مرا باور كنيد ، من مي توانم .
آمدند در منزل. ببخشيد خانم مدير هستند ؟ گفتم نه ،چطور ؟ هيچي ميخواستيم يك نامه اداري براي بچه ها بنويسند كه اين ها قبلا توي اين مدرسه بودند و شاگرد ان مدارس استثنايي هستند. بياييد منزل ، خودم مي نويسم ...نشستم نامه اي را تايپ كردم و روي آن را امضا كردم و رفتيم سمت بهزيستي .
......خدا را شكر اداره بهزيستي ميخواهد به شما حقوق بدهد .. از كي تا حالا سازمان بهزيستي ميخواهد با بچه هاي استثنايي كمك نقدي و ماهيانه كند ؟ (سازمان بهزيستي و سازمان استثنايي ! ) بله خانم ما هم كه شنيديم خيلي خوشحال شديم . حالا چقدر ميده ؟ ماهي ششصد تومان . چقدر ؟ !! ششصد تا چند تومني ؟ ششصد تا يك توماني .!! خانم همين ها غنيمته . .
.
.
.
پياده نمي شيد خانم ؟ چرا عزيزم ... تا شما بريد پاكت ها را ببريد من ماشين را پارك ميكنم .. ماشين را ميزنم كنار ...... سرم را ميذارم روي فرمون ماشين . و هاي هاي ميگريم .......
براي عزيزاني كه فقط درآمد ماهانه آن ها .........
براي عزيزاني كه اعمال ما فضاي زندگي را برايشان .....
براي عزيزاني كه ما به آن ها احتياج داريم ...
براي عزيزاني كه محبت خالصانه شان .....
" 12 آذر ... روز جهاني معلولين مبارك باد . "
من از دوستان اينترنتي چه در داخل و چه در خارج از كشور جدا درخواست كمك براي عزيزان معلول دارم . هر چند خود از اين نحوه كمك خواستن را راه حل مناسبي براي كار پيشنهاد نمي كنم . اما چاره اي ...
انجمن معلولين شهرستان نيشابور
شماره حساب ارزی معلولين : 140006 بانک صادرات شعبه مرکزی شهرستان نيشابور . کد 36
شماره حساب ريالي ( براي دوستان داخل كشور ) : 70920 – بانك ملي شعبه راه آهن شهرستان نيشابور .
( جهت هر گونه ابهامی در راستای اين فعاليت شما ميتوانيد با فرستادن ايميل و يا شماره تلفن 0098-551-3335370 اطلاعات كافي را بدست آوريد . )
************************
بند الف : پنج شنبه از شبكه اول سيما . فيلمي به مناسبت روز جهاني معلولين پخش ميشود . " من سام هستم " و بعد از ان نظرات كارشناسانه آن توسط دكتر كمالي ( استاد مشاور تز من ) اجرا ميشود . دوستان اگر مايل هستند ميتوانند اين فيلم زيبا را تماشا كنند . مطلب در قسمت ياداشت روزانه در وبلاگ ايشان به طور مفصل تر آپديت شده است .
بند ب : شماره حساب جاري اي نيز وجود دارد كه دوستان داخل نيز ميتوانند به من ايميل بزنند و مبلغ درخواستي خود را واريز نمايند .
بند ج : در صورت هر گونه واريز از شما دوستان خواهشمند است . فيش آن را به بنده ارسال و يا ايميل نمايند . ( irvani@gmail.com )
بند د : آرزوي سلامتي براي تك تك شما دوستان . منتظر شما خوبان هستم . التماس دعاي فراوان نيز ...<
قصه ...
امشب به قصه دلم گوش مي كني .
فردا مرا چو قصه فراموش مي كني .....
پونه .
روز شكرگذاري ....
يك معلم مدرسه در روز شكرگزاري از شاگردانش خواست نقاشي چيزي كه به خاطرش از خداوند سپاسگذار هستند , بكشند .او خيلي دلش مي خواست بداند که اين بچه هاي فقير شكر چه چيزي را به جا مي آورند.او مي دانست كه اغلب آنها تصوير بوقلمون يا ميزي پر از غذا را خواهند كشيد.
هنگامي كه معلم, نقاشي داگلاس را ديد يكه خورد ,چون او با همان نقاشي كودكانه و ضعيفش, تصوير يك دست را كشيده بود.
- اين دستِ كيست؟
همه شاگردان دلشان مي خواست پاسخ اين سوال را بدانند. يكي مي گفت :حتماً دست خداست كه مي خواهد برايمان غذا بياورد . ديگري مي گفت : حتماً دست يك كشاورز است كه بوقلمون پرورش مي دهد.
بالاخره وقتي همه بچه ها سرگرم نقاشي شدند , معلم روي ميز داگلاس خم شد و پرسيد:
- آن نقاشي دست كيست؟
داگلاس زير لب زمزمه كرد :
- خانم معلم اين دستِ شماست.
- معلم به يادش آمد كه گاهي موقع زنگ تفريح , دست داگلاس را كه پسر تنهايي بود مي گرفت و او را از كلاس بيرون مي برد . معلم عادت داشت اين كار را براي همه بچه ها بكند , ولي اين كار براي داگلاس معناي عميقتري داشت.
روز شكرگزاري روزي است كه ما بخشي از وجود و احساسمان را به ديگري مي بخشيم .
و من ديروز اين را در بين شاگردانم به خوبي حس كردم .. وقتي كه آن ها با جان دل .. تحقيقاتشان را انجام داده بودند .. و حتي بچه هايي كه ايميل نداشتند تحقيقات اينترنتي خود را سيدي كرده بودند . و بررسي هايشان را به بچه ها نشان ميدادند ... و كلاس حالت سميناري به خود پيدا كرده بود ... ( خود در حيرت و لذت بودم )
حال توجه كنيد اگر همين شاگردان ، كه با جان دل زحمت ميكشند بعد از فارغ التحصيلي و يا ادامه مقاطع بالاتر رها ميشوند ... ( مثل اينجانب )
در حقيقت (به نظر من) وظيفه استاد و معلم . درس دادن بخشي از آنچه كه به عهده اش گذاشته اند نيست . بلكه رسالت مهم تر او . ايجاد انگيزه و يادآوري كردن پتانسيل قوي دانشجو در خود اوست .. آن زمان است كه دانشجو خود به يك مولد علم تبديل شده و در هر مكاني كه بخواهد تلاش خود را ادامه ميدهد و تمامي اين ها مستلزم يك روند يكپارچه از كودكي تا نوجواني و نقاط حساس جواني است ...
رها شدن از همه نوع ... هم از بعد برنامه ريزي .. از بعد اقتصادي . از بعد دور شدن از مكان هاي تحصيلي و اجتماعي و بلاخص پژوهش و تحقيق . مثلا ... از بعد اقتصادي راههاي متعددي براي بدست آردن در آمد ( كه به نظر من ساده ترين بخش اين كار است ) وجود دارد . .. زماني كه يك مهندس عمران براي كسب در آمد خويش .. به صادرات ضايعات آهن ميپردازد و يا يك دانشجوي جغرافيا در ايران خودرو با پارتي مشغول به كار ميشود .. آشفتگي در همه جا طبيعي است ... تا زماني كه تنها راه رسيدن به پيشرفت فكري در ايران فقط و فقط مسير دانشگاه باشد هيچ گاه به مطلوب خواسته هايمان نمي رسيم . و با اين وضعيت واحد تكثير دانشگاه .!. اوضاع از كنون نيز اسف بار تر خواهد بود ....
مثالي ميزنم .. تراشيدن سنگ هاي معدني ما . ( نه به شكل فروش كل معدن . مثلا به ايتاليا ) و پيرايش كردن آن ها و هنر بسته بندي و تزييات و به نوعي طراحي صنعتي فقط و فقط در اين مقوله مي تواند در آمد ارزي برابر با نفت را در سال داشته باشد !... پس رفتن و فعاليت در كشور ديگر معناي جداگانه اي را ميطلبد . ( و در حقيقت بي معني ميشود . )
و يا زماني كه براي اين فعاليت ها هر روز و هر شب بايد تلاش بر اثبات طرح ها و واقعيت هاي خود را داشته باشي و وقتي نگاه مي كني كل انرژي خود را صرف چيز هاي بسيار واهي گذرانده اي .. رفتن چيز عادي و بديهي است و به نظر مهم و ضروري است . ...
طبق آمار اعلام شد که سالی صد و هشتاد هزار جوان و افراد تحصیل کرده از ایران می روند و از نخبگان نودو هشت درصد به امریکا و از المپیادي ها نود درصد جذب امریکا می شوند. ايران تا چه زماني فرصت از دست دادن سرمايه هاي علمي خود است ؟ مسئولين نگران نباشند ... ايران هنوز نيرو دارد ... ميتواند همچنان موسسات تحقيقاتي كشورها ي پيشرفته را پر كند ... !
نميدانم اين ها براي اين مهاجرت ها چه جوابي دارند ؟ ... و بر فرض اگر هم جواب دارند ... چه سود ؟و اين آقايان محترم ... چه راهكار هايي براي اين جذب سرمايه ايجاد كرده اند كه تاكنون عمل نكرده است ؟ !!!
به نظر شما افق صد ساله " اين " آموزش و تربيت نسلي كه ميروند .... در ايران چيست ؟
بند الف : از دوستان عزيزم كه هميشه و هميشه محبت دارند نهايت تشكر را مينمايم . التماس فراوان دعا
بند ب : از دوستان تهراني كساني هستند كه تاريخ توزيع دفترچه هاي دكترا را بداند ؟ ( آزمون سراسري ) لطفا مرا بيخبر نگذاريد .
بپذير .....
عاشقانه هايم را بپذير .....
پرودگارا .... چگونه برايت سخن بگويم .... و چگونه بگويم برايت كه ديگر رمقي ندارم .....
به چه بينديشم .... پرودگارم ... مهربانم ....... من غرق در گناه .. و در فهميدن ناچيزي دنيا ..... و در تلاش هايي كه جز براي ماندن نيست .... و در روزهايي كه به سرعت ميروند ... و خوابهايي كه خستگي در نميكنند .. و عبادت هايي كه ترا به پرواز وا نمي دارند .... و در علمي كه جز براي حداقل هاي زندگي نيست ... و در عمري كه به سرعت از بركتش كم ميشود .. و جواني اي كه ................ در حيرتم ... من در تمامي اينها در حيرتم ...
به چه بينديشم ... نداشتن اميد..... به نداشتن يار.. نداشتن كار مناسب .... غمي در وجودم است كه نميتوانم به طور كامل از او جدا شوم ... فقط در زمان هايي آرامم ... و آن ديدن گنبد طلا .... از زاويه رواقي كه در روبرويش است ... گوهر شاد ......
مهربانم .....
ميگويند منويس ..... منويس از آنچه كه ......
پونه تو ... سرشار از اعتماد .... سرشار از خواستن .. هم اكنون در هر روز هزاران بار ميايستد و باز .... ميافتد ...... مهم نيست ... بگذار بيفتم ... اما قلبم را از اميد خود باز مستان .... چرا كه تمامي و نهايت نقطه كورم و ناآشناي من ... تويي .......
برنامه ريزي در صورتي كه تمامي مولفه هايت بر اساس احتمال چيده شوند .. به نظر تو چگونه خواهد بود ؟ ..... برنامه ريزي براي چاپ كتابي كه هزينه پرداخت آن را نداري
براي تحصيل در دكترايي كه خواندنش و پذيرفته شدنش مشكل است . 2 نفر در سال ...
تحصيل در ماقطع بالاتري كه مليونها هزينه ميكني و بعد دوباره به خط فعلي باز ميگردي ...
تاسيس شركتي كه در ان شريك كاري نيست ...
تاسيس جايي براي دفتر كه مبلغ اجاره آن به هيچ وجه درست نميشود ...
جمع كردن پاره پاره ذهن هايي كه متمركز نميشوند
و نيرويي كه مرتب به تحليل ميرود ...
تشكيل اكيپ كاري اي كه هر كدام در يك شهرند .
و ذهني كه با به رفتن اعتقاد دارد و تحصيل .. در مسيري ديگر
و يا ماندن و ساختن با وضعيت حقوق ناچيز دانشگاه و خفه شدن در همه چيز ...
تشكيل موسسه علمي و تحقيقاتي براي اساتيد و نيشخند آنان به آرزوهايت ..
تشكيل شركت بسته بندي .. براي برگرداندن بخشي از ارز كشور ... و جواب ندادن آنها
تحقيق براي بخشي از شهر قديمي ..و فرستادن آن به يونسكو ... و عدم همكاري ميراث براي عكس گرفتن و فيلم ......
جهش و ريسك .. در حاليكه انتهايي ندارد ....
و قلبي كه به يك نقطه جمع نميشود ...
و تنهايي اي كه ترا به افسردگي .......مايل ميسازد . ( خدايا ! )
و به دوري اي كه از تمامي مراكز اطلاعاتي و كتابخانه ها و اساتيد ( حتي يك كلاس زبان براي دكترا )
دوري و يا به رفتني كه مكان ماندن ندارد ....
پس من چه كنم ؟ چه سودي دارم ؟ فقط كز كني و چند خطي اعتراض و وبلاگ ؟ اين است انتهاي تمامي بلند پروازي ها و خواسته هاي دروني ات ... ؟
ميگويند از خستگي منويس ... از درد منويس ....
دنيا را وارونه كرده ايم ... كمي به اطرافمان بنگريم ... باور كنيم هنوز خورشيد .. زمين ... آسمان .. رودخانه و لبخند كودكان با تو صادقند .... راست ميگويند .... چرا از ان ها الگو نمي گيرم ....
اين همه دويدن هاي بي حاصل و وارونگي هايي كه جز تخريب حاصلي ندارد ..... چرا اين همه گيجيم ؟ چرا ؟
آه ...پدرو مادرم..... نگاهشان ميكنم .... خستگي من آن ها را خسته تر كرده ..... پونه ... چه ميكني ؟ غريبه شدم .... غريبه اي كه ميخندد ... شادماني ميكند . شوخي ميكند . انرژي ميدهد ... اما خود چگونه بلند ميشود ؟
دوستان ترا به اميدي فرا ميخوانند كه خود به آن اعتقاد ندارند .
اساتيد مسيري را ميروند ... كه جز نفرت از علم چيزي در آن ديده نميشود ...
و پدر و مادري كه جز نگاه ............. برايم سخني ندارند .......... ( فدايشان )
و عزيزاني كه ترس از روبرو شدن ... فضاي مرا خفه كرده اند .....
قلبم كجاست ؟ ... ذهنم چه شده ؟ ..توانم كو ؟ .. ايمان قلبي ام را دزديده اند ؟ ..... من آن ها را نميفهمم .... نمي بينمشان ...تو مي بيني ؟
از حصار ديوار هاي سايه ساز رها كنيد مر ا
كه اگر ذائقه اي ديگر بيابم
پرواز را حلاوت ديگري است .....
حلاوت ديگري ....
حلاوت ديگري ...
حلاوت ديگري .....
بند الف : جملاتت را ميخوانم .... و تمام اميدم به توست ..... واردباغهاي جاوداني اي ميشوند كه خداوند رحمان بندگانش را به آن وعده داده است . هر چند ان را نديده اند . مسلما وعده خدا تحقق يافتني است (مريم آيه 61 ) .
بند ب : دوستاني كه در چاپ كتب هستند ... و يا دوستاني را كه در اين زمينه دارند مرا راهنمايي كنند . و با من مكاتبه .
بندج: من خسته را خسته تر كردم...... دعا كنيد مرا ...... پونه
به اميد آن روز ...
زمان ما ...
زمان ما در گذر تاريخ اين است كه ساختمان هايي بلند تر داريم . اما خلقياتي سردتر ، آزاد راههايي پهن تر ، اما ديدگاههاي باريك تر .
بيشتر خرج ميكنيم . اما كمتر داريم . بيشتر خريد ميكنيم . اما كمتر لذت مي بريم . خانه هاي بزرگ تر داريم . و خانواده هاي كوچكتر ، وسايل آسايش بيشتر ، اما زمان كمتر ، درجات تحصيلي بالاتر ، اما ادراكي كم تر ، دانش بيشتر ، اما داوري كم تر ، متخصصان بيشتر ، اما مشكلات بيشتر ، داروي بيشتر ، اما سلامتي كم تر .
ما بسيار زياد مي نوشيم . بسيار زياد ميخوريم . بي هيچ ملاحظه اي خرج ميكنيم . بسيار كم ميخنديم . خيلي خيلي تند رانندگي ميكنيم . بسيار زود عصباني ميشويم . تا دير وقت بيدار ميمانيم . بسيار خسته بيدار مي شويم به ندرت مطالعه مي كنيم . بسيار زياد تلويزيون تماشا ميكنيم . و به ندرت دعا مي كنيم .
ثروتمان را تكثير كرده ايم . اما ارزش هايمان را تقليل داده ايم .
بسيار زياد صحبت ميكنيم . به ندرت عاشق ميشويم . و بيشتر اوقات نفرت ميورزيم .
يادگرفته ايم چگونه امرار معاش كنيم ، اما زندگي نمي كنيم .
به طول عمر اضافه كرده ايم . و به زندگي نه .
تمام مسافت به ماه را رفته و برگشته ايم . اما گذر از خيابان براي ديدن همسايه جديد برايمان سخت است .
بر فضاي كسهاني غلبه كرده ايم . اما براي فضاي باطني خود نه .
كار هاي بزرگتري انجام داده ايم ، اما كار هاي بهتر نه .
هوا را پاك كرده ايم . اما روحمان را آلوده ايم .
اتم را شكسته ايم . اما تعصب مان را نه .
بيشتر مي نويسيم . اما كمتر مي اموزيم . زياد برنامه ريزي مي كنيم . اما كمتر آن را به انجام مي رسانيم .
ياد گرفته ايم عجله كنيم . نه كه اين كه صبر كنيم . ( دقيقا من ! )
كامپيوتر هاي بيشتري مي سازيم . تا اطلاعات بيشتري ذخيره كنيم و پيش از هميشه نسخه هايي از آن تهيه كنيم . اما ارتباط كمتري با آن ها داريم .
اين روزها دوره غذاهاي حاضري و هضم آرام است .
مردان بالا بلند . اما بي شخصيت . سود هاي سرسام آور . و روابط سطحي . اين روزها دوره صلح جهاني ، اما جنگ داخلي است . تفريح بيشتر . اما لذت كمتر . انواع بيشتر غذاها . اما تغذيه كمتر .
اين روزها ايام دو در آمد ، اما متاركه بيشتر است . ايام خانه هاي زيباتر . اما خانواده هاي از هم پاشيده .
اين روزها زمانه سفرهاي سريع . پوشك هاي يك بار مصرف ، اخلاق هاي يك بار مصرف ، هم خوابگي هاي يك شبه ، تن هاي چاق ، و قرص هايي است كه همه كار ميكنند . از شاد كردن و آرامش دادن گرفته تا كشتن .
زمانه ي است كه در آن ويترين ها ، پر و انبار ها خالي است ، زمانه ي فن اوري مي تواند اين نامه را به شما برساند ، و زمانه اي كه شما مي توانيد انتخاب كنيد كه يا در فكر اين انتخاب كنيد كه يا در اين فكر سهيم شويد يا بلافاصله دكمه " حذف " را بزنيد .
جورج كارلين
بند الف : عكس صفحه اول را دوستان ميتوانند مشاهده نمايند ؟
بند ب : اگر دوستاني كه به حرم ميروند و با دلهاي پاكشان در هر كجا هستند .. مرا نيز دعا نمايند . محتاجم آن هم بسيار ....
بند ج : من از دوستان عزيزي كه كامنت ميگذارم نهايت تشكر را نموده . اما خواهش ميكنم حداقل اسم خود را يا ايميل خود را نيز وارد نمايند . تا اگر سوالي دارند بتوانم به آن ها پاسخ دهم .
بند د : از عزيزاني كه در كار چاپ كتب هستند و يا ناشراني را كه با قيمت دانشجويي براي چاپ كتب اقدام مينمايند . و براي چاپ كتاب ميتوانند همكاري نمايند . خواهشمندم كه با من مكاتبه نمايند . با تشكر . پونه .
توكل مطلق ...
حالت اول اميد : من با رييس شركت صحبت ميكنم از فردا استخداميد . من با دكترتان صحبتان كردم براي بيماري شما هيچ مشكلي وجود ندارد . من با فرزندتان صحبت كرد او به قطعيت خواسته شما را انجام ميدهد . من با مدير كارخانه براي مطمئن شدن كار صحبت كردم . نتيجه تا دو ماه ديگر كاملا مثبت است . مطمئن باشيد براي مورد ازدواج فلاني كارهايت را درست ميكند . مطمئن باشيد بند پ كارساز ترين كار است .. صحبت با فلاني ....
حالت دوم اميد : شما به شركت برويد مطمئن باشيد اگر خوب كار كنيد و با خدا باشيد خداوند كار هاي شما به قطعيت انجام ميدهد . با كسي راجع به ازدواج سخن مگوييد . مطمئن باشيد خداوند در سه مورد ، ازدواج تولد . مرگ خود تصميم ميگيرد و خود دخالت مستقيم دارد . مطمئن باشيد بند پارتي در مورد خدا ميانبر ترين راه و مطئن ترين راه در دراز مدت است . كار براي او اعتبار موقعيت اجتماعي بزرگي و هزار چيز ديگر كه در پي آن هستيد مياورد .
چقدر از ماها به اندازه اي كه به بنده او اعتماد و كامل و راسخ داريم ... به خود او نيز همين اعتماد داريم ؟ اگر به خود من بگويند .. از فردا برو و بدان كه خداوند ناظر بر احوال و كار هاي توست .و صددرصد همان خدا براي روزي تو براي اميد هايت براي شادابي براي زندگي ترا كافيست . . چقدر به او اعتماد و توكل دارم ؟؟ !! و يا شايد چقدر خودمان را دربست در اختيار او قرار ميدهيم . ؟؟!! و در اين مسير چقدر صبوري ميكنيم ؟ !! ( منظورم مجاني كار كردن نيست . منظورم نيت هاي ماست . ) . جدا چقدر به او اعتماد كامل و راسخ داريم ؟ وقتي فكر ميكنم ... در اين مورد جز سكوت جوابي ندارم ......
من ،
من " تصميم " را در باغ دست هايم ميكارم .
" تبديل " ميشود . به " عمل " مي نشيند .
آن وقت ، شكوقه اين تصميم مبدل ،
مي تواند از اشك ،
از دل ،
از سكوت و تنهايي ،
از فرياد مايه ور شود .
اي چراغ شبهاي زندگي من ،
من فقط همين ها را دارم...........
آيا خريداري هست ؟
آيا خريداري هست ؟
آيا خريداري هست؟
آيا خريداري هست؟
خانواده ......
با سلام ... نوشته اي را يكي از دوستانم به ايميلم فرستاده بودند .. با هم ميخونيم :
I ran into a stranger as he passed by
بامردي كه در حا ل عبور بود برخورد كردم
"Oh excuse me please" was my reply
اوو!! معذرت ميخوام
He said, "Please excuse me too
من هم معذرت ميخوام
I wasn't watching for you."
دقت نكردم
We were very polite, this stranger and I
ما خيلي مؤدب بوديم ، من واين غريبه
We went on our way saying good-bye
خداحافظي كرديم وبه راهمان ادامه داديم
But at home a difference is told
اما در خانه چيزي متفا وت گفته ميشه
how we treat our loved ones, young and old
با آنهايي كه دوست داريم چطور رفتار ميكنيم
Later that day, cooking the evening meal
كمي بعد آنروز، در حال پختن شام
My son stood beside me very still
پسرم خيلي آرام كنارم ايستا د
As I turned, I nearly knocked him down
همينكه برگشتم به اوخوردم وتقريبا" انداختمش
"Move out of the way," I said with a frown
" اه !! ازسرراه برو كنار"
بااخم گفتم
He walked away, his little heart broken
قلب كوچكش شكست ورفت
I didn't realize how harshly I'd spoken
نفهميدم كه چقدر تند حرف زدم
While I lay awake in bed
وقتي توي تختم بيدار بودم
God's still small voice came to me and said
صداي آرام خدا در درونم گفت
"While dealing with a stranger, common courtesy you use
وقتي با يك غريبه برخورد ميكني ، آداب معمول را رعايت ميكني
But the children you love, you seem to abuse
اما با بچه اي كه دوست داري بد رفتار ميكني
Go and look on the kitchen floor
برو به كف آشپزخانه نگاه كن
You'll find some flowers there by the door
آنجا نزديك در چند گل پيدا ميكني
Those are the flowers he brought for you
آنها گلهايي هستند كه او برايت آورده است
He picked them himself: pink, yellow and blue
خودش آنها را چيده: صورتي و زرد و آبي
He stood very quietly not to spoil the surprise
آرام ايستاده بود كه سورپريزت بكنه
and you never saw the tears that filled his little eyes"
وهرگز اشكايي كه چشماي كوچيكشو پر كرده بود نديدي
By this time, I felt very small
در اين لحظه احساس حقارت كردم
and now my tears began to fall
واشكام سرازيرشدند
I quietly went and knelt by his bed
آرام رفتم و كنار تختش زانو زدم
"Wake up, little one, wake up," I said "
بيدار شو كوچولو ، بيدار شو
Are these the flowers you picked for me"
اينا گل ها ين كه تو برام چيدي؟
He smiled, "I found 'em, out by the tree
او خنديد: اونارو كنار درخت پيدا كردم
I picked 'em because they're pretty like you
ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن
I knew you'd like 'em, especially the blue
ميدونستم دوستشون داري ، مخصوصا" آبيه رو
I said, "Son, I'm very sorry for the way I acted today
گفتم پسرم واقعا" متاسفم ازرفتاري كه امروز داشتم
I shouldn't have yelled at you that way "
نميبايست اونطور سرت داد بكشم
He said, "Oh, Mom, that's okay. I love you anyway"
گفت :اشكالي نداره من به هر حال دوستت دارم مامان
I said, "Son, I love you too
گفتم :من هم دوستت دارم پسرم
and I do like the flowers, especially the blue"
و گلهارو هم دوست دارم ، مخصوصا" آبيه رو
Are you aware that if we died tomorrow, the company that we are working for would easily replace us in a matter of days
But the family we left behind will feel the loss for the rest of their lives
And come to think of it, we pour ourselves more into work than to our own family an unwise investment indeed, don't you think
So what is behind the story
What does the word FAMILY mean to us
آيا ميدانيد كه اگر فردا بميريد شركتي كه در آن كار ميكنيد به آساني در ظرف يك روز براي شما جانشيني مي آورد.اما خانواده اي كه به جا ميگذاريد تا آخر عمر احساس فقدان شما را خواهد كرد.
و به اين فكر كنيد كه ما خود را وقف كا رميكنيم ونه خانواده مان .چه سرمايه گذاري نا عاقلانه اي !! اينطور فكر نميكنيد؟!!پشت اين داستان چه پندي نهفته است. كلمه " خانواده " يعني چه ؟؟
برايم دعا كنيد ... دلتنگي مرا ....
آرامش در بالهاي ....
زنبور ها ......
با بالهاي زرد خورشيد
در عالم گلها ، سفر آغاز كردند
آنجا كه " آرامش " بساط روشني داشت
آنجا كه " آسايش " كلام راستين بود
آنها سفر كردند " آرامش " گرفتند .
اما دل من ،
اين " سرود " " آسماني "
بالاتر از آرامش ، آهنگي دگر داشت .
تكرارها ، در سايه ي او رنگ مي باخت .
جاي بسيار تاسف فراوان است كه در دانشگاه تهران به خاطر مشكلات فني ساختمان كتابخانه بس عظيمي را از دست داديم .. و دانشجويان حقوق منابع بسيار عظيمي را ديگر نه صورت كتب بلكه خاكستر هايي كه .....
روز سه شنبه استاد مشاور خوب من راجع به سفر مشهد و دفاع پايان نامه ها ياداشت خودشان را اغازكرده بودند . ياد آن روزها بخير .. ارديبهشت سال 1383 به دنبال مطالب راجع به موضوع معلولين در اينترنت بودم .. ميخواستم منابعي بيابم و يا چكيده مقالاتي چه به صورت لاتين و چه به صورت مقالات فشرده دانشجويي ...
سرچ ميكردم ... اين سايت حاوي مقالات ارتباط معلولين و به انزوا كشيده شدن آن ها با مشكلات شهر سازي نوشته بود . و بعد از آن اين كاتبه اي انجام شد از نحوه موضوع من ... و ديداري و خلاصه .. بعد از يك ساعت و نيم صحبت با ايشان در دانشكده توانبخشي در آن اتاق بسيار صميمي و ساختمان هايي كه از زمان رضاخان بود و فضا را همچنان گرم و پر محبت نشان ميداد .. به اين نتيجه رسيدم ...
" اين همان استاد مشاوري است كه من ميخواهم ... "
( جا دارد همين جا از بركت بسيار فراوان" اينترنت " كه در جمع آوري انسان هاي موفق كمك شاياني به من كرده است .. تشكر و قدر داني فراوان به عمل آبد ...:DDD )
ازتباط كاري ما رسما از دوم مهر ماه سال 1383 شروع شد و تا 23 آبان نامه 1384 ادامه داشت كه زمان انجام پروسه كاري من بوده است .
اين يادداشت را ايشان براي كار هاي من و نحوه اجراي دفاع و نظر شخصي ايشان را راجع به پايان نامه با هم ميخوانيم . ( آپديت روز : بيست و چهارم آبان ماه سال 1384 )
و باز ....
زنبور ها
با بالهاي زرد خورشيد ،
در عالم گلها سفر اغاز كردند .
اما دل من
اين " شعور آسماني "
" از " عالم گلها ، سفر آغاز ميكرد .
" در " بي نهايت ، بال خود را باز ميكرد .......
بند الف : ميخواستم بدانم عزيزاني كه وارد سايت ميشوند آيا عكس معماري كه در اولين صفحه سايت موجود است . را ميتوانند مشاهده نمايند . يا اينكه اشكال فني دارد . در اين صفحه ( http://www.irvani.com/) اين عكس در بك گراوند كار قرار دارد و ساختماني است با حركت آدميان .
پونه . دختر نيشابوري . التماس د عا .
تقصير باغچه نيست ....
در پر كاري من همين قدر بس .. كه روز يك شنبه هنگامي كه از نيشابور راهي مشهد بودم .. و به شيريني فروشي رفتم تا شيريني هاي سفارش شده را بگيرم ... ديدم يك جفت دمپايي پلاستيكي ( آن هم از نوع گل گلي ) در پا دارم و با ان ها دارم ميرم مشهد !
تا ساعت دو و نيم بيدار بوديم .. داشتيم سيدي براي اساتيد و دانشجويان و مهمانان به عنوان يادگاري ميزدم . بهم گفت پونه .. ديدي .. آخرش هم آمدي خانه دوران دانشجويي و روز اخر دوران دانشجويي هم خانه مشهد هستي ... دقت كه كردم ديدم درست ميگه .. آن شب در حين ان همه خستگي ... يك نگاه به دور و برم انداختم .. 6 سال من در اين خانه بودم و قبل از تهران رفتنم تمامي مونس من همين عزيزان بودند .. عزيزاني كه روز اخر نيز به من كمك كردند .... نگاهش كردم .. گفت چه احساسي داري ؟
گفتم ..... نميدانم .......... يعني نمي توانم بگويم ........ باور ميكني ميدانم چه ميخواهم و ميدانم چه در درونم است و بر من چه ميگذرد اما نميتوانم ... برايت باز گو كنم ...
گريه هايم .. نه براي وداع است و نه براي تمام شدن
گريه هايم نه براي اتمام درس است
گريه هايم نه براي استرس ها و خستگي هاي اين روز هاست ..
و نه براي مرور خاطراتم ...
و نه براي ديدن تمامي عزيزاني كه در امفي تئاتر هستند و مرا ياري كردند و ممكن است ديگر آن ها را نبينم ...
و نه براي چيز هايي كه بدست آوردم .. و چيز هايي كه از دست ميدهم ..
و نه براي مرور خاطرات گذشته و نگاه به افق آينده ... و باز تلاشي ديگر .. از آنچه كه هست و بايد باشد .
و نه براي داشتن چنين نعمت هايي كه دارم ....
و نه براي گرفتن نمره الف .. و نمره ممتاز ( كه متاسفانه در دانشگاه ما نمره الف 18.5 است !! )
و نه براي بدر رفتن خستگي از تن رنجورم .
و نه براي هجرت هاي مكرر از شهر ها ...
و نه كبودي چشمانم و لاغري بدنم ....
و نه براي دوستاني چون سميرا . نرگس . منيژه . حوريه . نينا . راحله . خانم بنايي . خانم هاشمي .خانم جلالي . خانم كاردان . خانم رشيديان . خانم صفار . خانم منصوريان . خانم وحدتي . اقاي ضرابي . اقاي يعقوبي . اقاي غيور . اقاي مدقق . اقاي افسر پناه . دكتر حاج رضا پور . مهندس محسني . دكتر كمالي . دكتر نگارستان . دكتر رضا زاده . دكتر ثقفي . خانم فخريان . خانم رشيدي . اقاي مدقق . اقاي حدادي . اقاي نهاوندي . همه عزيزاني كه زماني كه صحبت ميكردم .. احساس ميكردم تمامشان را ميخواهم . و تمامشان را از صميم قلب دوست دارم .
براي اينها اشك نمي ريزم .... نه براي اين ها نيست عزيز .....
اشك هايم براي موارد بالا نيست ... نميدانم از چه چيزي است .. شايد و شايد ... بتوانم بگويم .... :
گريه براي قلبي ميكنم ...
كه ديگر توان وصله شدن را نيز حداقل در اين دوران ندارد .....
تقصير باغچه نيست
بعضی گلها .. !
تنها زير نور ماه می رويند
... مثل رويايی كه شب رفتنت
حوالی خانه ما بود. ...............
بند الف : عكسي از مراحل دفاع يكي از دوستان خوبم در وب خودشان قرار دادند ...
ادرس : http://ninashahrokhi.persianblog.com/
بند ب : از تمامي دوستانم ... عميقا ممنونم ... واقعا اين را جدي ميگم .. از صميم قلب از همه عزيزانم تشكر ميكنم . چه كساني كه حضور داشتند و كساني كه نتوانستند . و محبت هاي گرم آنان از همين راه دور به من ميرسيد . با تشكر فراوان .
بند ج : از دوستان عزيزم خواهش ميكنم ايميل هاي خود را وارد نمايند .. تا من از ايشان تشكر نمايم .. و محدود به صفحات وبلاگ نشود .
پونه دختر نيشابوري . التماس دعاي فراوان ...
ترا من چشم در راهم .....
ترا من ....
سلام ...
دوشنبه ، ميبينمتان .... خيلي كار دارم ، هنوز نميدانم چي بايد بگم .... چون بين مطالب و صحبت هاي من يك ماه و نيم فاصله افتاده ..... كمي كار ها گيجم كرده . چون بايد بين دو شهر هماهنگي انجام بدم . اين كار كمي سخته . برايم دعا كنيد .
بند الف : تاريخ دفاع : 23 آبان ماه سال 1384 . دوشنبه . ساعت 10:45
مكان : مشهد . قاسم آباد . آمفي تئاتر دانشكده مهندسي .
موفق باشيد و پايدار ...... پونه
تشكر و قدر داني ...
فكر ميكنم بايد در اين دوره و تا اين لحظه از خيلي چيز ها تشكر كنم .. اول از اتاق آرام و مرتبم .كه بعضي وقت ها شلوغ ميشه .. اما هميشه روي ميز كامپيوتر كتاب است و جزوه دانشجويان . همه چيز از كتابهام گرفته تا غيره توش به راحتي پيدا ميكنم. از باغچه و حياطي كه هر از گاهي به ان نگاه ميكنم .. از ذرت هاي بو داده اي كه هميشه و هميشه هنگام كار كردن با كامپيوتر ميخورم .. ازارشيو ايميلم كه وقتي فايلي را در كامپيوتر ندارم و يا گمش كردم و يا ديليت كردم ميشه در آن يافت كرد . از اس ام اس مويايل كه شب ها با ان هستم و پيام ها بدون هيچ دردسري ميفرستم . از كتاب حافظ كه وقتي فال درست و حسابي نميشه .. ( به قول بي بيجان حافظ حوصله اش سر رفته ). از ديكشنري معماري كه هميشه به ان پناه مي آورم . از دوربين كه هميشه لحظاتي كه عكس ميگرم و از سوراخ آن هر زاويه اي را كه دوست داشته باشم ميبينم . از كيف پولي كه اغلب اوقات فقط و فقط پول بنزين در آن موجود است . ( و بعضي وقت ها انم نيست ! ) از آينه كوچيك محدبي كه ميتوانم خودم را توش به وضوح ببينم . از دوچرخه اي كه شب ها ميتوانم با آن توي پارك با فري باشم .از كوله پشتي اي كه تازه بندش پاره شده و ديگه مونس من نيست .و جانمازي كه بسيار دوستش دارم و حقش را ادا نكردم . از پالتو چرمي اي كه چندين سال است در سرما مرا حفظ ميكند . از وبلاگ هايي كه با آن ها ميخندم و آنهايي كه گريه ميكنم . از درخت بيد مجنون كه هميشه و هميشه سايه هايي در كوچه مان مي انداخت .از كلاه شنا كه جديدنا پاره شده و نميتوانم فعلا برم استخر . از مسنجر كه آفهاي بسيار تبليغي از آن دارم . از كتاب هنر هلن گاردنر كه ميتوانم چيز هايي كه در كتابهاي بازاري نيست در او پيدا كنم و شومينه اي كه در كنارش گرم بشم و كتابهاي اتفاقي اي كه دوستان برايم بدون اينكه بگويم ميخرند .از كشك هاي بيرجندي كه در آن ها زيره دارد . از باند ها و ميكروفونم كه هر موقع دوست داشته باشم نسترن بگذارم و يا بعد از آن اهنگ امام رضا گوش بدم و سخنراني هاي آقاي پناهيان و يا قاسميان را يواش يواش بشنوم و شرمنده بعضي از رفتار هايم بشوم ... و بعضي اوقات نيز آهنگ هاي گروه ( ATC ) . از كتاب من به قرينه لفظي حذف شده و كتاب هفت عادت مردان موثر . از بوژان با رودخانه اي كه پاهايم را در آن بذارم و از سرماي آب لذت ببرم . از فلاكس كوچيك يك نفره كه چهار ليوان ميتوانم با آن چايي داغ بخورم . و جعبه لايتنر كه با ان لغات زبانم را به خاطرم بسپرم . و كيبوردي كه چندين ماه است انگشتان مرا تحمل كرده . از كمدي كه توش سه جعبه از وسايل كودكي ام را در آن قرار دارم . از عروسك هاي كوچك بافتني كه روي چراغ خواب من آويزان هستند و هر موقع نگاهشان ميكنم خنده ام ميگيره .. چون دستان اين عروسك ها بسيار بلند هستند ( تا سر زانو ).از همه مهمتر قرآني كه تنها مونس من در زمان دلشكستگي هايم است .....
وقتي فكرش را ميكنم ....من واقعا در زندگي ام ،،، سختي نديده ام ....
دلتنگم
دلتنگم
من ، از سفر ، نمي ترسم ، هيچ !
بايد سفر كرد ....تا كرانه را به گوشه قلب كشاند .
تا آسمان ها و ستاره مقدس را
از اشك خويش مهمان كنم ....
دعايم نماييد
گمشده در همين نزديكي هاست ...
شايد او را بيابم ...
بند الف : از دوستان خواهش ميكنم ايميل هاي خود را وارد نمايند . من مايلم با اين دوستان بيشتر آشنا شوم . ( مثلا فرزند آدم :DD (
بند ب : صفحه معمار با عنوان ، پايان نامه كارشناسي ارشد . آپديت شده است
برايت مي نويسم ...
روي ميز پذيرايي را نگاه ميكنم بسته هاي مشخص ني هاي نوشابه بود . البته هر دانه ان را به سه قسمت كرده بودند و بعد ده تا ده تا مشخص كرده و چند تاي ديگر صد تايي بودند .. علي كوچولو ، ( كلاس دومي ) خانه ما آمده بود تا بتواند تا عدد 900 جمع و تفريق ببندد و مامان به او ياد بدهند .. يادش بخير ان زمان كه كوچك بوديم ....
اتاقم بوي خاصي پيدا كرده . نمي دانم از كجاست .. سرم گيج ميره .. دنبال بو ميگردم .. بوي شيرين و خشبويي از كنار شوفاژ مي ايد .. خوب كه نگاه ميكنم .. يادم مياد فصل چيدن زعفران ها است و بي بي جان كارشان را كرده بودند و روزهايي كه من مشهد بودم .. اتاق من پر از گل زعفران شده بود ... براي چيدن گلپر هاي انها .. و خشك كردن ان ها در گرماي ملايم .... قرمز رنگ و زيبا .. من بيشتر از اينكه خود زعفران را دوست داشته باشم ... گل هاي آن را دوست دارم .. گل هاي بنفش بسيار زيبايي كه تا دو سه روز همچنان شادابي خودشان را حفظ ميكنند و حتي اگر زمين هاي زعفران بي آب و خشك باشند ، اما زمين با همان ترك هاي ناشي از عدم رطوبت پر از گل بنفش است .. تخت گل .. تخت .....
اين روزها به اين فكر ميكنم .. كه واقعا هر چيزي به اصل خودش بر ميگردد ... چه چيز خوب و چه بد .. انسان هايي را مي بينم كه در تحصيل خود را گم كرده اند .. و يا ديگراني كه در داشتن دوست و بعد مسير شان را گم كردن و سيگاري و معتاد شدند ... انسان هايي كه در پولدار شدن ظرفيت خود را از دست دادند .. جدا هر چيزي اصلي دارد و بايد فرهنگ آن ايجاد شود .. من بيشتر از اينكه دوست داشته باشم .. طرفم خيلي چيز ها داشته باشد .. دوست دارم اصيل باشد .. اصيل در معناي واقعي .
وقتي به شاگردانم نگاه ميكنم .. احساس ميكنم همه شان را دوست دارم .. آن هم در معناي واقعي .. ليست اين شاگردان ( اولين شاگردان ) هميشه در ذهن من باقي خواهد ماند ... و هميشه و هميشه از آنها تشكر خواهم كرد .
هوا سرد شده و باران و باران ... چند روزي است سراغي از پروانه هاي كنار پنجره ها ندارم .. هميشه و هميشه در كنار پنجره اتاقم ( يك دفعه دقيقا شمردم ! 11 پروانه)پروانه هاي سفيد رنگ با خالهاي مشكي بودند .. كنار گلهاي صورتي بسيار كوچك .. گلهاي مقاومي كه چون آفتاب باشد سريع گل ميدهند و چون هوا سرد شد، خود را جمع ميكنند ...
روزهاي كمي به زمان دفاع مانده .. بلاخره آمفي تئاتر را گرفتم ... و كار هاي اداري تمام شدند .. ساعت 10:45 روز دوشنبه 23 آبان ماه شروع ميشود . به اميد آن روز .
بند الف : ممنونم از محبت شما دوستان گرامي در آپديت هاي پيشين
لحظه هاي رام
لحظه هاي رام عمر من ،
همچون ميش هاي سرشار، ز پشت تپه هاي شب و روز ميآيند .
من زمين را صدا نميزنم كه برويد
و آسمان را صدا نميزنم كه ببارد .
لحظه هاي سرشار عمرم را چه كسي مي دوشد ؟
و چراگاه سبز عر من ، چه كسي خيمه ميزند ؟
من در جايي ايستاده ام كه هنوز گله عمرم را نميبينم .
آيا گرگي در شيار تپه هاي شب و روز نايستاده است ؟
اين روز ها كار هاي ريزه كاري مانده .! كارهاي اداري ، گرفتن امفي تئاتر و دعواهاي اداري بر سر اين موضوع ساده . پست نشدن بليط هاي استادان تهرانم . و آماده كردن پروژكتور و.. هنوز پايه هاي تابلو ها را از ترمينال نگرفتم .. و پاورپوينت كار هاي دفاع را نيز اماده نكردم . از انيميشن آخر دفاع نيز يك كوچولو مانده كه در سايت نيز ميگذارم . مكرر به مشهد رفتن و برگشتن به نيشابور .. خسته شدم. اما خوشحالم كه در اين رفتن ها و آمدن ها ، گنبد امام رضا را ميبينم و زيارتي ميكنم .
حالا توي گيرو دار . جزوه به روز شده دانشجويان و مطالعه اي كه بايد به موقع انجام شود .. كه مبادا اين استاد تازه وارد ...خرابكاري كند . برايم دعا كنيد ... هيچ كدام از اين كار ها برايم خسته كننده نيستند . هيچ كدام !باور ميكنيد ؟ ... چيزي كه مرا هميشه و هميشه خسته ميكند ، روح پژمرده اي كه بسيار تلاش ميكند از اين منجلاب رهايي يابد ... روحي كه ان قدر دل نازك شده كه مرتب اشك بريزد و اشك .. نميدانم چرا ؟ ... پونه اين قدر ها هم دل نازك نبود .!آن قدر ها هم لوس نبود .... اتفاقا بسيار تو دار و مقاوم و بسيار بيخيال ... فقط به معماري فكر ميكرد و به معماري .. اما اكنون بسيار تلاش ميكند تا ذره اي ذهنش به اين موضوع تمركز داشته باشد .اما ... و باز اشك .......
از هيچ جا ....
از همه جا
رشته اي نشانم دادند .
پرسيدم
فرياد زدم
چگونه ؟ آخر چگونه ؟؟
اما هرگز جوابي نشنيدم ، از وسعت مرموز و گنگ اين پهناور زمين .
من همه اين روز ها
در جست و جوي طنابي هستم .
در فكر رشته اي
...
شايد
يك روز ...
روزي در همين نزديكي ها ....
اين رشته را
در جزيره دل هاي عاشق
بيابم .
دوستدار شما : پونه ... تا ديوانگي من راهي نمانده ...... برايم بسيار دعا كنيد
بند الف : دوستي به نام فرزند ادم( چقدر من از اين نام خوشم ميايد برايم كامنت ميگذارند . ممنون ميشم اگر ايميل خود را وارد نمايند . )
بند ب : چندين بار دوستان اينترنتي روز دفاع را پرسيده اند ... من در اپديد هاي قبلي دقيقا عنوان كرده ام . بار ديگر نيز مينويسم . 23 آبان ماه . دوشنبه ساعت 10 . مشهد . دانشكده مهندسي . قاسم اباد . امفي تئاتر دانشكده )
اگر ها و يقين ها ...
ديشب زماني كه قران را باز كردم .. تاجواب نيتم را بگيرم ... خيلي جالب بود . خيلي زياد .. در شب عيد فطر ..
در يك صفحه اين آيات دو بار تكرار شده بودند .. به عبارتي تاكيد فراوان بر اين جملات داشتند . ( صفحه 374 آيه 161و162و163 از سوره شعرا)
هنگامي كه برادرشان لوط به آنان گفت " آيا تقوا پيشه نميكيند ؟ " من براي شما پيامبري ايمن هستم
پس تقواي الهي پيشه كنيد و مرا اطاعت نماييد .
من در برابر اين دعوت اجري از شما نمي طلبم . اجر من فقط بر پروردگار عالميان است .
زماني كه قران را مرور ميكنيم ... مكرر به حرفها و جملات شرطي اي برخورد ميكنيم .. اگر چنين باشد .. قطعاچنان ميشود .. اگر تو اينگونه شوي .. من قطعا اينگونه خواهم كرد .. و من ! هنوز .. .. !
اگر مرا ياد كنيد .....شما را ياد ميكنم
اگر فقط مرا عبادت كنيد و فقط از من كمك بخواهيد ... قطعا شما را به راه سعادت و راه مستقيم هدايت ميكنم .
اگر مرا فراموش كنيد ........ شما را فراموش ميكنم
اگر مرا با خلوص دل بخوانيد ......... حاجت و نياز شما را بر آورده ميكنم
اگر فقط بر من توكل كنيد و از من ياري بخواهيد ...... من ضمانت ميكنم كه مشكل شما را بر طرف نمايم .
اگر در هنگام درد و بلايا از من كمك بخواهيد ........بدانيد كه اسم و ياد من شما را شفا خواهد بخشيد .
اگر خالصانه و براي رضاي من به فقيران و درماندگان كمك كنيد ........... من قول ميدهم حداقل صد درصد به شما سود پرداخت كنم .
اگر واقعا از من كمك بخواهيد ..... به يقين بدانيد من شما را بر دشمنان و حريفانتان پيروز خواهم كرد .
اگر بندگان مرا كمك نماييد ....... من شما را كمك خواهم كرد
اگر به عهدي كه با من بستيد كه فقط بنده من باشيد ....... من قول ميدهم كه در همه حال و در همه جا شما را كمك و هدايت نمايم .
اگر تقوي مرا پيشه كنيد ...... من به شما از جايي روزي ميدهم كه اصلا گمان نميكرديد
اگر آرامش و اطمينان كامل و حقيقي ميخواهيد .... آگاه باشيد كه فقط ياد من ميتواند آن را به شما عطا نمايد .
اگر از آنچه براي شما ميفرستم راضي و خشنود باشيد . ... من هم از شما راضي و خشنود ميشوم .
اگر از من و سرنوشتتان راضي باشيد ..... من شما را در گروه بندگان خاص خودم و در بهشت خودم داخل ميگردانم .
اگر در راه رضاي من در برابر سختيها صبر و شكر كنيد ..... بدانيد كه من ترس و غم را در وجودتان محو خواهم كرد .
اگر به ثروت و قدرت خود مغرور شويد .... شما را چون قارون و نمرود نابود ميكنم .
اگر در راه اجراي فرمان من خالصانه و صادقانه تلاش كنيد ....... شما را چون ابراهيم به دوستي بر ميگزينم .
اگر در فراق محبوب و رسيدن به ارزوها صبر و شكر كنيد ..... شما را چون يعقوب به يوس مراد خواهم رساند
اگر از سرنوشت ديگران عبرت نگيريد ........ شما را مايه عبرت ديگران خواهم كرد
اگر به مظلومان و زير دستان خود ظلم كنيد .... شما را نابود و انها را بر قوم و قبيله خود حاكم خواهم نمود
اگر خير و سعادت دنيا و اخرت را ميخواهيد ........... بدانيد كه ان پيش من است و فقط من ميتوانم آن را به شما بدهم .
اگر خوش خلق و خوش رفتار باشيد ....... مهر شما را در دل ديگران مي افكنم
اگر مردي طيب و پاك باشيد .... زني طيب و پاك را نصيبتان خواهم كرد .
اگر از گناهان خود توبه كنيد ..... گناهان شما را ميبخشم و به جاي ان حسنات را قرار ميدهم
اگر نيت خير كنيد .... من نيت خير شما را پاداش ميدهم
اگر از هر جهت تسليم حكم من گرديد و نيكوكار شويد ....... ترس و اندوه را در دنيا و آخرت از شما دور ميكنم .
اگر و اگر ..... ...................... قطعا اينگونه انجام ميدهم ............
و باز درانتهاي صفحه ، اين جملات تكرار شدند :
هنگامي كه برادرشان لوط به آنان گفت " آيا تقوا پيشه نميكيند ؟ " من براي شما پيامبري ايمن هستم
پس تقواي الهي پيشه كنيد و مرا اطاعت نماييد .
من در برابر اين دعوت اجري از شما نمي طلبم . اجر من فقط بر پروردگار عالميان است .
نميدانم چه زماني ميخواهم از اين همه پيام پند بگيرم ... پايدار باشيد . پونه
گنبد طلا ...
اين همه رفته بودم حرم . نتوانسته بودم اين ديد را ببينم .. تمام شب توي حرم با آن چراغاني هاش لذت بردم و البته بسيار سرد بود .. از تمام زيبايي هاي حرم .. مسجد گوهر شاد را ميپسندم . هميشه وقتي ميرفتم داخل ايوان اصلي روبه قبله مينشستم و به منبري كه منسوب به امام زمان است نگاه ميكردم.. جديدنا ان را توي اكواريوم گذاشتند .. امشب حالت ديگه اي بود ... ايوان خالي بود .. جز تك و توكي از ادم ها كه توي شبستان ها بودند .. يك عده اي دقيقا در وسط آن .. پشت به قبله دعاي فرج و توسل را مخلوط كرده بودند و ميخوندند .. تصورش را بكنيد . ساعت 2.30 نيمه شب . هوا سرد .. صداي مداح توي ايوان ميپيچد و ترا ميخكوب ميكرد. ان قدر كه كفش هات را ميكني و كنارشان مينشيني .. زيبا بود ..صحنه روبروي من محشر بود. در تراز نشستن انساني به راحتي گنبد طلا در افق ديد تو بود .. بدون هيچ زحمتي ..
اين همه حرم ميرفتم اين صحنه را نديده بودم . گنبد و مناره طلا در منظري ديگر .... انگار بيواسطه شده بودي ... ديگه لازم نبود توي ان شلوغي داخل حرم بري .. خيلي نزديك بودي خيلي ...
ميگه توكل كن ... قبل تر ها معناي توكل برام ملموس بود .. خيلي قبل ها ... به راحتي عمل ميكردم .. اما الان معناي توكل برام گيج كننده شده ... بسيار گيج كننده در خقيقت انرژي اي برام نمانده كه بتوانم تمام نيروهاي مغز و احساسم را به يك سري از اهدافم تمركز بدم و ان را به يك مسيري هدايت كنم . در عين اين همه نزديكي دورم ... بسيار دور ... كسي معناي توكل را ميدانه ؟ من بسيار خسته و كم انرژي ام ...
چقدر خوب ميشد اگر .. !توي اين صفحه راحت ترمينوشتم ... .. انگار هر كار هم بكني هميشه و هميشه نميتواني آنچه كه در عمق وجودت است بنويسي.. هميشه در لفافه قصد صحبت كردن دارم ..
..شايد ترسوام.شايدم محتاط .. شايد عاقل .. شايد هزار تا چيز ديگه .. اما هر چي هست .. از ننوشتن آنچه در درونت است و نميتواني بيان كني . رنج ميبرم . تو ميداني چرا ؟ !!
عيدتان مبارك . پونه
تسبيح در ماهي كه گذشت ...
تسبيح به معناي شناوري و شنا كردن است . ( كل فلك يسبحون ) در معناي لغتي تسبيح به معناي شناگري است و در اينجا معناي تازه تري دارد . به معناي پاكي نسبت دادن ، از بدي ها ، اشتباهها ، بيهودگي ها و جدا دانستن .
تو هنگامي كه در خودت ، در جامعه و در تاريخت و در جهان بزرگ يك قطره باران ، يك ذره شن ، يك ستاره ، يك حركت و يك آدم و يك حالت را بيمعنا و زيادي و بيهدف ميبيني ، زمينه ي تبيح اين شعور و آگاهي به پاكي خدا ، به برائت از خدا از تمامي نقص ها و از تمامي اشتباهها و بيهودگي هاست . وقتي ميگوييم خدايا تو پاكي تو نازي ... يعني تو آدم و جامعه و تاريخ و جهان را پاك آفريده اي ، خوب آفريده اي با هدف آفريده اي و در تمامي كتب هستي يك كلمه بيحساب و بي معنا زايد نيست .
مني كه در پرونده ي خدا هزار ها ظلم ها و تبعيض ها و هزاران جهل و اشتباه و هزار ها عبث و بيهوده و ضعف و كوتاهي نوشته ام . چگونه ميتوانم تسبيح گويم ؟ كمني كه اگر به آسمان نگاه كنم و اينهمه ستاره هاي سرگردان را ببينم ، لااقل در دلم بيهودگي اينها را شاهدم ، و اگر به دريا سفر كنم و از وسعت آبها و يا عمق آن ها و آن همه پديده هاي گوناگون ، پوچي و بي حاصلي را بو مي كشم و گمان ميكنم و اگر به جنگل ها و كوهها گرفتار شوم ، در سينه ام هزار چرا و اعتراض صف ميكشند و اگر در اين زندگي آدم ها و رنج هاشان راهي پيدا كنم ، لااقل در دلم بيهودگي اين ها را شاهدم . و اگر به دريا سفر كنم و از وسعت آبها و يا عمق آن ها و ان همه پديده هاي گوناگون ، پوچي و بي حاصلي را بو مي كشم . و گمان مي كنم و اگر به جنگل ها و كوهها گرفتار شوم ، در سينه ام هزار چرا و اعتراض صف ميكشند و اگر در زندگي آدم ها و رنج هاشان راهي پيدا كنم . لااقل متحير مي نمايم . مي مانم و مي گويم : چه ميدانم و اگر در ميان معلول ها ماندم و از احساس گره خورده سرشار مي شوم و مي شورم . و اگر از بيمارستاني عبور كردم يك تكه آتش مي شوم و مي سوزم . و بغض ميكنم و بانگ بر ميدارم . و اگر بر صحنه جنگ و داستان نامردي و نامرادي ادم ها شاهد باشم . طاقتم طاق ميشود و به جنون ميرسم . و اگر و اگر ....
تسبيح من در آنجا مطرح ميشود كه با تمامي اين سفر ها ، از آسمان و جنگل و دريا و از جنگ و خون و درد ، وجودم با شك و اعتراض و حيرتي قرار نگيرد و باور داشته باشم كه او تمامي كارش را انجام داده و قبول داشته باشم كه تمامي اين درد ها و ادم ها و ستم ها در جامعه و كمبود ها در جهان از ماست و بر عهده ماست .
و همين تسبيح را تو بايد از زبان دانه دانه ي ماسه هاي كنار دريا و از دانه دانه ي ستاره هاي سرگردان و ا ز دانه دانه ي برگ هاي سبز بهار و زرد پاييز و قطره قطره باران و لحظه لحظه رود ها بشنوي .
و همين تسبيح است كه تمامي آسمان ها و زمين ها را پر كرده و همين نواست كه در ني هستي اين همه هياهو به پا كرده است .....
خداوندا ... من از تسبيح تو ... هيچ چيز نمي دانم . مزه آن را به من بچشان ........ التماس دعا و تبريك عيد فطر به تمامي دوستان خوبم . ...پ و ن ه
زنگار روح ...
شادي تو بيرحم است و بزرگوار
نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است
من بر ميخيزم !
چراغي در دست
چراغي در دلم .
زنگار روحم را صيقل ميزنم
آيينه اي برابر آينه ات ميگذارم .
تا از تو ...
ابديتي بسازم ....
تاريخ دفاع پايان نامه :
زمان : دوشنبه 23 آبان ماه . ساعت 10 صبح
مكان : مشهد . قاسم آباد . دانشكده مهندسي . طبقه دوم . آمفي تئاتر دانشكده فني و مهندسي .
موضوع: مجتمع علمي فرهنگي هنري معلولين با نگاه دوم .
دعا كنيد .. تا بتوانم باز هم درس بخوانم و باز هم تلاش كنم و باز هم .... پونه