در درونم ...
وقتی سیل کلمات بی مهابا به جریان می افتد ، سخن بی ارزش می شود ، اما آنگاه که آن را همچون قطره محدود کنیم ، صدای افتادن آن می پیچد و کلام را طنین انداز می کند ..
سکوت دل .. بسی ارزشمند تر از سکوت زبان است .. آنگاه است که می توانم صدای خداوند را در همه جا بشنوم . در پشت در های بسته . در کسی که به شما نیاز دارد . در پرندگان آواز خوان . در گل ها .. در مسیر زندگی .. در حیوانات . در خود خودت . و در روح تمامی انسان هایی که هر روز و هر روز از کنارشان رد می شوی ..
این روز ها .. سکوت و سکوت و سکوت .. تنها کاری که میشود از او لذت ببرم .. و توکل و توکل ... به راستی که پرودگار بزرگی داریم .. و او را ابدا نمی شناسیم ..
معلقم .. آن هم بسیار ..
بعدا خواهم نوشت .. زمان اندک است و اندک .. پونه
نمی خواهم خانه بمانم ....
- بهم گفت : حالا که داری میری .. چه کار هایی ات مانده که انجام ندادی ؟ ..
یک پایان نامه که آخراشه .. دوم کار های دکترا که یک سری منابع باید از اساتید بگیرم .. که گرفنش تقریبا محاله .. و احتیاج به زمان داره .. و سوم یک کاری خیلی دوست داشتم انجام بدم ..
- چی ؟ ..
- گفتم دوست داشتم از متروی میرداماد سوار شوم .. یک بار شمال به جنوب .. یک بار شرق به غرب ..
- یعنی چی ؟ این همه سوار شدی .. هنوزم دوست داری مترو سوار شی ؟؟
- نه .. منظورم اینه که ایستگاه به ایستگاه پیاده شم .. بعد با دوربین و سه پایه .. تمام کار های هنری که به دیوار های مترو نصب کردند .. عکس بگیرم .. من این کار را انجام ندادم .. و از کار های هنری مترو بسیار لذت میبرم .. و دوست دارم ازشان نمونه داشته باشم .. ولی حیف .. که زمانش هم نیست .. سه پایه هم نیست .
خندید و گفت .. واقعا تو دختر جالبی هستی ..
- گفتند خانه نمی مانم .. گفتم چرا ؟ ... گفت آخه نمی توانم ببینم تو داری وسایلت را جمع میکنی .. بهش نگاه کردم .... .آیا چیزی برای گفتن داشتم ؟!!!
- دلم یک هویی گرفت .. یک نگاه به اتاقم انداختم .. خواستم نجوا های شهید چمران را بخونم .. دیدم .. نه بیشتر از 16 کارتن کتاب .. دادم به بار .. و هر چه که غیر ضروری بود .. تمام پالتو ها لباس ها ...... فقط یک کامپیوتر مانده .. و اسکنر و پرینتر .. چهار تا کاغذ پایان نامه .. و یک جانماز ... همین ! ..
برایم دعا کنید .. پونه
کوچکتر هایی که در دام .. !
خوب خدا را شکر شب ها نیز خواب راحت ، اونم بعد از اینهمه کار ، نداریم .. این ساختمان سازی ها امان همه را بریده و مثلا شما خواب باشید یک نفر ساعت 2 تماس بگیرد و یا کامیون بار خالی کند و بعد ان صفحه اش محکم به ته بدنه بخورد و ساعت سه یک صدااااااااااییی بکند .. و باز با خودت میگی .. خوب شب شد .. یک ندای خیلی ضعیف میگه خوب پاشو نماز بخون .. اما این قدر خسته ام که فقط حسرتش برام میمانه .. باید بگم ما را چه به این کارا ؟؟......... مگه بنده های بد هم نماز شب میخونند ؟ و باز چشمانم را می بندم و پشه ها شروع میکنند به دنبال دام خوب .. باز با خودم فکر میکنم در این شهر .. حتی خواب هم نداری .. شهر الوده است ..و هر چه با این پیف پاف .. و چراغ و غیره به جنگ میروی .. فایده ندارد .. سلاح ضعیف است و باز سرفه های شدید .. از این پیف پافهای شیمیایی ... چه بگویم .. شاید خستگی زیاد باعث شده که این مشکلات کوچیک را بزرگ ببینم .. و گرنه هر شب همین برنامه است .. و همین داستان ..
چندی پیش داشتم با دوستم راجع به آلودگی های نت و خطراتی که نوجوانان را تهدید میکند اشاره میکردم .. واقعا وحشتناک است و هیچ فیلتری و هیچ مانعی .. جز مانع وجدان و ایمان در این منجلاب نمی تواند کار ساز تر و موثر تر واقع بشوند .
سعید . پسر 16 ساله ای است .. که به او ریاضی درس میدهم .. بسیار باهوش .. و بسیار تیز .. همیشه تا به میانه توضیح درس میرسم .. میگه پونه خانم دیگه نگو بقیه شو فهمیدم .. قلم را میدم دستش .. میگم افرین . بقیه شو از تو میشنوم .. خلاصه می فههم که خوب درس را یاد گرفته و ابدا درس نمیخوند .. اما دو ساعت که با او ریاضی کار میکنم .. نمره اش میشه 19 ... تعجب میکنم از این همه استعداد .. حالا بگذریم .. که توی این دو ساعت هی میپره ان ور هی میپره ان طرف .. هی میگه شما خوردنی میخواهید .. ؟ میگم اره خوردم مامان دادند .. یک هو میپره از یخچال بسته ذرت را میذاره توی مایکروفر و بعد ذرت بو داده میذاره جلو من .. فقط برای بازی .. من نیز از همان ذرت ها برای یادگیری ریاضی استفاده میکنم .. دست اخر هم .. میگه بعد از دو ساعت درس !! فوتبال میچسبه .. منم کسی را ندارم .. بیایید با من بریم فوتبال باری کنیم .. چاره ای جز قبول ندارم .. چون بعد از دو ساعت ریاضی .. فردای ان همین برنامه برای فیزیک برقرار است .. !
این روز ها .. رفتم توی اتاقش .. دیدم بله .. مسنجر روشنه و برقرار .. خودم را زدم به نادانی که از من چت چیزی نمیدانم و نمی فههم .. حتی نمیفههم ان لیست بلند بالای اد کرده ها کیا هستند .. بالغ بر 200 نفر میرسید .. ( اگر من بچه های معماری و دوستان صمیمی دانشگاه و دوستان کلاسهایم و دوستان وبلاگ نویسم را جمع کنم روی هم میشه 70 نفر ) گفتم سعید این چیه ؟ .. گفت هیچی .. این ها لیست دوستام هستند .. دوستای مدرسه ای ... !!!
گفتم خوب عزیز .. کارت تمام شد .. به من بگو با هم بریم خیابان و فوتبال .. بچه بسیار مودبی بود و مهربان وو از همه مهمتر بسیاااااااااار ساده .. آن قدر که هنوز تجزیه و تحلیل برخود با این جامعه را نمیدانست .. خیلی راحت سرش کلاه میذاشتند و کمی نگران این لیست 200 نفره ان شدم .. اگر بیست نفر بود .. برام عادی بود .. با هم رفتیم بیرون .. باهاش صحبت کردم .. راستی کلاس میری .. کلاس ورزش .. زیان .. تکواندو .. یوگا .. موسیقی .. هدفم این بود که بفههم چقدر وقت ازاد داره و چقدر بده که بدنش با نشستن مکرر پشت کامپیوتر میشه مثل چوب ..
بگذریم که بیشتر نگران وضع روحی و اسیب های مسنجر و چت بودم ...
احساس کردم .. یک چیزی شبیه معتاد شدن .. یک چیزی شبیه عادت .. ان را هر شب وادار میکنه تا بالغ بر چهار ساعت پای دستگاه .. اونم در چت ..
من جدا از این پدر و مادر هایی که ... این قدر بچه هایشان را در رفاه میگذارند .. و حتی فرصتی را صرف با بچه ها بودن نمیگذارند .. و اینکه فکر میکنند باید برای بچها معلم خصوصی گرفت و بعد بهترین دستگاههای رفاهی تهیه کرد . رستوران های خوب برد .. به بچه اول دبیرستانی موبایل داد که جلو دوستاش شرمنده نشه .!!. و از همه بد تر حتی نفهمند که بچه ان ها چی نیاز داره .. واقعا وحشتناک است .. امثال ادم های کوچیکی چون سعید که گرفتار مرداب هایی میشوند که حتی عمق ان نیز معلوم نیست .. بسیار زیاد و روبه افزایش است ..
هنوز که هنوزه نتوانستم راه حل مناسبی برای کم کردن چت او پیدا کنم .. هر چند من هیچ مسولیتی ندارم .. اما احساس اینکه او شاگرد من است .. مرا به شدت رنج میدهد ..
بهش میگم .. این آیدی من است .. خوشحال میشود و یک نگاهی به من میندازه .. از برق چشاش میفههم چیزی را میخواهد بگه اما خجالت میکشه .. تقریبا میشه گفت فهمیدم در چت به چه چیز هایی میپردازه .. به من میگه : پونه خانم شما هم اینکاره اید ؟؟ ... گفتم اینکاره یعنی چی ؟؟ !! خوب اره من با همکارام .. با دوستانم .. با اساتید دانشگاه .. با دوستان خارج از کشور .. و یا دوستان جدیدی که میان و متن های من را میخونند .. و بعد میشن کمک من در هر مرحله ای که توانایی ان را دارند .. خوب من با این گونه انسان ها ارتباط دارم .. اما اضافه کنم که اگر کسی را هم تشخیص دادم که فرد مناسبی نیست .. با او مودبانه خداحافظی میکنم ..
سوالاتش من را رنج میداد .. شده تا حالا با کوچکترتان صحبت کنید و سوالاتش حکایات از دریای چراهایی باشد که شما این مسیر را رفته اید به درستی .. اما او غرق در اشتباه است ووووو .. شاید نیز بعد ها گناه .. گناههایی که اول میترسی انجامش دهی .. و بعد تبدیل به عادت میشوند .. و بعد به شخصیت تو رسوخ میکنند و جزیی از برنامه زندگی .. و تازه درست آخر برای ان ها ایدئولوژی نیز تعریف میکنی .... حتی بدتر اینجاست .. آمار فساد در چت .. بیشتر در بچه مذهبی هاست .. تا بچه هایی که در رفاهند .. بچه های در رفه خطاهایشان را کاملا آزادانه انجام میدهند .. و بچه های مذهبی .. ترس از گناه .. باعث میشود .. بگذریم
از وبلاگ کاهدونی خوندم .. واقعا بر این نوتشه هایش باید افرین گفت .. من این همه نوشتم .. اما نتوانستم منظورم را به این زیبایی بیان کنم .. واقعا برای تمام افرادی که ناخواسته و بدون اطلاع .. به بچه های کوچکتر ضرر میرسانند .. متاسفم .. برایشان دعا کنیم .. برایشان دعا کنیم که پدر و مادر کمی هوشیار تر و از همه مهتر کمی درست تر با بچه ها برخورد کنند .
*********************
مهدي اميني .. نویسنده این داستان ..
براساس طرحي از دوست عزيزم آقاي عليرضا محمدي نيا
« چيه چرا انقدر صدام مي زني ؟
« دوست دارم باهام حرف بزني دوست دارم ... دوست دارم کنارت باشم »
« اولي رو مي تونم بهت اجازه بدم اما دومي رو ... راستي تو چطور روت ميشه با من اينجوري حرف بزني »
« مي دوني آخه آخه من تو زندگيم هيچ کس رو ندارم به جز ... »
« به جز کي ؟ به جز من ؟ حتماّ به خاطر همين هم اومدي اينجا نشستي و داري با من حرف مي زني ؟ »
« راستي گفتي اسمت چيه ؟ »
« جواب سوالم رو ندادي ها »
« من که گفتم به خدا هيچ کس توي اين دنيا برام ارزشي قائل نيست باورت ميشه حتي يه بارهم مامانم بهم نگفته آرمان بيا ناهار حالا يا شام يا هر کوفت زهرمار ديگه »
« اِ ... پس اسم تو آرمانه ؟ »
« آره ؛ راستي اسم تو چيه ؟ »
« اسم من هم سميرا ست »
« اِ چه جالب من از اين اسم خيلي خوشم مي آد »
« سميرا ، من تاحالا حرف هاي عاشقانه نزدم يعني هيچ وقت عاشق نشدم که بخوام بزنم ، مي آي حرف هاي عاشقانه بزنيم ؟ »
« خوب مگه تا حالا فکر مي کردي اين حرف هايي که مي زني چي ان ؟ »
« مي گم که تا حالا از اين حرف ها نزدم . »
« مثلاّ چي ؟ »
« کاش مي تونستم تو رو بگيرم بغلم و ساعت ها کنارت باشم »
« مگه حالا نمي توني ؟ من که حاضرم »
« امير پاشو بيا ناهارت رو بخور الان يخ مي کنه ها » صداي مادر بود که از آشپز خانه مي آمد
« من بايد برم . برام off بذار . by »
کامپيوتر را خاموش کردم . رفتم سر سفره . ناهار قرمه سبزي بود .
**********************
برای تمام جوانهایی که روزی من و تو .. میشویم بزرگتر های آنان .. دعا کنیم .. من واقعا برای آینده این جمع جدید .. میترسم
روش تدریس خوب ؟؟
میگویم .. بزرگ است .. فقط همین !! .. اشکال ما فقط و فقط در گناهان ماست .. د ربزرگی او شک نکنیم ..
نمیدانستم مسیر زندگی ام .. اینگونه نیز میشود !!.. کار های استادی من در دانشگاه هنرو معماری درست شده است .فکر نمیکنم به من بیاد .. اما هر چی هست تدریس در دانشگاه را دوست دارم .. چون خود علم را دوست دارم . . فکر کنم بعد از پایان نامه ها باید مرتب کتابهای روش تدریس و جمع آوری مطالب برای دانشجویان جدید باشم .. خیلی کار دارم .. یک نظر سنجی ساده .......... به نظر شما یک استاد خوب چه ویژگی هایی باید داشته باشد ؟ ... و آیا من استاد خوبی خواهم شد ؟ .. . همین و بس .. کار پایان نامه همچنان زیاد است و زیاد و زیاد ... و تنهایی و خستگی روح و جسم .. بد جوری در این مسیر مرا همراهی میکنند .. راستی کسی را میشناسید که در کار تدریس موفق باشد ؟ ؟
دردی است در این دل که هویدا نتوان کرد
سری است در این سینه که پیدا نتوان کرد ......
پایدار باشید و به امید حق ..
فقط او !
صدای اذان میامد که دیگه خسته شدم .. از کنار دستگاه نشستن .. بلند شدم گفتم بریم یک جایی . رفتیم تجریش .. کنار میدان قدس .. بوستانی بود ان جا زیبا .. با صدای آب .. کنار خانه بدر المولک .. از فامیل های مامان توران .. عجب روزگاری شده .. همه پیر میشن ..این روز ها همش با پیر مرد ها و پیرزن ها میشینم و پا میشم .. انگار زمان را بردند جلو و اینده نه چندان دورم را میبینم .. روزگاری است که اگر زنده باشیم . اینگونه سپری میشود ..
دیشب یک فیلم بود .. مال جانبازان و سربازان ویتنام .. به نام متولد چهارم جولای .. زیبا بود .. گوش میدادم .. مثل رادیو .. فرهنگ چیز عجیبی است .. آن چیز هایی که باهاش زندگی میکنی .. زندگی روی ویلچر و بعد پیدا نکردن پاسخ مناسب برای اینکه چرا بقیه عمرت را آن هم به خاطر وطن باید روی ویلچر باشی و پاهای خودت را از دست بدی .. نگران کننده بود .. گم شدن خودت و خانواده ات و پیدا نکردن سوالاتی که در ذهن یک سرباز آمریکایی که اتفاقا در جوانی بسیار موفق و سربلند بوده و وزشکار و قهرمان بوده است . نگاه فیلم و نگاه منتقدانه اش جالب بود .. و اینکه مهم است به قضیه چگونه نگاه کنی .. حتی کسانی که با تو زندگی میکنند .. تو را تحمل میکنند یا عشق می ورزند ؟ ؟ با معلولین خودمان مقایسه میکردم و اینکه طبیعی است که ما بیشتر و یا شاید کمتر و یا شاید مساوی مثل نگاه این سرباز امریکایی داشتیم .. سرخوردگی از زندگی و ناامیدی .. اما در این بین کسانی هستند که ایمان به پرودگارشان .. ان ها را میکنه سرشار از عشق .. سرشار از امید .. و سرشار از خواستن و این عشق به کائنات اونقدر زیاد است که به دیگران نیز منتقل میشه .. جتی با کسی که مشکلات زیادی دارد اگر با تو زندگی کند .. اما .. وای اگر عشق .. در این بین بیاید ...
از وبلاگ کاهدونی خوندم .. داستانش برام جالب بود و به موضوع این آپدیت میخورد .. دوست دارم بازم بنویسد .. اما نمیدانم چرا ؟ ...
صاف توی چشمانم نگاه کرد و گفت : << بايد من و طلاق بدي فهميدی يا نه ؟ >>
نگاه اش کردم . فقط بايد گريه می کردم .
نمی توانستم . فکر اينکه مهدی را از دست بدهم برايم خيلی سخت بود . بدون او بدون مهدی مهدی مهدی .
ويلچرش را به بيرون کشيد و از در آشپز خانه بيرون رفت .
بلند شدم به اتاقش رفتم . سجاده کوچکش را روی پاهای لمسش گذاشته بود و بر پاهايش سجده می کرد . نمی توانستم گریه کنم . گفته بود دوست ندارد گریه ام را ببیند . می خواستم يک دل سير نگاهش کنم . شايد ديگر .... اما نه مهدی اين کار را نمی کرد . اما ... نه نه .
بعد از آنکه سلام داد سرش را پايين انداخت و آرام گفت : << همين فردا به دادگاه می رويم و والسلام .>>
بايد داد می زدم بايد فرياد می کشيدم و مي گفتم : <<نه . مگه من چه هيزم تری به تو دادم . >> نگاهم کرد . اولين باری بود که سرش داد می زدم . <<چون که نمی خوام به پام بسوزی نمی خوام بدبخت شی . نمی خوام نمی خوام نمی خوام >>
سرش را محکم در دستانش گرفت . باز هم همان درد هميشگی . ليوان آبی را که کنار ميزش بود برداشتم قرصش را درون آن ريختم و دادم که بخورد .
گفتم : << اما من می خوام . من اگه تو رو نمی خواستم ۵ سال گوشه و کنايه های اين و اون و گوش نمی کردم و نمی گفتم : فقط مهدی . >>
انگشت راست و کشيده اش را بالا آورد و گفت :<< همين که گفتم .>>
از اتاق بيرون رفتم و در را محکم بستم . خودم را روی تخت انداختم . فقط يک چيز می شنيدم : <<مهدی >>
با صدای تلفن از خواب بيدار شدم . خودش بود . << همين الآن پاشو بيا دادگاه و من و راحت کن . >> . بلند شدم . مانتوی سياهم را پوشیدم . مقنعه مشکی ام را سر کردم . و چادرم را روی سرم انداختم .
از دور دستش را تکان داد تا ببینمش . جلو رفتم . سلام کردم . سرش را تکان داد .
<< بیا بیا این و بگیر و امضا کن . یالله دیگه . >> کاغذ را جلو آورد . خودکار را در دستم گذاشت . نگاهش کردم . کاغذ را گذاشتم روی پاهایش . امضا کردم : مهدی .
برایم دعا کنید .. پونه .. آیا کسی هست که تسلای خاطر من در این روز های سخت باشد ؟ ؟
مستانه به دنبال تو ام ...
ای پروردگار خوبم .. چقدر باید شرمنده تو باشم .. چقدر باید در این توبه ها تاخیر کنم و ان توبه ها را نیز به اخر نرسانم ؟ چقدر باید ازتو درو باشم . نعمتی که به من عطا میکنی نادیده بگیرم .. و گناه را بر احسانت ترجیح دهم و آبروی همیشگی را احساس بزرگی موقت معاوضه کنم ؟ پرودگارم .. مرا توان مقابله با گناهانم نیست .. این تویی که در این منجلاب خواستن و نخواستن .. در این پاسخ هایی بیجواب .. در این اشفتگی روح من .. میتوانی دستم را بگیری .. و عجیب است که نیروی تو را نمیبینم .. پروردگار حجاب ها سنگین شده .. پس به حرمتت قسم .. مرا جدا نجات بده .. من در بند های سنگین گاه غرقمم .. و شرمنده ائمه و گل نرگس میباشم ..
پرودگارا به من رحم کن .. چرا که تحمل این را ندارم .. که روزی با قهر تو مواجه شوم و در دنیا از تو دور باشم .. اگر مرا نمی خواستی ، پس حلاوت خود را چرا بر من چشاندی و نزدیکی گناه را و عمل او را برایم اسان کردی .. و لباس روحم را چر کین کردم .. خدای خوبم .. من یارای سخن با تو ندارم .. چرا که شرم از صحبت با تو مرا به شدت رنجور نموده است .. خدای خوبم نعمت های تو و احسانت و بخششت و بزرگی ات را دیدم .. اما باز ... گناهان ..... !!!
ای مهربان ترین مهر بانان .. مرا در این دنیای پر از غلغله و وحشت و ترس .. نجات بده .. و نورت را همیشگی در قلبم فرو کن .. تا چون راه تو راه دیگری را نبینم ..
پرواز بدون تو ممکن نیست .. بالهایی بده .. که همچنان مستانه به دنبالت بیایم ..
این درخت انار من
که تازه بلوک کرده است
این درخت انار ،
تمام درخت ها زیبا هستند .
سبز میشوند .
رشد میکنند .
و شکوفه می افروزند .
اما چه فایده ،
پایبند خاک هستند .
این چلچله ها ،
که از سفر بازگشته اند .
این چلچله ها ،
تمام پرنده ها آزاد هستند .
پرواز میکنند .
از دریاها و رودها میگذرند .
از افق های دور نشانه میگیرند .
اما چه فایده .
پروازشان تلاوت تکرار است .
آیا تو ؟
ای شاخه شکفته هستی .
میتوانی رشد کنی و از خاک بیرون بیایی ؟
آیا تو ؟
ای پرنده بیدار .
میتوانی بالاتر از فرشته ها پر بکشایی ؟؟
آیا تو میتوانی ، و در خاک نشسته ای ،
شکسته و درد آلود میسرایی ،
اینجا محل پرواز من و توست ..
اینجا روح انسان است
اینجا آماده است
مهم خواستن توست ...
اینجا بهشت ماست
بهشت برین .
تو رو خدا اينجوري نيگام نكن!
( نمیتوانم عکس بذارم توی صفحات وبلاگ .. یعنی توی بقیه صفحات بلدم .. اما توی برنامه ام تی نه ! حالا فرض کنید .. یک چهره .. یک معصوم .. به تو همین طور نگاه کنه .. چهره یک شهید 24 ساله ! ... کاش میتوانستید شما هم ببینید .. ! )
تو رو خدا اينجوري نيگام نكن!
ديگه بايد چيكار كنم؟ چي كار بايد بكنم كه نكردم؟!
اصلا از اين بيشتر از دستم برنمياد.به جون تو اگه مي تونستم بيشتر كار ميكردم.
اصلا چرا نمي ري يقه همسنگرات رو بگيري؟! چرا گير دادي به من؟!مگه من چند سالمه؟! فوق فوقش 24 سالمه.همان سال جنگ به دنيا اومدم.جنگ هم كه تموم شد 8 سالم بود.اصلا من به جز آژير قرمز چيزي از جنگ يادم نيست.حالا تو توقع داري من چي كار كنم؟!بشينم از شما بنويسم؟!
چقدر بنويسم؟! چه طوري بنويسم؟! من كه با شما نبودم چه طوري بنويسم؟!
خودت خوب مي دوني از خاطرات نوشتن زياد خوشم نمياد.از كاراي كليشهاي كه نگو! اهل غلو هم كه نيستم.پس چي كار كنم؟!تو بگو چي كار كنم؟!
بعضي وقتا كه ماجراهايي از شما رو ميشنوم خيلي تو فكر فرو مي رم.جدي جدي شما اينجوري بودين؟!نه.اين تن بميره ...!
آخه ميدوني چيه هر چي هي فكر ميكنم! هي خودمو با شما مقايسه مي كنم! هي با خودم كلنجار مي رم...! ميبينم آخه منم جوونم تو هم جووني...
فوقش چند سال با هم اختلاف سني داريم ديگه.اما تو كجا من كجا؟!!!
يه موقعايي با خودم فكر ميكنم. به خودم ميگم اگه الان بيان بهت بگن برو واسه خدا و اسلام خودت رو از بالاي خونتون پرت كن پيين ميكني؟!
جواب:...م م م...اِاِاِ...چي بگم والا؟!
كو جرأتش؟! آقا گاو نر مي خواهد و مرد كهن!!
باورش خيلي سخته كه يه جوون مثل تو و هم سن و سال من از جونشون به خاطر دينشون بگذرن!
به جون تو باورش سخته!خودت هم اگه جاي من بودي همين حرفو مي زدي.
بابا اين كاره!
ببين! حالا كه من جرأت كشته شدن رو ندارم.تو هم كه دم دستي.جون هر كي دوست داري بيا كمك كن لااقل بتوانم این متن ها را بنویسم .. یا لااقل درس بخونم . یا کمترین کار اعمال واجبم .. حداقل واجبم را درست انجام بدم . میدانی .. این روزها خیلی به یادت هستم .. خیلی کاش میشد یک بار دیگه توی آن زمان بچگی های من بیایی .. کاش میشد آن روز ها که خیلی بچه بودم بغلم میکردی میذاشتی روی موتور .. بعد میگفتی کجا بریم ؟ .. و هر جا دلم میخواست من را میبردی .. واقعا شما ها بزرگ دل هایی داشتید .. که حالا حالا ها تاریخ باید خیلی بنویسد تا ذره ای از معنای آن را بفهمد .. این روز ها نویسنده ها کمی گیج شدند .. نمیدانند از چی باید بنویسند .. یک روز شادند .. یک روز خندان .. یک روز غمناک .. یک روز هم عاشق .. یک روز هم نفرت تمام تنشان را میگیره .. یک روز با سیاست هستند یک روز نیستند .. یک روز با حقیقت هستند .. یک روز با واقعیت .. جدیدنا فکر کنم منم این طوری شدم .. دلم تنگ شده برای انسان هایی که مثل شما هستند .. نویسنده میخوهیم .. اهل قلم میخواهیم .. مثل شهید آوینی .. خودتان میدانید که .. دل بزرگ میخواهیم .. مثل شهید چمران .. نگام نکن خجالت میکشم .. من دست نویسندگی ندارم .. یعنی دست چیزی ندارم فعلا جز معماری ..اما سعی میکنم .. حداقل به خاطر ان نگاههای عمیق و پر از سوال ..
ای بابا!...هنوزم که داری اينجوری نيگام ميکنی!...
**************************
از علی ننوشتیم .. یعنی اصلا ننوشتیم .. اینم هدیه او :
ازگوشه آسمان طربناك .... يك قطره علي چكيد بر خاك
دوران پایان این جهان !
چندی در صدا و سیما برنامه های جالبی تحت عنوان دوران آخر زمانی نشان داده میشود . همان طور که اطلاع دارید .. در روز های پیش در ایران شاهد چند زلزله اما نرم بوده ایم که واقعا از خداوند متعال میخواهم تمام ملل را از بلاهای اسمانی و زمینی خودت حفظ بفرما .
اما در این آمار .. جالب بود این برنامه را ملاحظه کنید .. مثلا نوشته بود از سال 1000 میلادی تا سال 1990 در جهان فقط 18 بار زلزله آمده است و در 5 سال بعدی 21 بار و در 5 سال بعد از آن 33 باز و سه سال بعد از آن 56 باز و این یک سال و نیم اخیر .. 102 بار در جهان زلزله های وسیعی آمده است ..
همین رفتار را در مورد سیل به صورت آمار نشان میداد .. و من اعداد ارقام ان را نتوانستم توی ذهنم بسپرم.
و باز همین آمار در مرگ و میر جوانان . که واقعا جالب بود و یا در خودکشی ها و آمار طلاق
و بعد از آن باز نگاه دیگری به بخشی از نگرانی های مردم .. که باعث بیماری هایی از قبیل هیجانات بسیار افسردگی .. سردرد های شدید ... آمار هایی که از سال 1950 ارائه میکرد و آن در در 33 کشور جهان بررسی کرده بودند تکان دهنده بود .
و جنایات عجیبی که انسان مرتکب میشود .. چندی پیش در یکی از دادگاههای آلمان مردی به عنوان قاتل قاتل مرد دیگری بود که خود مایل به مردن بوده است .. آن هم به این شکل :
در اینترنت اعلام میکند که میخواهم کسی مرا بخورد و من شاهد این خوردن باشم و در این خوردن سهیم باشم .. یک نفر ا علام امادگی مینماید و شروع میکنند نقاط مختلف بدن مقتول را بی حس کردن .. و به آرامی از هر نقطه ای برشی میزنند و میخورند .. آن هم با هم !!
وقتی این جریانات و روزنامه ها را در اینترنت و تلوزیون نگاه میکردم ناخود آگاه وحشت به من اضافه میشد و تحلیل رفتن انسانیت .. و اینکه تا چه حد ما به عقب برگشته ایم .. آن هم بعد از دو هزار سال .. و این تمدن بسیار بزرگ انسانی .. واقعا کمی به خودمان بیندیشیم !!.. به کجا میرویم .. ؟ آمار این همه فساد .. تغییر دختران .. تغییر رفتار های پسران .. مشکلات معیشتی .. فساد . ریا .. تزویر ..
آیا براستی جهان به آخر الزمان نزدیک است ؟؟ این سوالی است که این روزها همیشه و همیشه از خود میپرسم .
و باز از دل خود مینویسم :
در ان روز ..
که قلبم ، در راه گلویم ، ایستاده بود .
به آن ،
جلوه روشنایی ، رسیدم .
او
در گوش صبحدم ، چنین گفت :
تو هیچگاه ،
به خودت نمی اندیشی .
اما به یک لیوان ، بسیار .....
او
در جلوه طلوع چنین گفت
تو ،
« خویشتن » را گم کرده ای .
گمشده تو در « تو » خلاصه میشود .
او در اوج نیمروز ،
هنگامی که از من جدا میشد ، زمزمه کرد
تو خیال میکنی سرابها تو را سرشار میکنند ؟؟
ببین قلب تو ،
در راه گلویت ایستاده ،
او را میفهمی ؟!!
صدایش را میشنوی ؟؟!!
******************
بند الف : دوستی به نام شاهد در آپدیت های زیرین نظر دادند و منتظر نامه من هستند . متاسفانه چون ایشان در چهار مرداد .. در آپیدت های پایین نظر داده اند .. من آن ها را ندیده ام .. پوش من را بپذیرید . و برای شما به مسنجر و ایمیل نامه ارسال نموده ام . با تشکر .
بند ب: برایم دعا نمایید .. ماهی به دمش رسیده است .. منظورم 19 سال درس است .. دیگه پایان نامه است و داره تمام میشه .. باورش برام کمی سخته .. سخت !
کلاس
بند الف : این بند را در اول مطرح میکنم چون مهم است . این پنج شنبه .. آقای امجد میایند به کلاس ما ..ما که نه ! یعنی کلاس آقای قاسمیان .. هر کس دوست داشت میتواند بیاید . ساعت 6 صبح .. آن کسانی که آدرس را هم ندارند به من ایمیل بزنند .. تا من به آن ها بگویم و یا تتفن بزنند . با تشکر فراوان . ایروانی
و اما ....
وقتي محمود از خانه راه افتاد ساعت 6 بود وتا 8 که زنگ مدرسه مي خورد هنوز وقت داشت . پياده تا اتوبان زياد راهي نبود . شروع کرد به دويدن . گونه هايش سرخ شده بود و بخار از دهانش بيرون مي زد . به اتوبان که رسيد بسته سيگار را از کيفش درآورد و شروع کرد داد زدن : « سيگار ... سيگار » . براي خريدن خودکار 1000 تومان ديگر لازم داشت .
هنوز آفتاب در نيامده بود . اتوبان خلوت بود . پشت چراغ قرمز سرجمع 10 تا ماشين ايستاده بودند . چراغ سبز شد . دود از اگزوز همه ماشين ها بلند شد و شروع کردند حرکت کردن . محمود خود را کشيد کنار خيابان . نشست روي جدول . نگاهش را دوخت به چراغ راهنما . تايمر شمارش معکوس را شروع کرد 39 ، 38 ، 37 ، ...
دستي از پشت به محمود زد . برگشت . مردي که سبيل هاي غيطاني و ريش هاي کم پشتي داشت روزنامه هايي که دست راستش بود را داد دست چپش و دستش را داخل جيبش کرد و گفت : « پسر جون يه نخ از اون سيگارات به من مي دي ؟ » . محمود جواب داد : « چي مي خواي وينستون ، فروردين ، چي ؟ » مرد روزنامه هايي را که دستش بود تکان داد و 100 تومان از جيبش درآورد . با بي حوصلگي جواب داد : « فرقي نمي کنه هرچي دادي ، دادي فقط آشغال نباشه ؟ » و بعد 100 توماني را در دست محمود گذاشت . محمود يک نخ سيگار وينستون را از جيبش درآورد و به مرد داد
چراغ قرمز شد . محمود رفت لابلاي ماشين ها . بسته هاي سيگار را تکان داد . « سيگار ، سيگار . وينستون ، فروردين ، پين . سيگار... سيگار . » مردجواني که داخل ماشين مدل بالايي نشسته بود . شيشه ماشينش را پايين کشيد وداد زد : « آي پسر بيا اينجا » و دستش را برد بالا و با انگشتش را تکان داد .
وقتي چراغ سبز شد ، محمود آمد کنار جدول و دوباره شمارش معکوس . نگاهش افتاد به خودکار بيکي که کنار جدول افتاده بود . به ياد خودکار زردي افتاد که وقتي نمره رياضي اش 20 شده بود چند روز پيش آقاي ناصري به او هديه داده بود . اما همان روز بعد از ظهرش گم شده بود . هر چقدر با علي ، بغل دستي اش ، دور و اطراف ميز و کلاس را گشت ديگر پيدايش نکرد . حتي وقتي که به آقاي ناصري گفته بودند او هم نتوانسته بود پيدايش کند . آقاي ناصري به او گفته بود که شايد قسمتش نبوده و هديه ديگري برايش مي خرد . اما تا امروز از هديه هيچ خبري نشده بود . شايد آقاي ناصري فراموش کرده بود .
ديروز که از خيابان رد مي شد چشمش به خودکاري شبيه هديه اش افتاد . تصميم گرفته بود براي روز تولد علي که امروز است بگيرد .
چراغ سبز شد . محمود کوله اش را روي دوشش انداخت . بلند شد . دوباره داد زد « سيگار سيگار » تعداد ماشين ها بيشتر شده بود . نگاهش به ساعت راننده پيکاني که بغل دستش ايستاده بود افتاد . ساعت 7:45 دقيقه بود . پول هايش را در آورد و شروع کرد شمردن . 100 تومان کم بود . پول ها را در جيبش گذاشت و دوباره داد زد : « وينستون ، وينستون » راننده پيکان سرش را از روي فرمان بلند کرد و داد زد : « آي بچه ... »
تا محمود رسيد مدرسه زنگ خورد . بچه ها همگي در صف ايستادند . قرآن که خوانده شد صف ها يکي يکي وارد ساختمان مدرسه شد .
علي از دور براي محمود دست تکان داد . محمود جلو آمد . سلام کرد . نگاهش به خودکار زردي افتاد که در جيب علي بود .
***********************
باور میکنید این روز ها این قدر از این آدم ها دور و برم بودند که حتی باورش برام کمی سخته .. اما بگذریم .. تعریف نمیکنم .. شاید گذشتن از یک چیز باعث بشه .. خدا به تو بزرگ تر از آن بدهد ... باور نمیکنید ؟؟!!
بیشتر از 14 ساعت .. پای دستگاه می نشینم .. بدنم شده چوب خالی !!.. و درد و خستگی .. !اما تمام نشدنی است!! .. پایان نامه ای که بخواهد سمبل نشود . جریان اتمامش همینه دیگه ! . دعا کنید .. زود تر تمام شود .. راستی کی میاد دفاع من را ببینه ؟ فکر کنم دیدنی باشه .. حداقل میدانم تمام کار هایش را خودم کردم .. تمامش را .. این برایم بسی ارزشمند است .
به دعای شما خوبان احتیاج دارم .. چون توان روحی ای در من نیست .. انرژی را از پروردگار خوبم خواستارم .. و محبت شما دوستان . پونه .
اذان خوشگله !!
از نوشته های مهدی امینی است که دیگرنمینویسد .. .. نمیدانم چرا ؟؟ ... با هم میخوانیم :
کلاس تمام مي شود . ديگر حال سميرا را هم ندارم . از در دانشکده بيرون مي آيم . مي روم و مي نشينم روي صندلي ، روبروي مسجد . صندلي ها خالي هستند .
- « ليلا اين پسرا رو ديدي هميشه ميان و مي شينن رو اون صندلي ها الآن هم نشستن اونجا مي بيني شون ؟ »
- « ولشون کن بابا . توهم چشمات کجا ها مي گرده . بي خيال شو اصلا از هيچ کدومشون خوشم نمي آد . مخصوصا اون پسر وسطيه کيه آرش ، داريوش آها همون آرش از اين يکي که اصلا خوشم نمي آد . پسره جلف »
- « اوه کي مي ره اين همه راهو . حالا ني که همه شون خواستگاراي سينه چاکت ان . ازشون خوشم نمي آد . نه تو رو خدا بيا و خوشت هم بياد . »
- « ول کن بابا . راستي مسايل استاتيک رو حل کردي ؟ »
« آهاي پسر پاشو ببينم . تو کلاس که جاي خواب نيس . پاشو برو بيرون . يه آبي به سر و صورتت بزن . اگه هم خوابت مي آد برو کلاس بغلي . »
همه بچه ها بر مي گردند . من برنمي گردم . سميرا با دستش بهم مي زند . « ليلا ببين همون پسره که گفتي ازش خوشت نمي آد . اه ببين عين خيالش هم نيس . خوابه خوابه . قيافشو اه اه اه تفاش آويزونه حالم به هم خورد . »
سرم را از روي کتاب بر مي دارم عقب را نگاه مي کنم . سرش را به ديوار تکيه داده و خوابيده بود . صداي استاد بلند مي شود « هاي بچه مگه با تو نيستم ؟ »
سرم را برمي گردانم . نمي توانم جلوي خنده ام را بگيرم . دهانم را مي گيرم و مي زنم زير خنده .
صداي قرآن از مسجد مي آيد . بلند مي شوم . جلوي دستشويي شلوغ است . دوباره مي نشينم . چشمم به سميرا مي افتد که دارد از پله ها پايين مي آيد . برايم دست تکان مي دهد .
- « اه خيلي بد شد . پسره بي چشم و رو انگار منتظر بود من از پله ها ليز بخورم و بپره منو بگيره . اه »
- « حالا بد کاري کرد ؟ آخه بيچاره اگه نگرفته بودت که الآن بيمارستان بودي »
- « کاش نمي گرفتم کاش همون جا مي افتادم . کاش مي رفتم بيمارستان و اون منو بغل نمي کرد . همچين منو گرفته بود که انگار دخترش رو گرفته . »
- « ليلا تو چرا از اين پسره بدت مي آد . بابا بدبخت خواسته بهت لطف کنه اون وقت تو اين جوري باهاش برخورد کردي . حالا چرا وقتي گرفتت هولش دادي ؟ تو يکي که ديگه خيلي ديوونه اي . »
« سلام . چرا نموندي با هم بيايم بيرون . ديگه تک مي پري آ »
به صورت سميرا نگاه مي کنم . مي خندد . من هم مي خندم . « آخه ديدم آلآن اذانه گفتم بيام وضو بگيرم »
« هان چيه مي خواي باز هم اون اذان خوشگله رو گوش کني ؟ راستي الآن که داشتم مي اومدم آرش و ديدم . ازم جزوه استاتيک و گرفت . »
کيفش را مي گذارد روي صندلي . دستانش را مي کشد جلو انگار خستگي يک ساله را در مي کند .
پرده را کنار مي زنم . دستشويي خلوت است .
- « واي ليلا هوا خيلي سرده پاشو بريم ديگه »
- « اين کيه داره اذان مي گه ؟ خيلي قشنگ مي گه . من عاشق اين صدام . »
- « پاشو پاشو بريم . الآن نماز شروع مي شه ها . »
کيفم را برمي دارم . عجب اين سميرا بي ذوق است . اصلا نفهميد من چي گفتم . باد مي آيد . پرده سبزکنار مي رود .
- « ليلا ؛ يه دقيقه صبر کن بيا بيا اينجا . ببين اين که داره اذان مي گه همون آرش نيس . خيلي شبيه اونه. نه ؟ »
پرده را مي زنم کنار . از وضوخانه مي آيم بيرون . سميرا هنوز وضو نگرفته . مي نشينم روي صندلي روبروي مسجد . نگاه مي کنم به گلدسته هاي مسجد . چادرم را بلند مي کنم و روي سرم جابجا مي کنم . صداي اذان بلند مي شود .
******************
برایم دعا کنید .. کار های زیادی است که باید انجام دهم و حسابی دست تنهام .. حسابی . !!
نرگس ، دوست خوب من !
با سلام .. میدانم عزیزم .. فردا راهی مکه هستی .. من نیز برای تو نامه هایی را نوشته بودم و هنگام رفتنت به شما خوب دادم . یکی مال فرودگاه رفت و یکی برگشت .. یکی مکه یکی میدنه .. دلم با توست .. دیشب خیلی خیلی دلم گرفته بود .. از خستگی پایان نامه . از اینکه بعضی ها برای انجام دادن کار و کمک کردن به تو چه گناههایی که میکنند و تو را نیز میخواهند در این منجلاب بیندازند .. چقدر منت میگذارند و تازه جالب این جاست که پولشان را تمام و کامل میگیرند و نامش را میگذارند " لطف " بگذریم .. این قدر ضعیف شدم که خودم خنده ام میگیره .. اگر میدانستم پایان نامه معماری این قدر کار دارد ... یا علی عزیزم . به خدا می سپرمت .
و اما ... نامه دوم من به تو :
این جا مکه است .. لبیک .. اللهم لک لبیک .. لا شریک لک لبیک .. ان الحمد والنعمته ...
این جا حرم امن خداست .. در مسجد شجره محرم میشوی .. و با لباس سفید در اتوبوس می نشینی ... و تمرکز میکنی که قرار است برای اولین بار در عمرت طواف کنی .. دور چه ؟ کعبه .. چرا ان ؟ چرا طواف ؟ .. میخواهند به تو بگویند ان احساس عمیق ذره بودن را .
یادت باشد ... اولین بار دیدن کعبه .. بسیار لذت دارد و بسیار هیبت . و تو از هیبت ان ناخود آگاه زانوانت شل میشوند تو محکوم بر سجده میشوی .. چرا که به نظر من زیبا ترین کار تعظیم در برابر این همه بزرگی است ..
. میخواهند به تو یاد دهند که در هر موقع که بر نماز مینشینی ذره ای بیش در این کائنات نیستی .. بر سر بر سجده فرو بر .. و مرا عبادت کن .. چرا ؟ مگر تو به همین عبادت ذره نیاز داری و یا غرور خداوندی ترا به این کار واداشته است ؟ .. ای بنده خوبم .. ترا به عبادت گماشته ام .. تا خود را بفهمی .. و چون خود را فهمیدی .. مرا خواهی فهمید .. این جا مکه است .. قلب تاریخ .. از آدمیزاد بوده و تا کنون که تو پای در این مکان گذاشته ای .. نقطه شروع جهان .. گردش مدار جهان و نطفه خلقت .. از نقطه ای شروع شده به نام کعبه .. ! و ابراهیم باید آن را بسازد .. تا تو و امثال من باز بر گرد این مدار هستی که فقط دایره ای است بچرخیم .. وه که چه زیباست 7 دور چرخیدن .. ان سان که همه با تو محرم شوند و آن سان که کسی نباید به تو آزار برساند .. ان سان که در طواف نباید برگردی .. و در جهت خلاف حرکت کنی .. چرا ؟ چون باید در این مسیر حل شوی .باید ذوب شوی . خود را پیوند بده و به مسیر الهی ملحق شو .. چون کهکشانی که همچنان در مسیر خود به صورت طواف حرکت میکند ..
نرگسم .. دختر خوشبو .. دوست خوب من .. بعد باید به صفا و مروه روی .. تمرین هاجر برای تقویت اراده . برای از دست ندادن امید .. برای حرکت های مادرانه .. برای دویدن های طاقت فرسا و برای رفع تشنگی .. چه زیباست ... تجسم کن چون هاجر بچه ای داری .. و هروله کن . .. آن سان که نه آرام روی و نه بدوی .. معمولا انسان ها هروله را زمانی میکنند که هم میخواهند بدوند . اما تشنگی و خستگی توان این دویدن را به ان ها نمیدهند و هم عجله دارند . پس پیاده رفتن کاری درست نیست .. عجیب است که در کتاب حج نوشته .. حتی زمانی که هاجر هفت بار این مسیر را پیمود ( تقریبا 3.3 کیلومتر ) و به کوه مروه رسید . آبی نیافت .. وااااااای .. چقدر زیباست وچقذر سخت است و دردناک .. این جا را دقت کن ... خیلی .. خداوند بعد از هر تلاشی به تو جایزه نمیدهد ... بلکه بعد از هر" ناامیدی" بسیار سنگین ترا از" نعمت" برخوردار میکند .. هاجر بعد از ان همه دویدن ابی نیافت .. تجسم کن .. بچه تشنه و تو با دست خالی به کنار کعبه .. ان جایی که اسماعیل را گذشاته بودی میروی .. تا مگر ا و را در بغل بگیری و حس تشنگی را از او کم کنی .. تجسم کن نرگس .. هاجر به نهایت به تمامی عالم .. به تمامی سلولهای بدنش غمگین ا ست و ناامید .. و ناگهان چشمه این نعمت الهی و این معجزه در زیر اسماعیل حرکت میکند و میجوشد .. وای که بعد این همه سال چشمه همچنان میجوشد و میجوشد .. پس از اب آن بنوش و برای دوستانت نیز از این آب معجزه آسا بیاور ..
نرگس نماز نسا را بجای اور و اولین طواف خود را تمام کن .. بر تو تبریک میگویم عزیزم .. تو حاجی شدی .. من نیز در زمان طواف تو با تو بودم .. الان که دارم این ها را برایت مینویسم .. ذره ذره خاطرات و حس هایم را مرور میکنم و ذره ذره لحظات ان جا را به خاطر دارم .. من حتی سردی سنگ صفا را و رنگ سبرش را به خاطر دارم ..
برو و استراحت کن .. چند تمرین برای روز های اتی تو زیباست .. در این جا سعی کن به مدیر کاروانت بگویی که میخواهی چند بار محرم شوی .. و تو را به مسجدی می برند و دوباره محرم میشوی .. من چهار بار در این یک هفته محرم شدم .. و چه بسیار شیرین بود . یاد بگیر در پنج شنبه اول مکه .. در یکی از طواف های خود دعای کمیل را بخوان .. ان هم با معنا و آن هم بلند .. و ان هم با حالت گریه و ضجه .. سعی کن با او سخن بگویی .. ای کاش من هنوز خلوص را با خود به ایران آورده بودم و ان را حفظ میکردم ..
بخوان ... و بعلمک الذی احاط بکل شی .. و به نور وجهک الذی اضاء له کل شی ...
یا نور یا قدوووووووووووووووس ... یا نور ... یا قدوسسسسسسسسسسسسس
یا اول اولین .. و یا اخر الاخرین ... اللهم اغفرلی الذنوب التی تقطع الرجا ....
الهی و ربی من لی غیرک ... .. انا عبدک الضعیف . اضلیل و الحقیر .. المسکین و المستکین ..
عزیزم .. یک طواف دیگر را برای اینکه بدانی .. پرودگارت کیست و تو با که سخن میگویی انجام بده .. در طوافت .. اسما را بخوان .. اسماء الهی .. اری در طوافت دعای جوشن کبیر را بخوان .. به معنای تمامی اسماء دقت کن .. دیوانه میشوی .. و دلت میخواهد به بلندای کعبه قسم بخوری و او را یاد کنی و یاد کنی .. بدان که در کعبه .. ارزش عبادات اول طواف است و بعد نماز و بعد قران ..
عزیزم .. یک تجربه زیبا یی را من کردم .. دوست دارم تو نیز بکنی .. کاملا محو این عبادت میشوی .. فکر میکنم تا کنون چندین بار به جماعت ایستاده باشی .. و مزه های سجده را درک نموده باشی .. در دایره صف بستن برای نماز .. تو اگر در ردیف اول باشی .. میتوانی بفهمی عده ای در روبروی تو هستند که با تو نماز میخوانند . و در روبروی تو هستند .. این خاصیت قبله از نوع دایره است .. به نوع قبله ما دقت کن .. چرا ردیفی نیست .. چرا کعبه یک گوشه نیست و ما ان را چون بتی بگذاریم و در روبروش به نماز بایستم ؟ .. نرگس .. حال برو به طبقه بالا .. به قسمت شبستان طبقه بالا .. و از ان جا بر کعبه نظاره کن .. میبنی مردم که در حال طواف هستند .. از این دایره صحن .. که رنگش سفید است و حیاطی است برای کعبه .. سعی کن تمرکز کنی خوبم .. حال کعبه را از این صحنه حذف کن .. ( مگر کعبه چیست . یک بنای سنگی است با اجر های بسیار بزرگ . ) پس حذفش کن و حال صحن کعبه را در لحظه سجده نماز تجسم کن .. چه میبنی ؟ .. آری عزیزم .. از نگاه فلسفه و نگاه عرفانی .. اگرنگاه کنی .. مردم در حال سجده کردن به همدگیر هستند .. چون فقط در حالت دایره این اتفاق ممکن خواهد بود .. و نه تنها مردم .. بلکه تمامی کائنات در حال سجده به هم هستند .. پس چطور ما به هم ظلم میکنیم .. حق هم را میخوریم .. غیبت میکنم .. اما در روز 5 نوبت به هم سجده میکنیم ( نگاه عرفانی را نگاه کن و نه نگاه پرودگارمان و موحد بودنمان ) این یعنی اسلام .. یعنی همان چیز هایی که میگویند .. یعنی راضی مردم از تو .. دست و زبانت ازاری به کسی نرساند .. یعنی حرمت همسابه و دوست و صله رحم .. و امانتداری .. و تمامی ارتباطات انسانی .. به نظر من مکه قرار است این را به تو بیاموزد .. پس خوب فرا بگیر .. چرا که باید از تمامی لحظات ان را به گوش و چشم و دست و پاهایت بسپری .. و مگر پای تو نیز در حفظ خاطره میکشود ؟ .. آری . من سردی سنگ های سفید دور کعبه .. و گرمی سنگ های دور حرم مدینه را به خوبی به خاطر میاورم .. من صدای ماشین هایی که حرم را مرتب می شویند و دور صحن کعبه را تمیز میکنند می شنوم .. نرگس تمامی اعضای بدنت را چنان فرمان بده که تمامش در اختیارت باشند .. و سعی کن کم سخن بگویی .. بسیار کمتر از انچه فکر میکردی .. بگذار این بار فقط خودت باشی و خودت .. آن جا که دلت شکست .. برای همه کسانی که دوستشان داری .. دعا کن .. و در مکه با کعبه خداحافظی مکن .. برای خودت وهمسرت و زندگی اینده ات و پدر و مادرت خیر و نیکی بخواه.. وا ز خداوند سعه صدر و ایمان پایدار و همیشگی خواستار شو .. به خدایت می سپرم ..پونه 11/5/ 84
التماس دعا . پونه
خسته ی شاد
بازم زنگ تفریح و آپدیت این صفحه همیشگی که من را تحمل میکند .
روز های کمی مانده و کار همچنان زیاد است و زیاد . امید وارم که بتوانم به خوبی تمامش کنم . تقریبا انتهای کار را می بینم و روند برام مشخص است . اما این دستان منو چشمانم و سردرد شدید و انگشتانم توان این همه خستگی را ندارند . حتی شب ها نیز نمیتوانم ارام بخوابم و در نمازهایم نیز حتی هیچ تمرکزی ندارم .. تنها چیزی که یادم میآید .. اول نماز که بسم الله است ... و تا به خودم میایم .. به السلام علیک ... میرسم . و می بینم نمازم تمام شده است . امید وارم خداوند به من قوت قلب و تمرکز حواس بدهد . ( از این جا میشه فهمید چقدر کار های دنیا و چقدر کار های رشته ام برایم اهمیت دارند و این خیلی بد است . ! )
گرمم شده بود . رفتم توی حیاط . داشتند گل ها را آب میریختند .. گفتند مامان توران من بسیار گرمم است .. لبخند زدم و نگاهشان کردم وبه آسمان و غروب افتاب نگاه میکردم .. شاید برای سه دقیقه استراحت و دیدن افق عمیق و دور آسمان بسیار نیاز داشتم .. یک دفعه صدام زدند .. پونه ! شلنگ آب به طرفم آمده بود و من خیس خیس شده بودم.. تفنن خوبی بود .. گفتم : گرمم بود ولی نمیدانستم خیس خیسم می کنید .. خده شان گرفته بود .. بامزه شده بودم .. آن هم خیلی زیاد . چیزی که میخواستم خنک شدن بود .. و بهش رسیده بودم .
یک دفعه گفتند : پونه اگر بری .. کی بخنده برام ؟ کی دلقک بازی در بیاره ؟ کی برام از کامپیوتر دعا بذاره ؟ کی برام برقصه ؟ و کی برام مشاور و تسلی باشه ؟ ... نگاهش کردم .. گفتم میام. بابا .. قراره یک مدت برم و شاید و البته شاید .. بیام .غصه نخور مهربانم .. غصه نخور جگر خانم اصلا یک چیزی .. شاید توی همین روز ها ازدواج کنم .. یک دفعه دوباره بپرم تهران ( علامت های خنده در چت ! ) گفت واقعا ؟ .. گفتم شاید .. با خداست .. اگر نیامدم .. همانی که من را اورد این جا .. خودشم یک" پونه " دیگه برای شما جور میکنه .. یک جور دیگه یک مدل دیگه .. با یک ترو تازگی دیگه .... و باز تمامی معاملات بر اساس " اگر ها " چیده شدند .
خوشحالم که دوستان بسیاری تماس میگیرند و خبر دقیق روز دفاع من را میخواهند .. مخصوصا استادان عزیزم در نیشابور .. هم اساتیدی که در زمان دبیرستان یار و همراهم بودند و هم مشاوران و هم استادان دیگر ودوستان گرم و مهربانی که صمیمانه محبتشان را ابراز میدارند .
دعا کنید تمام شود .. البته میشود! .. اما میخواهم آن طور که دسوت دارم ارائه دهم . و آن را کار کنم . حرفهای بسیار زیادی دارم .. اما مجال صحبت و تایپ نیست .
نرگس عزیزم .. هنوز در مدینه هستی .. و دو سه روز دیگر راهی مکه میشوی .. قدر این لحظات را بدان . من دلم در این روز ها همیشه و همیشه با توست .. کاش مجالی داشتم . تا بتوانم دوباره به مکه بیایم .. خستگی روحی من آن قدر زیاد است که سفر فقط آن را تمام میکند . آپدیت بعدی از یکی از نامه هایی که برایت داده ام که در مکه بخوانی .. از آن خواهم نوشت . و از دل پاک تو !
بعد از دفاع .. دوست دارم برم کوه .. اونم" تنها " ! .. روستای بوژان کنار رودخانه .. صدای آرام باد که برگهای درختان گردو را تکان میدهد و صدای بسیار قشنگ و شدید آب برف .. را بسیار احتیاج دارم .. کاش یاری بود که تسلای خاطرم در آن روز ها باشد .. و اگر نبود هیچ کس را نخواهم برد .. جز خودم و روح و جسم خسته ام را .. و مرور 25 سال زندگی .
خسته ی شاد
خسته ام
خسته از " آمدن " و از " رفتن "
خسته از " ماندن و " پژمردن "
خسته ام از " هست "
خسته ام از " نیست "
خسته ام از " خویش "
و در این خستگی مرموز
و در این خستگی محتوم
به پیام تو ،
دل آرام .
به امید تو ،
شبم روشن .
و به یاد تو ،
وجودم شاد ....
وجودم شاد ...
وجودم شاد ..
از شعر های زیبا ی آقای علی حائری . آذر 1350
برایم دعا کنید . پونه . دانشجوی سال آخر رشته معماری .
اکنون خدا را قدر میدانی ...
چند دقیقه استراحت و خواندن کتاب اقای علی حائری در تفسیر سوره فلق ..
بسم الله الرحمن الرحیم
" قل اعوذ برب الناس . ملک الناس . اله الناس . من شر الوسواس الخناس . الذی یوسوس فی صدور الناس . من الجنۀ و الناس "
اصلا قرانی نیست که اتفاقا بر اساس عقل و منطق آمده این سوره ها را مورد تجزیه و تحلیل قرار داده و بعد به این نتیجه رسیده است که پناهگاهی جز خدا نیست . و بهترین پناهگاهها است .
جملاتش زیباست با هم بخوانیم :
من با کوله بار بزرگی از تجربه ها در بن بست مانده ام .
منی که ضعفهایم را دیدم و با هیمن ضعف ها ، به سوی قدرت ها و پناهگاهها روی آورده ام . اکنون در پناهگاهها هم تنها هستم . و با تمام علم و قدرتم و با تمام سلاح و جمعیتم و با تمام تکرکز و دقتم . اسیر وسوسه ها و پراکندگی ها و ترس ها و حیرت ها و جهل های این دوران زندگی هستم .
من اکنون میفهمم که تنهایم . که غریبم . که حتی در پناهگاههایم در زیر آوارم . من با یک کوله بار بزرگ ، در بن بست ها ایستاده ام . دیگر در نه علمی و نه مکتبی و نه قدرتی و نه خود اصیل انسانی ای باریم راهگشا نیستند . ابعاد ضعف من بزرگ تر از آن است که با قطره ها شست و شو شود و لباس فقر من پاره پاره تر از آن است که با این نخ ها رفو شود .
من با کوله بار تجربه های تلخ و شیرینم . در بن بست مانده ام .
و اینجاست که ضرورت راهی را و نیاز به پناهی را ، احساس میکنم . من تمام پناهگاههایی که در زندگی انسان و در زندگی فردی خودم سراغ داشته ام ، بر سرم فرو ریخته اند . و گزیده شده ام . و در این قلعه های امن ضربه خورده ام .
تو هنگامی میتوانی پناه خدا را بفهمی و نیاز به او را احساس کنی و هنگامی این سوره را می یابی که اینگونه جاری شده باشی و به بن بست رسیده باشی .
هنگامی می فهمی ، که تمام پلهای پشت سرت خراب شده باشند و این تکیه گاهها بر سرت فرو ریخته باشند . حس کنی هیچ کس صاحب چیزی نیست و هیچ چیز تکیه گاه نیست . و بر روی موج نمیتوان پایه گذاری کرد . ( کاری که من در این دو سه سال کردم . تعارف که نداریم با خودمان .. درسته ؟ !! )
تو هنگامی که بن بست علم را در برابر این همه رابطه و بن بست قدرت را در برابر این همه ضعف و پراکندگی و بن بست تمرکز و تسلط خود را در با آن همه وسوسه احساس کردی و از ان طرف . از هر دوست و پناهی ضربه خوردی .. و از نزدیک ترینانت زده شدی .. و حتی دوستانت مایه آرامش تو نباشند . و از خود و موفقیت هایت و ثروتت و داراییت زده شدی و ناکام ماندی . آن وقت تازه لحظه بیدار شدن است . تازه لحظه تلنگر هایی است که بر ذهن تو فرود میایند و تازه میفهمی که چه اشتباهی میکردی .. آن وقت بیدار میشوی و ا زهمین ها درس میگیری و از بن بست ها بیرون میآیی و از دیوار ها میگذری ...
چون یافته ای که تنهایی .. ذلیلی .. بنده ای ... راستی که مالک هیچ چیز نیستی .. نه چشمت . نه گوشت ، نه حافظه ات ، و حتی دلت هم همیشه با تو نیست .
حتی در قران میخوانیم .. فرعون ..و این فرعون است که حتی مالک دلش نیست .. فرزند های مصر را کشته ولی موسی دشمن خودش را به فرزندی گرفته . به راستی این طنز بزرگ تاریخ است . و بزرگ تر از این طنز این که موسایی که با دست فرعون از آب گرفته میشود ، هم او فرعون را در آب غرق میکند . راستی زیباست این صحنه از زبونی و حقارت و قدرتی که ادعای خدایی دارد .... ولی اینگونه ناخداست !
انها که این تجربه ها را یافته اند . آن ها که در این پناهگاهها گزیده شده اند و در این قلعه های بلند انسانی شکست دیده اند ( چون من ! ) این ها دنبال پناه دیگری هستند که ضرورتش و حضورش و نیازش را احساس کرده اند . ( و من نیز اشتباه کردم ! )
این ها این کوله بار سنیگین در پشت دیوار ها و بن بست ها به انتظار این پناه هستند که راهشان بدهد و اذن و دخول و اجازه ی ورودشان بدهد .
تو در این هنگام و با این تجربه و انتظار است که اذن دخول را میفهمی .. { قل اعوذ } که تو خ ناس ها و پراکندگی ها را احساس کرده ای ، و در برابر آدم ها زبونی و ضعف را چشیده ای ...
تو اکنون خدا را قدر میدانی ...
اکنون خدا را قدر میدانی ...
اکنون نیازش را میفهمی ...
برایم دعا کنید . بسیار محتاجم . پونه
ترا من چشم در راهم
ترا من چشم در راهم ..
ترا من چشم در راهم شباهنگام
که میگیرند در تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دل خستگانت را اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم ..
فیلم اول دفاع حدود 8 دقیقه شد که بسیار عالی از آب در امد و( البته از آب که در نیامد .. فکر کنم از خروجی دستگاه بود !! ) زحمت دوستان و چشمان او و من و خستگی زیاد که در این لحظات دقیق شده بودند .. تا مگر چیزی از قلم نیفتد .. امید است که روز دفاع به خوبی معلوم شود و من بتوانم در محیطی آرام .. مثلا آمفی تئاتر . ( البته اگراجازه بدهند و مشکل مکان نداشته باشیم . ) کارم را دفاع کنم ..
تقریبا کار ها به خوبی پیش میرود .. حرفها و خاطرات زیادی را در ذهنم این روز ها مرور میکنم .. اما باور کنید انگشتانم توان تایپ کردن را ندارند .. و گرنه مطلب بسیار است و بسیار ..
این دفعه ششمی است که این روز ها از میدان امام حسین رد میشوم . .. واقعا بر ایرانی بودن خود و هویت گمشده مان تاسف میخورم .. ما حتی بر خودمان نیز ظلم میکنیم و بیاحترامی .. صحنه هایی را دیدم که اگر بنویسم .. حالم .. از هر چه ایرانی است به هم میخورد .. این همه ما گم شده ایم ؟ بالاشهری برای پایین شهری قایفه میاورد .. فقر بیداد میکند .. مهاجرت .. گرما .. آشفتگی .. بیندو بار بودن سربازانی که حتی با تو که یک دختر محجبه هستی رحم نمیکنند و هر چه متلکی است بارت میکنند .. پیرزننانی که هر روز صبح پلاستیک جمع میکنند تا مگر شب چه گیرشان بیاید .. معتادانی که در پله های عابر پیاده .. خوابیده اند .. زنانی که حیا را فراموش کرده اند و پسرانی که خیره می نگرند .. کاش میشد .. لحظاتی جلو چشمان آن ها را بگیرم .. و بگویم .. تا کی ؟ ؟ آری فساد هست .. اما عفت چشمان تو کجاست ؟ مشکلات اجتماعی .. دود .. فقر .. فنا .. همه گویی در میدان امام حسین تهران جمع شده اند .. و چقدر عجیب است که نامش را حسین را گذشاته ایم .. پیاده رو ها بقدری کثیف .. ابخوری ها لجن .. وای کاش حداقل رشته ام معماری نبود .. تا این همه آشفتگی شهر را متوجه نشوم .. امید دارم .. رییس جمهور جدید .. کاری بکند .. هر چند که اعتقاد دارم .. ما خود باید بخواهیم که تغییر کنیم .. خود باید تلاش کنیم .. خود باید بفهمیم .. و برای این ملت زحمت بکشیم .. خود باید خودمان را باور داشته باشیم .. باور یک چیز به عمل ان منجر میشود . به امید آن روز .
یک جمله امروز یاد گرفتم .. از روزنامه شرق .. انیشتن میگوید :
دو راه برای زندگی کردن وجود دارد :
یکی از این تفکر که هیچ چیز یک معجره نیست . دیگر این تفکر که همه چیز یک معجزه است ..
کمی دقت کنید توی این جمله .. متوجه ظرافت کلام می شید .. هر دو تفکر یکی است .. درسته ؟ ؟ فردا نیز کلاس اقای قاسمیان .. و کلی انرژی قرانی . مرا در دعا های خود فراموش نکنید . پونه
تو از کدام گروهی ؟؟!!
آدم ها معمولا دو دسته هستند یک دسته آن ها هستند که خودشان را در جهان مسوول میدانند و دسته دیگرآنها که جهان را در برابر خود مسئول می شناسند . . دسته اول در صدد بهبود کار جهان هستند تا از قبل از ان خودشان هم بهره مند شوند . دسته دوم در صدد بهبود کار خود هستند فارغ از آنچه بر سر جهان و آنچه در اوست بیاید .
آدمیزاد به طور معمول به دسته دوم تعلق دارد . مگر انکه در او اتفاقی بیفتد و نگاهش نسبت به" خود " و " جهان" دیگرگون شود .
می دانی از کدام گروه هستی ؟ .. حداقل من میدانم .. توی این بیست و چهار ، پنج سال زندگی که خوش بینانه نگاه کنم 4/1 عمرم تمام شده . من از دسته دوم بوده ام .
از زمانی که 6 ساله بودم درس خواندم و درس خواندم .. آن هم به طور دنده به دنده .
و حال ! ؟؟ اتفاقات زیادی خواهد افتاد ... هر چند این اتفاقات چون برای ما دفعه اول افتادنش است .. عجیب به نظر میرسد .. اما برای کسانی که پیموده اند باز به عمان عادی ای خواهد بود که ¼ عمرمان بوده است .
اما چیزی که هست .. تا زمانی که خیری به جهان نرسانیم .. و حداقل نرسانم .. احساس اصلا خوبی ندارم .. اصلا ... با مامان صحبت میکردیم ... گفتم مامان شما 52 سال سن دارید .. از زندگی راضی هستید .. ؟؟ گفت دخترم .. ببین . من راضی بودن از زندگی ام را زمانی حس میکنم که برای مردم کاری کرده باشم . تربیت بچه و شوهر .. و زندگی گرداندن مسولیت هایی است که هر زن ایرانی و غیر ایرانی بر دوش خود میکشد . و اگر با تدبیر باشد به خوبی انجام میدهد .. اما رضایت از زندگی در درون توست و ان جز در رضای پررودگار و رضای مردمش نیست .. من 32 سال .. برای بچه های معلول کار کردم .. این برای من احساسی عمیقی اورده .. که بعد از بازنشستگی هنوز به آن ها وابسته ام و برایشان کار میکنم .
راست میگفت .. من از دور و نزدیک متوجه فعالیت هایش شده بودم .. از همان زمان هایی که از تاجران با مقالات زیبایش در مورد نابینایان پول میگرفتند و بعد اتوبوس و سایر تجهیزات ای ها را تهیه میرکدند . من نیز در این یک سالی که با این بچه ها بودم .. تازه میفههم .. مامان چه لذتی عمیق از زندگی خود برده است .. و چه اثری عمیق در روح خود به جای گذاشته است ..
ما حتی در مراحل بعدی زندگی نیز به دنبال کار های خود هستیم .. ازدواج .. محل کار .. زندگی ساده .. شاید شش هفت سال باید بدویم تا مثلا در تهران آپارتمان مورد علاقه خود را بخریم .. این که باز شد .. برای خود بودن .. آه که حتی از نظر ذهنی هم از این زندگی متنفرم .. به دنبالش برویم .. شاید حقیقت در همین نزدیکی هاست .
حرفی ندارم .. جز اینکه به دنبال ... چیز هایی هستم .. که اگر شدم 50 ساله .. بفههم عمرم را هدر نداده ام .. برایم دعا کنید .. پونه .
(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)
بند الف : نرگس عزیزم .. دوست مهربان خوبم که در تهران مونس واقعی من بودی .. تو نیز چهار شنبه به دیدار یار خواهی رفت .. به کعبه .. آمال و نهایت آرزوی یک مومن .. خوشا بحالت .. مرا نیز یاد کن .. ان لحظه ای که از شوکت و عظمت کعبه .. به سجده افتادی .. ان لحظه ای در هروله ها گریه کردی .. ان لحظه ای که در طواف دره بودن خود را حس کردی .. آن لحظه ای که درمدینه غریبان را دیدی ... و گنبد سبز اشنای این حرم را نظاره کردی ..
عزیزکم .. من نیز چون تو .. در بیست سالگی به مکه رفتم .. و کاش مرا توانی بود تا با تو تمامی لحظات رفتنت را همراهی کنم .. ای کاش میشد دوباره به آن جا و آن صفای قلبم در بیست سالگی برگردم .. ای کاش گریه هایی که از هیبت تو مینمودم .. و هیجانی که در قلبم میدوید . دوباره در من زنده کنی .. پروردگارم .. من به شدت به محبت های بیدریغانه تو .. و احسان و کرمت نیاز دارم .. ای مهربان ترین خوبان .