سه شنبه، ۲۰دی ۱۳۸۴

مي نويسم كه خوانده شوم ...

وقتي ازش عكس گرفتم خيلي سعي كرد بخندد و بغضش را نگه دارد . توي سوراخ دوربين متوجه بغضش نشدم . اما وقتي صداي تيك دوربين در آمد بغضش تركيد و گريست ....
توي خانه اي بودم كه از ريگ ها ي حياطشان تا ظروف آشپزخانه و آن بخاري قديمي و چادر شب همه اش بي ريا بود و بي ريا ....
از خاطرات برام حرف ميزد . از كودكي هايم .... از خاطراتي كه ممكن است بيشتر از صد بار شنيده باشي اما هيچ وقت خسته نشي ! از خاطراتي كه همه اش بوي يكرنگي ميداد و من با اين يكرنگي چقدر فاصله داشتم ...
ميگويد چرا مينويسي . بيشتر از اينكه بخواهي بفهمي داري فهميده ميشي . و بيشتر اينكه بخواهي باور كني داري ميپوسي . بيشتر از اونيكه ارزش ميذاري خراب ميشي ...و بعد شايد در زماني نه چندان دور ...

زماني كه بلند ميشي ميبيني 25 ساله شدي و ..... هنوز !

راستش می خواهم خيلی رک باشم ، کاری که شايد تا به حال نکرده ام . من اين جا را باز نکردم که فقط بنويسم و باصطلاح جزء وبلاگ نويسان و روشنفكران و قشر دانشجوي وبلاگ نويس جامعه خود و كساني كه از روي بيكاري ( براي زمان فعلي من كلمه درستي است ! ) به شغل شريف وبلاگ نويسي روي آورده اند و چون نويسندگاني هستي كه بايد بنويسند ... من اين وبلاگ را به اين دليل می نويسم که خوانده شوم و دوست پيدا کنم ، دوستانی نه از جنس خودم چرا که جنس هر کس بافته ای جدا دارد دوستانی که زندگی را بيش از آنچه می دانم به من بياموزند .شعار نمی دهم. باور كنيد در اين نوشتن ها تغيير كرده ام . از شهريور ماه سال 1382 كه تصميم به نوشتن نمودم تغييراتي را خودم حس ميكنم . تغييرات بسيار زيادي كه باعث شناختن بخشي از وجودم شده . بسياري از خصوصيت هاي نهفته ام را كه پتانسيل هاي خوب و بد بوده اند در اينجا كشف نمودم . آيا من اينگونه بودم ؟ !!

...من تغيير کرده ام نه از آن زمان که شما می شناسيدم بلکه هر روز و هر روز بر اين تغيير اضافه ميشود و اين ضعف نيست بلکه از نرمی است...من آدمهای زيادی ديده ام که هرکدام با دردهايشان دلت را ساب می دادند و می رفتند و اينگونه نرم شدن را در نوشته هايم پيدا كرده ام .

و حال در بين تمام اين دوستان ....

... می توان ساعت ها ، روزها و هفته ها نشست و به اين فکر کرد که من چقدر در جمع اين گونه دوستان تنها مانده ام . خود نيز نميدانم اين اتفاق نيفتاده كي خواهد افتاد و چرا منتظر اتفاقي هستم كه كاري عبث و بيهوده است . می توانی از خستگی ات بنالی.... ميتواني اعتراض كني .. ميتواني بگويي ديگر توان روحي نداري... ميتواني بگويي در عين اين همه خوشي و اسايش و ارامش ... بخشي از خودت را گم كرده اي ... خودي كه نياز به ترميم دارد . كاش تو اين ها را ميخواندي .. زيرا براي تو مينويسم ...

وقتی چيزی می نويسم که بعضی می آيند و می گويند : پونه ! ما اين نوشته را نفهميديم ! ...می خندم ، اما باور کنيد به اندازهء يک دنيا غمم می گيرد که : پونه چی شده که نمی تونی اون جوری بنويسی که دوست داری بخوننت ؟ اين ضعف است .
اما جدي جدي چي شده كه اون جوري كه ميخواهم نميتوانم داد بزنم . حرف بزنم . اعتراض كنم و خواسته ام را بگم ؟ چي شده ؟ تو ميداني ؟ !!

امروز روز عرفه است ... اون قدر به زندگي ام عادي سازي را تحميل كرده ام كه نفهمم امروز روز عرفه است .. و آيا نداي « هل من ناصر ينصرني » شنيده ام ؟ !!! و تازه بشنوم آيا ياري رساندني هست ؟ !

 

با همين موضوع

نظرات