زمينه اي با لكه هاي سفيد
در راه مشهد ... فصل كشت پنبه هايي كه چون لكه هاي سفيد كه در زير نم باران انكي جمع شدند . و من نگاه ميكردم دستان پينه بسته زنان را . و نرمي پنبه را ... چه.نه تضادي است ... خار هاي كنارت و نرمي تو و شكافتن از آن درون ...
كاش درون مرا نيز شكافته بودند .....
همه لرزش دست و دلم ...
از آن بود
كه عشق
پناهي گردد .
پروازي نه ! گريز گاهي گردد
آه .. ..
چهره آبيت پيدا نيست .
و خنكاي مرهمي .. بر شعله زخمي
نه شور شعله ... بر سرماي درون
آه .. ..
چهره سرخت پيدا نيست .
غبار تيره تسكيني
بر حضور وهن
و دنج رهايي
بر گريز حضور
سياهي بر آرامش آبي
و سبزه بر گچه
بر ارغوان
آه ...
رنگ آشنايت پيدا نيست ....
با او پيمان بستم ... ميدانم ... ميشنود .... سفيدي را ... در آن همه سياهي چون لكه اي روشن .. در خاطرم ميماند .
دوستدار شما : پونه
سخن از آزادي و درد....
ديروز فيلمي مستند از نابينايان كه براي بچه هاي فلسطين تلاش مي كردند و موسيقي آزادي را اجرا كردند از شبكه چهار نشان داد .. بچه ها نابينا بودند و من بسيار خوشحالم صدا و سيماي اصفهان افق هايي را در جهت جهت زنده نگه داشتن اين بچه ها و مظلوميت مردم فلسطين . بخوصوص كودكان و نوجوانان آن شروع كرده است .
مظلوميت و درد ... چيزي نيست كه به اين راحتي از دنياي تيره و تار ما از بين برود و قدرت ها همچنان در تلاش براي رسيدن به اهدافشان بي توجه به آزادي هاي هر كشوري انجام ميدهند . در فيلم هاي جديد امريكا و اروپا كه كارگردانان آن شروع به ساخت مي كنند . مستند هايي كه هر از گاهي معناي كلمه آزادي و ازاد زيستن را نشان ما ميدهند ... اگر دقت كنيم دنيا در قهقراي خود به دنبال چنين واژه هايي است .. زماني كه ان مبارز امريكايي در برابر پادشاه روم مي ايستد و قدرت به او ميگويد : چطور تو كه يك چوپاني و هيچ قدرت و ثروت نداري اينگونه مردم تو را دوست دارند و ميخواهند . و به حرف تو گوش ميدهند ....
او ميگويد : تا زماني كه براي مردم از آزادي سخن بگويي به طرف تو خواهند آمد ... و من فقط با شنيدن اين جملات اشك ميريختم.. وقتي خوب نگاه ميكنم . تاريخ 1400 ساله اسلام . هميشه و هميشه .. اين ندا را سر داده و حسين نمونه بارز اين آزادي است ... اگر كمي دور نرويم ... چمران در مملكتي غريب ( لبنان ) مرتب اين ندا را سر ميدهد و از درد نبودن اين آزادي براي همه انسان ها چه زجري ميكشد .. كاش كمي ان ها رإبيشتر بشناسيم . به سراغ نجواهايش رفتم و كمي با او زمانم را سپري كردم . برايتان مينويسم :
" من اعتقاد دارم كه خداي بزرگ، انسان را به اندازه درد و رنجي كه در راه خدا تحمل كرده است پاداش ميدهد، و ارزش هر انساني به اندازه درد و رنجي است كه در اين راه تحمل كرده است، و ميبينيم كه مردان خدا بيش از هركس در زندگي خود گرفتار بلا و رنج و درد شدهاند، علي بزرگ را بنگريد كه خداي درد است، كه گويي بندبند وجودش، با درد و رنج جوش خورده است، حسين را نظاره كنيد كه در دريايي از درد و شكنجه فرو رفت، كه نظير آن در عالم ديده نشده است، و زينب كبري را ببينيد، كه با درد و رنج انس گرفته است.
درد، دل آدمي را بيدار ميكند، روح را صفا ميدهد، غرور و خودخواهي را نابود ميكند، نخوت و فراموشي را از بين ميبرد، انسان را متوجه وجود خود ميكند.
انسان گاهگاهي خود را فراموش ميكند، فراموش ميكند كه بدن دارد، بدني ضعيف و ناتوان، كه در مقابل عالم و زمان، كوچك و ناچيز و آسيبپذير است، فراموش ميكند كه هميشگي نيست، و چند صباحي بيشتر نميپايد، فراموش ميكند كه جسم مادي او نميتواند با روح او همپرواز شود، لذا اين انسان احساس ابديت و مطلقيت و قدرت ميكند، سرمست پيروزي و اوج آمال و آرزوهاي دور و دراز خود، بيخبر از حقيقت تلخ و واقعيتهاي عيني وجود، به پيش ميتازد و از هيچ ظلم و ستمي روگردان نميشود. اما درد آدمي را به خود ميآورد، حقيقت وجود او را به آدمي ميفهماند، و ضعف و زوال و ذلت خود را درك ميكند، و دست از غرور كبريايي برميدارد، و معني خودخواهي و مصلحتطلبي و غرور را ميفهمد و آن را توجيه ميكند.
خدايا! تو را شكر ميكنم كه با فقر آشنايم كردي تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار دروني نيازمندان را درك كنم.
خدايا! تو را شكر ميكنم كه باران تهمت ودروغ و ناسزا را عليه من سرازير كردي، تا در ميان توفانهاي وحشتناك ظلم و جهل و تهمت غوطهور شوم، و ناله حقطلبانه من در برابر غرش تندرهاي دشمنان و بدخواهان محو و نابود گردد، و در دامان عميق و پرشكوه درد، سر به گريبان فطرت خود فرو برم. و درد و رنج علي را تا اعماق روحم احساس كنم، علي بزرگ، علي نمونه، علي مظهر اسلام و عنايت و عبادت و محبت و ايمان و عشق و تكامل، كه با تمام عظمتش، و با تمام درخشش خيرهكنندهاش، بيش از هر كس مورد تهمت و دروغ و ناسزا قرار گرفت، و بيش از هزاروچهارصد سال تاريخ، و هزارها عبرت روزگار، هنوز هم هجوم تبليغات شوم طاغوتيان در اذهان اكثريت مسلمانان باقي نمانده است و شخصيت بيهمتاي اين نمونه روزگار براي ميليونها بشر ناشناخته مانده است.
خدايا! تو را شكر ميكنم كه مرا با درد آشنا كردي تا درد دردمندان را لمس كنم، و به ارزش كيميايي درد پي ببرم، و «ناخالصي»هاي وجودم را در آتش درد بسوزم، و خواستههاي نفساني خود را زير كوه غم و درد بكوبم، و هنگام راه رفتن بر روي زمين و نفس كشيدن هوا، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پي ببرم و موجوديت خود را حس كنم.
خدايا! تو را شكر ميكنم كه تو مرا در آتش عشق گداختي، و همه موجودات و «خواستني»ها را بجز عشق و معشوق در نظرم خوار و بيمقدار كردي، تا از كنار هر حادثه وحشتناك به سادگي و آرامي بگذرم. دردها، تهمتها، ظلمها، فشارها، و شكنجه ها را با سهولت تحمل كنم.
خدايا! تو را شكر ميكنم كه لذت معراج را بر روحم ارزاني داشتي، تا گاهگاهي از دنياي ماده درگذرم، و آنجا جز وجود تو را نبينم و جز «بقا»ي تو چيزي نخواهم، و بازگشت از «ملكوت اعلي» براي من شكنجهاي آسماني باشد كه ديگر به چيزي دل نبندم و چيزي دلم را نربايد.
خدايا! اكنون احساس ميكنم كه در دريايي از درد غوطه ميخورم، در دنيايي از غم و حسرت غرق شدهام، به حدي كه اگر آسمانها و زمين را و همه ثروت وجود را به من ارزاني داري به سهولت رد ميكنم، و اگر همه عالم را عليه من آتش كني، و آسماني از عذاب بر سرم بريزي و زير كوههاي غم و درد مرا شكنجه كني، حتي آخ نگويم، كوچكترين گلهاي نكنم، كمترين ناراحتي به خود راه ندهم، فقط به شرط آنكه ذكر خود را، و ياد خود را و زيبايي خود را از من نگيري، و مرا در همان حال به دست بلا بسپاري، به شرط آنكه بدانم اين بلا از محبوب به من رسيده است تا احساس لذت كنم، و همه دردها و شكنجهها را به جان و دل بخرم، و اثبات كنم كه عزت و ذلت دنيا براي من يكسان است، لذت و درد دنيا مرا تكان نميدهد و شكست و پيروزي مادي در من تأثيري ندارد.
خوش نداشتم و ندارم، كه دوستانم و بزرگان به خاطر دوستي و محبت از من دفاع كنند، و مرا از ميان توفان بلاي حوادث نجات دهند، خوش نداشتم كه رحمت و شفقت دوستان و مخلصين را برانگيزم، و از قدرت معنوي و مادي آنان در راه هدف مقدس خويش استفاده كنم.
اما هميشه ميخواستم كه شمع باشم و بسوزم و نور بدهم و نمونهاي از مبارزه و كلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم؛ ميخواستم هميشه مظهر فداكاري و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بكشم. ميخواستم در درياي فقر غوطه بخورم و دست نياز به سوي كسي دراز نكنم، ميخواستم فرياد شوم و زمين و آسمان را با فداكاري و ايمان و پايداري خود بلرزانم، ميخواستم ميزان حق و باطل باشم، و دروغگويان و مصلحتطلبان و غرضورزان را رسوا كنم، ميخواستم آنچنان نمونهاي در برابر مردم بوجود آورم كه هيچ حجتي براي چپ و راست نماند، و طريق مستقيم، روشن و صريح و معلوم باشد، و هر كس در معركه سرنوشت، مورد امتحان سخت قرار نگيرد و راه فرار براي كسي نماند.
اما هميشه آرزو داشتم اگر دوستانم ميخواهند از من دفاع كنند، به خاطر حق دفاع كنند، نه به خاطر محبت و دوستي، اگر به هدف من علاقمندند، به خاطر طرفداري از حق باشد، نه رحم و شفقت به دوستي دلسوخته و رنجديده كه احياناً كسب قلب او ثواب داشته باشد.
خدايا! هدايتم كن! زيرا ميدانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
خدايا! هدايتم كن! زيرا ميدانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
خدايا! هدايتم كن! كه ظلم نكنم، زيرا ميدانم كه ظلم چه گناه نابخشودني است.
خدايا! نگذار دروغ بگويم، زيرا دروغ ظلم كثيفي است.
خدايا! محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم، زيرا تهمت، خيانت ظالمانهاي است.
خدايا! ارشادم كن كه بيانصافي نكنم، زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد.
خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم، كه بياحترامي به يك انسان، همانا كفر خداي بزرگ است.
خدايا! مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده، تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده كنم.
خدايا! پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوهگرساز، تا فريب زرق و برق عالم خاكي، مرا از ياد تو دور نكند.
خدايا! من كوچكم، ضعيفم، ناچيزم، پركاهي در مقابل توفانها هستم، به من ديدهاي عبرتبين ده، تا ناچيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو را براستي بفهمم و به درستي تسبيح كنم.
خدايا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند ميدهم كه مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار ندهي.
خدايا! ميخواهم فقيري بينياز باشم، كه جاذبههاي مادي زندگي، مرا از زيبايي و عظمت تو غافل نگرداند.
خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تا در غوغاي كشمكشهاي پوچ مدفون نشوم.
خدايا! دردمندم، روحم از شدت درد ميسوزد، قلبم ميجوشد، احساسم شعله ميكشد، و بندبند وجودم از شدت درد صيحه ميزند، تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش.
خستهام، پير شدهام، دلشكستهام، نااميدم، ديگر آرزويي ندارم، احساس ميكنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست، با همه وداع ميكنم، و ميخواهم فقط با خداي خود تنها باشم.
خدايا! به سوي تو ميآيم، از عالم و عالميان ميگريزم، تو مرا در جوار رحمت خود سكني ده. "
به اميد آرزوي هر چه بيشتر ، تمام مظلومين جهان .
بند الف : راجع به ارتباط سازه و طراحي در تخت جمشيد نوشته ام . اينجا را بخوانيد .
التماس دعا . پونه
تربيت فزرندان
وقتي كه در خانواده هاي مختلف رجوع ميكنم . و آن ها را بررسي ميكنم . برخي اختلافات و مشكلات آنها را كه بررسي ميكنم به نتايج مساوي اي ( در بسياري از اصول تربيت فرزندان ) پيدا ميكنم ..
روانشناسان مي گويند : همه نياز به محبت ، قدر داني ، تحسين ، و تمجيد و احترام دارند . اين نيازي اساسي است و ميان همه انسان ها مشترك است . و معمولا مشكلات خانوادگي ناشي از فقدان يا كمبود ابراز و بيان محبت است .
بعضي افراد ، و يا حتي بعضي از پدر و مادر ها قادر به بيان محبت نيستند و حتي آن هايي كه قادرند مكان و زمان و موقعيت" دادن " اين محبت را به خوبي نمي دانند . اين باعث خلا هايي و شايد كمبود هايي در شكل گيري تربيت يك فرزند ميشود . وقتي در دوران دانشجويي كنار خانواده هايي زندگي ميكردم و تجربه هايي را بدست آوردم .. كه بيشتر و بيشتر به اصول درست تربيت پدر و مادرم پي برده ام . (تشكر !)
ايجاد كردن محبت ميتواند در سطح شخصي به صورت حس تعهد ، ملايمت ، مهرباني ، تاييد و تحسين ، نسبت به افراد خانواده و يا حلقه دوستان نزديك باشد و يا به آن ها نشان داد .
كلا بايد با خانواده خود مانند دوست خود رفتار كنيم . خيلي از پدران و مادران متوجه نيستند چنانچه به افراد خانواده خود احترام نگذارند رشته علايق زندگي را به قدري كشيده اند كه باعث خفگي زياد ميشود .
بايد به فرزندان شخصيت داد . بايد فرزندان را به خير و صلاحشان بسپاريد . دوستشان بداريد و برايشان آزادي كامل و سلامت را بخواهيد كه از هر جهت به مصلحت شما و آنهاست . آنها آزادند و شما نيز آزاديد ....
دست هاي نياز به سوي بي نياز ....
انجماد يخ زدن را .
از خويش ، براي خويش ، تابوت ساختن ،
همراه لحظه هاي محزون .
تا گورستان تنهايي شلوغ خزيدن ،
تا كي ؟؟
آيا نميخواهيم وسعت تبخير را جشن بگيريم ؟
آيا نميخواهيم ، تابوت را بشكنيم ؟
و از گورستان خويش برخيزيم . ؟؟
هميشه و هميشه از جملات چارلي در نامه اي كه به دخترش داده بود ..و بعضي از جملات بخصوص اين بند نامه بسيار لذت ميبرم كه چارلي به چه زيبايي با دخترش ظريفانه ترين نكات اشتباه بشريت امروز را بيان كرده و در نامه به كنايه ميگويد :
"داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را
چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .
...................
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد....."
اين شب ها مرا بسيار دعا كنيد . امشب اخرين شب است و من ! .....
نوراني ترين شبها
خداوندا ....
اي كسيكه شنيدن سخني از سخن ديگر ترا مشغول نمي سازد .
اي آنكه كاري از كار ديگر ترا منع نمي كند .
اي آنكه گفتاري از گفتار ديگر ترا غافل نمي سازد .
اي آنكه سوال بنده اي از سوال بنده ديگر ترا به اشتباه و خطا نمي اندازد .
اي انكه ترا چيزي حجاب چيز ديگر نمي شود .
اي آنكه اسرار بندگان ترا نمي رنجاند .
اي كسي كه منتهاي آرزوي مشتاقاني .
اي كسي كه منتهاي همت عارفاني .
اي آنكه منتهاي درخواست طالباني .
اي آنكه ذره اي در جهانيان از تو پنهان نيست .
خداوندا در اين شبها از گناهان من ببخش .. و مرا از عيب هاي اخلاقي اي كه دارم پاك كن . اي خداي خوبم و مهربان ترين عالم .
ميخواهي برايت از چه بگويم ... آيا هنوز هم پلك هاي سربي .. روي چشم هاي تو نشسته اند ؟ ؟ .......در لحظه اي كه قلبهاي عاصي ...... خون را به راه بخشيده اند ...... پلك هاي سربي هم ، در اين لحظه ....... در اين حماسه ...
شايد پلك چشم تو از سنگ است ..... همچون نفسهايت و همچون قلبت . كه در اجاق حريف ميدمند ... آيا... آيا خودت شعله اي نميافروزي ؟ ... دست هايت ؟؟
بند الف: دوستان عزيز و مهربان جديد آپديت قبلي . بسيار ممنون از محبت هاي شما . لطفا ايميل هاي خود را نيز وارد نماييد . تا من بتوام بيشتر با شما آشنا شوم .. ( مهشيد و محمود )
نكرديم پرواز ...
به پايان رسيديم اما ! .... نكرديم آغاز
فرو ريخت پرها ... نكرديم پرواز
ببخشاي اي روشن عشق بر ما
ببخشاي .
ببخشاي اگر صبح را ما به مهماني كوچه
دعوت نكرديم
ببخشاي اگر روي پيراهن ما
نشان عبور سحر نيست!
ببخشاي مارا اگر از حضور فلق
روي فرق صنوبر خبر نيست !
نسيمي گياه سحرگاه را در كمندي فكنده است
و تا دشت بيداري اش ميكشاند ..
و ما كمتر از ان نسيميم . در آن سوي ديوار بيميم .
ببخشاي اي روشن عشق
بر ما ببخشاي
به پايان رسيديم اما ! .... نكرديم آغاز
فرو ريخت پرها ... نكرديم پرواز
دانشگاه بودم براي تعيين وقت دفاع . نميدانم بگويم خوشا به حال من كه يك سال و نيم در تهران بودم و خوبيهاي دانشگاه تهران را ديدم . بعضي وقت ها فكر ميكنم مشهد دانشجويان خيلي خيلي خوبي دارد . چون دوستان وبلاگ نويس ما كه همه حداقل دانشجوي معمار وبلاگ نويس ميشناسند . ولي دانشگاه ابدا قدر اين عزيزان را نميداند . ابدا سرمايه گذري نكرده است و از همه مهمتربه شدت تمام دانشگاه باند بازي شده و افراد بسيار بيسوادي بر مسند استادي نشسته اند . عزيزم . بيا و بنگر دانشجوياني كه حتي خط كشيدن را بلد نبودند . و تمامي پروژه ها برايشان بسته ميشد و شادان و مستان به كار خود ادامه ميدادند و نمرات خوبي هم ميگرفتند . اينان !! استاد دانشگاه شده اند . و من از نسل آينده اي است كه تربيت مي شوند . بسيار ميترسم . فقط از اينده حرفه اي و از همه مهمتر تاثيري كه باز بر شهر هاي ما گذاشته مي شود .
هميشه دوست داشتم راجع فرهنگ هاي شهر هاي مختلف بنويسم .. و اينكه واقعا چقدر مهم است كه انسان يك در چه خانواده اي بزرگ شده باشد و چگونه تربيت شده باشد و دوم در چه محيطي و چه دانشگاه و از همه مهمتر در چه شهري زندگي ميكند . تمامي اين ها به نوعي در پوشش در رفتار . و حتي در كلام ما نيز تاثير هنگفتي دارد . و دوست داشتم اين ها را با مثال هميشه و هميشه بيان كنم .
التماس دعا . پونه
بوژان
به قدري زيبا بود طبيعتي كه در بعد الظهر ديدم .(بوژان . برگهاي زرد و سفيد و قرمز و سبز و اسمان آبي و رودخانه اي هميشه صدايش برايم آشناست ) .. شايد يك عكس نشان از مكاني باشد كه .... سعي ميكنم عكس ها را برايتان بگذارم .
دوست خوبم .. دوست عزيز ... عطيه مهربان ...
چه بگويم كه دل افسردگي ات از ميان برخيزد ؟!
آخرين برگ سفر نامه باران اين است : كه زمين چركين است ...
در پس اين كوه بلند ... اندكي راه نمانده ... بيا و قدمي در نه و از اين همه افسوس خلاص .... تو بيا تا برايت از سفر عشق غزلي برخوانم ...
بند الف : كلاس معماري جهان داشتن، و تدريس ، باعث شده تا يك باز ديگر نگاه دقيق تر و موشكافانه تري به قضاياي معماري جهان داشته باشم . اينجا را كليك كنيد . صحبتي را راجع به دوره اول تاريخ دارم كه شايد كمي زبان اعتراض براي هلن گاردنر باشد . با هم بخوانيم .
بند ب : از اين به بعد در هر هفته . در صفحه معمار يك مطلب علمي جديد نوشته ميشود . با تشكر . پونه
دورها ...
من چه سبزم امروز ...
و چه اندازه تنم هوشيار است !
نكند اندوهي سر رسد از پس كوه ......
در دل من چيزي است ، مثل يك بيشه نور .
مثل خواب دم صبح .
و چنان بي تابم ، كه دلم مي خواهد ، بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر كوه
دورها آوايي است ، كه مرا ميخواند .
تاخير در آپديت به دليل رفتن به سفر بود و لذت از طبيعت خداوندي . به دليل بدست آوردن كمي آرامش .. ضمن تلاشي دوباره ....
دورها آوايي است كه مرا ميخواند .....
نيمه رمضان شد و من هيچ نفهميدم . برايم دعا كنيد . پونه ..
پروانه !
اي شمع مسوز كه شب دراز است هنوز
اي صبح مدم كه وقت راز است هنوز
پروانه برو تو در كناري بنشين . !
اين صحبت عاشقي دراز است هنوز
هنوز با خودم توي يك چيز هايي كنار نيامدم . هنوز برنامه دانشگاه درست نشده .. هنوز وسايلم احتياج به بايگاني ها و منظم شدن داره .. هنوز دوست دارم بر اساس قانون احتمال (!! ) زندگي كنم .حسم بيشتر بينظم .شلوغ . ساكت . ارام . از درون عصبي . و تنها ! . من گذر رمضان را نيز نمي بينم .. تو مي بيني ؟ ؟ !! بيشتر از ده روز است كه اينچنين دوست دارم . تا به حال اينگونه نبودم . هنوز گيج و سرگردان .. براي تصميم گيري وقت اندك است . اما من ... !
اين تفعلي بود كه بر قرآن نمودم : سور ه بقره ايه هاي زير :
از بنى اسرائيل بپرس: «چه اندازه نشانههاى روشن به آنها داديم؟» (ولى آنان، نعمتها و امكانات مادى و معنوى را كه خداوند در اختيارشان گذاشته بود، در راه غلط به كار گرفتند.) و كسى كه نعمت خدا را، پس از آن كه به سراغش آمد، تبديل كند (و در مسير خلاف به كار گيرد، گرفتار عذاب شديد الهى خواهد شد) كه خداوند شديد العقاب است. (211)
زندگى دنيا براى كافران زينت داده شده است، از اينرو افراد باايمان را (كه گاهى دستشان تهى است)، مسخره مىكنند; در حالى كه پرهيزگاران در قيامت، بالاتر از آنان هستند; (چراكه ارزشهاى حقيقى در آنجا آشكار مىگردد، و صورت عينى به خود مىگيرد;) و خداوند، هر كس را بخواهد بدون حساب روزى مىدهد. (212)
مردم (در آغاز) يك دسته بودند; (و تضادى در ميان آنها وجود نداشت. بتدريج جوامع و طبقات پديد آمد و اختلافات و تضادهايى در ميان آنها پيدا شد، در اين حال) خداوند، پيامبران را برانگيخت; تا مردم را بشارت و بيم دهند و كتاب آسمانى، كه به سوى حق دعوت مىكرد، با آنها نازل نمود; تا در ميان مردم، در آنچه اختلاف داشتند، داورى كند. (افراد باايمان، در آن اختلاف نكردند;) تنها (گروهى از) كسانى كه كتاب را دريافت داشته بودند، و نشانههاى روشن به آنها رسيده بود، به خاطر انحراف از حق و ستمگرى، در آن اختلاف كردند. خداوند ، آنهايى را كه ايمان آورده بودند، به حقيقت آنچه مورد اختلاف بود، به فرمان خودش، رهبرى نمود. (اما افراد بىايمان، همچنان در گمراهى و اختلاف، باقى ماندند.) و خدا، هر كس را بخواهد، به راه راست هدايت مىكند. (213)
سود از ره طره جانانه ام امروز
زنجير بياريد كه ديوانه ام امروز
پونه . دوستدار شما
همين جا نگه دار ....
پونه .. بيا اين را بپوش .. !
نگاه ميكنم يك شلوار باغباني بسيار كهنه و زمخت ( از ان مردانه هايي كه به شلوار خانواده معروف است !! ) و كفش هاي بسيار بزرگ مردانه كه اطرافش كمي گل چسبيده بودند . و ان را سنگين تر ميكردند .. مانتو و شلوار منظم و استادي !! را در ميارم و ان ها را ميپوشم . يك داس ميدند دستم .. با هم ميريم توي بوته ها ...
عزيزم اين راسته مال تو .. اين راسته هم مال من .. تمام چيزهايي كه مي چيني ارام توي سبد بذار .. بعد ببر توي جعبه . ... كنار سايه . تا برگ ها را ازش جدا كنيم و ميوه ها را مرتب كنيم .
ساعت 11 صبح بعد از دانشگاه بي بي جان را بردم باغ .تنها مونس واقعي من در تمام سالهاي عمرم . سالها بود فرصت اين را نداشتم كه با ايشان همكاري كنم . عجب دل بزرگي داشت .. و چه دستان پرتواني .. سنشان به 75 ميرسيد .. اما زور بازوي او از الان من بسيار بسيار بهتر بود ..
ميگم بي بي جان ... چقدر اين برگ هايش زيادند .. ميگم يك ذره از اين برگ هاش را بزنيم . تا ميوه ها سرع تر پيدا بشن ..
نه عزيزم .. اگر اين برگ ها نبودند .. ميوه ها نيز نبود .. جوابش را نميفههم ... يك نگاه به آفتاب مي اندازند و ميگن اين خورشيد اب ميوه ها را خشك ميكنه .. بايد اين برگ ها سايه كنند روي ميوه تا تو بتواني اب ميوه را حفظ كني .ببين خداوند چقدر حكيمانه اين ها را چيده است . من درچيدن ميوه هم شاكر اويم . او را ميتواني در لابلاي همين دانه هاي پر از آب و شهد انگور ببيني . حيف كه كمي دست تنهام و بايد اين ها بمونند . نگاهش ميكنم .ميبيني پونه .. ديوار باغ كوتاهه . دوست دارم مردم بيان ميوه ها را بچينند .. چرا نميان ديگه !!.. غصه اش اين بود كه چرا مردم نيامدند ميوه هايش را بچينند و براي خودشان ببرند . . از عمق چهره او چيزي جز خدا نمي توانم ببينم ... و جز مهرباني و جز تلاش ..
ميوه ها مي ذارم توي صندوق عقب .. انگور . انجير .. سيب ... جاده مسير بدي داره و پرايد به سختي از آن جا ها رد ميشه ...
با هم راه مي افتيم .. خدا پيرت كنه دختر ، بار بسيار بزرگي را از دوشم برداشتي .. تو ميوه چيدن هم صبوري . بايد به مامان بگم .. همكار من يك استاد بوده .. ميخندم و ميگم از ان قلابي هاش !! ....ميداني پونه بزرگترين اشتباهم توي زندگي ام چيه ؟ .. ميگم نه .. اينكه نرفتم گواهينامه بگيرم .. ان موقع يك پاترول ميگرفتم و تمام كارهام را خودم انجام ميدادم . از خنده غش ميكنم . عينك دودي را ميذارم توي چشماشون .. و ميگم بي بي جان ، الان كه موبايل داريد راننده هم كه بشيد .. فكر كنم اين جا دو دقيقه اي بلندتون ميكنند .. !! بعدشم .. من چجوري ديگه شما را پيدا كنم ؟ الان كميابيد .. ان موقع مي شيد ناياب . !!
همين جا نگه دار ! .. در صندوق را باز ميكند .. يك پلاستيك بسته بندي شده روغن و قند و چاي و روغن . با همان ميوه هايي كه عرق ميريخت و ميچيد .. ميدهد به صاحب همان خانه و من مينگرم ...... ! و سكوت و سكوت ........
ماه رمضان و عرق ريختن او و دهن روزه و كمك به مردم و اخلاص در عمل و .... روحم را مي آزرد ..... خداوندا !! . من در زندگي ام چه كرده ام ؟؟
پونه . دوستدار شما ....
بيد مجنون ...
هميشه چهارشنبه ها ميرفتم امامزاده صالح .. ان موقع هايي كه در تهران بودم .. امشب مرا بردند سينما ..!!
بيد مجنون ....
بازيگري خوب بود اما جنبه هاي هنري كار و كارگرداني ضعيف بود . قرار بود مفهوم زندگي دوباره .. نشان داده بشود .. منتها در قالب نابينا و بعد بينا شدن .. عين اين اتفاق ميتواند براي تمامي اعضا بدن اتفاي بيفته . مثل افرادي كه فلج هستند و يا ناشنوا و يا شفا پيدا ميكنند .. منظورم عمومي بودن قضيه و اينكه بينا شدن پرويز پرستويي شما را از عمق داستان جدا نكند ..
موضوعي كه در سينما به ان تامل ميكردم .. ظرفيت هاي انساني است ... يادمه پدر بزرگم هميشه به من ميگويند .. پونه از امام رضا قبل از اينكه چيزي را بخواي .ظرفيت آن را بخواه . بگو خدايا قبل ازخود نعمت ظرفيت داشتن آن نعمت را به من بده ... معمولا تغيير در زندگي مستلزم آمادگي هايي است كه اين امادگي ها را زمان به آدم ميده و يا تجربه و علم .. اين ها سه مقوله مهم است .. اما به نظر من يك چيزي بيشتر از همه اين ها به آدم ظرفيت ميده .. و آن ايمان واقعي و پرستش پرودگار لايتناهي به عنوان موجود برتر است .. باور كنيد راست ميگم !.. معمولا انسان هايي كه زندگي را از بالا نگاه ميكنند .. با حوادث آن نيز اينگونه برخورد ميكنند .. يعني تغيير برايشان يك موضوع عادي است .. حال چه منجر به از دست دادن بشود و يا گرفتن .. اصلا در اين دادن ها گرفتن ها به دبنال محصول نيستند .به آن بازي اي كه با پروردگار خود دارند ... مشغولند .
در حقيقت در فيلم .. دو تغيير ايجاد شد .. يك دادن نعمت .. بعد از زمان طولاني . و دو گرفتن نعمت در زمان كوتاه ... و باز در انتهاي فيلم فرصتي دوباره ... من هميشه اين ها را به خودم تعميم ميدادم .. كه آگر من بودم .. چه ميكردم ؟ ... حتي در فيلم به محض اينكه نعمت بينايي داده ميشود .. او ميخواهد بفهمد مزه جواني را .. مزه عشق را .. بيآنكه بداند عشق در كنار او بود و سالها با او زندگي كرد .. و عشق را مادر و يا پرستار متهم نمود .. اين اتفاقي است كه در اغلب مردان ايراني بعد از 45 سال زندگي ميافتد .. و ميتوانم از نقاط قوت مفهومي اين فيلم براي كارگردان اين نكته را نقد كنم .. به نظر فيلم هنوز جاي كار داشت .. شايد موضوع بيد مجنون در حاشيه رفته بود كه بسيار ميتواسنت از آن استفاده كند .. و يا شخصيتي به نام مرتضي ... مجيد مجيدي .. سعي در نشان دادن موضوع نابينايان بود .. اما در بطن فيلم مسايل ديگري ادغام ميشوند كه بيننده را دچار سردرگمي در هدف فيلم ميكند .. دستانش پرتوان باد ...
وقتي فكرش را ميكنم .. تمام هستي .. يك سازمان بزرگ است و خداوند ، مدير و پروردگار اين سازمان است .. پشتم از اين همه قدرت و توانايي و صبرو مهارت ميلرزد ...
خداي مهربانم ... تو صداهاي خفيف مرا از پس صداهاي رسا و كامل بندگانت كه هميشه تو را عبادت ميكنند ميشنوي ؟ .. و نيك ميدانم كه بنده خوبت نيستم .. اما تو بزرگ تر از آني كه مرا از ديدگاه خودم بسنجي .....
(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)
بند الف : آقا و يا خانم آپديت هاي ديروز و پريروز .. من بسيار خوشحال ميشوم تمامي افرادي كه اينجا تشريف ميارند .. مشخصات خود را بنويسند و اگر مايل نيستند حداقل با نام مستعار اينجا وارد شوند و امكان مكاتبه .. حداقل با يك ايميل عمومي داشته باشند . اين كار به دوستان .. من .. شما ، كمك خواهد كرد كه هم را بهتر بشناسيم و با هم بيشتر مكاتبه نماييم . با تشكر . پونه
دست من و دامان تو ...
امروز دكتر يك شعر بسيار زيبايي برايم خوندند .. هر موقع ميرم دانشگاه تمامي مشكلاتم فراموش ميشوند و گويي دوباره ميرم توي عرصه معماري و هنر و اين چيز ها ...
يك دانشجوي اصفهاني داريم .. ( پسر ) از لهجه اش بسيار خوشم مياد .. اين قدر بامزه با من صحبت ميكند . بيشتر از اينكه بخواهم در آن واحد به صحبتش گوش كنم به لهجه اش دقت ميكنم و از نوع حرف و كلامش خوشم مياد .
وقتي شعر را در ييلاق بوژان .. در كنار تاريكي شب كه فقط ستگارنش پيدا بودند و صداي آب كه هميشه و هميشه روان بود .آن را با خودم زمزمه ميكردم . به من آرامش خاص ميداد ..
تا آمدن بهار يك گل كافيست .
گل ميكنم امروز تحمل كافيست .....
والله سي و سه پل نميخواهم من !
دست من و دامان تو يك پل كافيست .....
اين را هميشه و هميشه ميدانم .. در زندگي فقط دو چيز است كه ميتوانم از آن مطمئن باشم .. اول اينكه زندگي پايان خواهد يافت .
و دوم زندگي و شرايط ما هميشه و هميشه در حال تغيير است
دوستدار شما : پونه
مونس من ...
مونس من اين شب ها كتابي است كه هميشه در دوران دانشجويي اگر هيچ كتابي نداشتم ان را ميخوندم و هميشه در بالاي طاقچه تختم قرار داشت و هيچ وقت در كنابخانه ام نميگذاشتم .. كاش ميشد ذره اي از اين جملات در گوشت و پوست من رخنه كند و ذره اي اثرش را در اعمالم ببينم ...
اي انسان : بترس از كاري كه در نهان كنند و در عيان از آن خجلت برند . و بپرهيز از كاري كه از كننده آن پرسند ان را به خود نپذيرد و يا راه پوزش گيرد . آبرويت را نشانه تير گفتار مردان و هر چه شنيدي به مردمان مرسان كه ان دروغگويي را نشان است و هر چه مردم به تو گويند به خطا منسوب مكن كه آن ناداني را برهان است . خشم خود را فرو خور و به وقت توانايي در گذر . و گاه خشم در بردباري بكوش و به هنگام قدرت _ از گناه _ چشم پوش تا عاقبت تو را باشد . هر نعمتي كه خدا به تو داده با سپاس داشتن باقي بدار ، و هيچ نعمت از نعمكت هاي خدا را كه ارزاني توست ضايع نگذار و بايد كه نشان نعمتي را كه خدايت داده ، در تو ببينند .
وقتي فكر ميكنيم .. مثلا از يك نفر كه يك سوال ميپرسيم كمي ميانديشد و بعد با تامل پاسخ در حد يك جمله اي را به شما ميدهد .. هيچ گاه با خودتان فكر كرديد .. امام علي و ساير عزيزان ما .. چقدر كامل و بند بند و طبقه بندي شده .. به ما جواب ميدهند .. گويي جوابها را ميخوانند .. گويي از جايي كپي برداري شده و اين ها فقط ميخوانند .. اينكه انسان در همان لحظه اينچنين بگويد و بدون هيچ مكثي متن و هدف جملات را به مسيري مشخص هدايت كند .. كاري جز يك معجزه نيست .. كمي دقت كنيم .. به راستي كه دين حق است و چيزي بي هدف نيست ...
()()()()()()()()()()()()
بند الف : من به دنبال جمله امام علي در آپديت ديروز خيلي گشتم . اما پيدا نكردم اگر كسي دقيقا آدرس دهي آن را ميداند به من بگويد ممنون خواهم شد .
بند ب : دوستاني هستند كه فوق ديپلم معماري داشته باشند ؟ .. يا فارغ التحصيل شده باشند .
بند ج : از دوستاني كه در رشته گرافيك . و مجسمه سازي تحصيل ميكنند و يا فارغ التحصيل شده اند .. ممنون ميشوم با من مكاتبه نمايند . با تشكر فراوان .
پونه . ملتمس دعا در ايام ماه رمضان
دل آرامم.....
. از دوستان خوب قديمي .. برايم اس ام اس زده اند :
من معناش را نميفههم ...
تمامي چيز هاي اين دنيا " دورش بيش از نزديك آن است و تمام چيز هاي آن دنيا " نزديكش بيش از دور آن هست ..... امام علي ( ع )
نميدانم .. واقعا منظور اين جمله را نميفههم .. كسي ميتوانه به من كمك كنه ... ؟ ؟
دلم جدا براي تمامي جنوب .. براي ديدار دوباره شلمچه .. براي كنار دريا بودن .. براي ديدن ساحل چابهار... براي كلاس هاي اقاي قاسميان .... براي ديدن سي و سه پل .. و نشستن كنار پل خواجو .. و ديدن اسمان بلند و زيبا از ايوان عاليقاپو .. و براي يزد و اتشكده هايش .. و اردبيل و مقبره شيخ صفي الدين .. دلم براي تمامي اينها تنگ شده ... ان هم بسيار ... خودمم نميدانم چي ميخواهم .. از از رفتار هاي ديگران دلتنگم .. از كوته فكريهايشان .. از اينكه غم مرا به عاشقي و اتهام .. و خستگي و هزار چيز ديگر پيوند ميدهند .. از اينكه پيام هاي مرا خصوصي ميبينند .. و نه عمومي و جامع .. از اينكه متهم ميكنند ... من در اين ارامش خود غرق شده ام .. رهايم سازيد .. بگذرايد با معماري خود .. با بچه هاي دانشگاه .. با تدريس .. با عشق ورزيدن به مردم ... با كمك كردن به آنان .با دوست داشتن ... با اميد كه در گوشت و پوست من همچنان جريان دارد .. با اعتماد به نفس .. و باسادگي هاي كودكانه خود ..... كمي بيابم اين درون را .خداي مهربانم تو خود نيك ميداني من به دنيال چه هتسم و چه هدفي در زندگي ام دارم .. تو نيك ميداني در مردم به دنبال چه ام ... . ان انسانيت گم شده اي كه بايد در لابلاي رفتار هاي مردم در ان پس زمينه ها .. پيدايش كني .. و ان را بلند بلند صدا بزني .. تا مگر گوشهايي كه نميشوند .. كمي بنگرند ... از بالا بنگريم اين زندگي را .و بر قدرت پرودگار توجه كنيم و نيروي كائنات را دست كم نگيريد ... مرا به حال خود بگذاريد .. آن قدر ها هم اشتباه نميكنم . خرده نگيريد ....... و آن را به اشتباه جواب ندهيد ........البته زمان همه چيز را نشان خواهد داد .......
پونه . دختر نيشابوري
كجايي تو ...
پونه ... پونه .... كجايي دخترم .... پونه ...... پونه .... تو كدام اتاقي ؟ ... پونه ...
وقتي برام تعريف كردند كه چطور مامان توران تو خانه اي كه تنها بود مرا صدا ميزد . تا شايد صدايي از من بشنود و باز بتوانيم هم را در آغوش بگيريم . و دمي را با هم باشم .. ناخودآگاه گريه گرفت . و دلم به تمامي عالم برايش تنگ شد .. آن قدر كه مي خواستم دوباره پيشش بودم و آن لحظات دوباره تكرار ميشدند . .....اه اگر ميشد
من نيشابورم ... و او...... تا آنجا بيشتر از900 كيلومتر فاصله است ..
فري ميگفت .. ديگه با بابا نمي رم تمرين دوچرخه سواري .. گفتم چرا ؟ گفت آخه نميشه .. فكر كردم حوصله اش سر ميرود .. گفت نه .. اخه .. ميداني ... بابا نفس نفس ميزنه .بعد من نميتوانم ديگه ... .. گفتم چرا ؟ ... اخه .. وقتي من مي شينم پشت دوچرخه .. بايد هم" من" را هل بده هم "دوچرخه " .. دست آخر هم من كه ياد نمي گيرم ... گريه ام گرفت .. خيلي زياد ... اين پدر با اين همه خستگي .. چطور بادش ميماند كه آخر شب بايد بروند پارك و به دختر 18 ساله اش دوچرخه سواري ياد بدهد در حالي كه 53 سال سن داشت ..و خستگي تمام وجودش را پر كرده است . . دوست داشتم پاهاي آن را غرق بوسه ميكردم و براي اين همه زحمت ها قدرداني ...
رفته بودم دانشگاه .. بزرگ بود . خيلي .. نديده بودم دانشگاه نيشابور را .. چقدر خوب است وقتي يك استاد از" تو " خاطره خوبي توي ذهنش به جاي بمونه .. ان تو را همان ايرواني شرو شور .. پر تلاش .. كه مرتب شعر ميگفت و شعر ميگفت مي بيند .. درس حكمت هنر اسلامي با دكتر باونديان خاطراتي كه هيچگاه فراموشم نمي شوند و او حال مدير گروه شده بود و من همكار او ...
ماشين را برداشتم .. شب .. رفتم بوژان .. پارك كردم كنار مسجد و با كوله تا يك مسيري پياده رفتم . كنار رودخانه . با فلاكس كوچيك هديه اي ... جورابام و كفشام را كندم .. پاهام را روي سنگ هاي سردي كه ارام ارام از اب چشمه خيس ميشدند و اين سردي را به عضلات خسته من منتقل ميكردند ... گذاشته بودم .. سرم روي زانو .. فقط دو صدا بود .. صداي آب .. و صداي برگان گردويي كه در باد مي رقصيدند ... و من در اين سكوت غرق .. و در اين آرامش محو شده بودم ... نميدانستم به چي بايد فكر كنم .. فكرها آن قدر خسته بودند كه در پس زمينه ذهنم قايم شده بودند و تحمل چنداني براي بازنگري از خودشان نشان نمي دادند . ولي من ... آرام آرام .. سر در بغل دستان ... چشمانم بسته ... هاي هاي گريه كردم ..........
گريه كردم ....
گريه كردم ....
به :
به تمامي نعمت هايي كه دارم
به پدر و مادر مهربان
به دوستان
به ارامش ..
به پروردگار بي انتها و صبور در گناهان ما
به اميد كه هنوز در رگهايم جاريست
و مرا در حركت هاي متوالي همراهي ميكند .
پونه . دوست هميشه شما