پنجشنبه، ۷مهر ۱۳۸۴

آفتاب صبح نيشابور ميخواند مرا .....

و من نيشابورم .. شهر قديمي ... آرام .. بدون دود ... سروصدا ... با صداي بلبل و جيرجيركهاي شب .. و سردي و خنكي اي كه مدت هاست نچشيدم .. و صداي رودخانه اي كه با او ...آرام ميشوم ..

و من نيشابورم .... در كنار پدرم . مادرم .. هر سه زندگي دوباره اي را شروع ميكنيم .. و حركتي جديد و مسيري دوباره .. از شنبه به دانشگاه خواهم رفت .. هنوز جزوه دانشجويان را آماده نكرده ام .. برايم دعا كنيد . پونه

 

یکشنبه، ۳مهر ۱۳۸۴

ديگه تمام شد ....

به من گفت تمام شدند كار هايت .. گفتم اره .. ديگه تمام كار هاي پايان نامه تمام شد و امشب بايد اخرين ديدارم را با استادم بذارم و خداحافظي از تهران و فردا راهي شهر نيشابور . با كوله باري از وسيله ... و ماكت تابلو ...

گفتند . پونه هفت سال درس معماري تمام شد ؟ .. نگاهش كردم .. يادم افتاد از روز اول .. از ان روزهايي كه كار ميكردم .. از ان روزهايي كه در مشهد تنها بودم .. از ان روزهايي كه تابلو ها و ماكت را زير بغل ميگرفتم و توي دانشگاه راه ميرفتيم .. انم با چادر چقدر سخت بود .. نگاهش كردم .. دور چشام يك عالمه اشك جمع شد .. گفت چي شد ؟ .. گفتم بابا .. يادتانه .. روز اول دانشجويي كه سوار اتوبوس شدم .. يك نامه به من داديد ... ان موقعي كه توي اتوبوس از پشت شيشه نگاهتان ميكردم .. نگاه عميقانه .. نگاه دور .. گويي دخترت را براي يك افق دور اماده ميكني ؟ .. گفتند آره يادمه ... ديگه گريه ام گرفت .. گفتند چي شده ؟ .. گفتم يادتونه ان موقع نامه اي را به من داديد .. گفتند اره .. يادتونه در انتهاي ان شعري را اورده بوديد .. كه ميخواستيد با زبان بي زباني من را ارشاد كنيد . ميخواستيد به من چيزهايي را بفهمانيد .. ميخواستيد بفهمانيد كي هستم و چه هدفي دارم و چه كار بايد بكنم ؟ .. گفتند اره .. پونه ان را براي من يك بار ديگه بخون .. چون مطمئنم تو دقيقا كلمه به كلمه ان را فهميدي و مو به مو ان را اجرا كردي و چه خوب قدر خودت را شناختي و فهميدي خود واقعي خود را ...

گريه ميكردم و ميخوندم ....

دخترم با تو سخن ميگويم

گوش كن با تو سخن ميگويم

زندگي در نگهم گلزاريست

و تو با قامت چون نيلوفر

شاخه پر گل اين گلزاري

من در اندام تو يك خرمن گل ميبينم

گل گيسو

گل لبها

گل لبخند شباب

ميخرامي و ترا مينگرم

چشم تو آيينه روشن دنياي منست

تو همان خرد نهالي كه چنين باليدي

راست چون شاخه سرسبز برومند شدي

همچو پرغنچه درختي همه لبخند شدي

ديده بگشاي ...

ديده بگشاي و در انديشه گل چينان باش

همه گلچين گل امروزند

همه هستي سوزند

كس به فرداي گل باغ نمي انديشد

آنكه گرد همه گلها به هوس ميچرخد

بلبل عاشق نيست

بلكه گلچين سيه كرداريست

كه سراسيمه دود پي گلهاي لطيف

تا يكي لحظه به چنگ آرد و ريزد بر خاك

دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاك

تو گل شادابي

به ره باد مرو

غافل از باغ مشو

اي گل صد پر من

با تو در پرده سخن ميگويم

گل چو پژمرده شود جاي ندارد در باغ

گل پژمرده نخندد بر شاخ

كس نگيرد ز گل مرده سراغ

دخترم اي همه هستي من

دخترم گوهر من ...

گوهرم دختر من ...

تو كه تك گوهر دنياي مني

دل به لبخند حرامي مسپار

ديو را دوست مخوان

چشم اميد بر ابليس مدار

ديو خويان پليدي كه سليمان رويند

همه گوهر شكنند

ديو كي قدر گوهر داند ؟

دخترم اي همه هستي من ..

تو چراغي ...

تو چراغ همه شبهاي مني

تو گلي ...

دسته گلي صد رنگي

تو يكي گوهر تابنده بيمانندي .

پيش گلچين منشين

خويش را خوار مبين

اي سراپا الماس

زحرامي بهراس

قيمت خود مشكن

قدر خود را بشناس

قدر خود را بشناس

3 مهر ماه سال 1383. برابر با اتمام پروژه معماري . دوره تحصيل اول .

 

چهارشنبه، ۳۰شهریور ۱۳۸۴

خلق ناديده دلباخته ...

تو که يک گوشه چشمت غم عالم ببرد ....
حيف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

ديشب توي خيابان ها غوغايي بود هر چند كه امشب نيز هست البته اگر كار تابلو ها تمام شود . بسيار عاي شده .. خودم كيف ميكنم ( :D ) خلاصه كه هر كي نتوانسته باشه روز دفاع بياد .. واقعا از دستش ميره .. ( DDD:D ) موضوعي فكر مرا مشغول كرده بود .. ديشب توي خيابان آدم بيشتر از اينكه ياد تولد امام زمان ميافتاد .. ياد اين چهار شنبه سوري ها .. توي خيابان شربت ميدهند با اهنگ هاي عاشقانه . پسرها هم كه توي اختياريه ميرقصند .. كم مانده بود منم توي ان جمعيت واسشون دست بزنم كه بهتر برقصن .. خوب خيلي خوبه .. اما نظر من يك چيز ديگه است .. اعمل ما احتياج به يك روپوش نداره .. روپوش نيمه شعبان .و تولد منجي عالم و .. تمام خوبيها .. چه ربطي به رقص و ترانه متلك گفتن به امثال من كه فقط داشتم رد ميشدم . تا برم يك پيتزا بخرم .. تا اين گرسنگي اذيتم نكنه .. واقعا كمي به خودمان بينديشيم ... اگر امام زمان كي از چشمان ما مخفي است .. اگر ميديدش .. چه ميكردي ؟ من فكر كنم اون جور كار ها لطف بيشتري داره ...

جشن ميلاد بدون صاحب جشن چه لطفي داره ؟ ... دلم خيلي گرفته ... كاش ... يعني ملعون دومي لياقت داشت به چشم پست و ناپاكش روي مولاي زمانش حضرت علي عليه السلام روحي له الفدا رو ببينه اما ما ................... دلم مي خواد فقط انقدر داد بزنم آقا رو صدا كنم تا يا آقا محلمون بذاره و بيان يا بميرم .......... ديگه خسته شدم ... خسته شدم با حسرت فكر كنم اگر آقام بود .. اگر آقا بود... پس كي قراره معارف دينمو كامل از زبون خود آقام بشنوم ؟ ... تاكي حسرت صوت قرانشو تفسيرشو با صداي دلرباش بكشيم .. يابن الحسن .. به خدا ما آدم نميشيم .. تا چشممون به چشم علوي تو نيفته آدم نميشيم ...ما از اون سفير جبهه معاويه كه وارد خيمه مولا شد تا نامه بده و وردمي خوند تا علي سحرش نكنه ولي تا نگاهش به چشم آقا افتاد مست مست شد چي كم داريم ... به خدا آقا تو بيا.. تو فقط بيا .. فقط بذار نگاهت كنيم .. نگاه پر آرامش و علوي تو رو ببينيم ... قامت ابوالفضليتو ببينيم ..به خدا آدم ميشيم ... به خدا آدم ميشيم ... نمي خوايم از مظلوميت در بيايم .. نمي خوايم به همه بگيم ديديد راست مي گفتيم ؟ ديديد آقامون اومد ... نمي خوايم ... هيچي نمي خوايم ... فقط تو باش ... تو براي ظهورت گريه نكن ... فقط تو براي گناهامون گريه نكن ... آقا ... بيا ... نه براي دل ما ... براي دل مادرت ... بيا آقا ... به خدا ايام فاطميه خفه ميشيم از بغض .. از غصه .. از فلاكت .. كه چرا تو نيستي و چرا اون زمان نبوديم ..........چرا ... چرا .. چرا ........................كاش شب نيمه شعبان نبود ... اول رجب چقدر به امشب اميد بسته بودم كه مقبولت شم ... سه روزه بدتر از قبلم شدم .. پست تر از هميشه ... من مانع ظهورتم .نذار اين همه گناه كنم .. تو كه خودت حي و حاظر بر گناهانمان هستي و دلت ميگيره اي عزيز .. بيا و ... ميدانم .. من مانع ظهورتم .. كاش همه عاشقات مي دونستن ولي تو نمي دونستي ... كاش رسوا مي شدم ولي تو ميامدي ........كاش ...... چقدر خوب بودن سخته بي تو ....... چقدر سخته .. چقدر سختتتتتتتتت ...

پونه . دلم گرفته .. ديدي تا حالا يكي همه چيزش به اخر برسه ؟ .. درس . ماندن . سفر . اميد . كار . تنهايي . و و و ....

حيف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
حيف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
حيف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
حيف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

 

شنبه، ۲۶شهریور ۱۳۸۴

عاشقي ...

به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي.
به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي.
به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت.
به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر.
به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست

و باز احساس خود را اينگونه ميگويم . من اينگونه ام .. تخته پاره اي كه رد هاي ميخ ....

پيرمردي پسر جواني داشت که بسيار گناه مي کرد براي انکه او را متوجه گناهان خود کند روزي به او گفت به ازاي هر گناهي که انجام مي دهد ميخي بر تخته اي بکوبد.روزها گذشت و پسر فرمان پدر را اجابت مي کرد تا اينکه روزي رسيد که جايي براي کوبيدن ميخ بر روي تخته وجود نداشت. پسر به خود آمد و پريشان به سوي پدر رفت پدر به او گفت اينبار به ازاي هر کار نيکي که مي کني يک ميخ از آن تخته جدا کن. پس از گذشت ماهها يک روز پسر خوشحال به سمت پدر رفت در حالي که آن تخته چوب خالي از ميخ شده بود.پدر تخته را به پسر نشان داد و گفت روح آدمي مثل اين تخته چوب مي باشد تو همه ميخها را در آوردي ولي اثر آنها بر روي تخته چوب باقيست. گناهان هم همان کاري را با روح مي کنند که اين ميخ ها با تخته کردند.

التماس دعا .. پونه . عيدتان نيز مبارك ..

 

جمعه، ۲۵شهریور ۱۳۸۴

كجاييد اي اهل قلم ؟؟!!

ساعت 4.5 صبح است و من هنوز بيدار و در كشيدن تابلو ها مشغولم . خوشبخاته كتاب به خوبي تمام شد . و بسيار از ان راضي هستم . بسيار تمام نكاتي كه ميخواستم در آن به منظمي با برنامه پابليشر اجرا كردم و به نظر من بهترين برنامه براي تدوين كتاب و رساله است .

داشتم با خودم جريان هاي قطع شدن روز نامه ها و محكوم كردن آن ها و بعضا خبر رساني بسيار ضعيف ان ها را مرور ميكردم .. و اينكه اين جريانات از قبل تر از نيز وجود داشته يا فقط در دوران خاتمي به اوج خود رسيده است ؟ .. زير ماوس كامپيوتر من يك كتابي است .. كه سالهاست زير ماوس ميگذارم . چون حركت هاي ماوسم بسيار خوب ميشه . ( از هر چي زير ماوسي كه صاف باشه دست من درد ميگيرد ) تمام كتاب را شايد سه الي چهار بار در مدت زمان هاي معين خوانده ام . جالبي اين كتاب روشن بودن آن به عنوان تكرار وقايع تاريخ و مخصوصا اوضاع فرهنگي و اجتماعي يك جامعه است .

كتاب ميرويم تا خط امام ثابت بماند . دست نوشته هاي يك مهندس عمران است كه در سن 25 سالگي به شهادت رسيده است . " سن فعلي من ". البته خود نيز در جايي اذعان ميدارد كه من معلم هستم و فقط يك معلم . وقتي نوشته هايش مي خوانيم به قدري شفاف با بيان هاي مختلف . چه طنز چه روشن كردن مردم . چه مقاله و بيان گرافيكي اين عمق تكرار را در تاريخ بيان نموده . كتاب بسيار عالي اي است . من خود از كتابهايي كه اوايل انقلاب رونق داشته اند و هم اكنون به فراموشي گراييده اند دوست ندارم . اما اگر كمي دقت كنيم و موشكافانه به اين كتابهاي آقاي " شهيد رجب بيگي " و نويسنده گاني از اين دست بنگريم .. تكرار واقعيات و گويي اين ها در اين مقطع زماني مينويسند و يا گويي زنده اند و مشكلات فعلي كنوني را ميبينند برايم جالب توجه است .

درباره روزنامه ها به زبان طنز اينچنين گفته است ... :

«پيغام امروز » مرا بشنويد و براي « آيندگان » تعريف كنيد من سالها در جستجوي « عدالت » بوده ام و براي رسيدن به آن « پيكار » ميكردم من « سوگند » خورده بودم كه برقراري حكومت « كارگران سوسياليست » از پا نشينم و هيچ گاه « خلق » را از ياد نبرم من تنها راه رهايي را « اتحاد » ميدانستم و بزرگترين « آرمان » من آن بود كه « توفان » به پا شود . اميد من نيروي « كارگر » بود تا اينكه يك روز « زنان مبارز » را ديدم كه با خشمي چون پتك « آهنگر » به راه افتادند . « پيوند » آنها با « دانش آموز » مرا اميد وار تر ساخت و همكاري « سرباز و انقلاب » نيز « نويد » ي بود كه بر پيروزي « خلق» . آنچه كه انقلاب را نيرومند تر ساخته بود «كار » بود . و آنچه كه بر تداوم مردم افزوده بود نيروي « مردم» .

خلق « مبارز » كه « پيشگام » حركت رهايي بخش بودند همچون سيلي خروشان براه افتاده بودند و «صداي دانشجو » رساتر از هميشه بگوش ميرسيد .

« آينده آذربايجان » بيشتر از همه جا در خطر بود و غريو فرياد «يولداش » خلق تركم گوياي همه چيز بود و « نداي كرد » همه چيز را تحت الشعاع قرار داده بود . و « نبرد خلق » همچنان ادامه داشت .

« شنبه سرخ » نيز نتوانست « پيكار خلق » را متوقف سازد . اينها همه « آذرخش » همت مردم بود كه قصد رها ساختن ميهن را داشتند .

حركت هر روز « پويا » تر ميشد و همين « پويش » بود كه رژيم را سخت به وحشت انداخته بود . هر روز خيابان ها فرياد « كارگر به پيش » به گوش ميرسيد . ديگر « جوانان انقلابي » مسلم گشته بود كه از طريق « ديپلمات » نميتوان به جايي رسيد و بايد « جوشن » پوشيد و به ديدار « آينده » رفت بانك خرس هر روز رساتر مي گشت و « صداي كارگر » روز به روز بيشتر منتشر ميگشت . روزهاي « جمعه » از حالت بخصوصي برخوردار بود چون در اثر پيوشت « كارگران » به صفوف مبارزه آنها درسهاي تازه اي ياد ميگرفتند و اين « رهنما » ي آن ها بود كه گول « حاجي بابا » را نخوردند و همچون « بهلول » سر به ديوانگي نزنند . بلكه هر روز با نيروي همچون « پولاد » بر سرمايه داران بشورند و « پرخاش » كنند .

ديگر عمر فريب مردم سر شده بود و « رنجبر » به خوبي دريافته بود كه بايد براي « برابري » جنگيد . بلاخره روز موعود فرا رسيد و مردم پيروز شدند و «جبهه آزادي » گشوده شد و « آزادي » همچون « صداي معاصر » شده بود . اما ديري نپاييد كه مشتي ديگر « نداي آزادي » را نيز خفه ساختند و از « آزادي » جز نامي بيش نماند . « مردم » كه در جستجوي « حقيقت » بودند . ناگاه اميدشان از تشكيل « شورا » ي دلخواه خود بريده شد . و خفقان جاي آزادي مطبوعات را گرفت و ديگر هيچ نشريه اي منتشر نشد كه نشد ... !!!

امروز صبح وقتي كه از كلاس « اقتصاد ماركيستي » كه بتازگي در دانشگاه ما تشكيل شده برميگشتم ؛ با يكي از رفقايم كه در كلاس « اصول فلسفه ماركيسم » او را ديده بودم ؛ برخورد كردم . او ميگفت كه استاد درس « چگونه ميتوان شورش كارگري بپا كرد » در سر كلاس درس به طريق علمي ! ثابت كرده است كه صداي پاي فاشيزم ميآيد ... !!

كلمات داخل گيومه نام نشريات مختلفي است كه تا زمان نوشتن اين مقاله ( در همين چند لحظه پيش ! ) منتشر شده . البته ممكن است در اين فاصله نشريات مختلف ديگري نيز چاپ و منتشر شده باشد . ! 

ماه شعبان .. و تولد منجي عالم .. كسي كه حي و حاظر بر اعمال ماست و عجب صبري دارد ... !! روزش مبارك

من هنوز دنبال آن آهنگ كجاييد اي شهيدان خدايي ... ميگردم . البته ام پي تري آن .. كسي آن را دارد ؟؟ براي من بفرستد ؟ ممنون ..

 

چهارشنبه، ۲۳شهریور ۱۳۸۴

اولين و آخرين رهايي ..

انسان به دنبال چیزی است ابدی . اما آن ابدی چیست ؟ آن ابدی در نهایت یک دانش لذت بخش از ندانم هاست اما این دانش با تقلید صرف بدست میآید . یکی از عوامل فروپاشی الگویی است که با تقلید بوجود آمده است . ما باید بفهمیم و نباید بگوییم که بعدا خواهیم فهمید . بعد فهمیدن ، فهمیدن نیست . تعدیل فهم در قالب زمان است . فهمیدن مشکل خود فهمیدن مشکل دنیاست . و دنیا همان است که من و شما هستیم . بنابر این مشکل ، مشکل دنیاست و شناخت چیستی خود آغاز پرهیزکاری است . که برای مکاشفه حقیقت برای انقلاب درونی بسیار هم ضروروی است .

کریشتا مورتی . اولین و آخرین رهایی

برايم دعا كنيد .. چشمانم ديگر رمق ماندن ندارند ... خواب آرزويي است كه اين روزها بسيار ميخواهم .. لحظه اي خواب آرام ...... پونه

 

سه شنبه، ۲۲شهریور ۱۳۸۴

وقت سحر ...

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند ..

وندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند

عنوان فالي بود . كه توي مترو آن پسر كوچولو .. مرتب از من درخواست خريد فال ميكرد . بهش گفته بودم ازت چند بار خريدم . اما فايده نداشت .. نگاههاي معصوم او و دل من ... ياز باعث شد فال بخرم و فال .. پهلوم نشست .. دوست شده بوديم با هم . با ان مرغ عشق خوشگلش كه هميشه ان براي من فال باز ميكرد . بهش گفتم .. ببين آقا خوشگله .. من . تو . اون . اين .. همه مان فاليم .. .. اصلا تمام زندگي خودش فاله .. فقط كافيه يك ذره دقت كني .. ديگه لازم نيست فال بفروشي .. يك كم دقت كن .. حتي توي چشمانت هم " فال " است .. گفت چي كار كنم خوب .. گفتم يك كم ديگه بيشتر سعي كن .. برو كار كن .. كار خوب . زود تر پول جمع ميكني .. بعدش درس بخون .. و از اوضاع خانواده اش پرسيدم و اينكه چگونه است .. و آيا ارگان هاي دولتي كمك ميكنند يا خير ؟ .. رسيدم ميرداماد .. و باز خداحافظي .
الان ساعت 12.20 دقيقه است . از خستگي گفتم دمي با خود باشم و آپديت سايت را شروع كنم كه هميشه و هميشه بيشتر از يك ربع زمان من را نمي گيرد . ( واسه همينه هميشه غلط تايپي دارم !! )

به مامان گفتم .. باور ميكني حالا توي زندگي ام مي فهمم . رشته معماري يك بدي داره .. يا حداقل من ان بدي را گرفتم .. گفتند چي ؟ .تو را به يك سمت و سوي خاصي ميبره . يك حالت دروني توام با خودخواهي يك خستگي هاي كاذب . يك چيزي كه نميتوانم اسمش را بگم .. . گفتم مامان؛ اصلا ميدانيد . احساس ميكنم يك جورايي خودخواه شدم .. اونم زيادي .. ريشه هاي تلاش فقط براي " خود " در من بسيار دوانده شده .. يك كاري بكنم اين ها ريشه نشه .. وگرنه اوضاع خرابتر خواهد شد ..
حالا دارم ميفههم .. قبلا اگر به مردم كمك ميكردم .. اين يك غريزه ذاتي بود .. يك ميل دروني بود . بدون هيچ دليلي و يا فهميدن .. اما الان دارم ميفههم .. انسان ها بيشتر از اينكه دوست داشته باشند به آن ها كمك بشه .. خودشان به اينكه به مردم كمك كنند نياز دارند . احساس براي مردم بودن . احساس براي مردم خير خواستن . و به مردم محبت كردن .. اون هم از ته دل . احساس عميقي است كه خستگي را از تن بيرون ميكند . احساس زيبايي است .. من نچشيدم . اما آن هايي كه چشيده اند .. حالات روحاني خوبي دارند . آرامش عميقي را در چشمانشان و عمق رفتار هايشان ميبيني . احساس اينكه چيزي تكانشان نميدهد . و من ! ... بعد از 25 سال زندگي . تازه دارم اين مفهوم ها .. ان هم دلايل عقلي ان ها را ميفههم . دلم تنگ است .. شايد ميشه گفت .. كمي از خودم بدم مياد .. تازه به خصوصيت هاي بد خود پي برده ام .. كاش اين حس در من سالها قبل ريشه دوانده بود .. سالها قبل .......

برايم دعا كنيد .. استراحت كافيست ! .. هنوز مقدمه و چكيده و كنترل غلط هاي تايپي رساله مانده و . عكس ها ي سايت و ونك و ميرداماد و زيرنويس هاو كلي كار هاي ريزه .. پايدار باشيد . پونه .

 

شنبه، ۱۹شهریور ۱۳۸۴

اي هميشه بيدار ...

ديگه روز هاي كمي به دفاع من مانده است . مهم روز دفاع نيست . مهم روز هايي است كه در تهران ميمانم و احتمالا تا انتهاي شهريور ماه خواهد . هنور كار هاي زيادي را دارم كه بايد انجام بدم .
اتمام ريزه كار ي هاي كتاب . كه فهرست و زير نويس هايي را به همراه دارد . دوم فيلم آخر پايان نامه . رندر هاي مكس . ماكت و اتمام حدود 10 تابلو .و كلي كار فتوشاپ و پابليشر . پرينت . بعضي وقت ها با خودم ميگم كاش مشهد بودم . و يا كاش يك مرد با من بود . تا كار هاي بيرون من را برايم انجام دهد . كار هاي زيادي است و شماره دقيق آن را در دست ندارم .

داشتم از دانشگاه مي آمدم . مردم همه جا جشن گرفتند . دلم گرفت .. خيلي ميخواهم كه شربت درست كنم . مثل قديم .. از آن شربت هاي تخم شربتي خنك كه گلاب هم دارد . و بعد توي جمعيت پخش كنم و تو جشن ها حضور داشته باشم .. اما گويا حتي در جشن 15 شعبان بايد حسابي كار كنم . بيشتر از سه ساعت در روز نميتوانم بخوابم . واي چقدر بد است اگر بخواي كار هاي تز را اصلا سمبل نكني . و آن را به نحو احسنت انجام بدي .. اين ميشه خستگي فراوان ... و خدا را شكر كه سرعت كار كامپيوتري براي من سريع... اما خسته ام .. خسته و خسته ..
اما تا زماني كه به من مينگري .. تا زماني كه انرژي روحي است .. و تا زماني كه اميد در رگهاي من جريان دارد . كار ميكنم و كار وكار .

تا زمان دارم . تا زمين هست
تا صنوبر هست . يا به قول شاعر كاشان شقايق هست
تا صدايت ميتوانم زد
تا يكي در كوچه ميخواند
تا كسي ياد مرا ؛ در آيينه كوچك و محو خاطرش محفوظ ميدارد .
تا ترا دارم . اي هميشه بيدار .

برايم دعا كنيد . پونه

 

پنجشنبه، ۱۷شهریور ۱۳۸۴

جهان امروز ما ...

وقتي خيلي خوب به اوضاع جهان مينگريم .. و كلا توي اين مسير زندگي هاي ملل دقت ميكنم .. چند حوزه قدرت بيشتر برايم خودشان را نشان نميدهند .. اول حوزه سياسي . حوزه اقتصاد . حوزه نظامي . حوزه فرهنگي .

توي اين حوزه ها .. ميخواهم يك تعريفي را با هم ديگر شروع كنيم و آن تعريف شيطان و نقش آن در زندگي با توجه به اديان مختلف ..

ابتدا از دين خودمان " اسلام " شروع ميكنم . اگر دقت كنيم در سوره ابراهيم .. نقش شيطان به عنوان " وسوسه گر " معرفي شده است .. يعني خود آن نقش اصلي را براي گمراه كردن بازي نميكند . بلكه فقط انسان را وسوه ميكند و انسان با اختيار خودش .. به سمت خواسته هايي كه او ميخواهد ميرود .. توجه كنيد با اراده و اختيار خودش .. و نه با جبر و قسمت و تقدير .. و هر اسمي كه دوست داريد روي آن بگذاريد . شيطان قدرت اجرايي ندارد و فقط قدرت مجازي و وسوسه انگيزي را دارد .

و اما مثلا دين مسيح . در باره شيطان اينگونه سخن ميگويد : شيطان يك موجود مستقل است كه ميتواند روي انسان رسوخ كند و آن را به اصطلاح سحر نمايد .. در حقيقت شيطان نقش مستقلي را به عنوان يك موجود براي انسان بازي ميكند .
اتفاقي كه در دنيا ميافتد .. و يا ميتوانم بگم افتاده است .. مسير جركت دولتمردان به سمت شيطان شدن و يا شيطان پرستي است .. مثلا اگر از ديد فرهنگي به قضايا نگاه كنيم .. در هنر هفتم .. يعني سينما .. عنصر جادو و رسوخ كردن شسطان در فيلم هاي اخير كارگردانان مشهور دنيا به خوبي به چشم ميخورد .. و به نوعي اشاره به اين دارد كه حوادث دنيا به دست بشر بوجود نيامده است و اين شيطان است كه اين خرابكاري ها را ايجاد كرده است .
حتي اگر باز از ديد اجتماعي و نقد روابط اجتماعي بنگرم .. اين روزها در دنيا مكتبي به بوجود امده است تحت عنوان " شيطان پرستي " من فكر ميكنم اين كلمه جاي تامل بسيار دارد .. در ذات انسان .. خودش مايل نيست كه به سمت شر برود .. يعني مثلا اگر شما دو كودك را كنار هم بگذاريد .. و به يكي اسباب بازي بدهيد و به ديگري ندهيد .. او به شما همين طور نگاه ميكند و منتظر اسباب بازي جديد ميشود .. يعني كودك متوجه چيزي به نام عدل است .. يعني مساوات و برابري براي او مفهوم هاي فطري و دروني هستند .. و هيچ كس دوست ندارد به او ظلم شود و يا مورد ظلم واقع گيرد .. در حقيقت اين مكاتب جديد نشان از اشباع شدن فكر انسان در خلق مكتب است .. توجه كنيد .. من فكر ميكنم .. آخر الزمان فرا رسيده است .. صحبت ديگر با خدا و خدايان نيست .. صحبت با شيطان است و شيطان پرستي ..
در حقيقت اين مكتب جديد كه گويي شيطان يك خداي " دوم " است . در سطح جامعه و بخصوص در كشور هايي چون امريكا . چين . و كشور هاي اروپايي رواج پيدا كرده است . و زماني كه فكر كنيد .. اين مكتب مطمئنا سطحي ترين افراد جامعه را جذب ميكند .. يعني كساني كه سپر هاي محكمي ندارند . و يا تازه چشم به جهان گشوده اند .. و در حقيقت فاقد تجربه علمي و عملي ( اعتقاد دارم كه تجريه هاي عملي گاهي اوقات خلا نبود علم را پر ميكنند ) و يا فاقد زيرساخت هاي فكري هستند .. كمي فكر كنيد .. اين قشر در يك جامعه چه كساني ميباشند ؟ .. قشر جوان .. فقط و فقط قشر جوان است .. كه گرفتار اين آسيبهاي جديد و رنگارنگ دنياي مدرن و اشباع امروزي است .. وقتي فكرش را ميكنم .. واقعا دنياي عجيبي داريم .. واقعا عجيب است .. !!

اين را به اين دليل گفتم .. چون نگاه و سمت و سوي جواناني .. مرابه سوال واداشته .. كه هنوز گيج و منگ و مست .. حركت ميكنند .. و يا حركت ميكنيم .. گويي هيچ چيزي در اين دنيا از سر حكمت و تدبير و عقل آفريده نشده است .

آيا شما مردم به حس مشاهده نميكنيد كه خدا انواع موجوداتي كه در آسمان ها و زمين است براي شما مسخر كرده است و نعمت هاي ظاهر و باطن خود را براي شما فراوان نموده با وجود اين برخي از مردم بي خبر كتاب روشن حق از روي جهل و گمراهي در دين خدا مجادله ميكنند ... ( سوره لقمان .آيه 20 )

دعا كنيد مرا .. عيدتان نيز مبارك .. چقدر دوست داشتم در اين روز .. اما ...

 

سه شنبه، ۱۵شهریور ۱۳۸۴

روز هاي ماندن ....

روز هاي ماندن و يا شايد هم نماندن نزديك است ..

دخترم .. بله ؟ .. ببين خانومي .. گوشت را بذار روي كيفم .. ببين اين گوشي من زنگ ميزنه ؟؟.. گوشم را ميذارم روي كيف عابر پياده اي كه حدودا 70 سال سن داشت .. مي بينم صدايي نداره .. ميگم نه خانم .. هيچ صدايي نمياد .. ميگويد : نه عزيزم .. گوش كن اگر ميگه دينگ و دينگ .. كه من بردارم گوشي را .. اما اگر ميگه جيك . جيك .. برندارم .. همان طور كه خنده ام گرفته بود . از تاكيد هاي بامزه اش و اينكه صداهاي موبايل را براي من به عينه اجرا ميكردند .. گفتم آخه خانوم .. موبايل را توي كيفتان در آريد .. تا من بگم .. گفت نه عزيزم .. ! تو كه ميداني يك دستم عصاست .. يك دستم كيف است .. حالا تو گوشت را بذار ببين ميگه دينگ و دينگ يا جيك و جيك ؟؟.. ديگه داشتم روده بر مي شدم از خنده .. كنترل حواس و گوشم ازم رفته بود .....

توي مترو داشت ميتراشيد .. ديوار قطار را.. نگاهش كردم .. شايد كمي خجالت بكشه .. آخه اموال عمومي .. چرا ؟ .. نوشته بود .. آمدي جانم ولي حالا چرا ؟ ... گريه ميكرد .و حك ميكرد .. چرا عشق اين قدر جانسوز است ؟ .. چرا دوست دارند حك كنند ؟ .. چرا مي ويسند .. ؟ هر چند كه تمام دلايلش را ميدانستم .. هم فحش ميداد و هم گريه ميكردد .. و باز با كليد شروع به تراشيدن ...

دستش را گذاشته بود روي صندوق عقب پژو 206 .و. بالاش آن يك تابو داشت .. " نصب سيستم .." صداي باند هاي بسيار بللللند او از صندوق عقب مي آمد ... آقا . توجه كن !!گوش كن ببين چي ميگم ؟.. ببين يك كاري كن وقتي صداش را بلند ميكنم .. در صندوق نپره !! ميخواهم توي جردن بتركه .. صداش ميخواهم بتركه .. متوجه اي كه چي گفتم ؟ .. نگاهش ميكنم و همچنان منتظر اتوبوس .. چه لذتي ميبرد از اين كار .. واقعا اگر به چيزي علاقه داشته باشي .. چه خوب چه بد .. آن را به نحو افراطي انجام ميدي .. نميدانم .. اما همچنان در صندوق مي پريد . ...

داشت با من صحبت ميكرد .. اصلا ميداني چيه .. هراختلافي توي اين دنيا است .. از سر پول است و عشق .. لعنت به اين دو تا .. گفتم چطور ؟ ببين اگر پولدار باشي هي چشم و هم چشمي و حسودي و نداشته باشي هي حسرت و دزدي ... اگر هم عاشق باشي .. حسادت شديد به رقبا و سعي در ازبين بردن آن ها داري .. مگه تاريخ نميخوني .. دقت كن اغلب جنگ ها .. بر سر رقابت و عشق است .. حتي قدرت را براي بدست آوردن يك چيزي كه دوست دارند .. ميخوان .. ... با خودم فكر كردم .. خدا را شكر من نه عشق دارم و نه پول .. نه كسي حسادت ميورزه و نه خودم زجر ميكشم .. رها هستم .. رهاي رها ... اما نه .. فكر كنم ديگه دوست دارم عشق داشته باشم .. از زندگي منطقي و 19.5 سال درس ... خسته ام .

يك نگاه به دورم ميندازم .. اينجا شهر تهران است .. و من دير يا زود اينجا را ترك ميكنم .. دقت كه ميكنم نميتوانم بفههم كدام شهر را دوست دارم .. به كدام شهر بيشتر تعلق دارم .. ؟؟ مرزها شكسته شدند و من بسيار معلقم .. بسيار .. رها .. ميانديشم .. من اين شهر را با دانشگاه هايش .. با تئاتر هايش .. با مردمش .. با مامان توران .. با تنهايي .. با زحمت هايش .. با ترافيك و دود .. و حتي با پشه هايش دوست داشتم و دارم .. اما نميدانم چرا دارم ميروم .. مسير تدريس در دانشگاه .. باز هجرت ديگري را برايم ايجاد نموده است ..

دعا كنيد برايم .. كار تري دي مكس به خوبي خوب انجام شده است .. خدا كند كه بقيه اش نيز تمام شود .. پايدار باشيد . پونه .

 

دوشنبه، ۱۴شهریور ۱۳۸۴

آموزش ...

آموزش به معني ايجاد شرايطي براي تغيير دادن رفتار فرد است تغيير رفتار يعني چيز جديد ياد گرفتن باعث تكميل ان بخش از ذهن ميشود كه رفتار تغيير ميكند . با توجه به اينكه آگاهي انسان بالا ميرود .. . تغيير رفتار به منظور كاستن يا ازميان برداشتن تفاوت يا فاصله مورد اجرا در مي آيد . تفاوت را ميتوان نياز آموزشي ناميد . اگر تفاوتي در بين رفتار موجود و رفتار مطلوب نباشد ؛ هيچ آموزشي ضرورت نخواهد يافت . در واقع آموزش براي پاسخگويي به يك نياز به مورد اجرا در مي آيد و آموزشي كه نتواند تفاوت هاي تعيين شده را از ميان بردارد اتلاف وقتي بيش نيست . اين را اين طور معنا مي كنم : واقعا بايد تشنه بود .. تشنه فهميدن و خواستن .. اينكه در اطرافمان چه ميگذرد .

حال كمي دور و برمان نگاه كنيم . اگر دقت كنيم .. در زندگي روز مره خود آموزش هاي زيادي در اطرافمان هستند كه بي توجه به آن ها از كنارشان رد مي شويم و حتي متوجه نمي شويم كه چه پيام هايي براي ما دارند .

اگر در طبيعت بنگريم .. از همان سحر گاه .. طلوع آفتاب .. سردي هوا .. و مرتب گرم شدنش .. درختان استوار و صداي پرندگان ( كه البته در اين شهر شنيده نميشوند . )

كمي نگاه كنيد !!.. با كساني كه صحبت ميكنيم چه پيامد هايي براي ما دارند . صحبت كردنشان .. نگاه هايشان .. ارتباط هاي ما با آن ها .. مي تواند بهتر باشد يا بد تر . ؟ ميتواند آموزنده باشد ؟ چه كسي فرا مگيرد و چه كسي ياد ميدهد ؟.. شما در روز مرگي چقدر فرا ميگيريد ؟؟.. منظورم خواندن كتاب نيست .. آيا اطلاعات مثبت و شيرين از نوعي كه خود خواسته ايد .و نه جبر كتاب و مدرسه ! وارد ذهنتان كرده ايد ؟؟ .. آيا آن قدر بيتفاوت از كنار شان رد مي شويد كه هر دو طرف براي هم خنثي هستيد .. كمي مرور كنيم زندگي عادي خود را .. مي بنيد .. حتي اجسام صامت نيز براي تو گفتگوهايي دارند .. من نميدانم اسمش را چه بگذارم .. اما ميگذارم ذهن جستجوگر .. ذهن فعال .. ذهن پويا .. هر موقع چنين آمادگي در خود پيدا كرديم .. ديگر تفاوتي نميكند چه رشته باشيم و در چه رشته اي تحصيل ميكنيم .. چه ديني داريم و چگونه عبادت ميكنيم .. چه منصبي داريم و در كدام كشور هستيم .. و چه جنسي داريم .. ايا دختريم يا پسر ؟ و يا چه سن و خصوصيات فردي و اجتماعي اي .. (البته تمام اين ها مهم است . اما صحبت من از زاويه ديگري است . )

اينجاست كه معناي مثلا : عبادت و دخالت آن در زندگي فردي و اجتماعي را احساس ميكنيم .. يا به خوبي مي فهميد انسان هايي كه روح آرامي دارند مي توانند در مقابل پرودگار خود خشوع كنند و اين خشوع به آن ها ياد ميدهد كه در برابر مردم نيز متواضع باشند .. هيچ چيز با چيز ديگري تضاد ندارد و همه و همه در تعادلند .. تعادل مهم ترين بخش اين كائنات است .. حال اين را به تمامي چيز هايي را كه مي خواهيد ربط دهيد .. گستردگي معنايش را مي خواهم از شما بشنوم ..

قسمت اول صحبت ؛ نيز راجع به آموزش بود .. با اين ذهنيت دوباره مرور مي كنيم .. يعني ذهن پويا .. آن موقع است كه آموزش و ياد دادن و يادگرفتن در ذره ذره پوست و گوشت ما خواهد رفت و هميشه و هميشه در حال فراگيري هستيم .. حتي از ستارگاني كه در شب مي درخشند .. واز كودكاني كه در آغوش مادر مي گريند و در درس فيزيكي كه مي خوانيد و يا اگر و حتي اگر .. در مكاني رفته باشيد كه اموزش هيچ ربطي به فضا نداشته باشد .. حتي در ساندويچ فروشي نيز .. چيزي ياد ميگيريم .. به نظر من اين يعني زندگي ..

بند الف : كسي از آهنگ هاي بيكلام جيم جري را دارد ؟ براي من بفرستد .. براي فيلم دوم دفاع ميخواهم .. متشكرم
راستي ... اين روز ها ي ماههاي شعبان ؛ مرا از دعا فراموش نكنيد . پونه

 

شنبه، ۱۲شهریور ۱۳۸۴

صبوري كن ....

بند الف : خيلي مهم است . حداقل براي من !.. من براي كار تري دي مكس خود درخت نياز دارم . اونم درخت چنار .. كسي درخت چنار دارد ؟ .. ممنون ميشم اگر كسي به من بگويد . با تشكر فراوان .. اين را جدي ميخواهم .. اگر كسي تا 24 ساعت آينده به من برساند من بسيار ممنونم .

معصومين ما سه وجه دارند و اگر دقت كنيم .. اين دوره زمانه بيشتر به يك جنبه ان ژرداخته ميشنود كه هيچ اهميتي ندارد و در حقيقت ما به سمت خرافات پيش ميرويم .. بذاريد كمي بيشتر توضيح دهيم :

انمه سه وجه دارند .. يك وجه اجتماعي دوم وجه فردي .. و سوم وجه جسماني .. از وجه اجتماعي ميتوانيم به موضوعات حكومتي .. مسايل احكامي . مسايل شرعي كه با ديگران دارند .. و از جنبه فردي ميشود نمونه هاي ازدواج . رفتار هاي فردي عبادات هاي آنان . كمك هايي كه به مردم دارند و ساير رفتار هاي شخصي كه در زندگي فردي و شخصي دخالت دارد . و جنبه جسمي نيز مثلا ميشود شمشير ذوالفقار . چشم و ابروي حضرت ابوالفضل . دست هاي حضرت عباس .. چهره زيباي حضرت مريم . و حضرت عيسي .. ... و غيره و غيره ياد نمود ..

حال توجه كنيد . مردم بيشتر از اينكه كتاب حضرت علي را بخوانند و از جملات نهج البلاغه ياد كنند . از قدرت بدني حضرت علي ياد ميكنند .. اين ما را به يك سمت و سويي ميبرد كه در آينده كمي خطرناك است و بايد توجه كنيم .. حداقل ما تحصيلكرده ها . !كه ائمه ما انسان سازند .. روح را ميسازند .. اين بسيار مهم است .. وقتي به حرم امام رضا ميرويم .. جالب اينجاست كه همه و همه حاجت ميخواهيم .. و بد تر اينجاست اگر به زبان عاميانه تعريف كنيم : امام رضا دست چك خود را اماده دارد و ميگويد چقدر بنويسم ..؟؟ آن موقع ما مي گوييم : اي عزيز من فقط يك دانه پفك ميخواهم !!!

اخه آدم حسابي !!.. پفك را كه بقالي سر كوچه هم ميده .. چرا پس ميري حرم امام رضا .. ازش " وجودمان " را بخواهيم .. حداقل اگر هم " دنيا " را ميخواهيم .. ازش " همه " دنيا را بخواهيم .. اين چيزي است كه بعضي وقت ها توي حرم امامزاده صالح بار ها و بارها توي حاجت هاي مردم كه توجه ميكنم .. يادم مياد و مصمم شدم كه بنويسم .. مسير ائمه داره به جاهاي خطرناكي ميره .. مواظب باشيم .. از آن ها اسطوره نسازيم .. بلكه رفتار ان ها را در زندگي خود پياده كنيم .

توجه كرديد وقتي ميخواهيد يك عمل بد خودتان را يا يك گناه ريز .. را ترك كنيد .. تمام كائنات به نوعي هم به كمك شما ميان و هم بر ضد شما عمل ميكنند .. كافيست يك بار و فقط يك بار در اين معامله اي كه با خدا بستيد .. خودتان تصميم بگيريد كه انجام نديد .. مهم تصميم خودتان است و نه دخالت چيز ديگري .. ان موقع كه يك بار بر خود تسلط پيدا كرديد .. دفعه هاي بعد راحت تر است .. در حقيقت چون خداوند در مراحل بعد به شما كمك ميكند دفعه هاي بعد خيلي راحت تر است .. خدا دستمان را ميگيرد و راه مي برد .. اشتباه گفتم .. خدا بغلمان ميكند ما را در آغوش ميگيرد .. و ما را از اسيب ها مصون نگه ميدارد .. حتي نميگذارد راه برويد .. به عبارتي ياريت ميكند .. و من از اين همه محبتش شرمنده ميشوم .. مهم اولين بار خواستن توست كه اين كار را نكني . منظورم همان گناهي است كه تصميم ميگيري انجامش ندي . بقيه اش با خود اوست .. باور نميكنيد ؟ يك بار امتحانش كن .. معامله گر خوبيست .. حتي تمام سود را به سمت تو ميآورد .. و ذره اي منفعت براي خود نگه نميدارد .. الحق كه پروردگار مهرباني داريم .

ان قدر خسته ام و تب شديد دارم كه دستانم روي كيبورد حركت نمي كنند و مرتب از چشمانم اشك مي ريزند و اشك .. اما صبوري كن دختر .. ديگه راهي نمانده .. يك كم ديگه 19.5 سال درس تمام ميشود .. كمي ص ب ر ....
التماس دعا ... پونه . درخت چنار تري دي مكس هر كي داره ...

 

پنجشنبه، ۱۰شهریور ۱۳۸۴

فرصت تنهايي !

در كلاس چيز جديدي ياد گرفتم .. برايم شكه بود .. حداقل در آن لحظه .. در روز قيامت همه چيز و همه نسبت ها از بين ميروند .. يعني من به تنهايي قضاوت ميشوم .. اگر هم اكنون معرفي كنم خود را .. ميگويم پونه فرزند فلاني .. ساكن شهر فلان و تحصيلات فلان دارم .. اما در آنجا هيچ نسبيتي وجود ندارد .. پس من چگونه معرفي كنم خودم را ؟ .. چه بگويم ؟ .. بگويم چه هستم .. فكرش را بكنيد .. تمامي نسبت هاي خود را از بين ببريد .. ميشويد .. من " واقعي " در قيامت .. و من چه هستم ؟ ؟

مشكل پيدا كردن هارد سيستم .. و ترس ازپريدن تمامي اطلاعات .. البته نسخه اصلي .. يعني خام پروژه را داشتم .. اما زحمت سه ماهم .. تا دو ساعت ديگر در ان روز از بين ميرفت .. و باز خريد هارد و نصب و كلي كار هاي ديگر .. سيستم تازه به شكل خودش در امده .. و ميگويم .. خدا در حقم لطف كرد .. وگرنه سه ماه ديگر بايد دفاع ميكردم ..

مسافرتند .. همه .. مامان و بابا مامان تهراني من را نيز برده اند . براي ديدن اصفهان .فكر كنم مامان توران سي و سه ژل را از نزديك نديده اند ..... خوشحالم كه شاد است . . فرصتي شد .. تا باز تنها باشم و به كار هايم برسم .. روبان قرمز .. فيلمي بود كه هميشه و هميشه نقدش را مي ديدم .. اما از خود فيلم خبر نداشتم .. تضاد بين روح و نفس و بين گذشته و آينده .. و بين جمعه و داوود و نقش بسيار زيباي محبوبه ..

معلق بودن فضا و ناظر يك لاكپشت .. كه اتفاقا بر تمامي جريانات احاطه دارد .. و در آخر نيز با همان ختم ميشود . فيلم را خيلي دير ديدم .. اما با نگاه ديگر .. و نگاه خود حاتمي كيا .. وقتم را با او گذراندم .

زمان حركت .. دير يا زود خواهد آمد .. و آينده اي كه .. ميدانم چون گذشته سپري ميشود .. و تلاشي كه قطع نشدني است .....

عيد بر شما مبارك ... پونه