وابسته
قورباغه ها ، بي اعتنا به وسعت هستي
در كنار باتلاق ها ،
با دست هاي بلندشان ، با كثافت ها پيمان بسته اند .
به گل ها و كرم ها قانع هستند .
سوسك ها برايشان ترانه مي خوانند .
قورباغه هاي مست
سرشار از شادي و خيال
روي دوپا نشسته
شكسته ، شكسته ميخوانند
اينجا بهشت ماست .
اينجا بهشت برين است .....
اشعار خوب اقاي علي حائري
و من ! در اين ايام سفر به حج ... در اين ايام پريدن . چقدر دلتنگم .دلتنگ بيست سالگي خويش ... آن زمان كه مدينه بودم .. و حال ...چون قورباغه اي ...
مرگ آگاهي ...
ميگفت اوايل جنگ .. جوان هاي ان موقع جو گير مي شدند و مي رفتند جبهه و خوب ، يا شهيد شدند .يا مجروح . يا اسير . ... يك نگاهي انداخت و گفت .. جو گير شدن چيزي نيست كه هشت سال طول بكشه ... جو گير شدن يعني اينكه يك هويي بپري توي آتيش يكي را نجات بدي ( كه البته اينم حكايت از روح انسان دوستي ات داره ) و يا اينكه بپري توي دريا و يكي نجات بدي .. جو گير شدن يعني يك دفعه بري يك مجلسي و يا يك دفعه بري توي هيئتي .يك دفه بري سينه زني .. يا يك دفعه بري پارتي و برقصي .. . شايدم بعد از آن پشيمان بشي كه چرا رفتي و يا نرفتي ... جو گير شدن مال يك دقيقه و يك ساعت و يك روز است ...
اما وقتي صحبت از مرگ ميشه ... صحبت از از دست دادن بالاترين چيز ها ميشه .صحبت از جدا شدن تمامي عزيزانت ميشه . صحبت از از دست دان جواني ات ميشه . ديگه فضايي بوجود نميايد كه باصطلاح جو گير بشي .. و بگي آقا بريم جنوب و بجنگيم . و كمي نيز كيف و حال كنيم .... من يك سوال دارم هميشه خودم را جاي جوانهاي آن دوره ميذارم . اگر در همين دوره ما جنگ داشته باشيم ؟ . آيا همين جوانها ميرند براي ملتشان . براي ان چيز هايي كه براش ارزش قايلند و يا براي دينشان و مملكتشان بجنگند ؟ !
بله . صدر درصد اين كار را ميكنند . طبيعت ايراني اين را ميطلبه كه بجنگد . البته منظور من " جنگ طلبي " و يا خشونت نيست . منظورم نوعي " خود آگاهي " است و نوعي انتخاب آگاهانه كه يك جوان انجام مي دهد و براي ملتش قدم مي گذارد . اين كار شدني است و حتما اين كار را انجام مي دهد .
اما جنگ از يك جهت براي تمامي ان عزيزاني كه رفتند " زيبا " بود ... اتفاقا ان افراد نه جنگ طلب بودند و نه از خشونت خوششان مي آمد . اين افراد اگر در خاطراتشان بخونيم . مثلا از مريضي مادرشان و يا همسرشان گريه ها ميكردند .. ( اين خاطرات را براي جوان ها بخونيم خنده شان ميگيره و مي گويند چقدر اين ها رمانتيك و يا لوس و يا غيره و غيره ... ) پس چه عاملي باعث ميشد كه اينها علي رغم اين همه عشق .. و اين همه عطوفت حاضر به " رفتن " مي شدند . جوابش ساده است ... در جنگ چيزي به نام عشق بر تر " را ميافتند كه اگر اين هشت سال هم ميشد هشتاد سال اين كار را انجام ميدادند . "
منظورم از عشق بر تر .. در جنگ فضايي بوجود مياد كه مي توانيم اسمش را بذاريم " مرگ آگاهي" ... يعني هميشه و هميشه ماندن را دست خدا دانستن و از تمام لحظات استفاده خوب كردن و اينكه خودت را در تمامي صحنه ها مسافر ديدن ... اين يك نوع ايدئولوژي اي به ادم ميده كه ديگه كمتر خطا ميكنه .خودش را در اين كائنات حاظر ميبينه . ابدا احساس پوچي نميكنه . بسيار بسيار پر انرژي ميشه . و با اصطلاح وجود داره . چون يك چيزي را حي و حاظر بر تمامي اوضاع خودش مي بينه .. در حقيقت خودش ناظر هست و مجري ... اين همان جمله حضرت علي است ... ( جوري زندگي كنيد كه گويي در دنيا تا ابد هستيد و براي آخرت هم اكنون از دنيا ميرويد . ) . اين احساس دو بعدي همين مسير تكامل انسان است كه در فضاي جنگ آن موقع براي بچه ها ايجاد ميشد . .. احساس زنده شدن دوباره .. كه فقط با ياد آوري مرگ ايجاد ميشود . جنگ را دوست ندارم ... اما احساسي كه بوجود مياد دوست دارم .
زود باشيم .. كه در فاصله اي نه چندان دور ... بدون اينكه بخواهيم .. ناگهان مرگ مي آيد و ما بسيار كار هاي مانده و انجام نشده و آرزوهاي دور داريم .
... و ناگهان
... ناگهان چقدر زود دير ميشود ...
در اين ايام مرا دعا نماييد . پونه
اشكهايش ...
برام تعريف ميكنه از آن روزهايي كه گذشت . از آن موقع هايي كه تا نيمه شب درس ميخونديم . از آن صبح هاي زودي كه به حرم مي رفيتم . و يا بيدار مي مونديم و مي خنديديم و ماكت مي ساختيم .... اشکاش مث خنده هاش بی مهاباست∙
میگه: آخ چه بد که تموم شد اون روزا... و من مينگرم ...... و سكوت ....
همراه همیشه شبهای بی روشنای من
بگو بدانم
چه کسی چله نشین کوچ چلچله ها ماند ،
این چنین که من ماندم ؟!
می بینی ؟
هنوز هم نشسته ام پا به پای این عقربه ها ،
- که پوزخند میزنند بر ته مانده های تلخ تبسمم -
منتظر ، تا برگردی ،
و باز نگاهی بیاندازی
به من و این حضور همیشگی حزن در نگاهم
و این چینهای دو چندان شده زیر چشمانم .
میدانم که بر می گردی
دوباره مرا میهمان مهربانی نوازشهایت می کنی ،
و گیسوانم را باز به انگشتانت پیوند می دهی ...
و من سخن میگویم ، کار می کنم
همانم که بودم ، هراس می ورزم ، زندگي مي كنم ...
و چگونه این شبها را دوام می آورم ؟...
پس،
زودتر ،
مرا و خودت را ،
خلاص کن ازین غربت غمگین انتظار و رویا ...
برايم دعا كنيد . پونه
ازخاطرات بم بگو ....
دوست نداشتم اين ها را باز گو كنم . خاطرات تلخ و شيريني كه البته هر دوي اين ها به طور همزمان با هم اتفاق مي افتاد . خاطراتي چون كمك هاي مردمي .. جمع كردن لوازم مردم . حركت به سمت بم . پر شدن انبار ها و كلا اتحاد كمك هاي مردمي . خاطرات بيمارستان هاي چادري و بسيار مجهز انگليسي ها و فرانسوي ها . خاطرات بم جديد و ساختمان هايي كه كمي آن طرف تر فقط ترك برداشته بودند .و رفتار بزرگ منشانه بمي ها .در نوع برخوردشان با مساله .. نبودن امكانات مناسب حتي براي يك حمام كردن بعد از هفت روز .. جزء خاطرات شيرين سفر بودند . ( ياد آن صحنه ها بخير )
اما خاطرات تلخ نيز وجود داشت . خوابگاه دختران بم . كه فقط دو دختر از آن زنده بودند . ( آن هم به خاطر بيدار بودن در ان موقع صبح و بودن آنها در محوطه . ) . زماني كه از حياط خراب شده خوابگا ه رد ميشيدي .. قاشق . قابلمه .عروسك. كفش هاي مجلسي و صحنه هايي بسيار تلخ از ذهنم خطور ميكردند گويي در زير آوار همه فرياد ميزدند اما بوردوزل بسيار بسيار كم بود ... خاطرات پيدا كردن يك خانم باردار بعد از 8 روز پس از زلزله و قيافه بسيار باد كرده و وحشتناك او و زناني كه كلمن هاي آب را بدست گرفته بودند و به جاي دادن آب دادن به جمعيت به جمع كردن طلا و جواهر جسد ها مي پرداختند و در كلمن ها ( ظرفهاي آب ) مي ريختند . خاطرات تلخ چادر هايي كه براي بازديد ميرفتيم و بساط ترياك و هرويين و حشيش از سمت بمي ها .. گويي در شهر هيچ اتفاقي نيفتاده .
... مطمئنا كسي كه عزيزش را از دست داده در پي يافتن يك جفت كفش گرم و يا پتو و يا گرفتن يك بسته تن ماهي و .. چادر فرانسوي نيست .. و يا در پي خالي كردن مغازه هاي شهر از هر چه كه فكر كنيد از لباس عروس گرفته تا فروشگاههاي زنجيره اي و لوازم صوتي .... نيست ... اتفاقي است كه در هر زلزله اي طبيعي است و هرج و مرج خاص خود را داراست .
مردم در بم سه دسته بودند . يك : دسته اي از مردم شهر بم كه خود عزادار و در پي يافتن ذره اي و يا تكه اي از عزيزانشان بودند . و دوم : دسته اي كه به صورت گروههاي مردمي و يا دولتي ( چه در داخل كشور و چه از خارج كشور امده بودند . ) و با كمك هاي خالصانه خود باعث دلگرمي دسته اول ميشدند . سوم : دسته مهاجراني كه فقط به طمع جمع آوري انچه كه از شهر باقي مانده است آمده بودند .اينها مي توانست اموال مردم در خانه ها . مغازه ها . ربودن كودكان . و زيور آلات زنان و مردان باشد ...
كاميونها و وانت هايي را مي ديدم كه خرسند و شادان پر كرده اند و از شهر خارج ميشوند تا باز شب به همين برنامه ادامه دهند .
چيزي كه در بم بود ... محبت مردم و فاجعه عظيم زلزله .. آن هم در مقياس شهر ... تصورش براي من هم مشكل بود . مقياس فاجعه بسيار بسيار بزرگ بود .... و فقط نخلها ي استوار نظاره گر اين صحنه ها بودند .
عملا ارگان هاي ما براي فاجعه هاي بزرگ طراحي نشده اند . يعني سيستم مديريت و فرماندهي و دستور دهي بسيار بسيار ضعيف بود . ارتش به يك گونه عمل ميكرد. نيروهاي نظامي . نيروهاي پزشكي . نيرو هاي هوايي . هلال احمر . نيروهاي خودي . و نيروهايي كه خود داوطلبانه اقدام ميكردند ... همه و همه به نوعي براي خودشان كار انجام ميدادند . و در اين فضا حتي نيروهاي خارجي را نيز گيج كرده بوديم .
صحبت من اينجاست: بم را فقط و فقط در خاطراتش جستجو ميكنيم . و فقط از او ياد ميكنيم ... آيا بم فقط در زمان زلزله به نيرو و كمك احتياج داشت ؟ چند نفر ما بعد از زلزله به بم و طرح هاي دوباره ساختن يك شهر انديشيده ايم ؟ و يا اقدامي در اين جهت برداشته ايم ؟
********************
دوشنبه يعني ديروز ، روز زيارت امام رضا بود .. امامان ما واجباتشان را انجام ميدهند . پس در هر جا كه هستيد سلامي به علي ابن موسي الرضا برسانيد . نترسيد . امام واجباتش را انجام ميدهد .
..... السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا ....
صحنه هميشه در جريان ...
ديشب زماني كه به فرهنگسراي سيمرغ رفتم ياد خاطرات دي ماه سال 82 افتادم ... برنامه اي براي 16 ساله ها ...
تجربه اي يك ايجاد يك صحنه ... آن هم صحنه در جريان .
اين تجربه را من يك بار روي سن آمفي تئاتر فرهنگسراي سيمرغ نيشابورايجاد نمودم . حداقل براي خودم جالب بود كه آيا ميتوانم به ذهنم يك تصور عيني بخشم يا خير ؟
چهار يونوليت به ابعاد 120* 260 به رنگ آبي فيروزه اي كنار هم ( از سمت طول ) قرار دادم . و صحنه را يك بار براي خودم ساختم و شروع به ساختن قطعاتي از زندگي روزمره انسان ها ( كه مرتبط با موضوع برنامه بود ) ايجاد كردم و بعد با مقواهاي رنگي و كاغذ هاي چسبنده صحنه را تكه تكه نمودم . حتي اشعه هاي خورشيد در مقواهاي رنگي به ابعاد 5*5 در آمدند . و يا انسان هايي كه كاملا به صورت المان در آمده بودند .
زماني كه برنامه شروع شد ، صحنه خالي بود ( فقط يك مساحت بزرگ آّبي رنگ در روبروي بيننده ) .... يعني مراسم برنامه از سرود جمهوري اسلامي و قران و به ترتيب برنامه هاي بعدي . حال تصور كنيد چهار يونوليت آبي ... در كنار يكديگر يك صفحه بسيار بزرگ آبي رنگ ( فيروزه اي ) و اينكه اين ديگر چه صحنه اي مي تواند باشد ؟
چهار يونيفرم . از خانم هاي سن ( 16 سال ) كاملا مشكي و با دستكش مشكي و روبند به طوري كه پشت آنها به جمعيت بود .در اول برنامه وارد صحنه شدند و همزمان شروع به ايجاد و ساختن صحنه اي بودند كه از قبل به آن ها آموزش داده بودم . تمامي قطعات روي زمين گذاشته شده بود و اين ها با حركات منظم .روي يونوليت آبي متصل مينمودند . مثلا اگر در زمان هاي پخش برنامه نوبت يك موسيقي آرام بود حركت هاي آنها نيز كند ميشد . و اگر يك برنامه شاد بود حركت هاي آن ها ريتميك مي شدند . زمان در اين پروژه مشخص بود . از اول برنامه تا انتهاي برنامه . يعني چيزي حدود سه ساعت كه در دو نوبت براي اقايان و خانم ها اجرا ميشد .
صحنه در تمام لحظات برنامه براي بيننده يك علامت سوال بود و طراحي آن در لحظات مختلف تغيير ميكرد و يا كامل تر ميشد . حدسهايي كه بينندگان در طول اجرا به ذهنشان خطور ميكرد و اينكه اين چگونه صحنه اي است ؟ ( بر خلاف ديگر تززيات برنامه هاي مختلف كه با كشيدن پرده شما تزيينات برنامه را ميديد و ثابت بود . ) .درنيم ساعت آخر برنامه صحنه شكل گرفته بود و بچه ها ريز ترين كار هاي آن را انجام ميدادند . و گويي آموزشي براي جريان داشتن تمامي اتفاقات يك زندگي و هوشيار بودن كائنات و داشتن يك ناظر بر تمامي اين اتفاقات بود . اين همان چيزي است كه ميخواستم به جمعيت نشان دهم .
نتيجه :
چند نفر ما در زندگي حس ميكنيم كه هميشه در جريانيم ؟ فيلمي را ساخته اند كه من و تو بازيگر تمام وقت آن هستيم . فيلمبرداري زنده است . پخش مستقيم و كار گردان هميشه و هميشه حاظر .... مدير صحنه نيز تو را به هر شكلي كه بخواهي تنظيم مي كند و از همه جالبتر هم بازيگري و هم مجري ... در بعضي از اين صحنه هاي فيلم نويسندگي نيز با توست . و در بعضي جا ها نيست ... خود آنرا تعيين ميكني .
گريم ها نيز متفاوت است ... در هر زمان تو نقشهاي مختلف ميگيري . نقش ثابت نيست و آرام آرام تو براي نقش هاي مختلف تربيت ميشوي ..شخصيت ها نيز ثابت نيست تو هر روز و هر سال كس ديگري ميشوي و اين در نقش هاي تو تاثير ميگذارد و نوع اجرايت . فكرش را بكنيد ما هميشه در حالي بازي كردن يك جريان واقعي به نام زندگي هستيم .
چند نفر ما در اين فيلم زندگي ( كه البته واقعي است ) هوشيارانه زندگي ميكنيم ؟
چند نفر ما در زندگي متوجه گذر زمان ميشويم ؟
چند نفر ما در زندگي حداقل براي وجدانمان . براي ارزش وجودي انسان . براي نعمت هايي كه به ما داده اند ؟ نقش اول را داريم ؟
به عبارت بهتر چند نفر ما در زندگي شاكر هستيم ؟ و آيا شكر در حقيقت به همان معني بهتر زندگي كردن من و تو نيست ؟
دوستاني كه به حرم مقدس مشهد ميروند . و يا افرادي كه به زلالي آب هستند مرا نيز دعا نماييد . ممنونم . پونه .
در سفرم ...
در سفر هستم و مشغول فعاليت هاي بسيار ....
وقتي از مترو پياده ميشي و آن بالا .. آن جايي كه كوه را نزديك خودت مي بيني و گستردگي و وسعت شهر زير پايت است ... آنجا كه حركت ميكني در آن واحد جمعيت بسيار زيادي درحال حركت هستند .. دوان دوان .. پرشتاب .. مردم صف هاي عظيمي ايجاد كرده اند .. شهر به آنها اينگونه نظم را تفيهم كرده است . .. آنجا كه آرامش را ابدا پيدا نميكني.. آنجا كه ميدوي .. آن هم به سرعت .. اما براي چه ؟نميداني... ناگهان .. در آن جمعيت ... در آن هواي سرد ...از جاي نه چندان دور ... صدايي مي آيد .. آن لحظه اي كه آسمان نه تاريك است و نه روشن .. نه قرمز است و نه آبي ... اذان ميگويند ... هيبتش را تاكنون احساس كرده اي .... ؟؟!!
به راستي .. در اين شهر .. انسان انسانيت خويش را گم كرده است و اين صداي عظيم در اين دويدن هايي كه گويي هيچ گوشي براي شنيدن اين فراخوان عظيم ندارند . چه بگويم ؟ براستي بركت از زندگي انسان ها رخت بسته است . تو اينگونه فكر نميكني ؟؟!!
سوال :اصولا چه چيز هايي باعث ميشود كه انسان ها تلاش زياد ميكنند اما بازدهي كمي داشته باشند ؟
سوال :بركت يعني چه ؟
سوال : روزي و آنچه كه قسمت توست كجاست و اراده و چه نقشي در آن دارد ؟
برايم دعا كنيد .... پونه
طلسم ...
يك فيلم مستند از وضع اتوبان هاي شهر هاي استراليا را قبل ها ديده بودم و صحنه هايي كه تلوزيون دوباره نشان داد مرا به يادآوري بخش هايي از ا ين فيلم مي برد .
در اين فيلم تقريبا خبري از اتومبيل شخصي نبود . مترو . قطار هاي بين شهري و درون شهري . آمبولاس . اتوبوس هاي خط ويژه و عمومي وكرور كرور دوچرخه هاي بسيار سبك . در سايز هاي مختلف . سايز نه به معناي كوچك و بزرگي . بلكه به معني تعداد نفراتي كه ميتوانند از دوچرخه استفاده نمايند . بيشترين آنها تك نفره . سبك رنگ حالت دوچرخه هاي كوهستاني قديم خودمان . و در هر لاين 5 عدد دوچرخه خانوادگي در پارك هاي دوچرخه اماده بود .
نكته اي كه توجه من را بسيار به ان جلب كرد .تعلق نداشتن دوچرخه به كسي به عنوان مال شخصي بود . يعني اين دوچرخه ها تماما مال دولت بود در حاليكه ماليات ان را به صورت ساليانه و فقط يك بار در سال از تمامي مردم شهر دريافت ميكردند .
مثلا : تصورش را بكنيد از خانه مياييد بيرون . دوچرخه اي را سوار ميشيد و به محل دانشگاه و يا محيط كارتان ميرسيد . دوباره دوچرخه را در مكان مشخص درب ورودي پارك ميكنيد و نفر بعدي در هر زماني كه بخواهد ميتواند از دوچرخه شما استفاده كند . شما به عنوان رييس محل كارتان با همان دوچرخه اي ميرويد كه رفتگر خيابان ميتواند استفاده كند . در كنار دوچرخه برگهاي سبز رنگ سوراخ داري در اندازه گواهينامه بودند كه اگر دوچرخه اي خراب ميشد و يا پنچر ميشد اين برگه ها را به او آويزان ميكردند و شهر داري موظف بود در روز هاي مكرر دوچرخه ها را براي تعمير ببرد . اما به قدري توليد دوچرخه ارزان تمام ميشد كه دوچرخه هاي خراب براي توليد دوباره استفاده ميشدند . .... و چه خوش آب و هوايي داشتند .
حال شما تصور كنيد اگر اتوبانهاي تهران مملو از دوچرخه شود ... چقدر كوههاي دماوند زيبا ديده ميشوند و چقدر اين سرو صداي ثابت شهر از بين مي رود . و ..... و .... و .....
اما مگر مي شود فرهنگ غربي را با فرهنگ شرقي كه در جهان سوم است به اين زودي تلفيق نمود ؟ فرض كنيد اگر دوچرخه ها به سرعت در شهر پخش شوند .. فرداي آن روزي شما يك دوچرخه هم نميتوانيد پيدا كنيد . لابد افرادي نيمه شب تمامي دوچرخه ها را جمع ميكنند و فردا به مردم كرايه ميدهند !! و يا شهرداري هر شب موظف است انبار هاي مخفيانه مردم را پيدا كند و يا نتيجه بگيرد كه اين نيرو ها همان نيروهاي مردمي هستند يا دولتي و باز همان مسير و همان آش و همان ...
مى بينى چه مى شود؟ تكنيك غربى كه به دست انسان شرقى بيفتد ؟
مى شود رسيدن به سرحدات اضطرار، هشدار. ماشين دارى اما هوا نه. كوه دارى اما ديده نمى شود. جاده دارى اما تنگ است. اتوبان دارى اما مى شود پياده رو. آپارتمان دارى اما مى شود «فرود»گاه. قرار است زودتر برسى اما شايد هرگز نرسى. احتمال نرسيدنت بيشتر است: يا ذوب مى شوى در يك لحظه پرواز، يا پودر مى شوى و «چيز موهومى» از تو به خاك سپرده ميشود . ..
اين را همان فال بين، همين ديروز مى گفت. راست مى گفت؟ اين شهر را طلسم كرده اند .
********************
بند الف : اگر داغ دل بود ما ديده ايم .... اگرخون دل بود ما خورده ايم ... امروز جمعه است و من منتظر همان غير منتظره ام . آخرين روزي كه با تو وعده داشته ام ....
مددي كن يا مظلوم ترين عاشقان .
التماس دعاي فراوان . پونه
تحقيق و پزوهش
تحقيق و پزوهش
وقتي شروع به خواندن روزنامه نمودم و منتخبين جشنواره خوارزمي را نگاه ميكردم . چند موضوع حاشيه اي از ذهنم مرا به آن واداشت تا براي شما نيز بنويسم . به ياد دانش آموزان منتخب جهان در سالهاي 74 ، 75 ، 77 ،كه آن زمان بسيار درگير المپياد بوديم ...و بعد از آن، من ديگر داتشجو شدم و خبري از منتخبين المپياد ها و جشنواره در نيشابور نداشتم وقتي آنچه بر آنها در اين سالها گذشت مرور ميكردم ، دوستاني كه دو دسته مي شدند : يا بايد قيد تمامي تعلقات و هدفهايي كه در رگهاي آنان دويده بود ، ميزدند و به خارج ميرفتند و درس مي خواندند كه متاسفانه ديگر نمي توانند بيايند . و يا بايد مي ماندند ، چون دوستاني كه در المپياد شيمي جهان اول شده بايد در درس پزشكي دانشگاه تهران مشغول شود و....
كم نيستند عزيزاني كه اين راهها را انتخاب كردند و ميروند و ميمانند اما در هر دو به آن مطلوب دست نمي يابند . به راستي تحقيق و پژوهش در كشور ما تا به اين حد به تحليل رفته است ؟
مشكل عمده در زمينه پژوهش اين است كه تحقيقات انجام شده با نياز هاي جامعه بيگانه است و در نتيجه اين تحقيقات نمي توانند راه خود را در جامعه پيدا كنند و محكوم ميشوند كه در گوشه كتابخانه ها براي هميشه متروكه باقي بمانند . بازتاب يك پژوهش و دوام استقرار آن در جامعه نيازمند فرهنگ آن و مهم تر از همه نياز به آسيب شناسي دارد .
اين در حالي است كه تحقيقات در زمينه علوم انساني در وضع مطلوبي قرار دارد و در زمينه هاي تجربي . پزشكي و هنر و مهندسي اين وضع بسيار اسف باز است .
فرهنگ پژوهش به اين معناست كه پژوهش به صورت يك ارزش در آيد . آن وقت است كه اين فرهنگ ميتواند هم نيروهاي خيره را به سوي خود جذب كند . هم بودجه كافي را جلب نمايد و هم به توليد علم منجر شود . به اعتقاد من برگذاري همايش ها و سمينار ها اگر چه مفيدند اما براي اينكه پژوهش را به صورت امري پايدار در آورند كافي نيستند . وضعيت تحقيق در كشورما به گونه اي است كه ما دانشجويان و فارغ التحصيلان هنوز در جايگاه مناسبي قرار نداريم .
بگذريم ......
امروز ، در فرمانداري شهر جلسه اي كوچك براي برگذاري سمينار" طراحي اصولي جامعه براي همه " در قالب شهر سازي را صحبت مي كردم .وتلاش براي فهماندن مسوولين دولتي كه حداقل در زمينه ساخت و ساز شهري دخالت دارند و به خوبي در جريان كار هاي اجرايي هستندو بتوانم تيم تحقيقي نظارتي درست كنم . البته نه به شكل نظام مهندسي كه واقعا اوضاع آن به باند بازي بيشتر شبيه بوده است در هر حال ، اين اهداف مي تواند با هزينه بسيار بسيار كم در حين ساخت به اين نكات استاندارد هاي طراحي شهري كه هم اكنون در بسياري از كشورهاي پيشرفته دنيا به راحتي انجام ميشود . توجه نمايند .
در جلسه به من خيره خيره نگاه ميكند و حرارت و تلاش من براي فهماندن گفته هايم رابه خوبي درك كرده است . اما ميگويد ببينيد خانم مهندس اصولا اين حرفهاي شما هيچ ربطي به نظام مهندسي و شهر داري و دفاتر مهندسي در سطح شهر و مشاورين ندارد . ( با توجه به اينكه در شهر هاي كوچك اغلب مهندسين عمران هستند كه در كار ساخت و ساز شهري و تراكم و ... دخالت مستقيم دارند و كاش مهندسين بودند ... تنها تكنسين هايي هستند . كه اطلاعات مهندسي بسيار ضعيفي در كار شهرسازي دارند و همين باعث شد كه آن ها به اين سمينار دعوت شوند . ) در انتهاي جلسه تازه متوجه شدم كه مشكل او و اين همه بهانه گيري فقط به خاطر ندادن سالن فرمانداري و پروژكتور و حوصله نداشتن و نفهميدن ... آنچه كه برايش زحمت كشيده ايم ...
نمي دانم چگونه در اين فضا تيم تحقيقي خود را به انجام برسانم . گويا بايد در اين فضا فرياد بزني ، جيغ بزني ، هوار بكشي ، .... تا شايد در سالهاي بعد ..... بگويند :
" شايد ... راه حل خوبي باشد ! "
بند الف : تولد امام رضا را به شما دوستان خوبم تبريك ميگويم . و از دوستاني كه به حرم ميروند التماس دعاي فراوان دارم .
بند ب : از دوست خوبمان ، " پيغامبر " نيز ممنونم بابت لينك و آموزشهايشان . لطفا ايميل خود را نيز وارد نمايند . با تشكر
پايدار باشيد . پونه
نمي دانم چگونه در اين فضا تيم تحقيقي خود را به انجام برسانم . گويا بايد در اين فضا فرياد بزني ، جيغ بزني ، هوار بكشي ، .... تا شايد در سالهاي بعد ..... بگويند :
بند ب : از دوست خوبمان ، " پيغامبر " نيز ممنونم بابت لينك و آموزشهايشان . لطفا ايميل خود را نيز وارد نمايند . با تشكر
رها ...
رها
گفتم : مامان! ... اون بيل پلاستيكي و سطل پلاستيكي و قايق بادي من كجايند ؟
گفتند : شوروي ...
- چي ؟؟ !!! چرا آنجا ؟
- بچه كه بودي .شايد 3 يا 4 ساله .... گفتي انتهاي اين دريا كجاست ؟ گفتم شوروي ...
سريعا قايق بادي و بيل پلاستيكي و سطل زيباي قرمز رنگت را به آب هديه كردي ...
- ..برشان دار .. الان آب ميبره ...
- گفتي ميخواهم ببره ... ببره شوروي ... آنجا بچه هاي شوروي بردارند باهاش بازي كنند ... آنهايي كه سطل و بيل بازي ندارند .
- تو حتي يك لنگ از دمپايي پلاستيكي را هم به عنوان يادگاري توي سطل گذاشته بودي ... و به دريا خيره خيره نگاه ميكردي ....
- .. ببين .. وسايلت داره ميره .. بذار ورشان دارم .. بره توي آب ديگه نمي توانم بيارم ....
- نه ! اين كار را نكن .... سطل و قايق را مي ديدي كه آرام آرام با امواج دارند دور ميشن .
اما ....
آنها به شوروي نرفتند .. آنها به زير آب رفتند ... و تو اين را نفهميدي ........
و چقدر رها ..... رها از هر چه كه متعلق به تو بود .
************************
نفسم ميگه گناه كن ... منم ميگم : چشم .. دختري از اين مودب تر ديديد ؟ !
بند الف : كامنت ها درست شده اند . ميتوانيد از همين كامنت استفاده نماييد . با تشكر
داستان يك محبت
داستان يك محبت
يك روز صبح زود از خواب برخاستم تا طلوع آفتاب را تماشا كنم. به راستي كه ز يبايي آفرينش خدا وصف ناپذير بود. نگاه مي كردم و خداوند را براي كار عظيمش مي ستودم . در حالي كه نشسته بودم حضور خداوند را در كنار خود احساس كردم او از من پرسيد:« آيا مرا دوست داري؟».
جواب دادم:«البته! تو خداوند و خداي من هستي.»
بعد پرسيد:« آيا اگر از نظر جسمي مفلوج بودي، باز هم مرا دوست داشتي؟» پريشان خاطر شدم. به دستها، پايها و مابقي اعضاي بدنم نگاه كردم و به خود گفتم: از انجام كارهاي زيادي ناتوان خواهم شد. كارهايي كه الان بسيار طبيعي به نظر مي رسند. اما با اينحال چنين جواب دادم:« كمي مشكل خواهد بود ولي باز هم تو را دوست خواهم داشت.»
خداوند چنين ادامه داد:« آيا اگر نابينا بودي، باز هم آفرينش مرا دوست داشتي؟» كمي فكر كردم. «چطور مي توانستم چيزي را كه نمي بينم دوست داشته باشم؟ » اما در همين حال به ياد نابينايان زيادي افتادم كه اگر چه نمي ديدند، ولي باز هم خداوند و آفرينش او را دوست داشتند. پس جواب دادم:« فكر كردن در اين مورد كمي مشكل است ولي باز تو را دوست خواهم داشت.»
خداوند از من پرسيد اگر ناشنوا بودي چطور، آيا به كلام من گوش مي كردي؟»
چطور مي توانم چيزي را كه نمي شنوم، گوش كنم!
اما فهميدم ، گوش كردن به كلام خداوند فقط با گوشها صورت نمي گيرد بلكه با قلب هم انجام مي شود.
جواب دادم:« اگر چه مشكل است ، ولي باز به كلام تو گوش خواهم كرد.»
خداوند بار ديگر پرسيد:« آيا اگر لال بودي باز هم مرا مي پرستيدي؟» چطور ممكن است بدون داشتن صدا خداوند را بپرستم؟
ناگهان اين عبارت به ذهنم خطور كرد: خداوند را با تمامي دل و جان مي پرستم. پرستش خداوند تنها سرود خواندن نيست ، شكر گذاري هاي قلبي ما، زماني كه شرايط سخت است خود نوعي پرستش است.
سپس چنين جواب دادم :« حتي اگر جسماً هم نتوانم تو را بپرستم ، باز اسم تو را خواهم ستود.»
بلافاصله خداوند پرسيد :« آيا با تمامي قلب خود مرا دوست داري؟»
با شجاعت و اطمينان قلبي فراوان ، پاسخ دادم :« بله خداوند! تو را دوست دارم ، زيرا تو تنها خداي راستين هستي!»
از پاسخي كه داده بودم ، احساس رضايت داشتم . انگاه خداوند گفت:« پس چرا گناه مي كني؟»
جواب دادم:« من كامل نيستم ، فقط يك انسان هستم.»
«چرا زمان صلح و آرامش و زماني كه همه چيز بر وفق مراد تو است، از من خيلي دور هستي ؟ چرا فقط هنگام سختي ها به طور جدي دعا مي كني؟»
هيچ جوابي نداشتم ، فقط اشك….
خداوند ادامه داد:
چرا هنگام پرستش به دنبال من مي گردي، گويي كه پيش تو نيستم؟
درخواستهايت را با بي تفاوتي عنوان مي كني؟ و چرا بي وفايي؟
اشك ها همچنان از گونه هايم جاري مي شد.
چرا اين قدر از من خجالت مي كشي؟
چرا پيغام هاي خوش را نمي رساني؟
چرا به هنگام سختي و جفا به نزد ديگران مي روي تا اشك بريزي، در حالي كه من شانه هاي خود را در اختيار تو گذاشته ام؟
چرا هنگامي كه كاري را به تو مي سپارم تا مرا خدمت كني، بهانه هاي مختلف مي تراشي؟
به دنبال جوابي مي گشتم، ولي هيچ پاسخي نداشتم.
«اگر تو از زندگي لذت مي بري، به خاطر اين است كه من خواسته ام تا تو از اين نعمت برخوردار باشي. به تو استعدادهايي بخشيدم تا مرا خدمت كني، ولي تو همچنان به راه خودت مي روي.
كلام خود را براي تو كشف كردم، ولي تو از اين دانش استفاده نكردي . با تو سخن گفتم ، ولي گوشهايت بسته بود. اجازه دادم كه شاهد بركات من باشي ، ولي چشمان خود را بر گرفتي . خادمين خود را نزد تو فرستادم ، ولي تو با حالتي منفعلانه اجازه دادي كه دور شوند.
صداي دعاي تو را شنيدم و به همه آنها جواب دادم.»
«آيا حقيقتاً مرا دوست داري ؟»
نمي توانستم جواب بدهم. چطور مي توانستم؟»
فوق از تصورم ، حيرت زده بودم . هيچ عذري نداشتم . چه چيزي مي توانستم بگويم !
قلبم گريست، و هنگامي كه اشكهايم جاري شد، چنين گفتم :«اي خداوند، خواهش مي كنم مرا ببخش. من لياقت آن را ندارم كه فرزند تو باشم.»
خداوند چنين پاسخ داد:« اين فيض من است ، اي فرزندم.»
گفتم: چرا مرا مي بخشي ؟ چرا مرا دوست داري؟
خداوند جواب داد:« چون خلقت من هستي . تو فرزند من هستي . من هرگز تو را ترك نخواهم كرد. وقتي گريه مي كني ، دلم برايت مي سوزد و من هم به همراه تو گريه مي كنم. وقتي از شادي فرياد بر مي آوري ، من نيز با تو شادي مي كنم . اگر سرخورده شوي ، من به تو اميدواري خواهم داد. اگر بيافتي ، من تو را بلند خواهم كرد و اگر خسته شوي تو را بر دوش خواهم كشيد. من تا انقضاي عالم با تو خواهم بود، و تو را تا به ابد دوست خواهم داشت.»
هرگز تابه اين اندازه با صداي بلند گريه نكرده بودم . چطور توانسته بودم تا اين حد سرد باشم ؟ و چطور به خود اجازه داد بودم كه اينچنين قلب خدا را به درد بياورم؟
از خداوند پرسيدم :« چقدر مرا دوست داري؟»
خداوند دستهاي خود را باز كرد و من دستهاي سوراخ شده اش را ديدم.
به نام خداوند ، بر پا شدم تا براي اولين بار به طور جدي دعا كنم.
پونه ..... ( اين نوشته توسط يكي از دوستان خوبم . به دستم رسيد . )
پذيرش مطلق ...
هيچ با خود انديشديده ايم كه پيامبران و امامان ما كه بسيار اخلاق خوب و صبور و مهرباني داشتند .. پس چرا مردم قوم شان به حرف آنان گوش نمي دادند و يا آنها را تحت فشار قرار مي دادند و بعد از سالها دعوت او را مي پذيرفتند ؟
جز مردمي اندك كه همان ابتداي دعوت به حق گرايش داشتند .
جدا هيچ با خود انديشيده ايم كه ، مثلا : امام حسين با اين مهرباني و گذشت و خلوص و پاكي نيت چرا به اين وضع و با اين خصومت مردم عرب بايد شهيد شوند ؟ و چرا بايد فقط با مردن ايشان ياد مظلوميت هميشه و هميشه در قلب مردم جاي بگيرد ؟ و اماماني چون امام جواد در سن بيست سالگي به شهادت برسند و يا حضرت علي در لحظه سجده در نماز ؟ چرا تقريبا تمامي امامان ما را مسموم كرده اند و با تمامي پيامبران سر به عناد برداشته و دعوتشان را تكذيب ميكردند ؟
خود امامان كه خوب بودند .. خداي امامان نيز كه گويا با صحبت هاي امام خوب و ماماني و مهربان مي آمد . پس دعوت پذيرش چرا اين قدر مشكل بود ؟
آيا پذيرش خوبي همراه با گرفتن مزد از طرف دعوت كنندگان بود ؟
آيا پذيرش هميشه و هميشه اجباري و همراه با زور بود كه در انتهاي كار هميشه موجب خشونت اكثريت مردم ميشد ؟ كه اين جنايت ها ايجاد شود ؟
آيا پذيرش توسط حكام انجام ميشد ؟ كه مردم تمايلي به آن ها نداشته باشند ؟
و يا اينكه توسط ساده لوحاني كه جز براي خرافات و گردآوري يك حزب ... دعوت ميكردند ؟
وقتي خوب مي انديشيم .... همه جاي پذيرش خوب بود ... از طرف انسان هايي بود كه در طول عمرشان قبل از رسالت خطايي نكرده بودند ... از طرف كساني بود كه بسيار راستگو و امين و مهربان بودند . از طرف عزيزاني بود كه جز براي معيشت مردم و راحتي مردم زحمت نمي كشيدند . پس چرا ؟ !!
جواب سوال ساده است .... خيلي ساده تر از آني كه فكرش را بكنيم ... انسان با پذيرفتن يكي شبيه به خودش مشكل داشت .... با پذيرفتن اينكه او ولي و راهنماست مشكل داشت ... با پذيرفتن اينكه فقط به او وحي شود و بر ما نه مشكل داشت ... و هميشه و هميشه ميگفت تو امام ما باش .. پيامبر ما باش ... اما " ولي " مباش .." ولي" كسي است كه خير و صلاح تو را بهتر از خود تو ميداند ... انسان با اين حركت مشكل داشت .. با خود مي انديشيد ... خدايي كه او دعوت ميكند ديده نمي شود ... پس حساب من و خدا با خودم است ... اين پيامبر و امام نيز بسيار مهربانند و اگر من خطايي ميكنم هر چند زياد باز مرا مي بخشند ... پس اين هم خوب است .و اشكالي در آن ديده نمي شود .. اما اگر بخواهد بر من حكمفرمايي كند و من از او اطاعت كنم ... كمي مرا اذيت ميكند ..كمي غرورم پايمال ميشود .كمي منافع مالي و اعتباري و حقوقي و شخصيتي و خانوادگي ام خراب ميشود . كمي بايد زجر بكشم .و در نهايت كمي قلقلكش ميشود پس : " قبول" ... نميكند .
بر قومي پيامبري نازل شد : جمعيت اشرافي از قوم نوح گفتند : اين مرد جز بشري همچون شما نيست . كه ميخواهد بر شما برتري جويد . اگر خدا ميخواست پيامبري بفرستد فرشتگاني براي ما نازل ميكرد . ما چنين چيزي را هرگز در نياكان خود نشنيده ايم . ( آيه 24 سوره مومنون . )
و باز در قوم ديگر : اين بشري است مثل شما ، از آنچه ميخوريد ميخورد و از آنچه مينوشيد . مينوشد . پس چگونه ميتواند پيامبر باشد ؟ ( آيه 33 سوره مومنون )
و در قوم ديگر : او فقط مردي دروغگو است كه بر خدا افترا بسته ، و ما هرگز به او ايمان نخواهيم آورد . ( سوره مومنون آيه 38)
و در قوم ديگر . آنها گفتند : آيا ما به دو انسان همانند خودمان ايمان بياوريم ، در حاليكه قوم آنها بردگان ما هستند ؟ ( سوره مومنون . آيه 47 )
...... و باز در قوم ديگر ......... ( و ما نيز ! ؟)
Oo0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0o0
بند الف : از تمامي عزيزان در آپديت پيشين . بسيار بسيار ممنونم و كمك هاي خوبي كه انجام شد . اميد وارم پرودگارمان خير كثيري را در زندگي اين عزيزان وارد نمايد . كه قطعا اينگونه است .
بند ب : حادثه هواپيما و آتشوزي مجتمع مسكوني در سه راه آذري تهران را به دوست خوبم آذر تسليت عرض مي نمايم . نميدانم چه بگويم ... بسيار از اين وضع ممكلت و اين هواپيماهاي لعنتي ...... و اين نظام حكومتي .......
پونه دختر نيشابوري ...
دلم كمي سنگفرش مي خواهد و كمي انتظار ...
بلاخره روز جهاني معلولين تمام شد ... نميدانم چه زماني فرصت خواهم كرد از آنان دوباره بنويسم ... بسيار مايلم صحبت نهايي خود را برايتان بازگو كنم. و آن اينكه از معلولين موجودات آسماني نسازيم آن ها آرماني نكينم . خيلي دلمان به حالشان نسوزد ... دقيقا مانند ما هستند و دقيقا شهروند اين جامعه . و دقيقا مانند ما .... زندگي عادي خود را مي كنند . راه مي روند ، عشق مي ورزند . مي خندند . دوست مي شوند و دعوا مي كنند . آنها دقيقا زميني اند. اين موضوعي است كه در طول يك سال و نيم كار كردن روي تزم ، تلاش داشتم در جلسه دفاع مطرح نمايم . هميشه و هميشه به ياد داشته باشيم :
" آن چه ضروري است ديدن توانايي افراد معلول است نه معلوليت آنان "
زياد ، در همين سرزمين مذكور ،
به خود نهيب مي زنم كه منتظر غير منتظره ام .
زياد .......
زياد .....
زياد ......
o0o0o0o0o0o0o0o0o0o
بند الف : معماران بياييد از اين به بعد عهد ببنديم كه در كار حرفه اي خودو در نقشه هاي طراحي شده ، قوانين جديدي چون "جريمه معلوليت" در شهرداري كه باعث شود در ساختمان نه رمپي ساخته شود و نه آسانسوري را ، امضا نكنيم .
بند ب : من باز هم از تمامي عزيزاني كه در آپديت پيش محبت كردند و مرا ياري نمودند نهايت تشكر را مي نمايم .
بند ج : در خاتمه من شماره حساب انجمن معلولين را برايتان مي نويسم : ( پوزش مجدد )
شماره حساب ارزی معلولين : 140006 بانک صادرات شعبه مرکزی شهرستان نيشابور . کد 36
شماره حساب ريالي ( براي دوستان داخل كشور ) : 70920 – بانك ملي شعبه راه آهن شهرستان نيشابور .
التماس دعاي فراوان . پونه