جمعه، ۱۰تیر ۱۳۸۴

خواهر خوبم ..

فرزانه عزیزم . فری کوچولوی خودم .. نازنین مهربان خانه ما و آخرین جوانه قلب مامان و بابا ..

ماههاست که می خواهم برای تو ،که مثل آبی اسمان و جاری آبها هستی . برای دل کوچکت که هم اکنون بسیار بزرگ شده ... و برای قلب رئوف و مهربان تو و برای ذهن صاف و روشن تو حرفهایی را بنویسم .. حرفهایی که در همین ماهها در دل من جوشیده اند و در ذهنم شکل گرفته اند ..

روز های سختی بر تو خوبم گذشت .. هر چند که میدانم از زمانی که من به دانشگاه رفتم تو تازه سال پنجم ابتدایی بودی .. و من فرصتی برای شناختن تو نداشتم وبرای روحیات بلند تو زمانی را نگذاشته ام .. زیرا که عزیز خوبم .. در دانشگاه بودم و این قدر به دیدنت کم میامدم که مجال صحبت نبود ..و از این بابت بسیار متاسفم .

زیبای خوبم ..چه روز هایی که نگاهت میکردم و گذر زمان را در رشد جسمی و روحی تو به خوبی میدیدم .. از دوران بزرگسالی ما کمی بزرگ تر بودی و بزرگ تر می اندیشیدی .. خصلت های خوبی درتو می دیدم .. صداقت و مهربانی های بیدریغی که به همه داشتی .. حتی در کودکانی که به نوعی با تو هیچ آشنایی ای نداشتند .. و تو این قدر خوب و سخاوتمندانه وقت خود را به آن ها اختصاص می دادی و برایشان عروسک میساختی و نقاشی میکردی و بعد به پارک می بردی ..

یادم میاد .. هر زمان در هز عروسی ای بودیم .. در دور تو هفت هشت کودک قد و نیم قدر ریخته بودند که هر کدام را به نوعی سرگرم میکردی و من از این صبر کودکانه تو حیرت میکردم .!. و از این گذشت های تو به وجد می آمدم . کاش خواهرت نیز کمی از این خصلت های تو را میداشت .. کاش !

بسیار هدفمند سخن میگفتی و نکته سنجی تو و زیبا سخن گفتننت را بابا خیلی می پسندیدند و همیشه با اینکه نمیخواستند با " حرفهای تو" بخندند ..اما دست آخر چنان خنده شان میگرفت که دیگر همه چیز ... درست میشد و باز تو موفق میشدی ..

یادم میامد .. و میاید .. ! به من میگی .. پونه فقط بلده پیتزا را بخوره .. اما بلد نیست پیتزا را درست کنه ! .. و من واقعا برای این حرف تو هیچ حرفی نداشتم .. و واقعا دستپخت خوبی داشتی .. و داری

در تربیت کردن حیوانات چه صبورانه عمل میکردی .. یادم می آید جوجه ای داشتی زیبا و ترو زنده و خوشگل .. و این جوجه هر جا که تو راه میرفتی او نیز به دبنالت با شتاب فراوان .. انگار که احساس میکردم قلبش از جا می افتد .. به دنبال تو حرکت میکرد .. شبی که خوابیده بودی .. و این جوجه کوچولوی تو از طبقه دوم .. خودش را به روی تراس آورده بود و بعد به حیاط افتاده بود .. و تو با سرعت به دنبالش رفتی و متوجه شکسته شدن پای راست او شدی .. و باز دستان ظریف و مهربان تو .. پای آن جوجه را با دستمال بستی .. و او را از درد آرام کردی .. یادم میاد که بسیار برای این جوجه گریه کردی و به مامان گفتی" اگر این جوجه زنده بماند ..من نون و پنیر نذرتکیه حضرت ابولفضل میکنم " .. بعد از سه ماه .. پای آن جوجه خوب شده بود و باز به طراوت قبلی خود رسیده و به دنبالت میدوید .. یادم میآید گل سرخی خریده بودی و با چیزی در حدود 120 ساندویچ درست کردی .. و این گل را در سینی گذاشتی و به تکیه رفتی .. و شب حیران و مستان .. تعریف میکردی که : " مامان این ها حتی گل من را هم برداشتند و پاره کردند و بسیار عجولانه تمام نون و پنییر های من را بردند " چون تو آن موقع بسیار کوچلو بودی .. شاید کلاس اول و یا دوم ابتدایی و با دستان بسیار کوچولو و نازت به مردم اطعام می دادی ... و ما نیز بر این احساسات کودکانه تو می خندیدیم .. برایت محاسبه میکردیم .. که اگر پول این نون پنیر را میدادی .. میتوانستی با ان 90 تا جوجه بخری !! و من و تو و مامان در این معامله .. بسیار می خندیدیم ... و بر تو آفرین میگفتیم .. نیت پاک تو برای یک لنگ جوجه بسیار زیبا بود .. !

به من میگفتی بیا تمرین کاراته کنیم .. و من بسیار در این تمرین ها می خندیدم .. ان قدر که بازی خراب میشد و تو باز مرا مغلوب خود میکردی .. و در شنا همیشه چیزی حدود سه متر از من جلو تر بودی .. و من به این شناگر کوچولوی شبیه خودم .. بسیار افتخار میکردم .. و معلم صبوری بودی .. اما هم برای شاگردانی که چون تو تیزو زرنگ و چابک بودند .. یادش به خیر ..

فری جونم .. ! .. من دلم برای تو خیلی تنگ شده است .. خیلی زیاد .. با اینکه نمی توانستم برایت بنویسم .. و بگویم .. اما امروز مجال این کار را داشتم .

نماز های با تاملی میخوندی .. و من به تو نگاه میکردم .. با آن چادری تمام قدی یکپارچه جدیدی که بی بی جان برایمان دوخته بود .. و از این اصالت نفس تو لذت میبردم ..

عزیز خوبم این روز ها توی امامزاده .. یک عالمه دختر هم سن تو نذر و نیاز میکردند و من تماما در یاد تو بودم .. و امید وارم که امتحانت را به خوبی داده بشی و با موفقیت زحمت این چند سال را تجربه کنی ..

از تابستان سال چهارم .. نوعی تغییر های دیگری را در تو احساس کردم .. نه تغییر هایی که هر کسی کنکوری دارد و استرس های خاص خود را دچار میشود .. و بعد چنان حیران درس میخواند که نمیداند چه شده است و چه باید بکند .. یادم میامد ..

خوشگل و مهربان !.. میدانم .. بسیار بزرگ شده ای که دیگر نه جوجه و نه کودکان و نه .. عروسک .. و نه چیز دیگر تو را ارضا کند .. دست نوشته هایت را که میخوانم این بزرگی روحت را میفهمم. .. در یکی از متن هایت .. فیلم فقر و فحشا را چه زیبا نقد کردی .. و چه زیبا به درد های این ملت پرداخته ای و چه زیبا برایش تصمیم های آتی گرفته ای .. تو آن قدر بزرگ شده ای که بفهمی مسایل چگونه اند .. و مشکلات مردم یعنی چه و دخالت کردن در ان ها تا چه حوزه ای کاربرد دارد .. آن قدر بزرگ شده ای که در دستان کوچک تو .. کتاب های روایت فتح را می بینم و گریه های یواشکی و اهسته تو در کتاب منوچهر مدق .. جانبازی که در سال 73 شهید شد ..

این اپدیت را برایت نوشته ام .. میدانم دیروز کنکور داشتی .. و من شب تماس گرفتم و خواب بودی .. کاش در نیشابور بودم و صورت مهربان و خسته تو را که بیش از دو سال بود که خواب راحتی نکرده .. ببوسم .. و به تو بگویم ..

خسته نباشی! .. خواهر کوچولوی مهربان گلی مگولی خودم ..

دوستت دارم مهربان و یکرنگ خانواده ایروانی .. پونه

با همين موضوع

نظرات