رها ...
رها
گفتم : مامان! ... اون بيل پلاستيكي و سطل پلاستيكي و قايق بادي من كجايند ؟
گفتند : شوروي ...
- چي ؟؟ !!! چرا آنجا ؟
- بچه كه بودي .شايد 3 يا 4 ساله .... گفتي انتهاي اين دريا كجاست ؟ گفتم شوروي ...
سريعا قايق بادي و بيل پلاستيكي و سطل زيباي قرمز رنگت را به آب هديه كردي ...
- ..برشان دار .. الان آب ميبره ...
- گفتي ميخواهم ببره ... ببره شوروي ... آنجا بچه هاي شوروي بردارند باهاش بازي كنند ... آنهايي كه سطل و بيل بازي ندارند .
- تو حتي يك لنگ از دمپايي پلاستيكي را هم به عنوان يادگاري توي سطل گذاشته بودي ... و به دريا خيره خيره نگاه ميكردي ....
- .. ببين .. وسايلت داره ميره .. بذار ورشان دارم .. بره توي آب ديگه نمي توانم بيارم ....
- نه ! اين كار را نكن .... سطل و قايق را مي ديدي كه آرام آرام با امواج دارند دور ميشن .
اما ....
آنها به شوروي نرفتند .. آنها به زير آب رفتند ... و تو اين را نفهميدي ........
و چقدر رها ..... رها از هر چه كه متعلق به تو بود .
************************
نفسم ميگه گناه كن ... منم ميگم : چشم .. دختري از اين مودب تر ديديد ؟ !
بند الف : كامنت ها درست شده اند . ميتوانيد از همين كامنت استفاده نماييد . با تشكر