یکشنبه، ۱۴اسفند ۱۳۸۴

يا حبيب قلوب الصادقين

بعد از شش ماه رفتم پيشش ... به من سه تا كتاب و دو سيدي هديه كرد ... هميشه هر موقع ميخواست كار خوبي براي يك دوست انجام دهد به آن كتاب ميداد .. نه هر كتابي ! بلكه مي دانست هر كسي چه كتابي دوست دارد و چه چيزي ميخونه و به چيز هايي علاقه داره و يا لازمه كه بدانه .. حتي سيدي هاي آقاي قاسميان را برام كنار گذاشته بود ...

جدا لذت ميبرم . خداوند اگر بخواهد خير بزرگي به بند ه اش بدهد به او دوست خوب هديه ميكند و الحمد الله من دوستان بسيار بسيار خوبي دارم ...

ديروز بچه ها توي كلاس تمرين هندسه داشتند . در اول كار كمي گيج بودند . نمي دانستند دارند چه كار ميكنند . فايده اين كار را نميدانستند با شبكه فلزي و كاموا و سيم هاي خودشان هنوز ارتباط برقرار نكرده بودند ... اما وقتي كار شكل ميگرفت نيرو ميگرفتند و انجام ميدادند ...
هميشه عادت دارم توي كلاس راه بروم به همه كار ها سر بزنم . اين باعث ميشه شب كه ميام خانه پادرد هاي بدي داشته باشم . بيشتر از ده ساعت ايستادن اين مشكلات را هم دارد . اما سعي ام بر اين است كه سيستم آتليه اي را زنده كنم .. بچه ها ان بخشي از كار را به خانه ميبرند كه ميتوانند انجام دهند . تقريبا هفتاد درصد كار تمام ميشه و آموزش را همه با هم ميبينند .. همه از شكل گيري يك هندسه در كار هاي مختلف آشنا ميشند و اين يعني يك سيستم آتليه اي و كار عملي كه خودم در دوران دانشجويي آرزويش را داشتم ... اما هيچ گاه ميسر نشد .

براي پونه دعا كنيد ... پونه بعضي وقت ها كه شروع به كار ميكنه ..بعضي وقت ها كه از خواب بلند ميشه .. و يا در آرامش خودش غرق ميشه با خودش ميگه آيا كسي هست كه تسلاي .......  روح نا آرام و پر هيجان و در عين حال غم زده او باشد ... ميدانم همه چيز را او ناظر است و مهربانترين اوست

با همين موضوع

نظرات