شنبه، ۹مهر ۱۳۸۴

كجايي تو ...

پونه ... پونه .... كجايي دخترم .... پونه ...... پونه .... تو كدام اتاقي ؟ ... پونه ...

وقتي برام تعريف كردند كه چطور مامان توران تو خانه اي كه تنها بود مرا صدا ميزد . تا شايد صدايي از من بشنود و باز بتوانيم هم را در آغوش بگيريم . و دمي را با هم باشم .. ناخودآگاه گريه گرفت . و دلم به تمامي عالم برايش تنگ شد .. آن قدر كه مي خواستم دوباره پيشش بودم و آن لحظات دوباره تكرار ميشدند . .....اه اگر ميشد

من نيشابورم ... و او...... تا آنجا بيشتر از900 كيلومتر فاصله است ..

فري ميگفت .. ديگه با بابا نمي رم تمرين دوچرخه سواري .. گفتم چرا ؟ گفت آخه نميشه .. فكر كردم حوصله اش سر ميرود .. گفت نه .. اخه .. ميداني ... بابا نفس نفس ميزنه .بعد من نميتوانم ديگه ... .. گفتم چرا ؟ ... اخه .. وقتي من مي شينم پشت دوچرخه .. بايد هم" من" را هل بده هم "دوچرخه " .. دست آخر هم من كه ياد نمي گيرم ... گريه ام گرفت .. خيلي زياد ... اين پدر با اين همه خستگي .. چطور بادش ميماند كه آخر شب بايد بروند پارك و به دختر 18 ساله اش دوچرخه سواري ياد بدهد در حالي كه 53 سال سن داشت ..و خستگي تمام وجودش را پر كرده است . . دوست داشتم پاهاي آن را غرق بوسه ميكردم و براي اين همه زحمت ها قدرداني ...

رفته بودم دانشگاه .. بزرگ بود . خيلي .. نديده بودم دانشگاه نيشابور را .. چقدر خوب است وقتي يك استاد از" تو " خاطره خوبي توي ذهنش به جاي بمونه .. ان تو را همان ايرواني شرو شور .. پر تلاش .. كه مرتب شعر ميگفت و شعر ميگفت مي بيند .. درس حكمت هنر اسلامي با دكتر باونديان خاطراتي كه هيچگاه فراموشم نمي شوند و او حال مدير گروه شده بود و من همكار او ...

ماشين را برداشتم .. شب .. رفتم بوژان .. پارك كردم كنار مسجد و با كوله تا يك مسيري پياده رفتم . كنار رودخانه . با فلاكس كوچيك هديه اي ... جورابام و كفشام را كندم .. پاهام را روي سنگ هاي سردي كه ارام ارام از اب چشمه خيس ميشدند و اين سردي را به عضلات خسته من منتقل ميكردند ... گذاشته بودم .. سرم روي زانو .. فقط دو صدا بود .. صداي آب .. و صداي برگان گردويي كه در باد مي رقصيدند ... و من در اين سكوت غرق .. و در اين آرامش محو شده بودم ... نميدانستم به چي بايد فكر كنم .. فكرها آن قدر خسته بودند كه در پس زمينه ذهنم قايم شده بودند و تحمل چنداني براي بازنگري از خودشان نشان نمي دادند . ولي من ... آرام آرام .. سر در بغل دستان ... چشمانم بسته ... هاي هاي گريه كردم ..........

گريه كردم ....

گريه كردم ....

به :

به تمامي نعمت هايي كه دارم

به پدر و مادر مهربان

به دوستان

به ارامش ..

به پروردگار بي انتها و صبور در گناهان ما

به اميد كه هنوز در رگهايم جاريست

و مرا در حركت هاي متوالي همراهي ميكند .

پونه . دوست هميشه شما

 

با همين موضوع

نظرات