دوشنبه، ۲۱آذر ۱۳۸۴

رها ...

رها

گفتم : مامان! ... اون بيل پلاستيكي و سطل پلاستيكي و قايق بادي من كجايند ؟

گفتند : شوروي ...
- چي ؟؟ !!! چرا آنجا ؟
- بچه كه بودي .شايد 3 يا 4 ساله .... گفتي انتهاي اين دريا كجاست ؟ گفتم شوروي ...

سريعا قايق بادي و بيل پلاستيكي و سطل زيباي قرمز رنگت را به آب هديه كردي ...

- ..برشان دار .. الان آب ميبره ...

- گفتي ميخواهم ببره ... ببره شوروي ... آنجا بچه هاي شوروي بردارند باهاش بازي كنند ... آنهايي كه سطل و بيل بازي ندارند .

- تو حتي يك لنگ از دمپايي پلاستيكي را هم به عنوان يادگاري توي سطل گذاشته بودي ... و به دريا خيره خيره نگاه ميكردي ....

- .. ببين .. وسايلت داره ميره .. بذار ورشان دارم .. بره توي آب ديگه نمي توانم بيارم ....

- نه ! اين كار را نكن .... سطل و قايق را مي ديدي كه آرام آرام با امواج دارند دور ميشن .

اما .... 

آنها به شوروي نرفتند .. آنها به زير آب رفتند ... و تو اين را نفهميدي ........

و چقدر رها ..... رها از هر چه كه متعلق به تو بود .


************************

نفسم ميگه گناه كن ... منم ميگم : چشم .. دختري از اين مودب تر ديديد ؟ !

بند الف : كامنت ها درست شده اند . ميتوانيد از همين كامنت استفاده نماييد . با تشكر

 

با همين موضوع

نظرات