پنجشنبه، ۳فروردین ۱۳۸۵

هشتادو پنج سالگي در سال هشتاد و پنج

سيد بود و اين به من بسيار ارامش مي داد . پير پير شده بود ... ان قدر كه ديگه از روي تخت نميتوانست بلند شه . بايد منظم به ايشان سرويس بدي .. بهترين استاد رياضيات نيشابور ... استادي پدر و مادر من .. سنش به 85 ميرسد .. اما هنوز بسيار نيكو سخن ميگويد .. جدا رياضي رياضي بود .هم ذهنش هم رفتارش هم عملكردش ..... منطقي سخن ميگفت و من غرق حرفاش شده بودم ان قدر كه اصلا دلم نميخواست از پيشش برم .. ميگفت ميبيني پونه قدرت پيري الان از من بيشتره ... ديگه مقاومت فايده اي نداره برنده بازي اونه و تو بايد تسليم بشي .. بياختيار اشكام در مي آمد حتي قدرت اين را نداشتم كه چشام بهش دروغ بگه .. بتوانه بغضش را لحظه اي نگه داره و ساكت باشه ... اصلا نميتوانستم ... و براي اينكه متوجه نشه .. ( هر چند كه او زرنگ تر از اين حرفها بود ) سرم را به ميوه ها گرم مي كردم و عميق به حرفهايش گوش ميدادم و او تعريف ميكرد از همه آنچه در دروان جواني اش تجربه كرده بود ...

عازم سفرم . سفري كه باز برايم تعيين كردند . و چه قدر زيباست . چون در نيشابور به دنبالم ميان و من نيز از چهار ساعت بعد از سفر به آن ها ملحق ميشم ... به اين سفر احتياج داشتم . برايم دعا كنيد . دلم جدا براي لحظات قشنگ جنوب تنگ شده است .  ....

 

                   +*+*+*+*+* پايدار باشيد . پونه +*+*+*+*+

چهارشنبه، ۲فروردین ۱۳۸۵

"يا مقلب القلوب و البصار "ای دگرگون کننده ی دلها و ديده ها"

چه لذتي ميدهد،  وقتي ندانسته به مراسمي دعوت بشي .. و نداني كجا داري ميري ... اما بعد كنار مزار شهيدان باشي و سال نو را با زيارت عاشورا شروع كني و به سجده كه ميرسي .. سال تحويل ميشود و چقدر زيباست كه همه ، دسته جمعي ،  دعاي فرج بخوانند.  جدا چه حالي ميدهد .

 به قول دوست خوبمان :
" مي پرسد بهار مهم تر است يا روز چهلم تو ؟
روز چهلم تو اول بهار است
آن جا كه تو به چله مي نشيني بهار تازه نو آغاز است
و حتي بهار چون تو خيل دوستدارانت را نديده .
هر روز با تو بهار است.. "

وقتي شمع باشد . سبزه سال نو باشد . شيريني و خرما باشد . چراغاني باشد و صداي تحويل سال و دعاي فرج و عاشورا با هم در آن فضا آميخته شود . بيشك تو ميتواني مراسم   " ملي _ مذهبي " را در كنار هم ايجاد كني و به نظرم اين فقط هنر يك ايراني است .

خداوند مهربانم ...
ما را توفيق طاعت و دوري از معصيت روزي گردان و نيت با خلوص و حقيقت و معرفت به آنچه نزد تو محترم است عطا فرما و ما را به هدايت و استقامت كرامت فرما و زبان را به صدق و صواب و سخن حكمت گويا ساز و دل ما را از علم و معرفت پر گردان .  

                                                             پايدار باشيد . پونه ( 1/1/ 85)

شنبه، ۲۷اسفند ۱۳۸۴

آخرين نوشته من در سال 1384

تمام كار هاي خداوند از روي حكمت است بگذاريد داستاني را بگويم ( البته داستان نيست . عين واقعيت است . در قران نيز به آن اشاره شده است )
دوران رنج بني اسرائيل چهار صد سال به طول انجاميد . منجمان فرعون را خبر كردند  كه نطفه موعود بني اسرائيل ، در اين شب بسته خواهد شد فرعون دستور داد در آن شب همه مردان بني اسرائيل را به بهانه جشن ، از شهر بيرون ببرند تا مردان بني اسرائيل از زنهايشان جدا شوند . پدر موسي و تعدادي از بني اسرائيل ، كارگر كاخ فرعون بودند و به دستور فرعون ، در كاخ ماندند . نيمه هاي شب هوا باراني شد و رعد و برق وحشتناكي به وجود امد . مادر موسي ( ع) كه خود مستخدم كاخ فرعون بود ، سراسيمه شد و از نيامدن عمران نگران شد . برخاست و به كاخ رفت و از نگهبان پرسيد چرا عمران نيامده است ؟ براي او اتفاقي افتاده است ؟ گفت : نه ، آنها را امشب اينجا نگه داشته اند . گفت : چرا ؟ گفت : نميدانم . گفت : من نگرانم . نگهبان براي رفع نگراني ، او را به كاخ راه داد . جناب عمران در اتاق مخصوص خود تنها بود . نطفه موسي (ع) در همان كاخ فرعون بسته شد .
نكته اي كه در اين داستان نهفته است و براي امروز بسيار آموزنده است وضعيت آن شب بني اسرائيل است . بني اسرائيل كه به بيابان رفته بودند و به باران شديد روبرو بودند . زبان به اعتراض گشودند كه : خدايا ، ما را آزار ميكني و در اين بيابان گرفتار بارانمان كرده اي ؟
براي رسيدن همسر عمران به او و انعقاد نطفه منجي موعود ، بايد اين وضعيت هراسناك و دشوار پيش بيايد تا مادر منجي ، هراسان به در كاخ برود و ورود او به كاخ هم توجيه شود و نگهبان نيز به او حق دهد كه در ان شرايط وحشتناك بترسد . اگر اين مسايل نبود ، او را به كاخ راه نمي دادند و اصلا او از خانه بيرون نمي آمد . بني اسرائيل كه منتظر ظهور موعود هستند ، اگر ميدانستند كه آن باران براي چيست ، آيا باز به خدا اعتراض مي كردند ؟ ايا صبر نميكردند ؟ آيا توكل جز معناي ديگري در اين زمان داشت ؟ در حقيقت خداوند اين جمعيت را گام به گام با اين گونه سختي ها و امور طبيعي آماده ميكند و سختي هاي بزرگ تري را از آنان بر ميدارد . ....

اين اخرين نوشته من در سال 1384 است . در سال جديد بيشتر بايد در مورد توكل و صبر و حكمت ، و آنچه كه در زندگي ام اتفاق ميافتد دقت نمايم و چيز هاي بيشتري بفهمم .


                              به قول يكي از دوستان . خداحافظ سال 1384
                                                  پايدار باشيد . پونه

چهارشنبه، ۲۴اسفند ۱۳۸۴

سال جديد 85

"  با مقلب اقلوب و البصار "

امروز جمله جالبي را يكي از دوستان مطرح كرد كه واقعا برايم جالب و بامزه بود :
روزي مورچه اي  شديدا گريه ميكرد و از او ميپرسند چرا گريه ميكني ؟ ميگويد 7 سال است عاشق دختري هستم اما بعد از اين سالها ، امروز فهميده ام كه او يك چوب خشك چايي است ...

 بعضي از ماها نيز همين گونه ايم . گاهي اين قدر غرق يك چيز و يك حادثه و يا يك علاقه و رويا مي شويم وآن را در اطفكار خودمان مي پرورانيم كه از واقعيت و شناخت درست اطرافمان دور مي شيم . متوجه خيلي چيز ها ، خيلي از گذرها و خيلي از علاقه هايي كه شايد پوچ و بي فايده بودند ، نمي شيم .  
امسال نيز چه بخواهم و چه استفاده كرده باشم و نكرده باشم ديگر به دفتر خاطراتم مي پويند و جزيي از گذشته ميشوند  . ديگر چيزي به اتمامش نمانده است ... سال خوبي بود . آخرين دوران تحصيل من در دانشگاه و اتمام تزم در تهران . اتفاقات زيادي گذشت .انتقال من از تهران به نيشابور و دوباره در كنار خانواده بودن بعد از هفت سال . مشغول شدن در دانشگاه و غيره و غيره ..... هر چند كه اتفاقات تلخ ديگري نيز داشته ام . اتفاقاتي كه به من ياد داد چگونه بينديشم و چگونه عمل كنم . اتفاثاتي مرا به شناخت هر چه بيشتر خودم و آنچه در اطرافم ميگذرند ،  كمك كرد ... در دوراني كه تهران بودم و دوستان بسيار بسيار خوبي در كلاس پيدا كردم چه تجزيه تحليل هاي خوبي از مذهب و شرابط ديني و كاري و امور اجتماعي در كلاس پيدا ميكرديم . چه چيز هاي خوبي كه ياد گرفته ايم . اما باز هم در مجموع سال سنگيني بود و سخت . اميد وارم سالهاي بعدي اتفاقات خوش تري برايم بيفتند .

در خاتمه نيز عيد سعيد را و همچنين اربعين حسيني را تبريك و تسليت عرض ميكنم . روز اربعين در سفر سفره هقت سين مرا نيز دعا نماييد ......

بند الف
: اين نيز يك كليپ بامزه است كه از شرايط كنوني صحبت ميكنيد . دوست داشتيد يك نگاهي بيندازيد . شايد زنگ تفريح خوبي باشد .
بند ب : وداع با محرم نزديك است . اگر دوست داشتيد اين دو آهنگ را دانلود كنيد . بسيار زيباست .  شماره ( 1)  . شماره ( 2) 
                                                                   پايدار باشيد . پونه

دوشنبه، ۲۲اسفند ۱۳۸۴

كليك كنيد تا يك كودك گرسنه سير شود . !!!

" در اقدام جديد سازمان ملل براي كمك به كودكان فقير و گرسنه جهان به ازاي هر كليك روي يك سايت معرفي شده ، يك كودك گرسنه در جهان از غذاي رايگان برخوردار ميشود . خبرگذار يآفتاب با خاطر نشان كردن مطلب فوق نوشته است چنانچه كاربران به سايت اينترنتي (www.thehungersite.com )  و بر روي دكمه زرد رنگ وسط صفحه كليك كنند ، كمپانيهاي اسپانسر ، به ازاي هر كليك ، هزينه يك وعده غذاي رايگان را براي كمك به كودكان گرسنه تامين ميكند . سايت اينترنتي مذكور توسط سازمان ملل و بخش برنامه تامين غذا WFP راه اندازي شده و به تبليغ و فعاليت در اين زمينه مي پردازد . "

غرب چه افكاري براي خود دارد و چگونه برنامه ريزي ميكند . در عين اين همه پيشرفت خودمان را گول مي زنييم و به خيال خودمان با زدن هر كليك به مستمندان جهان كمك ميكنيم . و آنان را از فقر نجات مي دهيم . مگر سازمان ملل با اين شبكه اطلاعاتي وسيع  خود  !! نمي داند چه كشور هايي كودكانش در فقر غذايي و آموزشي و اقتصادي بسر مي برند ؟ و آيا كشور ها و ملل مختلف با يك معامله ساده و كمي تحقيق نمي توانند دريافت كنند چه چند هزار كودك در آفريقا . هند . كشور هاي شرق . و ايران ( در همين ايران خودمان ) رنج مي برند ؟ دلم از اين همه تمدن گرايي گرفته است ....

بايد در فضا بود . بايد با فقرا نشست و برخاست داشت . بايد با آنها باشي تا دردشان را بفهمي ... و مگر با كليك زدن فقر و  نوعدوستي حس ميشود ؟ ياد دكتر چمران و خاطرات لبنانش و بچه هاي يتيم خانه افتادم .... چه بگويم .

بچه هاي خوب مفيد . آقايان و شاگردان كلاس آقاي قاسميان رفته اند . و من ....مانده ام . قانون سفر و اردوي جهادي اين است كه مردان مي روند و هر سال يك منطقه محروم كشور را انتخاب و ايام عيد را در كنار مردم خواهند بود . مردماني كه مشكلات فقر غذايي . آموزشي . بهداشت .... و غيره را دارند . مي روند و آموزش ميدهند . حال اين حركت ها  ميتواند ، بهداشت،  پرورش دام،  ساختن ساختمان هايي كه نياز دارند و با كمك هايي هر چند كم ، آن ها را خوشحال ميكنند و هم به روحهايي كه در طول يك سال از اين شهر نشيني ماشيني شده است ، در اين مدت كوتاه ( دو هفته )  جلايي مي بخشند .... آن ها خود ميگويند  : رفتن  به اردوي جهادي ليافت ميخواهد ... مثل رفتن به مكه ،  كربلا ... بايد بطلبد و تو نيز جواب دهي ... 

در فلسفه ديني  به اين گونه كمك كردن مي گويند : "  كمك به مستمندان و به ياري آنان رفتن  "  .... نه با زدن هر كليك روي  هر سايتي ...... واي كه دنيا در نيرنگ و آشوب غوطه ميخورد .

هر چند كه بچه ها را  نديدم ... ( بجز اندكي ) اما دلم
 برايشان به اندازه تمام روز هاي عيد تنگ ميشود .. دلم براي آن فضا هاو پريدن  ها تنگ ميشود ... امسال شهرستان سرخس را انتخاب كرده اند . و تا بعد از سفر هيچ وبلاگي آپديت نمي شود . بي صبرانه منتظر آمدنشان هستم ....

دستانشان ...
          تلاششان .... 
                     روح هاشان ...
                                انرژي هاشان ...
                                                 پرتوان باد ....

بند الف : روزنامه صبح نيشابور ، خبري  را براي همايشي كه گذشت نوشته و بعد از آن در شماره بعدي اصلاحيه اي نيز در مورد من .  به دفتر روزنامه رفته بودم . نگاه ميكردند و عذر خواهي ، نميدانستم چرا ؟؟! تا اينكه روزنامه را به من دادند و .... با هم ببينيم . 
  برايم دعا كنيد ... در سر سفره هفت سين ... دعا مستجاب ميشود .... پونه

شنبه، ۲۰اسفند ۱۳۸۴

براي آن ها

                                         يا من هو فوق كل شيئي

                                     ( اي آنكه او بر تر از هر چيزي است )

براي آن هايي كه در هر كاري بسيار ثابت قدم اند .

براي آن هايي كه مرد و مردانه روي حرفشان مي ايستند .
براي آن هايي كه حضورشان در يك جمع و يا خانواده شان لذت بخش و مفيد است .
براي آن هايي كه با هر حرفي از جا در نميرن .
براي آن هايي كه رفتن به يك كشور ديگه باعث نميشه اصالتشان را فراموش كنند .
براي اون هايي كه سجده هاي طولاني دارند . اما هيچ گاه عبادشتان را رو نميكنند .
براي آن استادهايي كه هميشه و هميشه با اوصاف الهي درسشان را شروع ميكنند .
براي آن هايي كه نيمه شب در حال نماز و راز و نيازند .
براي اونهايي كه دوستان بسيار خوب و پايدار دارند .
براي آن هايي كه علمشان در طبق اخلاص ميذارند .
براي آن هايي كه هوس هاي آن ها هميشه و هميشه يك قدم عقب تر عقل و ايمانشان است .
براي آن هايي كه چشم هاي پاك و دل هاي آرام دارند .
براي آن هايي كه پدر و مادرشان بسيار احترام ميگذارند .
براي آن هايي كه صله رحم را به خوبي انجام ميدهند .
براي آن هايي كه آرامش قلبي درونشان هميشه و هميشه در چهره شان پيداست .
براي آن هايي كه هنوز ماديات و رسم و مقام جلو چشمانشان را نگرفته .
براي آن هايي كه مناطق مظلوم و ستمديده را مكان خوشگذارني عيد خود ميكنند به كمك آن ها مي شتابند . براي آن هايي كه روزمرگي هاي زندگي ان ها را از پا نينداخته و روزمره نشدند .
براي آن هايي كه تكرار را از روحشان حذف كردند و هميشه تازه اند  .
براي آن هايي كه عادت در گناه را براي خودشان حرام كردند .
براي آن هايي كه ايمانشان . اخلاصشان .  مزاحم زندگي شان نيست .
براي آن هايي كه معناي شكر را در " بهتر زندگي كردن "  ميدانند .
براي آن هايي كه رهايند و هميشه در " حال " زندگي ميكنند . 

     
  براي آن ها مي نويسم ... 

                   و به ياد آن ها خواهم بود ....

                            زندگي چقدر براي آن ها لذت بخش است .... 

                                            
                                               خيلي خوشبحالشان . خيلي........ پونه

چهارشنبه، ۱۷اسفند ۱۳۸۴

يا مستعان ( اي ياري دهنده ) ‏

چندي پيش درهفته نامه صبح نيشابور .. مطلبي درباره روستاهايي كه دقيقا در مجاورت شهر نيشابور قرار دارند صحبت شده است كه ذكر اين موراد در اينجا خالي از لطف نيست ...
يكي از روستاها ( روستاي فخريه ) كه در حاشيه شهر و در مسير بلوار 76 متري آزادگان قرار دارد . داراي 70 خانوار جمعيت بوده و اكثر ساكنان آن را كشاورزان ، صيفي كاران و دامداران زحمتكشي تشكيل ميدهد كه علي رغم نزديكي به شهر و يا با وجود مواجه با محروميت ها و مشكلات متعدد ، حاضر نشده اند خانه و كاشانه خود را رها كرده و به شهر نشيني روي آورند .
يكي از اهالي روستا ميگويد مشكل اصلي روستا نداشتن شبكه گاز رساني است و با وجود اينكه فاصله ما از مركز شهر فقط 2 كيلومتر است و لوله اصلي گاز نيز از 100 متري روستا عبور ميكند ، بي توجهي مسئولين موجب شده تا اهالي مظلوم اين روستا از برخورداري اين نعمت خداداده و ملي محروم بشوند .
يكي ديگر از اهالي روستا ميگويد ... شايد اهالي روستاهاي ديگرحسرت نزديكي روستاي فخريه به شهر را در دل داشته باشند ، خانواده ما در شرايطي زندگي ميكنند كه حتي از امكانات اوليه و ابتدايي برخي روستاهاي دور دست نيز محروم باشند .
و خانومي كه تنها زندگي ميكرد . ميگفت: من اين زمستان براي هزينه گرم كردن منطل خودم مبلغ  60 هزار تومان براي خريد نفت پرداخت كرده ام . اما باز مشكلات ديگر ادامه دارد ...
وي با اشاره به مشكلات مهم ديگر روستا ميگويد : در اين منطقه علاوه بر مساله گاز ما در طول روز فقط دو ساعت آب آشاميدني داريم .
بدبختي اينجاست كه در حال حاضر ، نه شهر داري ما را به رسميت شناخته و جزء شهر ميداند و نه جهاد كشاورزي خدماتي را به اهالي روستا عرضه ميكند . و ما حقيقتا نمي دانيم متعلق به كجا هستيم ؟
يكي ديگر از اهالي روستا خطاب به نمايندگان شهر مي گويد : آقايان در دوران تبليغات انتخابات خود بيش از سه بار در فخريه حضور يافتند ، حداقل وعده هاي زمانشان را به ياد آورند و بفرمايند كه وجدانا در برابر آن همه وعده هاي شيرين ، عملا چه كاري براي اين روستا انجام داده اند ؟ !!

حال من اين سوال را از خودم و فرمانداري شهر و شهرداري و بخشداري و ادارت آب و گاز شهرستان ميپرسم :

واقعا جايگاه جغرافيايي و پايگاه اجتماعي روستاي فخريه در كجاي نقشه نيشابور قرار دارد ؟! 


اي كسي كه از تو درخواست ياري ميشود ...
اي تويي ياري دهنده در جهان ... بر همه مخلوق خود ، اي مهربان

براي پونه دعا كنيد ...

دوشنبه، ۱۵اسفند ۱۳۸۴

يا اله العارفين

 چند سال پيش در جريان بازي هاي پارالمپيك ( المپيك معلولين ) در شهر سياتل آمريكا 9 نفر از شركت كنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.
همه اين 9 نفر افرادي بودند كه ما آنها را عقب مانده ذهني و جسمي مي خوانيم. آنها با شنيدن صداي تپانچه حركت كردند. بديهي است كه آنها هرگز قادر به دويدن با سرعت نبودند و حتي نمي توانستند به سرعت قدم بردارند بلكه هر يك به نوبه خود با تلاش فراوان مي كوشيد تا مسير مسابقه را طي كرده و برنده مدال پارالمپيك شود.
ناگهان در بين راه مچ پاي يكي از شركت كنندگان پيچ خورد . اين دختر يكي دو تا غلت روي زمين خورد و به گريه افتاد.
هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند ، آنها ايستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند.
يكي از آنها كه مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگي شديد جسمي و رواني) بود، خم شد و دختر گريان را بوسيد و گفت : اين دردت رو تسكين ميده .
سپس هر 9 نفر بازو در بازوي هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پايان رساندند.
در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعيت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقيقه براي آنها كف زدند.....                                               التماس دعا . پونه

یکشنبه، ۱۴اسفند ۱۳۸۴

يا حبيب قلوب الصادقين

بعد از شش ماه رفتم پيشش ... به من سه تا كتاب و دو سيدي هديه كرد ... هميشه هر موقع ميخواست كار خوبي براي يك دوست انجام دهد به آن كتاب ميداد .. نه هر كتابي ! بلكه مي دانست هر كسي چه كتابي دوست دارد و چه چيزي ميخونه و به چيز هايي علاقه داره و يا لازمه كه بدانه .. حتي سيدي هاي آقاي قاسميان را برام كنار گذاشته بود ...

جدا لذت ميبرم . خداوند اگر بخواهد خير بزرگي به بند ه اش بدهد به او دوست خوب هديه ميكند و الحمد الله من دوستان بسيار بسيار خوبي دارم ...

ديروز بچه ها توي كلاس تمرين هندسه داشتند . در اول كار كمي گيج بودند . نمي دانستند دارند چه كار ميكنند . فايده اين كار را نميدانستند با شبكه فلزي و كاموا و سيم هاي خودشان هنوز ارتباط برقرار نكرده بودند ... اما وقتي كار شكل ميگرفت نيرو ميگرفتند و انجام ميدادند ...
هميشه عادت دارم توي كلاس راه بروم به همه كار ها سر بزنم . اين باعث ميشه شب كه ميام خانه پادرد هاي بدي داشته باشم . بيشتر از ده ساعت ايستادن اين مشكلات را هم دارد . اما سعي ام بر اين است كه سيستم آتليه اي را زنده كنم .. بچه ها ان بخشي از كار را به خانه ميبرند كه ميتوانند انجام دهند . تقريبا هفتاد درصد كار تمام ميشه و آموزش را همه با هم ميبينند .. همه از شكل گيري يك هندسه در كار هاي مختلف آشنا ميشند و اين يعني يك سيستم آتليه اي و كار عملي كه خودم در دوران دانشجويي آرزويش را داشتم ... اما هيچ گاه ميسر نشد .

براي پونه دعا كنيد ... پونه بعضي وقت ها كه شروع به كار ميكنه ..بعضي وقت ها كه از خواب بلند ميشه .. و يا در آرامش خودش غرق ميشه با خودش ميگه آيا كسي هست كه تسلاي .......  روح نا آرام و پر هيجان و در عين حال غم زده او باشد ... ميدانم همه چيز را او ناظر است و مهربانترين اوست