دوشنبه، ۱۰بهمن ۱۳۸۴

نوا ...

يا عدتي عند شدتي
اي آماده كننده من در هنگام تنگنايم
اي تويي آماده سازم ، در الم                       رهنما و همرهم ، در هم و غم

يا رجايي عند مصيبتي
اي اميدم به هنگام مصيبتم 
اي اميدت در مصائب يار من           نيست غير از تو كسي غمخوار من
اي اميدم در غم و رنج و محن            كي توانم گويم از مهرت سخن

يا مونسي عند وحشتي
اي همنشين من به هنگام ترسم
اي تويي در ترس و وحشت همنشين            نيست ديگر مهرباني اينچنين

يا صاحبي عند غريتي
اي يار من به هنگام تنهاييم
اي عزيز و يار ، در تنهايي ام                  سوي تو افتان و خيزان ر اهي ام 

يا ولي عند نعمتي
اي دوست من به هنگام نعمت دادنم
اي ولي نعمت له هنگام اتم             سرپرست من به هنگام نعم 

يا غياثي عند كربتي
اي فرياد رس من در هنگام گرفتاريم
تو همي بودي مرا فرياد رس                      مشكلم را كي گشايد ، جز تو كس؟
چون تويي فريادرس ، هنگام غم            از گرفتاري چه باكي باشدم ؟

يا دليلي عند حيرتي
اي راهنماي من به هنگام گرفتاري ام
اي دليل و رهنمايم هر زمان                 وركه سرگردان شوم در هر مكان

يا غنايي عند افتقاري
اي ثروت من به هنگام بي چيزي ام
اي تويي ثروت براي اين فقير                  بر ضعيفان رهبري و دستگير

يا ملحاي عند اضطراري
اي اميدم به هنگام بيچارگي ام
اي اميدم موقع بيچارگي                     ميدهي بر بي كسان آمادگي

يا معيني عند مفزعي
اي ياري دهنده ام به هنگام هراسم
در هراسم جرئتي بر من دهي              در نيازم حرمتي بر من نهي
اي مددكارم به هنگام هراس                 چون توان اين لطف را گفتن سپاس

                                                                  ()()()()()()()()()()()()()

در سال 1308 خورشيدي برابر سال 1931 ميلادي در شهر نيشابور متولد شدم . 8 ساله بودم . شبي در ماه محرم . مادرم دعايي را زمزمه ميكرد . چون خداوند بزرگ استعداد تشخيص صدا ها را به طور غريزي بمن عطا كرده بود ، كه در آن زمان اصطلاحات موزون آهنگ و نغمه را هم نميدانستم . شبي از مادرم پرسيدم ،  نام اين قرائت چيست ؟
مادر جواب داد « جوشن كبير » كه 55 سال بعد در سال 1374 اين دعا را در خلوت دل ميخواندم . و بايد مادر افتادم . چون با تجربه اي كه در اين مدت در علم موسيقي و شعر و هنر ( در سرودن مثنوي ) داشتم ، زيبايي و هم آهنگي مخصوصي كه در خواندن بخش هاي صد گانه اين دعا محسوس است . اين عشق را وجودم به غليان در آورد . كه آن ها را به شعر مثنوي منظوم نمايم .... كه اين كار به مدت 5 سال طول كشيد و با ياري خداوند آن را به چاپ رساندم ...

                                            محمد حسين عطار نيشابوري . متخلص به « نوا »
بند الف : ماه محرم در راه است ... پارسال اين موقع كجا بودم ؟!

شنبه، ۸بهمن ۱۳۸۴

معامله ...

به حضرت آدم وحي شد : من تمام حكمت را در چهار كلمه براي تو خلاصه ميكنم . يكي مخصوص من ، يكي مخصوص تو ، يكي از براي من و تو ، يكي بين تو و مردم

اول : مرا بپرست و ديگري را شريك مكن ! . دوم : در سخت ترين وقت احتياج من جزاي ترا مي دهم . سوم : از تو دعا از من اجابت . چهارم : هرچه براي خود مي پسندي براي مردم بپسند ........

                                                                      پايدار باشيد . پونه

پنجشنبه، ۶بهمن ۱۳۸۴

اولين دانشجويانم ...

بلاخره ترم اول . و تدريس با دانشجويان معماري تمام شد و بچه ها به خوبي امتحانشان را دادند . ‏كمترين نمره اي كه داشتم 12.5 و سه نمره كامل نيز داشتم .  ( معدل كلاس : 16.20) ‏
در حين امتحان دادن بچه ها اين من بودم كه به تك تكسان با يك نگراني خاصي مينگريستم كه ‏سوالات را جواب بدن .. هيچ وقت احساس معلمي را فراموش نميكنم .. احساسي كه تو شاگرد ‏زرنگ هايت را در روز امتحان از ياد ميبري و تماما نگاهت به بچه هاي ضعيف تر است .. دلت ‏ميخواهد كنترشان كني و بيشتر ان ها را بفهمي ... دوستشان دارم ... هميشه . !‏
به من گفتند :  خانم مهندس توي طول ترم هاي پيش و اين ترم اين نمرات درس شماست كه بالاترين ‏معدل را دارند . ميگفت زياد براشون زمان نذاريد . دانشجويان الان اصلا ارزش اين همه زمان ‏گذاشتن و تحقيق اينترنتي و تحويل سيدي به شما را ندارند . بگذاريد هر كي هر چي خواست ياد ‏بگيره و زياد دل نسوزونيد .... ‏
فقط به حرفاش گوش ميدادم .. در حقيقت ميشه گفت تحملش ميكردم ...چون ابدا با عقايدش . با نوع ‏تفكرش نسبت به دانشجو و با همه افكارش مخالف بودم ... بعد از نيم ساعت نصيحت هاي استادانه ‏و پدرانه شان ، به ايشان گفتم .. آقاي فلاني ... تا زماني كه فكر كني دانشجويانت نادانند ... هميشه براي تو نادان ‏ميمانند ... و تا زماني كه بينديشي اين همه همان پتانسيل هاي نهفته و باروت هاي جواني اند كه « ‏تو » بايد آن ها منفجر كني ... بدان كه منفجر شدني اند و از همين دانشجويان نادان افرادي ‏ميسازيم كه سرمشق من  و  تو باشند .... ‏
                                                                 به اميد آن روز ... پونه   ‏( بهمن ماه 134 )

چهارشنبه، ۵بهمن ۱۳۸۴

رفتار ها

شخصي به حضرت صادق ( ع) عرض كرد : شما همه اين مردم را آدم مي دانيد ؟ فرمود : هشت طائفه را دور بينداز ، آنكه مسواك نكند ، آنكه در جاي تنگ چهار زانو نشيند . آنكه در كار هاي بيهوده و بي فائده وارد شود ، آنكه بي دانش بحث كند ، آنكه بي درد بنالد ، كسيكه بي مصيبت پريشانحال شود ، كسيكه با يارانش در حقيكه مورد اتفاق آنهاست مخالفت كند ، كسيكه به پدرانش بنازد در صورتيكه مفاخر آنها را ندارد ، اينان همان طورانند .... 

                       و خداوند فرموده :

                                   " اينها نيستند جز چهار پايان ، بلكه روش اين ها بد تر است . "

بند الف : از دوستان معماري يك خواهش داشتم . من به دنبال سايت هايي هستم كه بيشتر مربوط به درس " عناصر جزئيات ساختمان " باشد . يعني ديتيلهاي اجرايي . در پروژه ها و يا كار هاي جديد . مثل شيشه هي دوجداره جديد و دتايل هاي آنان و يا تمهيدات جديد ساختمان ها مثل سازه هاي LSF  . ممنون ميشم اگر اطلاعاتي را به من بدهيد . با تشكر فراوان . پونه .

شنبه، ۱بهمن ۱۳۸۴

فتح قله بينالود

روز پنج شنبه و جمعه اي كه گذشت . مصادف با عيد غدير . تصميم به فتح قله بينالود كرديم  ( ارتفاعش را نميدونم ) . گروه هفت نفر بود . و تنها زن  گروه من بودم . دما وحشتناك كم بود . در بعضي جا ها ارتفاع برف كه يك متر و نيم ميرسيد و راه رفتن را بسيار برايم مشكل دار ميكرد . 

 تجربه در پناهگاه فلزي خوابيدن و حتي براي رفع احتياج  ، خوردن آب ،  و يا وضو بايد برف را آب ميكردي ... و صداي  وحشتناك كوران و باد در شب و كز كردن در كيسه خواب با پوشش ، اما باز يخ زدن ....  لذتي كه در اين لحظات بردم به  تمام سرمايش و يخ زدنش و خيلي چيز هاي ديگر مي ارزيد .

دوست داشتم يك عكس بذارم اينجا .. اما بلد نيستم لود كنم . يعني لود نميشه .چرا ؟ نميدونم .. دوستاني كه مايلند عكس هاي طبيعت و گروه را ببيينند و ( قيافه يخ زده بنده را ) ميتوانند به اين آدرس مراجعه كنند .

                                      www.irvani.com/mynote/binalod84.htm

                                                پايدار باشيد . برايم دعا كنيد . پونه

چهارشنبه، ۲۸دی ۱۳۸۴

عشق برتر

جواني را سراغ داشتم سخت وابسته لباس و قيافه اش بود . حتي وسواسي داشت كه پارچه اش از كجا باشد و دوختش از فلان و مدلش از بهمان . براي دوستي با او همين قدر بس كه از لباسش و اتويش و قيافه اش تحسين كني و يا از طرز تهيه ي آن بپرسي . او عاشق ظاهر سازي و سر و وضع مرتب بود و به اين خاطر از خيلي ها بريده بود تا اين كه عشقي بزرگتر در دلش ريخت و با دختري در مسيري هم سفر شدند و در راه تصادفي رخ داد  ... 
 جوان در ان لحظه بحراني از رنج هاي خود فارغ بود و خودش را فراموش كرده بود و به محبوبش مي انديشيد و سخت به او مشغول بود .
او به خاطر پانسمان محبوبش به راحتي لباسهايش را پاره پاره ميكرد و زخم ها را مي بست و راستي سرخوش بود كه خطري پيش نيامده است و دختر سالم مانده بود .        
 
هنگامي كه عشقي بزرگ تر دل را بگيرد ، عشق هاي كوچك تر نردبان آن خواهند بود

                      

                                                       و من  ! منتظر همان عشق برترم .....

بند الف : عيد سعيد غدير را به همه دوستان و همكارانم تبريك ميگويم .  پونه

 

یکشنبه، ۲۵دی ۱۳۸۴

با یاریت

با ياري شما .....
                            دنياي ما .......
 
                                                                ديگر تاريك نيست .

وقتي بروشور را براي مراسم 5 بهمن ماه در جلسه نشانشان و دادم و پوستر را نيز ... بك نگاهي به انداخت و گفت ... من كي گفتم اين هارا  چاپ ميكنم خانم مهندس ؟ !
چيزي نداشتم بگم ... چون نه آن حرفها و آن قولها و آن گفتگو ها و جلسات را ضبط كرده بودم و نه مثل او بلد بودم كه زير همه چيز بزنم ....
به ايشان گفتم : آقاي فلاني !! ... شما خودتان گفتيد شما شروع كنيد ما حمايت كنيم .. شما طراحي كن .. سخنران را ببين . اسلايد ها را آماده كن ... آمفي تئاتر با من .. كارت دعوت با من .. چاپ با من ... حمايت با من ...

كار در شهر كوچك مرا خسته ميكند ..هر چند شهر بزرگ نيز مشكلاتش همين است ! . يك وقت هايي فكر ميكنم يا اين شهر ظرفيت اين همايش ها را ندارد . يا ما ها بلد نيستيم روابطي عمل كنيم .. يا سيستم يك جايي اش اشكال داره ... يا هزار چيز ديگر ... خسته ام ... خسته ...

اما اينو ميدانم ... كمند انسان هايي كه خوب كار كنند و كم حرف بزنند ... قيافه ام در بيرون از آمدن ساختمان ديدني بود . برفي . بدون دستكش و يخ زده و سرد .. كوله و شلوار همه برفي و بماند توي اين هير و گير يك كيف سنگين لب تاپ را نيز به يدك ميكشم ... به قيافه ام كه نگاه كردم كلي خنده ام گرفت ... فقط يك دوربين مي خواست تا از اين مضحك.....

                                                                        ********
مهربانم
.... مي بيني .... من براي تند شدن اين حركت و سيستم شهري و معماري ،  براي " طراحي بدون مانع " كار ميكنم و او چه مي انديشد ....
دعا كنيد ... تا فردا بسياري از تصميمات انجام شود ... چون بيشتر از ده روز به شروع كار باقي نمانده است ....

 

جمعه، ۲۳دی ۱۳۸۴

قطار

بعد از مدت ها كوهنوردي . امروز رنگ برف را در كوه و خنكي و سردي آن و زيبايي هاي طبيعت را حس كردم .. و بسيار به من خوش گذشت .

ميگفت گوش كن صداي رودخانه را ميشنوي ؟! ...... گفتم آره ... گفت چقدر شبيه صداي قطار است !
ميگفت چقدر آسمان زيباست مثل عكس هايي است كه روي صفحه كار (
deskop ) كامپيوتر ديده ايم ...
مي گفت واي پونه اين كوه شبيه همان كارتون هايي است كه باهاش بازي ميكنم . كاملا چين چين و گره خورده

گفته هاش درست بود ... اما به نظر من ........ اين صداي قطار است كه شبيه صداي رودخانه است و عكس هاي مانيتور ند كه شبيه طبيعتند .

كمي دقت كنيم ... كوچكترها .... چقدر با طبيعت مانوسند ؟ !! و يا خانه هاي آپارتماني . وسايل جديد زندگي ....

                                                              **********************

 بند الف : مهربانم .. روز 14 تو نيز خواهد آمد و من صبر را به جان دل خريده ام ......

بند ب : پونه محتاج دعاي خير شما دوستان است . ( جمله خبري ) 

 

سه شنبه، ۲۰دی ۱۳۸۴

مي نويسم كه خوانده شوم ...

وقتي ازش عكس گرفتم خيلي سعي كرد بخندد و بغضش را نگه دارد . توي سوراخ دوربين متوجه بغضش نشدم . اما وقتي صداي تيك دوربين در آمد بغضش تركيد و گريست ....
توي خانه اي بودم كه از ريگ ها ي حياطشان تا ظروف آشپزخانه و آن بخاري قديمي و چادر شب همه اش بي ريا بود و بي ريا ....
از خاطرات برام حرف ميزد . از كودكي هايم .... از خاطراتي كه ممكن است بيشتر از صد بار شنيده باشي اما هيچ وقت خسته نشي ! از خاطراتي كه همه اش بوي يكرنگي ميداد و من با اين يكرنگي چقدر فاصله داشتم ...
ميگويد چرا مينويسي . بيشتر از اينكه بخواهي بفهمي داري فهميده ميشي . و بيشتر اينكه بخواهي باور كني داري ميپوسي . بيشتر از اونيكه ارزش ميذاري خراب ميشي ...و بعد شايد در زماني نه چندان دور ...

زماني كه بلند ميشي ميبيني 25 ساله شدي و ..... هنوز !

راستش می خواهم خيلی رک باشم ، کاری که شايد تا به حال نکرده ام . من اين جا را باز نکردم که فقط بنويسم و باصطلاح جزء وبلاگ نويسان و روشنفكران و قشر دانشجوي وبلاگ نويس جامعه خود و كساني كه از روي بيكاري ( براي زمان فعلي من كلمه درستي است ! ) به شغل شريف وبلاگ نويسي روي آورده اند و چون نويسندگاني هستي كه بايد بنويسند ... من اين وبلاگ را به اين دليل می نويسم که خوانده شوم و دوست پيدا کنم ، دوستانی نه از جنس خودم چرا که جنس هر کس بافته ای جدا دارد دوستانی که زندگی را بيش از آنچه می دانم به من بياموزند .شعار نمی دهم. باور كنيد در اين نوشتن ها تغيير كرده ام . از شهريور ماه سال 1382 كه تصميم به نوشتن نمودم تغييراتي را خودم حس ميكنم . تغييرات بسيار زيادي كه باعث شناختن بخشي از وجودم شده . بسياري از خصوصيت هاي نهفته ام را كه پتانسيل هاي خوب و بد بوده اند در اينجا كشف نمودم . آيا من اينگونه بودم ؟ !!

...من تغيير کرده ام نه از آن زمان که شما می شناسيدم بلکه هر روز و هر روز بر اين تغيير اضافه ميشود و اين ضعف نيست بلکه از نرمی است...من آدمهای زيادی ديده ام که هرکدام با دردهايشان دلت را ساب می دادند و می رفتند و اينگونه نرم شدن را در نوشته هايم پيدا كرده ام .

و حال در بين تمام اين دوستان ....

... می توان ساعت ها ، روزها و هفته ها نشست و به اين فکر کرد که من چقدر در جمع اين گونه دوستان تنها مانده ام . خود نيز نميدانم اين اتفاق نيفتاده كي خواهد افتاد و چرا منتظر اتفاقي هستم كه كاري عبث و بيهوده است . می توانی از خستگی ات بنالی.... ميتواني اعتراض كني .. ميتواني بگويي ديگر توان روحي نداري... ميتواني بگويي در عين اين همه خوشي و اسايش و ارامش ... بخشي از خودت را گم كرده اي ... خودي كه نياز به ترميم دارد . كاش تو اين ها را ميخواندي .. زيرا براي تو مينويسم ...

وقتی چيزی می نويسم که بعضی می آيند و می گويند : پونه ! ما اين نوشته را نفهميديم ! ...می خندم ، اما باور کنيد به اندازهء يک دنيا غمم می گيرد که : پونه چی شده که نمی تونی اون جوری بنويسی که دوست داری بخوننت ؟ اين ضعف است .
اما جدي جدي چي شده كه اون جوري كه ميخواهم نميتوانم داد بزنم . حرف بزنم . اعتراض كنم و خواسته ام را بگم ؟ چي شده ؟ تو ميداني ؟ !!

امروز روز عرفه است ... اون قدر به زندگي ام عادي سازي را تحميل كرده ام كه نفهمم امروز روز عرفه است .. و آيا نداي « هل من ناصر ينصرني » شنيده ام ؟ !!! و تازه بشنوم آيا ياري رساندني هست ؟ !

 

یکشنبه، ۱۸دی ۱۳۸۴

رمزها

آسمان را مي ستايم كه اوج است

مي تواند دست ديوار ها را بخواند .

و تو را مي ستايم ، كه سينه ي سبز تو ، آسمان بزرگ است .

دست ديوار ها و دست فرداها را ميتواني بخواني .

ديوار جغرافيا و فرداي تاريخ ، در وسعت سينه ي سبز تو شكسته است .

تو اوج عروجي

در وسعت سينه سبز تو آسمان چقدر كوچك است .

در كنار شهادت بيدار تو ، چشم آسمان چقدر تار است .

آسمان را نمي ستايم ، كه سقف ها حجاب آن هستند .

آسمان دست سقف ها را نمي خواند .

آسمان فردا را نميخواند .

و آسمان ساكت براي من نمي خواند .

اما تو

تو براي من بخوان

تو در آنجا ايستاده اي كه فردا ها نشسته اند .

تو با نشانه ها براي من بخوان .

كه رمز اسم هاي بسته را گشوده اي .
رمزها را براي تو شكسته اند .

نوشته شده توسط پونه ...

 

پنجشنبه، ۱۵دی ۱۳۸۴

مرگ ، مزاحم زندگي

دخترم ! تو با اين دل مهربان و زمينه هاي مناسب ، و تو با اين رشته هاي پر بار و تو با اين مادر مهربان و فداكار و كارساز ، و تو با اين همه دعا و اشكي كه در تمامي لحظه هاي شاد و گرفتاري ها ، برايت داشته ام . چطور ميتواني كه به زندگي عادي و روزانه ، با همان تكرارهاي خسته كننده و با همان سرگرمي هاي كوچك و رنج هاي بزرگ و شادي هاي پوچ ! دل خوش باشي ؟؟ !!
دخترم ! به حق قسم ، كه من شما ها را براي خودم ، كار هاي خودم ، و براي بهره هاي خودم نخواسته ام و تمامي انتظار و تمامي دعا و خواسته ام ، براي وجود گسترده و ياور شما بوده اند . تا از كساني باشيد كه خداوند در برابر فرشته ها به شما مباهات كند و شما را در آسمان ها به بزرگي بخوانند .
دخترم !. حال تو با اين همه فرياد طلب و زمزمه انس و با اين همه آرزو و دعا چه ميخواهي ؟ ميخواهي مثل بزغاله ها زندگي كني ؟؟ مثل گنجشك ها بميري ؟ ميخواهي با رنج ها و كابوس ها به ديدار مرگ بروي ؟ چطور ميتواني شب هاي روشن و روزهاي سازنده نداشته باشي ؟ شب هايي كه با خداوند پيوند بزني و پيمان ببندي . و روز هايي كه براي خلق گرفتار و بي خبر ، نور و شور و سرور بيافريني .
مهربانم !... تو ميتواني از همين روز هاي ساكت و شب هاي بلند نوجواني ، براي هدف هاي بلند و كار هاي بزرگ فردايت حساب باز كني و برنامه بگذاري . بزرگان كه به كار هاي بزرگي دست يافتند ، از همين روز هاي خلوت و كار هاي كوچك شروع كردند . آتش هاي بزرگ از يك جرقه آغاز ميشود ....
تو ميتواني براي فراغت ها و بيكاري براي كار هايت برنامه بريزي ...
نور چشم من ! .. در فراغت ها . ميتواني به ارزيابي حالت ها و كار هاي خودت بپردازي و نقطه ضعف ها ، وابستگي ها ، بت پرستي ها و خود پرستي هايت را بشناسي . آنچه را كه باعث خوشحالي و يا ناراحتي تو شده شناسايي كني و آنگاه ... خودت را به محاكمه بكشي .
ميتواني كار هايي كه كرده اي و كارهايي كه نكرده اي را بررسي كني و به جمع بندي و تصميم گيري در رابطه با گذشته و جبران آن و آينده و كار هاي آن بپردازي .
در فراغت ها .. فكر و مطالعه ، انس با خدا ، انس با قرآن . و تمركز روي طبيعت و مخلوقات خداوند . انس با دعاهايي كه هنوز چيزي از آن نميداني و رفته رفته بايد بياموزي ، ميتواند ذهن و قلب و روح تو را سرشار نمايد .

عزيزم !

آن طور زندگي كن كه " مرگ " مزاحم " زندگي " تو نباشد !

و آنگونه بمير كه زندگي ساز باشي !

بخشي از نامه يك پدر به دخترش .... ( علي حائري ) 

بند الف : بلاخره ترم تمام شد و بچه ها براي يكم بهمن ماه كه شروع امتحانات است ، آماده ميشوند . جلسه آخر از آنها نظر خواهي را ( به عنوان سوال امتحاني روي برگه بي نام و نشان ) خواستم و نتايج جالبي داشت .. تقريبا تمام بچه ها از روش تدريس بسيار راضي بودند و اذعان كرده بودند كه درس معماري جهان درس سختي است .و علي رغم كمبود وسايل كمك آموزشي مطالب را خوب فرا گرفتند . بعضي از بچه ها نيز گفته بوند شما استاد سخت گيري هستيد . بعضي هاشون نيز نوشته بودند جوري تدريس مي كرديد كه گويي عاشق بناهاي معماري هستيد . !
ترم خوبي بود .اميد وارم بچه ها براي امتحانشان مشكلي نداشته باشند . و من هيچ وقت خاطره اولين دانشجويانم و اولين تجربه معلمي را فراموش نخواهم كرد .
بند ب : از دوستان خوبم خواهش ميكنم راجع به گرافيك و استراكچر قالب جديد نظر خودشان را اعمال نمايند . با تشكر فراوان . ( هماهنگي رنگ ها بيشتر مد نظرم مي باشد . )
بند ج : در همين بند نيز از دوست خوبمان كه زحمت طراحي قالب را كشيده اند نهايت تشكر را دارم .

 

دوشنبه، ۱۲دی ۱۳۸۴

خشنودان ...

امروز يكي از دانشجويانم به من گفت .. ديگه آقاي خشنودان كپسول اكسيژن نمي فروشد و او مغازه ندارد .. او را به سمت ايشان فرستاده بودم تا اسكلت مقبره خيام را بسازد . يعني دانشجو با كمك جوشكار واقعي مقبره . البته اين كار مربوط به درس من نميشد و دانشجويم براي درس معماري از من كمك خواسته بود ....
خيلي نگران آقاي خشنودان شدم ... نكند او نيز از هنر مندان ما ... دارفاني را وداع گفته است ... اما !
زماني كه سال دوم دانشگاه بودم . به اتفاق يكي از دوستان به مغازه كهنه و خرابي كه كپسول اكسيژن مي فروخت رفتم تا با شخصيت خشنودان آشنا شوم . مردي تقريبا 75 ساله . در 45 سال پيش جوشكار مهندس سيحون در پروژه مقبره خيام بوده است . وارد مغازه كه ميشوي ... ممكن است جبهه بگيرد و مقاومت كند . از اين آدم هاي تازه وارد چون ما دانشجويان ابدا خوشش نمي آيد و وضع بد معماري و شهر سازي را به ما و مهندسان جديد نسبت ميدهد . ( البته كاملا صحيح است ) . نشستم و قبل از همه چيز با او از روزگار صحبت كردم ... از اتفاقات از خاطرات جوانيش ... و خيلي چيز هاي ديگر كه او دوست داشت براي يك شنونده بيان كند . بعد ها زماني كه به ميراث فرهنگي رفتم كه جملات خود را راجع به بناي خيام اصلاح كنند . چندين سال است كه ميراث بناي مقبره را بتني اعلام كرده . در حاليكه اين بنا كاملا اسكلت فلزي است و مقاوت بسيار بالايي دارد . در فونداسيون اين بنا . سيحون بيش از 2000 كيسه سيمان استفاده نموده است . عكس هاي قديمي سياه و سفيد كارگران و بنا ها و جوشكاران و مهندس سيحون گواه تمام صحبت هاي خشنودان است ....
و حال ........
او در بستر بيماري ... منتظر ديداري تازه است ..... ديگر به بازار نميرود تا روح خسته خود را شادمان كند و باز نيروي دوباره در برابر مردم بيابد . او در گوشه اي از اين شهر .. در خانه اي بسيار كوچك ... انتظار يك موضوع ساده است ... ميگويد : " دعا كنيد راحت بميرم " .... اين تنها دعايي است كه از من ميخواهد .
به زودي از او فيلم و گزارش مستندي خواهم ساخت و سعي در جمع كردن آثارش مي شوم ... برايش دعا كنيم كه بهبود يابد .