مستخدم بياوريد اينطور كه در خانهاش هست». مصطفي خيلي آرام اينها را گوش داد و گفت: «من نميتوانم برايش مستخدم بياورم، اما قول ميدهم تا زندهام، وقتي بيدار شد، تختش را مرتب كنم و ليوان شير و قهوه را روي سيني بياورم دم تخت» و تا شهيد شد، اينطور بود. حتي وقتهايي كه در خانه نبوديم در اهواز در جبهه اصرار ميكرد خودش تخت را مرتب كند. ميرفت شير ميآورد خودش قهوه نميخورد ولي ميدانست ما لبنانيها عادت داريم، درست ميكرد.
... من گاهي به نظرم ميآمد مصطفي سعهاي دارد كه ميتواند همه عالم را در وجودش جا بدهد و همه سختيهاي زندگي مشتركمان در مدرسه جبل عامل را.
خانه ما دو اتاق بود در خود مدرسه همراه چهارصد يتيم ... يادم هست اولين عيد بعد از ازدواجمان ( كه لبنانيها رسم دارند و دور هم جمع ميشوند ) مصطفي مؤسسه ماند نيامد خانه پدرم. آن شب از او پرسيدم؛ «دوست دارم بدانم چرا نيامديد خانه پدرم» مصطفي گفت، الان عيد است خيلي از بچهها رفتهاند پيش خانوادههايشان اينها كه رفتهاند وقتي برگردند براي اين دويست، سيصد نفري كه در مدرسه ماندهاند تعريف ميكنند كه چنين و چنان. من بايد بمانم با اين بچهها ناهار بخورم سرگرمشان كنم كه اينها هم چيزي براي تعريف كردن داشته باشند». گفتم: «خوب چرا مامان برايمان غذا فرستاد نخورديد؟ و نان و پنير و چاي خورديد» گفت: «اين غذاي مدرسه نيست». گفتم: «شما دير آمديد بچهها نميديدند شما چي خوردهايد» اشكش جاري شد گفت: «خدا كه ميبيند».
آخرين نامه مصطفي را باز كرد و شروع به خواندن كرد: «من در ايران هستم ولي قلبم با تو در جنوب است در مؤسسه در صور. من با تو احساس ميكنم فرياد ميزنم ميسوزم و با تو ميدوم زير بمباران و آتش. من احساس ميكنم با تو به سوي مرگ ميروم، به سوي شهادت؛ به سوي لقاي خدا با كرامت. من احساس ميكنم هر لحظه با تو هستم حتي هنگام شهادت. حتي روز آخر در مقابل خدا. وقتي مصيبت روي وجود شما سيطره ميكند، دستتان را روي دستم بگيريد و احساس كنيد كه وجودتان در وجودم ذوب ميشود. عشق را در وجودتان بپذيريد. دست عشق را بگيريد. عشق كه مصيبت را به لذت تبديل ميكند مرگ را به بقا و ترس را به شجاعت...».
حتي حاضر نبود كولر روشن كند. اهواز خيلي گرم بود و پاي مصطفي توي گچ. پوستش به خاطر گرما خورده شده بود و خون ميآمد اما ميگفت، «چطور كولر روشن كنم وقتي بچهها در جبهه زير گرما ميجنگند».
غاده اگر ميدانست مصطفي اين كارها را ميكند، عقب نميآيد اهواز ميماند و اينقدر به خودش سخت ميگيرد هيچ وقت دعا نميكرد زخمي بشود و تير به پايش بخورد. هر كس ميآمد مصطفي ميخنديد و ميگفت: «غاده دعا كرده من تير بخورم و ديگر بنشينم سر جايم».
قرار نبود برگردد... من امشب براي شما برگشتهام
- نه مصطفي تو هيچ وقت به خاطر من برنگشتهاي براي كارت آمدي
- امشب بر گشتم به خاطر شما از احمد سعيدي بپرس من امشب اصرار داشتم به اهواز برگردم هواپيما نبود. تو ميداني من در همه عمرم از هواپيماي خصوصي استفاده نكردهام ولي امشب اصرار داشتم برگردم، با هواپيماي خصوصي آمدم كه اينجا باشم... .
وارد اتاق شدم ديدم مصطفي روي تخت دراز كشيده فكر كردم خواب است او را بوسيدم. مصطفي روي بعضي چيزها حساسيت داشت يك روز كه آمدم دمپاييهايش را بگذارم جلوي پايش خيلي ناراحت شد دويد دو زانو شد و دستهايم را بوسيد... آن شب خيلي تعجب كردم كه وقتي حتي پايش را بوسيدم تكان نخورد احساس كردم بيدار است اما چيزي نميگويد چشمهايش را بسته بود... و گفت: «من فردا شهيد ميشوم» ... ولي من ميخواهم شما رضايت بدهيد اگر رضايت ندهيد شهيد نميشوم ... من فردا از اينجا ميروم و ميخواهم با رضايت كامل شما باشد... آخر رضايتم را گرفت ... نامهاي داد كه وصيتش بود گفت تا فردا باز نكنيد.
چرا داشت با فعل گذشته به مصطفي فكر ميكرد؟ مصطفي كه كنار اوست. نگاهش كرد. گفت: «يعني فردا كه بروي ديگر تو را نميبينم؟» مصطفي گفت :«نه» غاده در صورتش دقيق شد و بعد چشمهايش را بست گفت: «بايد ياد بگيرم، تمرين كنم چطور صورتت را با چشم بسته ببينم» يقين پيدا كردم كه مصطفي امروز اگر برود ديگر بر نميگردد. دويدم و كلت كوچكم را بر داشتم آمدم پايين. نيتم اين بود مصطفي را بزنم، بزنم به پايش تا نرود ... مصطفي در اتاق نبود... .
...بعد بچهها آمدند كه ما را ببرند بيمارستان گفتند دكتر زخمي شده، من بيمارستان را ميشناختم وارد حياط كه شديم من دور زدم رفتم طرف سردخانه. ميدانستم كه مصطفي شهيد شده و در سردخانه است زخمي نيست.
من آگاه بودم كه مصطفي ديگر تمام شد... .
احساس ميكردم خدا خطرات زيادي رفع كرد به خاطر مرد صالحي كه يك روز قدم زد در اين سرزمين به خلوص ... مصطفي ظاهر زندگيش همه سختي بود. واقعا توي درد بود مصطفي. خيلي اذيت شد. شبها گريه ميكرد راه ميرفت ..بيدار ميماند ..آن لحظه در سردخانه وقتي ديدم مصطفي با آن سكينه خوابيده، آرامش گرفتم.
چون ما در تهران خانه نداشتيم، در مسجد محل، محله بچگياش غسلش داده بودند و او با آرامش خوابيده بود من سرم را روي سينهاش گذاشتم و تا صبح در مسجد با او حرف زدم ... .
... تا ظهر مراسم تمام شد و مصطفي را خاك كردند. آن شب بايد تنها برميگشتم آن لحظه احساس كردم كه مصطفي واقعا تمام شد... . بعد از شهادت مصطفي از خانه بيرون آمدم چون مال دولت بود هيچ چيز جز لباس تنم نداشتم حتي پول داشتم خرج كنم ... .
... هر شب را يكجا ميخوابيدم و بيشتر در بهشت زهرا كنار قبر مصطفي ... .
از لبنان كه آمديم هرچه داشتيم گذاشتيم براي مدرسه و در ايران هم كه هيچ ... .
ميگفت دوست دارم از دنيا بروم و هيچ نداشته باشم جز چند متر قبر و اگر اين را هم يكجور نداشته باشم بهتر است ... .
خدايا من از تو يك چيز ميخواهم با همه اخلاصم كه محافظ غاده باش و در خلا تنهايش نگذار! من ميخواهم كه بعد از مرگ او را ببينم در پرواز. خدايا! ميخواهم غاده بعد از من متوقف نشود و ميخواهم به من فكر كند مثل گلي زيبا كه در راه زندگي و كمال پيدا كرد و او بايد در اين راه بالا و بالاتر برود. ميخواهم غاده به من فكر كند، مثل يك شمع مسكين و كوچك كه سوخت در تاريكي تا مرد و او از نورش بهره برد براي مدتي بس كوتاه.
ميخواهم او به من فكر كند، مثل يك نسيم كه از آسمان روح آمد و در گوشش كلمه عشق گفت و رفت به سوي كلمه بينهايت. "
مگو چمران بگو غیرت بگو درد
بگو تنها ترین ، تنها ترین مرد
برایش دعا کنیم .. دوستدار شما : پونه
ما چگونه می اندیشیم ؟
نگاه معلول .. و نگاه جامعه ای که در ان زندگی میکنیم ..این دو تا حداقل توی جامعه ما هیچ سنخیتی با هم ندارند و حتی وقتی صحبت میکنی به تو میخندند ..
جدا وقتی فکر میکنم که ما توی مسایل زندگی این قدر مشکلات داریم که دیگر نگاه معلول و اینکه او چطور زندگی میکند حتی ذره ای از وقت ما را نمیگیرد .و با یهتر بگویم حتی ذره ای به ان نمی اندیشیم .. و اینکه چگونه زندگی میکند و چطور فکر میکند و چطور مخارج خود را بدست میآورد ..؟
از بچگی با این موضوع بودم .. اما نه به اندازه ای که موضوع رساله و تز خود را نیز بگذارم : نگاه به معلول در زاویه دوم .. و اینکه مسایل شهر سازی ما چطور پیش خواهد رفت و چگونه برخورد میشود .. نگاه نه چندان سختی است .. ا ما نگاهی است که حداقل مسوولین ما سالیان درازی است آن را فراموش کرده اند و چنان این موضوع را یک موضوع حاشیه ای میپندارند که من واقعا تعجب میکنم ..
این روز ها که میرم تجریش .. در اول بازارقدیم تجریش از سمت خ شریعتی .. فروشنده ای را میبینیم داخل بازار .در همان بیست قدمی اول بازار .که فروشنده است و بسیار منظم هر روز صبح به سر کار می آید .. و من هر روز او را میبینم .. با وسایل بسیار محقر .. نمیتوانم بگویم چون بساط فروشان .. و چون انسان هایی که داد میزننند و جنسشان را به فروش میرسانند که البته این موضوع هم برایم موضوع دردناکی است ..
بساطش .. یک صندلی تاشو بسیار کوچک .. و یک ساک و یک عصای نابینایان .. عصای سفید رنگی که من دوستش دارم .. و در جشن عصای سفید چه زیبا با این موضع برخورد شد .. نزدیک بیست روز است که هر روز او را میبینم و وقتی میبینم نمیتوانم از آن چیزی بخرم .. دلم میگیرد....آخر نه من جوراب مردانه دوست دارم و نه جوراب های نازک زنانه و اصلا مصرف ندارم و دوست نداشتم نگاه ترحم آمیز به قضیه داشته باشم که چون نابینا است کناه دارد و باید از او بخریم .. ( من سعی در از بین بردن این نگاه در پایان نامه خود دارم و اینکه مردم عاددی بفهمند که معلولین میتوانند .. بدون شما نیز به خوبی زندگی کنند . ) امروز حالم گرفته بود .. بد جوری .. در حال برگشت دیدم امروز فال حافظ نیز آورده بود ... خوشحال و شادمان رفتم و از او بخرم .. چیزی که همیشه برایم سوال شده بود .. کاش او چیزی را داشت که میتوانستم از او بخرم ..و بعد از بیست روز خواسته ام .. آماده بود .. بهش یک دویستی دادم .. میگم اقا این دویستی است .. یک 500 به من میدهد و میگوید خانم ! این صدی است ؟ ... گفتم نه و با هم به دنبال یک صد تومنی از میان پولهایش گشتیم . دلم گرفته بود .. بیخود نیست میگویند دل بچه های معلول را با نگاههای ترحم امیز و لوس خود نشکنید .. بگذارید بفهمند که بزرگ شده اند .. این شمایید که باید بفهمید که اینان به شما احتیاج ندارند .. بلکه این ماییم که به آن ها احتیاج داریم .
گفت بیا فال خودت را بردار .. میخواستم از خلوص اون استفاده کنم .. میخواستم از نیت دستان پاک او استفاده کنم .. گفتم خودت برام بردار .. و برداشت .امدم و باز در اندیشه ....
توی امامزاده .. رفتم تو .. کنار ضریح نشستم .. دختری که حدودا ده ساله به نظر میرسید اما رفتارش چون کودکان 5 ساله بود .. خیلی سریع متوجه شدم که عقب مانده ذهنی است .. عینک ته استکانی داشت .. ان قدر که چشماش بسیار بزرگ دیده میشدند .. یک چادر عربی سرش بود و موهای کوتاهی داشت و از گرما چادر را در آورده بود و یک گوشه امامزاده کز کرده بود .. تا من را دید گفت این کتاب دعا را از کجا آوردی ؟ .. گفت از شبستان .. کنار کتابخانه .. گفت منم میخواهم .. بهش دادم و رفتم یکی دیگه برای خودم آوردم و دوباره کنارش نشستم .. نمیدانم چرا مردم به من نگاه میکردند .. البته دلیلش را میفهمدیم .. قیافه دختر بسیار کثیف و ژولیده بود .. و مردم اصلا دوست نداشتند کنارش بشینند و از این موضوع دید مردم و باز این نوع نگاه زجر میکشیدم .حتی توی امامزاده هم این نوع نگاه !! ؟
. بهش گفتم واسه چی آمدی امامزاده .. ؟ گفت نذر دارم .. نگاهش کردم .. گفت میدانی خانم .. خواهرم سرش درد میکنه .. خیلی وقته سر درد داره .. امدم این ! ( اشاره به ضریح کرد ) سرشو خوب کنه .. نگاهش کردم محبت از چشماش میریخت .. بی آنکه توقفی داشته باشه .. از خودم بدم آمد .. خیلی زیاد .. حتی حاجت های خود را نیز برای خود میخواهیم . گفتم برات دعا بخونم .. با هم دیگه بخونیم .. گفت آره .. چنان به من چسبید که احساس گرمی کردم .. گفتم صفحه 35 را بیار .. کتابچه دعا را چپه باز کرده بود و صفحه 58 .. فهمیدم دعای توسل در نظر او یعنی اینجا و اینجوری .. شروع کردم به خوندن .. و دقیقا در قسمت های " یا وجیها ... " بلند با من تکرار میکرد و گریه می کرد.............
داشتم می ترکیدم از این همه خلوص .. در حال گریه و دعا و گوش دادن های بامزه اش .. به من گفت گشنمه ... دست توی کیفم کرده بودم چهار تا شکلاتی که توی روز های قبل گرفته بودم بهش دادم .. بهش گفتم دو تاشو خودت بخور دو تاشو هم ببر برای خواهرت .. گفت باشه .. همین طوری که دومی را داشت میخورد .. یک دختر بچه ای نگاهش میکرد .. زود دستشو توی پلاستیک پاره پوره خودش که حتی نمک نذری هم گرفته بود کرد و همان شکلات ها را به دخترک داد و من باز محو این همه فداکاری ای که خود او نمی فهمد شدم .. دقت کنید .. نگاه ترحم امیز نبود .. او واقعا هیچ محاسبه ای در این دادن ها و این محبت ها نداشت
به این میگویند محبت خالصانه و خداوند همیشه و همیشه این نوع محبت ها را از انسان ها خواسته و مطالبه نموده است ..
دلم حسابی شکسته بود .. کاش مثل او بودم .. در این رفتار های باخلوصش .. حتی نگران شکلات خواهرش نبود .. حتی دیگه به من نگفت تو شکلات داری ؟ ؟ .. یک دفعه یک خانومی امدند پایین و تا دلتان بخواهد به این دختر کوچولو .. شکلات دادند و من باز محو .. امواج این مکان شده بودم .. دعا که تمام شده بود .. دیدم سرشو روی پای من گذاشته و خوابش برده بود .. از ته دل داشتم دعا میکردم که خدایا سردرد خواهر این خوب بشه .. هر چند که ایمان داشتم .. دعای او مستجاب میشد ..
فرشته ؟ ... فرشته !... تازه فهمیدم اسمش فرشته بود .. و مامانش میدانست .. هر موقع این دختر را گم کنه باید توی امامزاده به دنبالش بگرده ... جدا چه دل دریایی ای داشت .. .. با رفتن اون .. رمقی در ماندن نداشتم .. ضمن اینکه باز دیرم میشد و ... و باز امدم توی بازار .. و باز ادم هایی با پاچه شلوار های بسیار کوتاه و قیافه هایی که هر کدام سوژه هایی برای دیدن هستند ... خداوندا ... ما چه شده ایم ؟؟
دلم گرفته خدای خوبم .. خیلی زیاد .. من ان قدر خسته هستم که دیگه رمقی برای فکر تازه و نو نداشته باشم .. اون قدر خسته هستم که .... نمیتوانم بیندیشم .. به من کمک کن تا بنده صبور تو باشم و مرا در معاملات نیک خود جای بده ..
یکی از دوستان خوبم امدند تهران .. بعد از دو سال و نیم ندیدن ... دارم مبینمش ... و شاید او را ببرم کلاس آقای قاسمیان .. نیست ؟ .. دارم میرم کلاس ...
کسی دیگه نیست ؟ ؟ ....
دوستدار شما : پونه
خواهر خوبم ..
فرزانه عزیزم . فری کوچولوی خودم .. نازنین مهربان خانه ما و آخرین جوانه قلب مامان و بابا ..
ماههاست که می خواهم برای تو ،که مثل آبی اسمان و جاری آبها هستی . برای دل کوچکت که هم اکنون بسیار بزرگ شده ... و برای قلب رئوف و مهربان تو و برای ذهن صاف و روشن تو حرفهایی را بنویسم .. حرفهایی که در همین ماهها در دل من جوشیده اند و در ذهنم شکل گرفته اند ..
روز های سختی بر تو خوبم گذشت .. هر چند که میدانم از زمانی که من به دانشگاه رفتم تو تازه سال پنجم ابتدایی بودی .. و من فرصتی برای شناختن تو نداشتم وبرای روحیات بلند تو زمانی را نگذاشته ام .. زیرا که عزیز خوبم .. در دانشگاه بودم و این قدر به دیدنت کم میامدم که مجال صحبت نبود ..و از این بابت بسیار متاسفم .
زیبای خوبم ..چه روز هایی که نگاهت میکردم و گذر زمان را در رشد جسمی و روحی تو به خوبی میدیدم .. از دوران بزرگسالی ما کمی بزرگ تر بودی و بزرگ تر می اندیشیدی .. خصلت های خوبی درتو می دیدم .. صداقت و مهربانی های بیدریغی که به همه داشتی .. حتی در کودکانی که به نوعی با تو هیچ آشنایی ای نداشتند .. و تو این قدر خوب و سخاوتمندانه وقت خود را به آن ها اختصاص می دادی و برایشان عروسک میساختی و نقاشی میکردی و بعد به پارک می بردی ..
یادم میاد .. هر زمان در هز عروسی ای بودیم .. در دور تو هفت هشت کودک قد و نیم قدر ریخته بودند که هر کدام را به نوعی سرگرم میکردی و من از این صبر کودکانه تو حیرت میکردم .!. و از این گذشت های تو به وجد می آمدم . کاش خواهرت نیز کمی از این خصلت های تو را میداشت .. کاش !
بسیار هدفمند سخن میگفتی و نکته سنجی تو و زیبا سخن گفتننت را بابا خیلی می پسندیدند و همیشه با اینکه نمیخواستند با " حرفهای تو" بخندند ..اما دست آخر چنان خنده شان میگرفت که دیگر همه چیز ... درست میشد و باز تو موفق میشدی ..
یادم میامد .. و میاید .. ! به من میگی .. پونه فقط بلده پیتزا را بخوره .. اما بلد نیست پیتزا را درست کنه ! .. و من واقعا برای این حرف تو هیچ حرفی نداشتم .. و واقعا دستپخت خوبی داشتی .. و داری
در تربیت کردن حیوانات چه صبورانه عمل میکردی .. یادم می آید جوجه ای داشتی زیبا و ترو زنده و خوشگل .. و این جوجه هر جا که تو راه میرفتی او نیز به دبنالت با شتاب فراوان .. انگار که احساس میکردم قلبش از جا می افتد .. به دنبال تو حرکت میکرد .. شبی که خوابیده بودی .. و این جوجه کوچولوی تو از طبقه دوم .. خودش را به روی تراس آورده بود و بعد به حیاط افتاده بود .. و تو با سرعت به دنبالش رفتی و متوجه شکسته شدن پای راست او شدی .. و باز دستان ظریف و مهربان تو .. پای آن جوجه را با دستمال بستی .. و او را از درد آرام کردی .. یادم میاد که بسیار برای این جوجه گریه کردی و به مامان گفتی" اگر این جوجه زنده بماند ..من نون و پنیر نذرتکیه حضرت ابولفضل میکنم " .. بعد از سه ماه .. پای آن جوجه خوب شده بود و باز به طراوت قبلی خود رسیده و به دنبالت میدوید .. یادم میآید گل سرخی خریده بودی و با چیزی در حدود 120 ساندویچ درست کردی .. و این گل را در سینی گذاشتی و به تکیه رفتی .. و شب حیران و مستان .. تعریف میکردی که : " مامان این ها حتی گل من را هم برداشتند و پاره کردند و بسیار عجولانه تمام نون و پنییر های من را بردند " چون تو آن موقع بسیار کوچلو بودی .. شاید کلاس اول و یا دوم ابتدایی و با دستان بسیار کوچولو و نازت به مردم اطعام می دادی ... و ما نیز بر این احساسات کودکانه تو می خندیدیم .. برایت محاسبه میکردیم .. که اگر پول این نون پنیر را میدادی .. میتوانستی با ان 90 تا جوجه بخری !! و من و تو و مامان در این معامله .. بسیار می خندیدیم ... و بر تو آفرین میگفتیم .. نیت پاک تو برای یک لنگ جوجه بسیار زیبا بود .. !
به من میگفتی بیا تمرین کاراته کنیم .. و من بسیار در این تمرین ها می خندیدم .. ان قدر که بازی خراب میشد و تو باز مرا مغلوب خود میکردی .. و در شنا همیشه چیزی حدود سه متر از من جلو تر بودی .. و من به این شناگر کوچولوی شبیه خودم .. بسیار افتخار میکردم .. و معلم صبوری بودی .. اما هم برای شاگردانی که چون تو تیزو زرنگ و چابک بودند .. یادش به خیر ..
فری جونم .. ! .. من دلم برای تو خیلی تنگ شده است .. خیلی زیاد .. با اینکه نمی توانستم برایت بنویسم .. و بگویم .. اما امروز مجال این کار را داشتم .
نماز های با تاملی میخوندی .. و من به تو نگاه میکردم .. با آن چادری تمام قدی یکپارچه جدیدی که بی بی جان برایمان دوخته بود .. و از این اصالت نفس تو لذت میبردم ..
عزیز خوبم این روز ها توی امامزاده .. یک عالمه دختر هم سن تو نذر و نیاز میکردند و من تماما در یاد تو بودم .. و امید وارم که امتحانت را به خوبی داده بشی و با موفقیت زحمت این چند سال را تجربه کنی ..
از تابستان سال چهارم .. نوعی تغییر های دیگری را در تو احساس کردم .. نه تغییر هایی که هر کسی کنکوری دارد و استرس های خاص خود را دچار میشود .. و بعد چنان حیران درس میخواند که نمیداند چه شده است و چه باید بکند .. یادم میامد ..
خوشگل و مهربان !.. میدانم .. بسیار بزرگ شده ای که دیگر نه جوجه و نه کودکان و نه .. عروسک .. و نه چیز دیگر تو را ارضا کند .. دست نوشته هایت را که میخوانم این بزرگی روحت را میفهمم. .. در یکی از متن هایت .. فیلم فقر و فحشا را چه زیبا نقد کردی .. و چه زیبا به درد های این ملت پرداخته ای و چه زیبا برایش تصمیم های آتی گرفته ای .. تو آن قدر بزرگ شده ای که بفهمی مسایل چگونه اند .. و مشکلات مردم یعنی چه و دخالت کردن در ان ها تا چه حوزه ای کاربرد دارد .. آن قدر بزرگ شده ای که در دستان کوچک تو .. کتاب های روایت فتح را می بینم و گریه های یواشکی و اهسته تو در کتاب منوچهر مدق .. جانبازی که در سال 73 شهید شد ..
این اپدیت را برایت نوشته ام .. میدانم دیروز کنکور داشتی .. و من شب تماس گرفتم و خواب بودی .. کاش در نیشابور بودم و صورت مهربان و خسته تو را که بیش از دو سال بود که خواب راحتی نکرده .. ببوسم .. و به تو بگویم ..
خسته نباشی! .. خواهر کوچولوی مهربان گلی مگولی خودم ..
دوستت دارم مهربان و یکرنگ خانواده ایروانی .. پونه