دوشنبه، ۱۰مرداد ۱۳۸۴

تو از کدام گروهی ؟؟!!

آدم ها معمولا دو دسته هستند یک دسته آن ها هستند که خودشان را در جهان مسوول میدانند و دسته دیگرآنها که جهان را در برابر خود مسئول می شناسند . . دسته اول در صدد بهبود کار جهان هستند تا از قبل از ان خودشان هم بهره مند شوند . دسته دوم در صدد بهبود کار خود هستند فارغ از آنچه بر سر جهان و آنچه در اوست بیاید .

آدمیزاد به طور معمول به دسته دوم تعلق دارد . مگر انکه در او اتفاقی بیفتد و نگاهش نسبت به" خود " و " جهان" دیگرگون شود .
می دانی از کدام گروه هستی ؟ .. حداقل من میدانم .. توی این بیست و چهار ، پنج سال زندگی که خوش بینانه نگاه کنم 4/1 عمرم تمام شده . من از دسته دوم بوده ام .

از زمانی که 6 ساله بودم درس خواندم و درس خواندم .. آن هم به طور دنده به دنده .

و حال ! ؟؟ اتفاقات زیادی خواهد افتاد ... هر چند این اتفاقات چون برای ما دفعه اول افتادنش است .. عجیب به نظر میرسد .. اما برای کسانی که پیموده اند باز به عمان عادی ای خواهد بود که ¼ عمرمان بوده است .
اما چیزی که هست .. تا زمانی که خیری به جهان نرسانیم .. و حداقل نرسانم .. احساس اصلا خوبی ندارم .. اصلا ... با مامان صحبت میکردیم ... گفتم مامان شما 52 سال سن دارید .. از زندگی راضی هستید .. ؟؟ گفت دخترم .. ببین . من راضی بودن از زندگی ام را زمانی حس میکنم که برای مردم کاری کرده باشم . تربیت بچه و شوهر .. و زندگی گرداندن مسولیت هایی است که هر زن ایرانی و غیر ایرانی بر دوش خود میکشد . و اگر با تدبیر باشد به خوبی انجام میدهد .. اما رضایت از زندگی در درون توست و ان جز در رضای پررودگار و رضای مردمش نیست .. من 32 سال .. برای بچه های معلول کار کردم .. این برای من احساسی عمیقی اورده .. که بعد از بازنشستگی هنوز به آن ها وابسته ام و برایشان کار میکنم .

راست میگفت .. من از دور و نزدیک متوجه فعالیت هایش شده بودم .. از همان زمان هایی که از تاجران با مقالات زیبایش در مورد نابینایان پول میگرفتند و بعد اتوبوس و سایر تجهیزات ای ها را تهیه میرکدند . من نیز در این یک سالی که با این بچه ها بودم .. تازه میفههم .. مامان چه لذتی عمیق از زندگی خود برده است .. و چه اثری عمیق در روح خود به جای گذاشته است ..

ما حتی در مراحل بعدی زندگی نیز به دنبال کار های خود هستیم .. ازدواج .. محل کار .. زندگی ساده .. شاید شش هفت سال باید بدویم تا مثلا در تهران آپارتمان مورد علاقه خود را بخریم .. این که باز شد .. برای خود بودن .. آه که حتی از نظر ذهنی هم از این زندگی متنفرم .. به دنبالش برویم .. شاید حقیقت در همین نزدیکی هاست .
حرفی ندارم .. جز اینکه به دنبال ... چیز هایی هستم .. که اگر شدم 50 ساله .. بفههم عمرم را هدر نداده ام .. برایم دعا کنید .. پونه .


(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)

بند الف : نرگس عزیزم .. دوست مهربان خوبم که در تهران مونس واقعی من بودی .. تو نیز چهار شنبه به دیدار یار خواهی رفت .. به کعبه .. آمال و نهایت آرزوی یک مومن .. خوشا بحالت .. مرا نیز یاد کن .. ان لحظه ای که از شوکت و عظمت کعبه .. به سجده افتادی .. ان لحظه ای در هروله ها گریه کردی .. ان لحظه ای که در طواف دره بودن خود را حس کردی .. آن لحظه ای که درمدینه غریبان را دیدی ... و گنبد سبز اشنای این حرم را نظاره کردی ..

عزیزکم .. من نیز چون تو .. در بیست سالگی به مکه رفتم .. و کاش مرا توانی بود تا با تو تمامی لحظات رفتنت را همراهی کنم .. ای کاش میشد دوباره به آن جا و آن صفای قلبم در بیست سالگی برگردم .. ای کاش گریه هایی که از هیبت تو مینمودم .. و هیجانی که در قلبم میدوید . دوباره در من زنده کنی .. پروردگارم .. من به شدت به محبت های بیدریغانه تو .. و احسان و کرمت نیاز دارم .. ای مهربان ترین خوبان .

 

با همين موضوع

نظرات