مي نويسم كه خوانده شوم ...
وقتي ازش عكس گرفتم خيلي سعي كرد بخندد و بغضش را نگه دارد . توي سوراخ دوربين متوجه بغضش نشدم . اما وقتي صداي تيك دوربين در آمد بغضش تركيد و گريست ....
توي خانه اي بودم كه از ريگ ها ي حياطشان تا ظروف آشپزخانه و آن بخاري قديمي و چادر شب همه اش بي ريا بود و بي ريا ....
از خاطرات برام حرف ميزد . از كودكي هايم .... از خاطراتي كه ممكن است بيشتر از صد بار شنيده باشي اما هيچ وقت خسته نشي ! از خاطراتي كه همه اش بوي يكرنگي ميداد و من با اين يكرنگي چقدر فاصله داشتم ...
ميگويد چرا مينويسي . بيشتر از اينكه بخواهي بفهمي داري فهميده ميشي . و بيشتر اينكه بخواهي باور كني داري ميپوسي . بيشتر از اونيكه ارزش ميذاري خراب ميشي ...و بعد شايد در زماني نه چندان دور ...
زماني كه بلند ميشي ميبيني 25 ساله شدي و ..... هنوز !
راستش می خواهم خيلی رک باشم ، کاری که شايد تا به حال نکرده ام . من اين جا را باز نکردم که فقط بنويسم و باصطلاح جزء وبلاگ نويسان و روشنفكران و قشر دانشجوي وبلاگ نويس جامعه خود و كساني كه از روي بيكاري ( براي زمان فعلي من كلمه درستي است ! ) به شغل شريف وبلاگ نويسي روي آورده اند و چون نويسندگاني هستي كه بايد بنويسند ... من اين وبلاگ را به اين دليل می نويسم که خوانده شوم و دوست پيدا کنم ، دوستانی نه از جنس خودم چرا که جنس هر کس بافته ای جدا دارد دوستانی که زندگی را بيش از آنچه می دانم به من بياموزند .
...من تغيير کرده ام نه از آن زمان که شما می شناسيدم بلکه هر روز و هر روز بر اين تغيير اضافه ميشود و اين ضعف نيست بلکه از نرمی است...من آدمهای زيادی ديده ام که هرکدام با دردهايشان دلت را ساب می دادند و می رفتند و اينگونه نرم شدن را در نوشته هايم پيدا كرده ام .
و حال در بين تمام اين دوستان ....
... می توان ساعت ها ، روزها و هفته ها نشست و به اين فکر کرد که من چقدر در جمع اين گونه دوستان تنها مانده ام . خود نيز نميدانم اين اتفاق نيفتاده كي خواهد افتاد و چرا منتظر اتفاقي هستم كه كاري عبث و بيهوده است . می توانی از خستگی ات بنالی.... ميتواني اعتراض كني .. ميتواني بگويي ديگر توان روحي نداري... ميتواني بگويي در عين اين همه خوشي و اسايش و ارامش ... بخشي از خودت را گم كرده اي ... خودي كه نياز به ترميم دارد . كاش تو اين ها را ميخواندي .. زيرا براي تو مينويسم ...
وقتی چيزی می نويسم که بعضی می آيند و می گويند : پونه ! ما اين نوشته را نفهميديم ! ...می خندم ، اما باور کنيد به اندازهء يک دنيا غمم می گيرد که : پونه چی شده که نمی تونی اون جوری بنويسی که دوست داری بخوننت ؟ اين ضعف است .
اما جدي جدي چي شده كه اون جوري كه ميخواهم نميتوانم داد بزنم . حرف بزنم . اعتراض كنم و خواسته ام را بگم ؟ چي شده ؟ تو ميداني ؟ !!
امروز روز عرفه است ... اون قدر به زندگي ام عادي سازي را تحميل كرده ام كه نفهمم امروز روز عرفه است .. و آيا نداي « هل من ناصر ينصرني » شنيده ام ؟ !!! و تازه بشنوم آيا ياري رساندني هست ؟ !