چهارشنبه، ۷دی ۱۳۸۴

اشكهايش ...

برام تعريف ميكنه از آن روزهايي كه گذشت . از آن موقع هايي كه تا نيمه شب درس ميخونديم . از آن صبح هاي زودي كه به حرم مي رفيتم . و يا بيدار مي مونديم و مي خنديديم و ماكت مي ساختيم .... اشکاش مث خنده هاش بی مهاباست∙

میگه: آخ چه بد که تموم شد اون روزا... و من مينگرم ...... و سكوت ....


همراه همیشه شبهای بی روشنای من
بگو بدانم
چه کسی چله نشین کوچ چلچله ها ماند ،
این چنین که من ماندم ؟!
می بینی ؟
هنوز هم نشسته ام پا به پای این عقربه ها ،
- که پوزخند میزنند بر ته مانده های تلخ تبسمم -
منتظر ، تا برگردی ،
و باز نگاهی بیاندازی
به من و این حضور همیشگی حزن در نگاهم
و این چینهای دو چندان شده زیر چشمانم .
میدانم که بر می گردی
دوباره مرا میهمان مهربانی نوازشهایت می کنی ،
و گیسوانم را باز به انگشتانت پیوند می دهی ...
و من سخن میگویم ، کار می کنم
همانم که بودم ، هراس می ورزم ، زندگي مي كنم ...
و چگونه این شبها را دوام می آورم ؟...
پس،
زودتر ،
مرا و خودت را ،
خلاص کن ازین غربت غمگین انتظار و رویا ...


برايم دعا كنيد . پونه

با همين موضوع

نظرات