چهارشنبه، ۳۰آذر ۱۳۸۴

در سفرم ...

در سفر هستم و مشغول فعاليت هاي بسيار ....

وقتي از مترو پياده ميشي و آن بالا .. آن جايي كه كوه را نزديك خودت مي بيني و گستردگي و وسعت شهر زير پايت است ... آنجا كه حركت ميكني در آن واحد جمعيت بسيار زيادي درحال حركت هستند .. دوان دوان .. پرشتاب .. مردم صف هاي عظيمي ايجاد كرده اند .. شهر به آنها اينگونه نظم را تفيهم كرده است . .. آنجا كه آرامش را ابدا پيدا نميكني.. آنجا كه ميدوي .. آن هم به سرعت .. اما براي چه ؟‌نميداني... ناگهان .. در آن جمعيت ... در آن هواي سرد ...از جاي نه چندان دور ... صدايي مي آيد .. آن لحظه اي كه آسمان نه تاريك است و نه روشن .. نه قرمز است و نه آبي ... اذان ميگويند ... هيبتش را تاكنون احساس كرده اي .... ؟؟!!

به راستي .. در اين شهر .. انسان انسانيت خويش را گم كرده است و اين صداي عظيم در اين دويدن هايي كه گويي هيچ گوشي براي شنيدن اين فراخوان عظيم ندارند . چه بگويم ؟‌ براستي بركت از زندگي انسان ها رخت بسته است . تو اينگونه فكر نميكني ؟؟‌!!‌

سوال :‌اصولا چه چيز هايي باعث ميشود كه انسان ها تلاش زياد ميكنند اما بازدهي كمي داشته باشند ؟

سوال :‌بركت يعني چه ؟‌

سوال : روزي و آنچه كه قسمت توست كجاست و اراده و چه نقشي در آن دارد ؟

برايم دعا كنيد .... پونه

 

با همين موضوع

نظرات