یکشنبه، ۱۰اردیبهشت ۱۳۸۵

ادبیات گفتاری ...

این روز ها ...... به زیر زمین خاک خورده و بسیار قدیمی و تاریک  یکی از دوستان که توش از پر از کتابهای قدیمی تر است ، رفته بودیم و با انتخاب خودم یک چیزی حدود بیست تا کتاب اورده بودیم بالا . کلی خاکی . ( تصورش را بکنید که این زیر زمین انواع حشرات و موذی ها مثل موش فراوان درش یافت میشد و جالب اینجاست که بوضوح دیده میشدند ) . نقاشی های قدیمی که با سیاه قلم و یا جوهر کشیده شدند . تصویر هایی از  مصدق . سید جلال . و رضا خان و این اواخر سیاه قلم استادان امام خمینی و جوانی های امام ... برام جالب بود اخرین نقاشی  مال سال 1359 . باید فوت   میکردی تا کل نقاشی را ببینی . و اگر روش دستمال میکشیدی نقاشی خراب میشد و باز سرفه های بسیار بد از این همه خاک و الودگی .... خلاصه پروسه جالبی ان زیر داشت اتفاق می افتاد که وقتی اسکلت خشک شده یک عدد موش  ان هم در سایز بسیار درشت ! را روی کتاب ها دیدم ، دیگه رغبتی به گشتن بقیه کتابها نداشتم و سریع همان کتاب های جمع اوری شده را از زیر زمین انتقال دادم به سمت بالا .... و عجیب کتابهایی بود . ( این اسکلت زیبا برای رشته های زیست شناسی می توانست سوژه بسیار جالبی برای بررسی های دانشگاهیشان باشد ! )  
یکی از ان کتاب ها که توی تاریکی هم به سختی توانستم بخونم . نسخه قدیمی نهج الفصاحه بود . که خیلی وقت بود دنبالش بودم و یک کتاب دیگر نیز موضوع بندی سخنان حضرت علی در نهج البلاغه .
یکی از تفاوت های اساسی که من در نوشته ها و یا احادیث پیامبر با نوشته های حضرت علی میبینم تفاوت در نوع کلام و چگونگی ادبیات گفتاری است . اگر دقت کنیم ( احساس من این است ! ) نوشته هاو صحبت های  پیامبر یک کم مهربان تر . عمومی تر . و کمی با توضیحات است . یعنی با بیان ساده تر است . اما در نوشته های حضرت علی جملات با صلابت . محکم . استوار . بسیار کوتاه و بسیار غنی  است . یعنی تا جایی که می توانستند جملات را کوتاه و دلنشین استفاده میکردند .
من فکر میکنم جملات و نوشته های حضرت علی از ادبیات خاصی استفاده شده که در دیگر سخنان نیست و به راحتی میشه تشخیص داد که این جمله مربوط به سخنان حضرت علی است . نمی دانم چند نفر روی این موضوع بررسی کرده اند و ایا به نتایج مناسبی رسیده اند یا خیر ؟ و دوست دارم در یک اپدیت ؛ به این موضوع تخصصی تر بپردازیم و بعضی از احادیث را که موضوعات مشابهی دارند با هم مقایسه کنیم . دوست دارم نظرات شما را نیز بدانم .  

بند الف : در وبلاگ یکی از دوستان سوال جالبی از خداوند و کائنات کرده است . هر کس مایل است به این دوست خوبمان کمک کند تا بتوانیم دیدگاهمان را نسبت به سرنوشت و جایگاه خدا و جایگاه اختیار خودمان را در زندگی پیدا کنیم . روی کلمه وبلاگ کلیک نماید . و نظر خودش را در انجا اعمال کند .
بند ب : عازم سفرم . و نمی توانم یک هفته ای در خدمت شما باشم . پایدار باشید . پونه

 

پنجشنبه، ۷اردیبهشت ۱۳۸۵

معیار های شناخت حق

یک نگاهی به اطرافمان بیندازیم . معیار های خوب بودن یک گروه برای ما چیست ؟ حتی در خصوصیات عادی مثل خوش قولی . مثل ادب . مثل تواضع . مثل .... 
یک نگاهی به اطرافمان بیندازیم .   چند نفر از ما ها همیشه خوش قولیم ؟ مثلا در امانت هایی که میگیریم . در دیدار هایی که داریم ؟ در صحبت هایی که وعده میدیم ؟ و در اعمالی که به طور معمول در زندگی مان انجام میدیم ؟

یک نگاهی به اطرافمان بیندازیم . چند نفر از ما ها سعی در باز کردن گره یک نفر هستیم ؟ یا وقتی یک گره میاد ازش مینالیم که خدایا چرا همش من ؟
یک نگاهی به اطرافمان بیندازیم .
همیشه میگیم طرف بچه خوبی است یا مثلا بچه بدی است . در نظر ما معیار های اینکه ان شخص طرف خوبی است چیست ؟ در یک نگاه عامیانه و کلی . معیار های کلی مثبت بودن یک نفر از نظر ما چیه ؟
ایا همیشه و همیشه میشه از یاران یک گروه . طرفداران یک گروه پی به خوب و بد بودن یک راه ببریم ؟ میشه تشخیص بدیم که ان راه خوب است یا بد اگر یارانش خوب باشند یا بد ؟!
حضرت علی می فرمایند : همیشه اول حق را بشناس و بعد یارانش را .  در حقیقت با شناختن واقعی خود حق یارانش نیز پیدا میشن . کار سخت تری را انتخاب کردند که ادم اول باید حق را بشناسه و بعد یارانش را .  اما در حقیقت درست ترین راهکار همینه . حالا چند نفر از ما ها اینگونه معیار ها را در زندگی مان داریم ؟ ایا ما اول حق را می فهمیم یا اول یارانش را ؟ !!

                             ترازو ها مون کجاست ؟ آن ها را بیارین تا با هم مقایسه کنیم .

بند الف : دوست دارم افرادی که از واقعه طبس و ارتباط آن با یهود شناسی چیزی میدانند برای من بگویند . حتی شده در کامنت ها . مثلا گم شدن تمامی عکس هایی که خبر نگاران   ما در ان سالها  یک روز پس از حادثه گرفته اند . و تمام ان عکس ها با اولین پرواز از کشور خارج شد . این برای شما جالب نیست ؟ سیستم اطلاع رسانی وشبکه ای ان ها را بررسی کنید .
بند ب : چند نفر توانستند از سخنرانی دیشب اقای میرمیران در ساعت 12 شب حدودا . شبکه اول استفاده کنند . و یا ان را ضبط کنند ؟

چهارشنبه، ۶اردیبهشت ۱۳۸۵

تدریس ...

تا الان مشغول تست و نمره دادن کار های بچه ها بودم ضمن اینکه سیدی صراط را نیز گوش می دادم . جدا سیدی صراط به من ارامشی در فهمیدن و شرمندگی از نفهمیدن هایی را میدهد که خیلی دوست دارم همیشه و همیشه گوش بدم .توصیه میکنم دوستان تهرانی حتما این سیدی و یا سخنرانی های این استاد ارجمند را گوش بدهند .  خدا کند بتوانم این استاد خوب را در تهران ببینم و ازشان خیلی خیلی تشکر کنم و یا اینکه هدیه ای به رسم تشکر و یاد بود  به او بدهم .
بعضی وقت ها مهم نیست ما ها چجوری یاد بگیریم . و یا تاثیر بپذیریم . مهم اینه که خیلی چیز ها روی ما ها اثر میذارند . لازم نیست یک درس اکادمیک دانشگاه و استاد مربوطه فقط به ما یاد داده باشند . بلکه افراد به صورت  غیر مستقیم در زندگی چیز های بسیار زیادی به ادم یاد میدهد که حداقل من ! همیشه و همیشه مدیون ان ها هستم . ( مثال سیدی مثلا ) 
 چند روز است که یک گروه از دانشجویانم کار هایشان را تحویل ندادند و تقریبا یک هفته نیز از تحویل گذشته . من به ان ها اول زنگ یاد آوری کردم که بچه ها تحویل ندادید و سریع تر این کار را انجام بدید . البته نمره ان ها را با تاخیر بهشان خواهم داد . پیشتر ها که دانشجو بودم وقتی یک استادی این کار را میکرد با یک نگاهی زیرکانه به بچه ها می فهماندیم که فلانی چقدر تیزه یا حداقل میخواهد بگه چقدر زرنگه و بچه ها از دستش نمیتوانند در برن و غیره و غیره . شاید بعضی وقت ها  دانشجویان بعد از کلاس میگفتند اصلا دلمان میخواهد تحویل ندیم این قسمت درس را و به استاد  ، مربوط نمیشه و یا چقدر فلانی فضول است و غیره و غیره ...
الان که خودم دارم تدریس میکنم می فههم چقدر تفکر ما دانشجویان در ان موقع اشتباه و به نظرم مسخره  و بی ادبانه و ناشی از نادانی بوده است . الان که خودم بیشتر از ان ها نگران فهمیدنشان . درسشان . پروژه شان و نمره نهایی ان ها هستم .  الان بیشتر از خود ان ها دوست دارم که نمره شان بهتر شود و برای درسشان تلاش کنند و حتی برای این کار یاد آوری نیز میکنم . چون برایم مهم هستند . و الان متوجه میشم چقدر ما نسبت به اساتیدمان قضاوت های بدی داشتیم و چقدر ان ها را بسط و توسعه هم میدادیم .
شاید اگر در مرحله دکترا بخواهم درس بخونم این بار میدانم با استادانم چطور برخورد کنم . این دفعه احساس میکنم شاید اگر  لازم باشه پای آن ها را هم  باید بوسید و بسیار ازشان تشکر کرد به خاطر وقت و زمان هایی که برای ما میگذارند . چقدر دلم می سوزد که در مورد اساتیدم حداقل کم کاری کرده ام و بیشتر  از این ها باید ممنونشان می بودم . حداقل این تجربه تدریس به من نکاتی را یاد داد که دیگر برای اساتید جدید تکرار نخواهم کرد .

بند الف : استاد خوب هم نعمتی است که نصیب هر کسی نمیشود .
بند ب : "  فهمیدن " در هر شرایطی ممکن است مهم این است که طالب باشیم . خود مطالب به سراغ ما میدوند .
بند ج : دلم میخواهد راجع به  هوش ذاتی و تدبیر یک شخص صحبت کنیم . به نظر شما این دو با هم چه تفاوتی دارند ؟

دوشنبه، ۴اردیبهشت ۱۳۸۵

و ادامه مباحث قبلی

                                          شناخت یهود قسمت ( 13)

تلاشهایی برای جلوگیری از ترور پیامبر
دوری از محیط مکه :
اکنون عبد المطلب وظیفه خطیر به گردن دارد . پیامبر اکرم برای جد مادری و جد پدری و نیز برای مادر بسیار محبوب بود . عبد المطلب محبوبترین فرزندش ، عبد الله ( که او نیز از نقشه های ترور یهود برای جلوگیری از ایجاد محمد ص بوده است و برای طولانی تر شدن مطلب به ان اشاره ای نخواهم کرد ) را از دست داده  است و دختر وهب نیز دوماه پس از ازدواج بیوه شده است . محصول ازدواج یک پسر بسیار زیباست . اهمیت پاسداری از محمد برای سرپرستان ایشان کاملا اشکار است او در محیط مکه که محل امد و شد کاروان های تجاری و زیارتی است در امان نیست . باید چاره ای اندریشید . چاره در دور کردن محمد از مکه است . ان هم به گونه ای مخفیانه و دور از چشم اغیار پیامبر را به دایه میسپارند تا ایشان را در سرزمینی دورتر از مکه و به گونه ای پنهانی نگهداری کنند . فاصله بین منطقه سکونت حلیمه و مکه بسیار دور بوده است . اما با نگاهی به صفحات تاریخ در می یابیم که تاریخ نگاران در علل به دایه سپردن محمد این دلایل را برشمرده اند :
اول : مادر پیامبر شیر نداشت و باید کودک را به دایه ای میسپردند .
دوم : اب و هوای مکه بد بود و کودکان ر طاقت زندگی در آن نبود .
سوم : رسم عرب بر آن بود که کودکان را به دایه میسپردند تا بیرون از شهر بزرگشان کنند .
این هر سه دلیل به راحتی نقد پذیر است .
الف : روشن است که اگر مادر پیامبر شیر نداشت . باید دایه ای از اهل مکه برای او میگرفتند تا نزد خود رشدشان دهد . نه دایه ای از دور دست .
ب : آب و هوای مکه چه مدت نامناسب بوده است ؟ ایا این بدی  اب و هوا پنج سال طول کشیده است ؟ درباره ایکه در ان سالها اب و هوای مکه بد بوده باشد شاهدی از تاریخ نمیتوان یافت . افزون بر ان در صورت بدی آب و هوای مکه بایتس مکیان و یا دست کم کودکان آنان ، همه ، به سرزمینی دیگر کوچیده باشند . که چنین چیزی نبوده است .
ج : اگر عادت اهل مکه به دایه سپردن کودک بود ؟ پس چگونه است که دیگر عرب ها کودکان خویش را به دایه نسپرده اند ؟ حتی انان که هم عصر میلاد پیامبر یا س از ان به دنیا امده اند به داسه سپرده نشده اند ؟؟
د : مادر موسی (ع ) با اینکه چند فرزند دیگر نیز داشت . زمان اندکی از فرزندش که به کاخ فرعون وارد شده بود دور شد و از نزدیک بود از غصه و غم جریان را افشا کند . پس چرا این مادر 5 سال دوری فرزند را تحمل کرده است ؟؟ اینجا شان مادر پیامبر اشکار میشود که برای حفظ حیاط نبی از تمام خواهش های مادری خویش نیز چشم فرو بسته و حتی یک کلمه به عبد المطلب اعتراض نکرده است . بنابر این همان گونه که گفتیم ورود و خروج غریبه ها در مکه عادی است . و در این شهر به اسانی میتوانند ترور نمایند . ا زاین رو تنها راه پیش روی عبد المطلب این است که حضرت را ناپدید کند .

هنگامی که پیامبر نزد حلیمه بود با فرزندان حلیمه به چوپانی میرفت کسی امد و سینه محمد را پاره کرد و لخته ای خون از ان بیرون اورد و .... کودکان نزد حلیمه دویدند و فریاد زدند که : محمد کشته شد . محمد کشته شد .
پس از ان حلیمه به عبد المطلب گفت : من دیگر نمیتوانم از فرزندت نگهداری کنم او جن زده شده است . عبد المطلب نیز او را تحویل گرفت . این حدیث " شق صدر " نام گرفت .
این حدیث را جعل کرده اند تا خط اصلی گم شود . به نقل ابن هشام، علت بازگرداندن حضرت به مکه آن بود که حضرت راشناسایی کرده بودند و میخواستند ایشان را با خود ببرند . آن منطقه دیگر امن نبود . بنابر این حلیمه دیگر توان پاسداری از پیامبر را نداشت .
تنها به دلیل ضعف اطلاعات یهودیان در این زمینه پنج سال طول کشید تا پیامبر را یافتند اگر ان ها از حضرت موسی نام شیر دهنده ( حلیمه ) را نیز پرسیده بودند . در هفته اول او را می یافتند . در کار پیامبر در مکه خلل خفاظتی ایجاد شده که او را پیدا کردند و گرنه تا ابد او را پیدا نمیکردند . گاز این به بعد عبد المطلب محافظ محمد شد . خداوند متعال بر رسولش متن میگذارد و میگوید :

                  الم یجدک یتیما فاوی  .... آیا تو را یتیم نیافت و پناهت داد .
اگر در این یتیم و دشمن پیچیده ای که داشته است دقت شود  . به معنای آیه پی میبریم . پایدار باشید . ایروانی

یکشنبه، ۳اردیبهشت ۱۳۸۵

رهبری تحول ...

از تاخیر  در نوشتن عذر خواهی میکنم . فشار کار در این روز ها زیاد است . اما چیزی که فشار را بیشتر میکند عدم تمرکز بر کار های روزمره ام میباشد .  
چند روز پیش برای نقشه های شهر و اینکه بچه ها در چه سایتی طراحی کنند به شهر داری رفتم . نقشه های شهر تماما قدیمی و این برای من بسیار عجیب بود که ان ها چرا نمیخواهند خودشان را با سیستم جدید وقق بدن ؟ وقتی در سازمان GIS  تهران ،  نقشه ها تماما به صورت اتوکدی کشیده شده اند .  چرا این همه عقب افتادگی را قبول میکنیم و از همه مهم تر با کمی هزینه در اینترنت و خرید یک دستگاه ای اس پی برای شهر داری و پرداخت هزینه نقشه میتوان مستقیما اطلاعات را از انجا دریافت کرد و دائما ان ها را اپدیت کرد . واقعا تاسف خوردم که ما " تغییر کردن "  را بلد نیسیتم و یا اصلا مایل نیستیم که تغییر کنیم و کمی تکان بخوریم .

در سالهای پیش  در جلسات مدیریت های سایپا شرکت میکردم و حتی اگر فرصت این کار را نداشتم سیدی ها و کتاب هایی که در این دوره ها بودند مطالعه و بررسی میکردم . درباره رفتار با مشتری و اینکه حق با مشتری است . بازار جهانی یعنی چه و هزاران اموزش جدیدی که به درد هر ارگان و شرکت خصوصی ای میخورد و البته از طرف تهران کنترل میشد و مربیان از تهران به مراکز استان ها توزیع میشدند و این مطالب را در قالب های مختلف که بیشتر ان ها به صورت سمیناری و یا تدریس بود ارائه میشد . جالب اینجاست که این کلاسها هم برای نمایندگان سایپا ( به دلیل رفتن به مراکز استان مثل مشهد و گرفتن هتل و عقب افتادن از کار و شرایط روزمره زندگی شان ) و هم برای شرکت سایپا هزینه های سنگینی را در برداشت . اما نتایج این کار به 5 درصد هم نرسید .  همیشه برایم مطرح بوده که چرا سیستم های مدیریت جدید و تعریف های ان ها هیچ وقت با استقبال همراه نبوده و کارکنان ارشد همیشه از ان ها به عنوان وقت تلف کردن صحبت میکنند . و اینکه چرا با وجود اساتید بسیار مجرب و اقتصاد دان اغلب افراد با بی حوصلگی تمام به کلاسها می رفتند و دوره های مشتری مداری و چگونگی تغییرات را یاد میگرفتند . در حالیکه به نظر من مطالب بسیار شیرین و ارزنده بود .
این دو مثال را زدم تا نتیجه هایی را بگیرم . تا قبل از اینکه کتاب رهبری تحول را بخوانم ( البته هنوز تمامش نکرده ام ) این جوابها را برای چراهای بالا مورد استفاده قرار میدادم :  اول نیرو های پرسنلی ما نیرو های صد درصد تخصصی ای  نبودند و یا اگر بودند علمی نبودند بلکه تجربه ان ها در ادارات بیشتر از علم انهاست . و دوم اینکه متوجه تغییر میشیم اما تن به تغییر نمی دادیم و اصلا نمی فهمیدیم که " تغییر " یعنی چی و چه حوزه هایی را میتواند در بر داشته باشد ؟ عامل دیگر اینکه سیستم هایی که اساتید ان کلاسها تعریف میکردند با سیستم های ایران مطابقت نداشت ماشینی که انها میسازند با ماشین ما چه به لحاظ گارانتی و مدیریت و چه به لحاظ دوره ساخت و هزینه املا متفاوت بود و صد البته خیلی از شیوه های مدیریت نیز تغییر میکرد . و خیلی صحبت های دیگر . در نهایت بسیاری از مدیران و نمایندگی های سایپا اذعان دارند که ما نمیتوانیم با سیستم کارگری ایران برای مدیریت های کلان وارد عمل بشیم و غیره .... در حقیقت همیشه این چیز ها در ذهنم یک جور سوال لاینحل می آمد که اگر فردی بخواهد برای مدت 30 ساله یک شرکت خصوصی و اهدافش برنامه ریزی کند . چطور تیمش را بیابد و این تیم را چطور ملزم به تغییرات مدام بکند . ( مثلا یکی از تغییرات مداوم در تدریس و مدرس بودن مطالعات مداوم و رفتن به سمینار ها و کنگره ها و خواندن مقالات و نوشتن انهاست ضمن اینکه به برنامه های روز دنیا و روش نقد و غیره و غیره مسلط باشد و دائما ذهنش در این موارد در حال اپدیت کردن باشد . )
حال که کتاب رهبری تحول ( توجه کنید مدیریت تحول نیست بلکه رهبری تحول )  را شروع به خواندن میکنم . نه تنها به پاسخ سوالاتم رسیدم بلکه گیج تر نیز شده ام . من اکنون صورت مساله برایم کاملا روشن است . اما راهکار های ارائه شده به نظر من به دلیل بد ترجمه کردن و یا هر دلیل دیگری قابل فهم نیست . حداقل در ذهنم نمی توانم یک شرکت تجسم کنم و ان را شروع به چالش یابی و  یا نتایجی  از ان بگیرم و ان ها را یادداشت نمایم .
مثلا در این کتاب نوشته است : ( تازه رسیدم سر اصل مطلب : :D)
8 مانع داریم که اگر ان ها برای تغییر برداریم به نتایج بسیار جالبی میرسیم .
اول : ایجاد احساس ضرورت و فوریت دوم : ایجاد ائتلاف راهنما
سوم : توسعه چشم انداز و استراتژی
چهارم : انتقال چشم انداز تحول به افراد
پنجم : توانمندسازی کارکنان برای انجام اقدامات فراگیر
ششم : خلق پیروزی های کوتاه مدت
هفتم : جمع بندی پیروزی ها و ایجاد تحول بیشتر
هشتم : نهادینه ساختن دیدگاههای جدید در فرهنگ

یک مثال عینی از این کار را میتوانم همان کار جهادی را عنوان کنم که به حق و شاید به طور اتوماتیک ( منظورم از اتوماتیک بودنکار اماده بودن ذهن بچه هاو نیز تلاش مداوم دوستان و توجهات مستقیم خداوند در ان مسیر است ) این 8 مرحله به خوبی انجام میشده است . اما زمانی که میخواهم فرایند تغییر را در این پروسه بررسی نمایم گیج میشوم . و اینکه بخواهم یک تیم ده نفره را بچینم و این روند را برای خودم چه به لحاظ برنامه زمان بندی و چه به لحاظ نیرو ها بررسی کنم به مشکلات فراوانی بر میخورم که حداقل از عهده فکری و ذهن تجزیه و تحلیل من و از همه مهم تر مشکلات دور بودن از امکانات و نیرو های متخصص را دارم .
به نظر من . اینگونه اموزشها مستلزم بحث و گفتگو است . یعنی با خواندن ممکن است من یک برداشت نمایم و دیگری برداشت دیگری نماید . و این خیلی کار ساز نیست . ÷پیشنهاد خوبی است اگر گروه در کنار هم بنشیند و مانند طرح مشکات شروع به بررسی نمیاد و فرض کند که تیم هستند و باید مطالب را بفهمند و برای کار جدید خود ارائه کنند . در حقیقت ما وارد عملکرد این کار ها بشیم و ارائه راه حل بدهیم و نه فقط بیان مساله را بشناسیم . من حتی در مرحله بیان مشکل مانده ام و با این کتاب بسیار سوالات فراوانی در ذهنم ایجاد شده است که مایلم دوستان نیز در این زمینه مرا راهنمایی کنند و از نظرات ان ها نیز استفاده نمایم .

**************
میخواهم بریم سراغ بند ها . بند هایی که نه ارتباطی به بحث بالا داشت . فقط برای لحظاتی  ، جاده خاکی !! (:D)

بند الف : عمدا اینجا مینویسم .و از این بابت عذر خواهی میکنم . نکته ای را که مدتی است میخواهم برای افرادی که به عناوین مختلف ( که من نمیدانم ! ) شروع به اقداماتی چوت تماس گرفتن های بیجا و یا ایمیل های عجیب گرفته اند مینویسم . برخورد هایی که نه به اشنایی بیشتر و معرفی بیشتر انان منجر میشود و نه شناخت بهتر من که انها مایلند . چقدر بد است که  مثلا ، " محبت و دوست داشتن هایمان را " ! را با اعمالمان خراب میکنیم . و بد ترین شیوه ابراز کردن را انتخاب میکنیم . تلفن زدن . اس ام اس زدن .  ایمیل زدن . در مراسم سخنرانی و یا جلسات  مختلف به بهانه خبرنگاری ،  عکس گرفتن . و بعد به ایمیل فرستادن هیچ چیزی را حل نمیکند . میخواهم کمی صحبت منطقی و رک  با افرادی که این قبیل کار ها را به بهانه دوست داشتن فراوان ( شاید هم درست بگویند! ) انجام میدهند ، داشته باشم .  صحبت من با این دوستان که متاسفانه  از جامعه تحصیل کرده هستند ،  این است اگر قصد محبتی است . چرا به بهترین شکل ارائه نمی دهید و چرا حریم یک خانم را رعایت نمیکنید ؟ ایا به نظر شما ابراز محبت و انتخاب یار زندگی با یک تلفن زدن میسر است ؟. آیا این گونه کار ها لطمه به شخصیت حرفه ای هر کسی وارد نمیکند ؟!  و یا در زمان های مختلف و بهانه های مختلف این راه را ادامه دادن ایا صحبح است ؟!  مثلا اینکه مثلا در دانشگاه باشی و چقدر این موضوعات برای فردی که تدریس میکند حواس پرتی ایجاد کردنی بیش نیست و جز عصبانیت چیزی به بار نمی آورد .  آیا به نظر شما بهترین راه ، عاقلانه ترین راه ، مودب ترین راه . منصفانه ترین راه ، و راحت ترین راه ، و اگر هم بخواهی شیک ترین و باکلاس ترین  راه ! این نیست که برای یافتن آنچه که برایتان ارزش است قدم رنجه نمایید و  با معرف خود  و یا با خانواده به منزل  فرد مورد نظر بیایید  و خودتان و معیار هایتان  را نیز معرفی کنند و برای خود و خانواده خود و و به پدر و مادرمان و هویت انچه که داریم و نداریم احترام بگذاریم ؟؟ من این گونه عمل کردن را بسیار عاقلانه تر و خود مختار تر و مودبانه تر می بینم تا اینکه با این رفتار ها نشان دهیم که  مثلا ، چقدر زرنگ و یا چقدر آزادیم !! و چقدر مثلا از خصوصیات فلان شخص باخبریم ....... هر کس که عاقلانه می اندیشد و به حدی از بلوغ فکری رسیده باشد ،  متوجه صحبت من خواهد شد . شاید مخاطبانی که من مد نظرشان دارم ،  دریابند که کار های انجام شده آنان نه تنها بر خلوص محبت شان نمی افزاید . بلکه شخصیت ان ها در ذهن من خراب کرده  و شاید برای همیشه پودر میکنند .  شخصیتی که می توانست عمل و راهی   بسیار بسیار منطقی تر و ساده تر و عاقلانه تر و مستقیم تر را برای صحبت کردن . دیدار . و ملاقات  و ابراز انچه که در درونمان است ، داشته باشد . حقی که  حداقل برای هر مرد ایرانی ازاد است اگر راه درست ان را بدانیم .  متشکرم . ایروانی .
بند ب : در پاسخ دوستان خوبم مبنی بر ایمیل های من .  بنده دو ایمیل رسمی دارم و یک ایمیل از یاهو که به نام همان پونه است  و ایمیل دیگری نیز حداقل برای این شرایط هیچ گاه اضافه نخواهم کرد . اولین ایمیل irvani@gmail.com      , irvani@irvani.com    . ایمیل یاهو خود را نیز به دلایلی اینجا وارد نمیکنم . هر کس را که خود مایل باشم به لیست دوستان مسنجر اضافه می نمایم و این برایم بسی راحت تر از نظر ارتباطی است .
بند ج : از دوستان خوبم که برای ازمون تافل راهنمایی کرده اند نهایت سپاس و تشکر را دارم . مشتاقانه منتظر پیشنهادات و عنوان کتب تافل برای خرید از نمایشگاه نیز هستم .
بند د : در این ایام مرا دعا نمایید . ایامی که نمیدانم کی به سر آید .  پایدار باشید . پونه

پنجشنبه، ۳۱فروردین ۱۳۸۵

طلا...

طلای سبز در آستانه نابودی است .
امسال ایران با تولید 5 الی 10 تن زیره سبز ؛  اخرین رتبه جهانی را در بازار زیره بدست اورده است که بسیار رقم بدی است جالب اینجاست بدانید بالغ بر 90 درصد زیره سبز کشور در خراسان تولید میشود که به علت عدم رسیدگی به مشکلات کشاورزان مایل به برداشت و کاشت این محصول نیستند . و جالب تر اینست که بدانید سوریه در سال گذشته 60 هزار تن زیره تولید کرده است و این در حالی است که قیمت جهانی زیره بر اساس قیمت ایران تعیین میشود . و باز اینکه بدانید تمامی انبار های کارخانجات اروپایی خالی است و باید کشاورزان را برای کشت ترغیب کنیم  .  فکر می کنید اگر فقط خراسان تیم های کشاورزی را تشکیل دهد ( این همه فارغ التحصیل کشاورزی داریم ! ) ده هکتار زمین نیز بدهد . و برنامه های اموزشی در سطح روستا ایجاد شود و کاشت شروع شود و در یک جای دیگر زیره خشک به بازار جهانی عرضه نکنیم . بلکه ان را با محصولات دیگر مخلوط کرده و از زیره هزاران محصول ارائه دهیم ( پنیر زیره ای . چای زیره ای . شکلات زیره ای . و تنقلات با زیره . شربت زیره )  تصورش را بکنید چه میشود و چه کاریابی مهمی برای خراسان است . و چه سود ارزی ای به ایران باز میگردد . اما : ایا قول های مسئولین . میتواند فراتر از مرحله حرف و سخن قدم بردارد  ؟ . من به این میگم کار جهادی . کار جهادی فقط بنایی برای یک روستا و پرداختن به اردو نیست . باید کار اساسی انجام بدیم . شاید لازم باشد یک و در مرحله اول 140 نفر وارد بشن . و بعد تیم تیم رهبری و این حرکت در این نقطه استمرار داشته باشد . ( میدانم از جهادی چیزی نمیدانم . اما شما نیز نظرات خود را بیان کنید . )

بندالف : رمقی نیست . همین !   ساقيا سايه ابر است و بهار و لب جوي / من نگويم چه کن ار اهل دلي خود تو بگوي
بند ب : دوستان محبت کنند اگر شعر می نویسند تفسیر ان را نیز در زیر ان بنویسند و بگوینداشاره به چه قسمتی دارند . ذهنم گاهی اوقات قد نمیکشد و این دوران نیز مال همین قد نکشیدن هاست .

************
                                                                شناخت یهود قسمت (  12)
                                                                  تروریسم تاریخی یهود :
اگر تروریسم را در تاریخ پیجویی کنیم . در می یابیم که یهودیان بنیان گذار ان اند . ترور که واژه ای فرانسوی است معادل  " فتک "  در عربی و در فرهنگ سیساسی به معنای کشتن غافلانه و مخفیانه هدفمند است . بنابر این ترور کرو معنا دارد . با نگاهی به سیره و روایات معصومان در می یابیم که آن بزرگوراران چنین امری تا تجویز نکرده و خود نیز از آن ÷رهیز میکرده اند . کشتن مجرمی که خود میداند تحت تعقیب و حکمش اعدام است . ترور و فتک به شمار نمیاید . بلکه آن را اغتیال گفته اند . بنابر این ترور به مواردی اطلاق میشود که از سوی قاتل هشداری به فرد مورد هدف و تعقیب نمیدهند .
یکی از شخصیت های یهودی که به دست یاران پیامبر کشته شد . کعب بن اشراف است برخی کشته شدن کعب را نوعی ترور میدادند که رسول خدا مرتکب شده است . در حالی که با توجه به تعریف و ویژگی های ترور , این قتل از این تعریف خارج است . فتنه گری های کعب از اندازه گذشته بود و پیامبر رسما و به طور علنی در مسجد النبی فرمود : کیست که شر او را کم کند ؟  کعب نیز به خوبی میدانست اگر مسلمانان به او دست بیابند ، خونش را خواهند ریخت چرا که به رویایویی تبلیغاتی و نظامی با پیامبر و مسلمانان کمر بسته بود و انان را آزار میداد . بینابر این کشته شدن کعب از مفهوم ترور خارج است .
یهود با شناسایی نور نبوت در اجداد پیامبر و با تطبیق آن با علائم ذکر شده در کتاب های آسمانی سعی در خاموش کردن این نور داشتند و در آپدیت های بعدی به تلاش های یهود در زمینه جلوگیری از پیدایش پیامبر اکرم خواهیم پرداخت .

                                                                        

رمقی نیست . فقط دعا را محتاجم .  پ و ن ه

چهارشنبه، ۳۰فروردین ۱۳۸۵

انتخاب ...

ميگويند :‌ تك پسر است و خانواده دار تمام زندگي اش در رفاه بوده . ادم خيلي خوبه كه اشباع باشد و اين طوري همسر اينده اش را اذيت نميكند . .....روي صندلي نشسته است و به حرفهايشان گوش ميدهد ،‌ دارند درباره او صحبت ميكنند درباره اينده اش ولي احساس ميكنند كه نميشنود . براي همين به راحتي گوش ميدهد و انها نيز به راحتي در هال بالا شروع به صحبت ميكنند . هميشه و هميشه دستانش گرم است . دستش را روي پيشانيش ميگذرد تا مگر كمي تسكين بيابد اما سردي دستانش باعث شوكه دمايي خفيفي روي پيشانيش ميشود . تك فرزند . و تك پسر !!‌ !‌ . اين ميشود ملاك حرفهاي ان ها  ،‌ پسر اشباع !‌ اتفاقا ما در زندگي پسر عقده اي نميخواهم اما پسر اشباع هم نميخواهيم . اگر بخواهد مثلا در طرح ها و هدفها كار كند انگيزه كمك به محروميت را داشته باشد مگر پسر اشباع ميتواند ؟‌او فقط دلش ميخواهد با همسر خوش تيپ خود !‌به شمال بروند و دمي راحت و اسوده باشند .  لابد ان قدر دل نازك است كه تحمل دعوا . تحمل سختي . تحمل گرما . كار سنگين .... را نداشته باشد .  اهي ميكشد و ارام و ارام به سمت به اتاقش ميرود . ضمن حركت نگاهش ميكنند در شك مي افتند كه او گوش ميداده يا خير ؟‌ اما بيتفاوتي اش را مي بينند و  مطمئن ميشوند كه او گوش نداده و ميتوانند باز هم در اين موارد صحبت كنند .
تلفن زنگ ميزند از مدرسه دوران دبيرستان خواهرش است . ميگويد از نمونه محبي تماس ميگيرم و مدير سابقش هستم .  خوشحال ميشود و شروع به احوال پرسي ميكند ياد دوراني كه براي خواهرش غذاي ظهر را مي برد و در كلاسهاي انان با اينكه كوچكتر بود شركت ميكرد . تمام دوره هاي المپياد شيمي و با استاد ياوري را در ذهنش مرور ميكند ياد حياط مدرسه و فضاي بسيار خوبي كه او گاهي سرود ميخواند گاهي ت ئاتر بازي ميكرد گاهي دكلمه ميخواند و گاهي نيز مجري ميشود . ميخواست ان خاطرات را نيز براي خانم مديرش زنده كند ،‌ اما حرفهاي خانم مدير او را كمي جمع كرده و به خود مي آورد كه كمي دقيق تر گوش كند و بفهمد چطور پاسخ دهد . ميگويد به مامان حتما بگيد فلاني به من گفته دختر خوب ميخواهم و من شما را معرفي كرده ام . احساس ميكند چقدر پشت گردنش سنگين است كه حتي گوشي تلفن را نميتواند نگه دارد . سكوت او باعث ميشد تا خانم بيشتر توضيح دهد ميگويد مهندس است و سه طبقه بالاي پيلوت دارد . در حين سكوت لبخند سردي در لبانش مي نشيند اگر كسي او را در اين حالت ميديد شايد فكر ميكرد چقدر خوشحال است اما او تا اعماق وجودش  در تمام بدنش و جسمش و روحش به شدت احساس تهي بودن ميكند . غمگين است  كه چرا ملاك هايشان را با سه طبقه بالاي پيلوت و رفاه مالي ميسنجند . مودبانه صحبت ميكند و ميگويد بگذاريد خانم بيان من تماس شما را به ايشان ميگويم . و باز چشمانش بسيااااار باراني ميشوند .  او مانند دانه هاي شطرنج و نه حتي چون او كه بر ميدارند و در جايي ديگر ميگذارند . بلكه دقيقا مانند يك توپ قل ميخورد و باز مختصات ذهني اش را بايد جاي ديگر بچيند و آيا او نيز در ر استاي اهداف تو هست ؟‌ و يا اهداف من چقدر با معيار هاي او موافق است ؟ ياد شعر حافظ مي افتد كه ميگويد :‌
باز آي و دل تنگ مرا مونس جان باش / وين سوخته را محرم اسرار جهان باش   (‌بقيه او را نيز زمزمه ميكند . )‌
و چه زيبا حافظ  جواب بالا را در غزل بعدي خود ميدهد :
اگر رفيق شفيقي درست پيمان باش / حريف خانه و گرمابه و گلستان باش .......
همه نشسته اند . بابا چشمكي به او ميزند كه دختر به طرفش بيايد . به او ميگويد پسر يكي از دوستان در تهران زندگي ميكند و دوست دارد يك دختر شهرستاني انتخاب كند . و خب فكر ميكنم تمام خصوصياتش به شما بخورد شما هم دوست داري بروي تهران فكر ميكنم اين گزينه خوبي است . چند بار سرفه ميكند پدرش مانده است كه چرا اين روز ها او مدام سرفه ميكند و با هر دوايي گياهي و شيميايي بهبود نمي يابد . منتظر ميشود تا سرفه هايش تمام شود به پدرش مينگرد . نيك هم مي نگرد و ميگويد ايا هدف من فقط تهران رفتن است ؟‌پدر كه كمي گيج شده و كمي چشمانش نيز از تعجب بزرگتر به نظر مي آيند و  هيچ مختصاتي را در ذهنش نميتواند بچيند به او ميگويد مگر دكترا ،‌كلاس اقاي قاسميان .... و غيره را نميخواستي ؟ مگر اين همه از اين چيز ها صحبت نميكردي ؟  لبخند ميزند اما همچنان به صورت پدر نگاه ميكند . پدر منتظر جواب است . دوباره چشمانش باراني ميشن اما سعي ميكند سرش را پايين بيندازد تا كسي متوجه نشود در همين حين سخن ميگويد :‌ بله من دوست دارم انجا ها نيز بروم اما اگر اين مرد دوست نداشت من اجازه به رفتن به اين مكان ها را ان هم مثلا در ساعت 5 صبح ندارم . من اجازه نخواهم داشت به روستا ها بروم و درد ها را بشنوم . ان كلاس ها مصداق هاي اين جريان هستند و تا فردي علاقه اي به خود جريان ها جريان نداشته باشند مصداق ها برايش معنايي ندارند و فقط از نظر او گذران وقت است و چيز  ديگري نيست . من بايد چون دختران شاداب تازه و نو عروس كه استاد هستند برايش كار كنم و .............. به او نگاه ميكند پدر ديگر گيج ميشود كه او چه ميخواهد . يك دفعه به ذهنش ميايد ميپرسد :‌تو كسي را دوست داري ؟  هر كس است بگو ميروم و او ميبينم مطمئنا انتخاب تو عاليست ..... ميخندد اين بار خنديدش باعث سرفه هاي شديد تر ميشود  سرفه هاي عميق و خشن گويي از ته دلش بلند ميشوند . و چشمانش نيز سخن ميگويند . اين بار او لب به سخن نمي گشايد تمام اعضاي احساسي او سخن ميگويند . اين بار تمام مغز او شيرين ترين سخنان را در ذهنش رديف كرده اند اما لبانش ياراي سخن گفتن نيست . ميدانم آن ها تمامي اين صداهايي كه در سكوت است ميشنوند تمامي آن ها را درك ميكنند اما شرايط زمان نميگذارد كه چون "‌من "‌بينديشند .   در ذهنش در عرض دو سه ثانيه مرور ميشود تمامي انچه كه ميخواهد بگويد :‌ 
واي كه چه ساده اند كه اندوه مرا در بيرون جستجو ميكنند . وه كه چه  ساده اند كه مي پندارند ملاك هاي من چون پول تك فرزندي و رفتن به شهر بزرگ تر است .... براي رسيدن به اهداف صد درصد اين ها لازم است . اما وه كه چه ساده اند كه اشكهاي مرا در دوست داشتن كسي مي پندارند و مگر دوست داشتن من جز معيار ها نيست ؟‌ چون ان خلوص و نيت هايي است كه تا اخر عمر با همان خصوصيات ان فرد زندگي ميكني و با انها انس ميگيري . سه طبقه بالاي پيلوت روزي كهنه ميشود روزي تخريب ميشود و دوباره از نو ميسازند اما اخلاق ان مرد ايمان ان مرد را چگونه از نو بسازم ؟ و چگونه روح مرده خود را بازيابم .
. او ديگر چون كالايي است (‌نام بسيار بدي است !‌)‌ كه دير يا زود انتخاب ميكند و يا انتخاب ميشود ... براي اينكه پدرش اندوهگين نشوند ،‌ لبخند ميزند و ارام ارام به سمت اتاقش ميايد . پنجره اش باز است و صداي بازي بچه ها از پارك روبرو فضا را به شدت مهربان كرده . اين بار به شدت گريه ميكند . هق هق ميزند . ديگر نه شعر خواندن . نه بابا طاهر . نه يغماي نيشابوري . نه  فال حافظ . و نه مفاتيح  ،‌روح او را تسكين ميدهند و نه صحبت ديگران . چرا نمي فهمند من چه ميخواهم ؟‌ البته نيك در مي يابند اما شرايط اجتماع باعث ميشود تا نگاه معقولانه تري به شرايط زندگي داشته باشند ... خدايا كمكم كن . توان ندارم . توان صبرم نيست ....  اشك هايش را به تندي پاك ميكند تا بتواند صفحات قران را ببيند . اشك هايش چون بلور هاي مولد مدام مي ريزند و او به سرعت پاكشان ميكند چرا كه مشتاقانه ميخواهد بداند معني ايه امده با نيت صبر چه خواهد شد ؟‌
گفتند :‌آيا تو همان يوسفي ؟‌گفت اري من يوسفم و اين برادر من است خداوند بر ما منت گذارد . هر كس تقوا پيشه كند و شكيبايي و استقامت نمايد ،‌ سرانجام پيروز ميشود . چرا كه خداوند پاداش نيكوكاران را ضايع نميكند .  (‌سوره يوسف . ايه 90)‌
قلبش براي صبر ارام ميشود . سيستم را روشن ميكند . فضا مملو از اهنگ ياران چه غريبانه است  به اينترنت متصل ميشود . برنامه ام تي را باز ميكند و شروع به اپديت جديد مي نمايد . هر چند كه كار درستي نيست اما او با نوشتن بخش بسيار كوچكي از درونش كمي و فقط كمي ،‌تسكين مي يابد .  فاصله بين انتخاب و صبر در اين انتخاب ها بسيار نزديك است . اما همين قدر  ارامش  ،‌  براي روح او كافيست .

بند الف
: براي نمايشگاه كتاب به تهران مي آيم و سعي خواهم كرد در نيمه دوم هفته بيايم كه به ديدار معلمان نيز برسم . مخصوصا استاد 5 شنبه ساعت 5 صبح . لطفا اگر دوستان از تاريخ برگزاري ان خبر دارند به من بگويند .
بند ب :‌  دوستاني كه در ازمون تافل شركت كرده اند و امتياز حد نصاب را اورده اند محبت  كنند منابع كتب تافل و يا نمونه سوالات ان را برايم ايميل بزنند . شايد بشود ان ها را در نمايشگاه تهران يافت و تهيه كرد چرا كه در نيشابور به شدت محدوديت كتب علمي داريم .
بند ج :  نوشته اين باز يهود آماده بود . اما حوصله تايپ نبود . حتما در اپديت بعدي خواهم نوشت .
                                                                    
  دعا كنيد مرا . پونه

سه شنبه، ۲۹فروردین ۱۳۸۵

معشوق های زیادی ...

·          دوست خوبم امشب ساعت 12 ميره سمت جده . حج عمره . مي بوسمش و ميخنديم . دور چشاش اشك جمع ميشه و ميگه دعا كن اين دفعه كه رفتم توي صحن كعبه حانم هاي ايراني به من نگن خجالت بكش و برو كفشات را در بيار ... خنديدم و گفتم نه نميگن مطمئن باش . هميشه كفش طبي به پا داشت و از سه سالگي از ناحيه زانو دچار بيماري فلج اطفال شده بود و بدون كفش نميتوانست روي ان زمين ها راه بره و طواف كنه . (‌ ماندم از اين همه روحيه و خنده هاي قشنگش )‌بهش ميگم فلاني برام خيلي دعا كن ان جاهايي كه دلت يهويي رفت من را يادت نره . ميگه : دعا ميكنم برات . اما دعاي من از دماغم بالاتر نميره . توي لحظه اول نميفههم چي ميگه يك دفعه هر دو تا مون غش ميكنيم از خنده ....

·          ميگفت ببين پونه عشق به خدا را نميشه به زور توي فلب كوچولومون فشار بديم كه جا بگيره . عشق خدا وجود داره اصلا ما همه مان سرشار از عشقيم منتها هر كدام با معشوقهاي مختلف . مهم اينه كه يك ذره از عشق هاي مختلفي كه داريم جهت دارشون كنيم ببريم به يك سمت وقتي همشان متحد شدند ان ميشه يك عشق و خدا دقيقا اينو ميخواهد . و اين ميسر نميشه مگر اينكه به احوال درونت بيشتر بپردازي و ان ها را بيشتر مورد كنكاش قرار بدي و بفهمي چه معشوقهاي زيادي در درونت كاشته اي .

·          با مامان رفته بوديم روستا . آب يكي از باغهاي مردم را قطع  كرده بودند مامان رفته بودند با آن اقا صحبت كنند كه چرا در كارشان بي نظمند . توي ماشين نشسته بودم به روستا به گرمايش به سكوتش فكر ميكردم . گفتند به چي فكر ميكني ‌؟‌گفتم :‌مامان بچه هاي جهادي 18 روز توي يك همچين روستا هايي بودند براتون جالب نيست بچه تهراني ها چطور اين محيط ها را به راحتي تحمل ميكنند ؟ گفتند :‌  نه كاملا عادي است ان ها مراحلي را طي كردند كه به اين راحتي حاظرند در اين جا ها زندگي كنند . (‌تعجب كردم از مامان فكر ميكردم بگويند اره برايم جالب است اما او به راحتي اين مساله را قبول كردند . ) دلم گرفته  ،‌ خسته شدم از بس به جهادي فكر كردم و كسي ..... ‌ نميدانم شايد هيچ موقع نتوانم زندگي ام را در اين مسير طرح ريزي كنم . شايد اسباب ان هيچ وقت فراهم نشه .... ياري ام كن . خدايا .

****************
  
شناخت يهود قسمت (11 )‌

     پيامبر خاتم و توطئه ها ....
پس از حضرت عيسي سازمان يهود ديگر جز اسلام هيچ تهديدي را در برابر خود نمي ديد . انان درابهر اسلام و اهداف آن و اورنده ان و ادامه دهنده آن اطلاعات جامع و كاملي داشتند . با توجه به اموزش هاي پيشين و تجربه ممتد در به كار گيري آن آموزش ها و نيز با توجه به تاكيد و پشتكاري كه اين سازمان در رسيدن به حكومت جهاني داشت ،‌طبيعي است كه در برابر اين تهديد به برنامه ريزي و مقابله بپردازد . همان گونه كه در برابر عيسي ايستاد . شايعه فحشاي مريم (‌س )‌ و تصميم به سنگسار ايشان و براندازي عيسي همه از برنامه هاي يهود بود .

مجموعه عمليات يهود را ميتوان دريافت كه اين عمليات براي مبارزه با پيامبر اخر لزمان ، در سه مرحله طرح ريزي شده است :‌

(1)‌ :‌ ترور و جلوگيري از پيدايش پيامبر اكرم
(2) :‌ايجاد موانع تاخيري بر سر راه ايشان براي جلوگيري از رسيدشنان به قدس . چون قدس محور و خواسته يهود است و اگر اين منطقه به دست پيامبر فتح شود . يهود براي هميشه نااميد ميشود .
(3) :‌نفوذ در حكومت پيامبر خانم و به دست گيري آن در صورت تشكيل .

پايدار باشيد . پونه

 

دوشنبه، ۲۸فروردین ۱۳۸۵

خداي خرمايي و خرماي خدايي

بعضي ها را ديديد خدايشان نيز حكم خرما دارد . موقعي كه خدا با خرماست آن ها با خدا هستند . موقعي كه همين خدا با خرما نيست ان ها نيز از خدا جدا ميشن . و فراموش ميكنند .

و ديگه اينكه در قران اشاره ميكند بعضي از ادم ها عقل هاي بسيار دارند . (‌ مگر ميشود ادم مثلا 10 تا عقل داشته باشد ان چيزي كه توي ذهن ماست معمولا ادم ها يك عقل بيشتر ندارند . )‌ قران ميگويد اين افراد ترازو هاي بسيار دارند براي همين عقل هاي بسيار دارند . يعني اعمالشان را نه تنها با ترازوي خودشان ميسنجند بلكه با ترازوهاي ديگر هم ميسجند . دقت كنيد ننوشتم كه"‌ ترازوي ديگران " بلكه نوشتم ترازو هاي ديگر . كه اين ترازو ها معيار هاي صحيحي است كه بايد زحمت بكشي و در زندگي ان ها را پيدا كني و بعد اعمال خودت را با آن ترازو ها نيز وزن كني اگر تمام ترازو ها يك عدد را نشان داد ان موقع ميشه به  اعمال خودمان يك ذره اميد وار باشيم .

بند الف :‌من مدتي است ترازو هام را گم كردم شايد يك سالي ميشه . كسي ترازو داره به من قرض بده . (‌مراد همان اضافه شدن عقل هاست )‌
بند ب :‌ در نوشتن هر كامنتي آزاديد . حتي انتقاد و يا بد و بيراه . من هيچ تعصب آنچناني نسبت به كامنت ها ندارم  منظورم ازجملات  پيش اين بود كه معني و منظور كامنت ها را دريافت نكردم كمك كنيد تا صاحب سايت  نيز دريافت كند . اين طوري بهتر نيست من منظور شما خوبان را بفههم ؟ .....(‌البته دريافت كردم . :D)
بند ج :‌ منظور از نوشتن فال حافظ همان جمله زيباي حافظ بود كه اشتباها نوشتم " فال"‌ !‌... منظورم عمل فال نبود . من را ببخشيد . 
 بند د :‌ و اما شناخت يهود ....  (‌دوست داشتيد بخوانيد )‌

********************
شناخت يهود قسمت (10)‌

دوست خوبمان در يكي از درخواست ها مطلبي را نوشته اند كه صلاح ديدم همين جا به اين سوال جواب دهم و از نوشتن ايميل براي ايشان خود داري كنم . شايد اين سوال در يك زماني براي خود من نيز پيش امد . براي همين علت جواب را در هيمن جا مينويسم . حداقل آن چيزي كه به ذهنم ميايد . دوستان نيز به من كمك نمايند . حال چه در رد حرفهاي من و چه در صحت صحبت هاي دوست خوبمان .
"‌ سلام .... کاش بجای آموزش شناخت یهود ، آموزش شناخت اسلام واقعی را در سرلوحه کارت قرار می دادی .... موفق باشی  "‌ 
 جواب :‌  چون از رشته هنري و تقريبا شاخه كار خودمان هستيد اجازه دهيد يك مثال هنري بزنم وقتي ميخواهيم مثلا يك تابلو گره چيني را درست كنيم و اين گره از ستاره هايي تشكيل شده است و در اطراف ان نيز گلهايي وجود دارد براي اينكه بخواهم ان ستاره ها را بيشتر نشان دهم . دو راه  بيشتر ندارم يا خود ان ستاره ها را رنگ مينمايم و يا اطراف آن را . معمولا هنر مندان به خوبي ميدادند كه پرداختن به خود موضوع (‌همان ستاره ها )‌ كاري بسي ساده است و به عنوان يك عنصر تكرار در اثر هنري به شمار ميآيد اما اگر بتوانيم از فن تضاد و اينكه اطراف ان ستاره چيست و ان ها را نشان دهيم ستاره خود به خود و در لايه هاي ظريف تر نشان داده ميشود . به عبارت ديگر ما به شناخت انچه كه ستاره را محاط كرده مي پردازيم و به مخاطب خود اين اجازه را مي دهيم كه از درون اين محاط ها ستاره ها را به ظرافت بيابد .
اما اينكه چرا به يهود پرداخته ايم . دليلش كاملا ساده است . ستاره ها در خطرند . آن قدر كه اين محيط اطراف به ظرافت ارام ارام به داخل ستاره ها رخنه كرده اند و دير يا زود آن ها را محو ميكنند (‌البته به خيال خودشان !‌)‌
حال تصور كنيد اگر اسلام (‌ستاره )‌ را شناختي از محيط اطرافش و اينكه هيچ اتفاقي در اين دنيا نمي افتد و اينكه فقط به محيط خودش بسنده كند و به شش گلي كه دارد (‌شكل ستاره )‌ من در اينجا از نظر اسلام ميگويم احكام فردي . يعني مثل نماز خوب . روزه عالي . مولودي زيبا .  عزاداري شيك و غيره و غيره ....

 دوست خوبم اسلام با دو موضوع شناخته ميشود . اول احكام فردي و دوم احكام اجتماعي  (‌آنچه كه به حكومتش مربوط ميشود )‌. و "‌شيعه "‌با با يك موضوع سنجيده ميشود و از بقيه فرقه ها كمي بهتر خودش را نششان ميدهد و آن اهميت دادن به احكام اجتماعي است . به آنكه در اطرافش چه ميگذرد . به انكه چه چيز هايي ستاره ها را محاط كرده اند . به انكه چه عاملي باعث ميشود كه ستاره ها متحد نشوند . و در مركز اين گره چيني چون يك گل بزرگ ندرخشد . (‌ لبنان . فلسطين . ايران . عراق . عربستان . اردن ... بگويم هنوز ؟‌)‌  مشكل ما شناخت دشمن نيست . چون با تحليل هاي ساده فقط ميتوان نشانه ها را بر مشركين آن زمان (‌محمد )‌ و آمريكاي اين زمان گرفت . در حقيقت برنامه ريزي از جايي ديگر است . و آن يهود است . اين يهود است كه خود را مانند دانه هاي شن در تمام دنيا پخش كرده بدون اينكه تحليلگران ساده ما حضور آن ها را خوب ببنيد . در مهم بودن شناخت يهود همين قدر اكتفا ميكنم كه قران بسيار از آن ها ياد كرده و ما را به شناخت هر چه بيشتر آنان ياري نموده است . در سوره هاي مختلف اگر دقت كنيم در بخشي به عنوان منافقين ياد شده اند در بخشي به عنوان افراد خرافه پرست و در بخش هاي مختلف به عنوان نزاع كنندگان پشت صحنه .
دوست عزيز . اسلام جز با تحليل درست شناخته نميشود . و يادمان باشد كه تا زماني كه جامعه اسلامي و متحدي نداشته باشيم  در حقيقت اسلام واقعي در زندگي ما وجود ندارد . دقيقا اسلامي است كه آن ها ميخوانند و گوسفنداني باشيم كه آن ها گرگهايش هستند .
متاسفانه  آن قدر در بخش شناخت يهود حداقل به صورت يك پيام عمومي سهل انگاري نموده ايم كه از اذهان ما اين مساله كاملا پاك شده است . اين را واقعا براي خودم ميگويم . بچه تر كه بودم ميگفتم چرا ما اين همه به قدس اهميت ميدهيم ؟‌ و چرا اين همه به ان ها كمك  ميكنيم ؟‌
روزي،‌ سخنراني هاي شهيد مطهري را از راديو كاملا به صورت اتفاقي و در حين رانندگي جوابم را دريافتم . و آن اين بود . :‌ ايشان گفتند فرض كنيد اگر پيامبر زنده بود و در ايران بود . چه دغدغه هايي داشت . دغدغه ها را به دو دسته تقسيم كرد . اول دغدغه هاي داخلي و دوم دغدغه هاي خارجي . و گفت ايا متحد شدن دنياي اسلام براي پيامبر مهم نبود ؟‌ و آيا ازاد شدن قدس با اين همه سفارشات قران براي محمد مهم نبود ؟‌ پس او صد در صد ضمن تلاش براي حفظ موقعيت ايران (‌كه نبايد اين را مديران ما فراموش كنند !‌)‌ در صدد ازاد سازي قدرس پيش ميرفت . چرا كه قدس در موقعيت جغرافيايي بسيار حساسي قرار دارد . تحليلگران يهود به خوبي ميدانند كه اگر قدس را بگيرند يعني نصف جهان را به تسلط خويش دارند . آيا بر ما واجب نيست كه آن ها بشناسيم . و اگر شناختيم . آن موقع به قدر و ارزش ستاره هاي خود بيشتر پي ميبريم . در حقيقت شناخت واقعي اسلام جز با شناخت واقعي يهود ميسر نميشود .

پايدار باشيد . ايرواني

یکشنبه، ۲۷فروردین ۱۳۸۵

عید ...

ميلاد رسول اكرم و امام صادق بر دوستان مبارك باد

از پيغمبر نقل شده كه :‌ درهاي آسمان چهار موقع گشوده ميشود :‌ هنگام باريدن باران ،‌ ،‌وقتي كه فرزند در صورت پدر مينگرد ، زماني كه در خانه كعبه را باز كنند ،‌ و در وقت اجراي عقد ازدواج (‌نكاح )‌  
                   

                    * مراد از گشوده شدن درهاي آسمان شامل شدن رحمت پروردگار بر مردم است كه طبق اين حديث در چهار مورد تحقق مي يابد . 
                   *   وقت باران را حس كردم . به پدرم نيك نگريسته ام . كعبه را نيز ديده ام ، اما نه باز شدنش را و فقط يك تجربه ديگر  مانده است . (‌خدا كند نگاه كردن ما به پدرانمان درست باشد نه آنگونه كه گويي .... )
                 *    ديشب از دوستان و همكاران خوب معماري ( MM )‌ نيز درب رحمت چهارم را نيز براي خودش باز كرد . اگر خودش بود و آپديت ميكرد شايد بسيار زيبا تر از من مينوشت . 
                 *    امام صادق مي فرمايند : هر زن و مرد مومني كه با يكديگر ازدواج كنند فرشته اي از آسمان عقد آن ها را به اين صورت اعلام ميكند :‌  هاي اي فرشتگان خداوند فلان بانو را به فلان كس تزويج كرد . 
                 *    بازم تبريك به دوست خوبمان . و تبريك به همه ان هايي كه ديشب حرم بودند . و باعث باز شدن دربهاي رحمت و  يا شاهد اين رحمت بودند .

بند الف :‌ امروز اموزش شناخت يهود نداريم . فكر كنم كمي حيف باشد كه لحظات اين روز خوب را به يهود بينديشيم . همين قدر بس كه بعد هزار و چهار صد سال و اندي هنوز برايش عيد ميگيرند و ...
بند ب :‌ نمي دانم اين متن هاي طولاني من خريدار دارد يا نه ؟‌ كامنت ها كه چيز هاي جالبي ميگن :‌  مثلا ،‌ تشكر از دادن لينك و  دوري از ايران . غربت و در نهايت فال حافظ !‌ جاي بعضي كامنت ها يك جاي ديگه است . :D .  به من بگيد اين متن ها را چند نفر كامل ميخونن ؟‌ اين سوال مربوط به سايت وبگذر است نه من :D

پايدار باشيد . ايرواني .

شنبه، ۲۶فروردین ۱۳۸۵

معرفت ...

توي دفتر داشتم براشون نقشه را توضيح ميدادم ،‌ يك مركز تجاري بود . و در لايه هاي بعدي گسترش ميافت . تقريبا در تمام موارد به يك اتفاق نظر رسيده بوديم ولي از نوع سوال هاي آخرش ميفهميدم كه يك چيز ديگه ميخواهد .توي يك چيزي گير داره كه روش نميشه بگه و يا اگر ميگه مبهم است . مي گفت :‌ خانم مهندس اگر محبت كنيد اين كنار راه پله يك اتاق 3*4 در بياريد . (‌تصورش  را بكنيد مشكلش با ده سانت و بيست سانت نبود . سه متر * 4 متر را مي خواست  )‌ براش دوباره و يا يك بيان معماري ديگه  توضيح دادم ببنيد اقاي فلاني ابعاد راه پله تا يك حدي مي توانه كوچيك باشه و عرض ان راه پله حداقل بايد 120 سانتي متر باشه . و يا اينكه بايد اسانسور در ساختمان هاي تجاري ديده بشه و ديوار هاي خارجي نبايد كمتر از بيست  سانتي متر باشد و خيلي چيز هاي ديگر . جالب اينجاست مي فهميد چي دارم ميگم و همه شان را قبول مي كرد اما ميگفت ولي من بايد يك 3*4  ديگه اين انتهاي مغازه داشته باشم كه از كوچه پشتي راه داشته باشه . (‌تصور مغازه تجاري از يك كوچه 6 متري اونم كوچه پشتي را داشته باشيد . )‌ تقريبا چيزي حدود 45 دقيقه به نرمي براش توضيح دادم و ديگه كم كم مثل اين كارتون ها كه ادم اول قرمز ميشه بعد ابي ميشه بعد بنفش داشتم عصباني مي شدم . اما عصبانيتم نه مال خودم بود و نه مال حركات او . بلكه به خاطر اين بود چرا مردم نميخوان استاندارد ها را رعايت كنند و يا قبول كنند . قلم را مودبانه با كاغذ برگرداندم و گذاشتم طرفشان و گفتم  :‌ شما بكشيد من طراحي ميكنم !‌. ديد اوضاع خيلي خراب شد . گفت نه . يعني .. چيزه !‌..ببنيد !‌.. شما ميشه بياييد توي اين اتاق من كارتان دارم . رفتم ببينم چي ميخواهد بگه اين بنده خدا ... همين طور كه سرم پايين بود يك ريز صحبت مي كردند :‌ ميدانيد خانم مهندس!‌ من كاري ندارم كه ميخواي چي بكشي اصلا هر چي بكشي من قبولت دارم . ميدانم قانوني با تمام ستو نها درست ميكني . ولي بايد يك مغازه حالا 3*4 نه 3*3 در بياد . (‌فكر كنيد كل دهنه اي كه من داشتم بسيار باريك بود حدود 5 متر  )‌ گفتم آخه چرا ؟ گفت:‌ خوب من قول دادم به يك خانواده . ديگه داشت قضيه جالب ميشد . بهش نگاه كردم كه بفهمه چقدر علامت سوال توي ذهنم است . ادامه داد : ميدانيد يك مهندسي است كه ازش كلاه برداري كردند . سه تا خانه داشته . بالا كشيدند و بردند و رفتند . دست اخر نيز ان كلاه بردار تصادف كرده  در راه شمال و فوت كرده ....  هيچ مدركي نداريم كه اموال مال اين مهندس بوده ... الان اين مهندس با اين همه ابرويي كه قبلا داشته توي يك زير زمين اجاره اي زندگي ميكنه و به علت اين فشار ها و داشتن چهار تا فرزند ناراحتي قلبي گرفته و يك گوشه خانه افتاده و بخش اعظم امور مالي را خانم اين خانه ميگردانه . من كه رفتم ديدنش . بهش گفتم فلاني من كه دارم مغازه خودم را ميسازم ان گوشه موشه ها يك كوچولو هم براي شما در ميارم كه به مدت دو سال يك دهنه 3*4 بهت ميدم تا كار كني و دوباره جا بيفتي تا دو سال ديگه هم خدا بزرگه ... و داشت توضيح ميداد .... و من توي همان صحبت هاش كه شايد ده  دقيقه اي طول كشيد تامل ميكردم و چقدر دلم توي آن لحظه گرفت . شايد در عرض سه چهار ثانيه تمام اين ها توي ذهنم مرور مي شد :‌

·         : اصرار اين مرد در اول قضيه اين شبه را براي من ايجاد كرده بود كه ميخواهد دو تا مغازه داشته باشه و سود بيشتر و ... غافل  از اينجا بود كه ممكنه هر چي بدوه كفشش پاره بشه و به مسيري كه ميخواهد نرسه .  (‌در حقيقت در نظر اول دو گزيه امد به ذهنم اول مادي بودن او  و دوم فشار اقتصادي كه بر هر خانواده مياد و مجبورند سه شغله باشند . تصور منفي را  داشته باشيد . )‌

·          چقدر كلاه بردار و آه آن  خانواده رنج ديده مهندس  زود در حقش عمل كرده بود . او تصادف كرده بود و حتي  فرصت نكرده بود لذتي از اين همه مال ببرد . (‌هر عملي محبت كند و در نهايت منتظر بازتابش باشد !‌)‌

·         فشار زيادي كه به يك خانواده بعد از اين4  سال تحميل شده بود . و با بيمار شدن عضو اصلي خانواده همراه شده بود و عملا چرخه اقتصادي فلج شده بود . بعضي وقت ها آدم فكر ميكنه به يك نخ بنده . اما الان احساس ميكنم كه ان نخ هم توي بعضي شرايط شايد نباشه و شايد بعضي وقت ها يك نخ هايي كار چندين ستون را انجام بده .

·         هميشه ادم بايد توي هر معامله اي كه ريسك ميكنه يك گزينه احتمال شكست نيز براي خودش بذاره . و هميشه مسكن و شرايط اسايش خانواده اش را با بلند پروازي ها قاطي نكنه . از بعضي جاهاي ديگر ميتوانيم معاملات ديگري را در معاملات كاري خود داشته باشيم .

·         توي كف دوست خودمان كه من براش نقشه كشيده بودم مانده بودم . حالا متوجه جريان شده بودم . جريان اصرار ساختن 3*3 متر در فضاي كه امكان شدنش تقريبا محاله .

·         اينكه معرفت دوستي تا كجا ها مي توانه پيش بره . توي شرايطي كه مردم به هر طريقي سعي در كلاه برداشتن براي هم هستند باز هم رگ هاي ايمان و معرفت در بعضي ها ميدود .

·         توي همان فاصله كم دلم گرفت ... چقدر خوبه ادم يار زندگي اش اهل معرفت باشه . اهل عمل باشه . اهل كمك كردن باشه . به خدا ديني كه مي گيم چيزي خارج از اين چيز هاي ساده نيست ... دلم يك هويي پر زد و خالي شد . به كجا رفت نمي دانم . اما دلم براي معيار ها تنگ شد . خيلي تنگ .. يعني كسي هست ؟!!‌

وقتي صحبت هاش تمام شد . گفتم باشه . سه چهار روز ديگه بياييد كار تمامه !!‌. اول فكر كردند خول شدم و يا نفهميدم اين همه صحبت را . دوباره تاكيد كردند يعني ان تيكه در مياد ؟؟!!!‌ با تاكيد گفتم بله . حتما در مياد . همين طور نگاه ميكرد اما باورش نميشد چون نميتواسنتند تصور بكند من از حالا توي بعضي شرايط حاظر بودم،‌ و فقط بعضي شرايط ،‌ بعضي از استاندارد هاي معماري و فقط بعضي از آن ها را زير پا بذارم تا يك خانواده به يك فضاي كاري 3*3 و محل در آمدي برسند . يادتان باشه فقط بعضي وقت ها تخلف معماري ! (‌الان كه دارم مينويسم دارم آهنگ ياران چه غريبانه را گوش ميدم فضاي درونم به شدت تهي است !‌)‌

                                                    *************
                                             شناخت يهود . قسمت (9)‌

خود زني و مظلوم نمايي يهود
بايد تمام نبرد هاي بين مسيحيت و يهوديت را تحليل و نقد كنيم تا مشخص شود اين جنگ ها در اختيار خود بوده يا نبوده است . اينان هيچ راهي را نداشتند جز اينكه جهان مسيحيت به آنان حمله كند و يهوديان فرار كنند و جاي ديگر بروند . بر خلاف آنچه گفته شده ،‌هميشه در جنگ ها با اينكه اينها قرار بوده كشته شوند ،‌طرف مقابل كشته ميشده . در قران به شكته شدن يهوديان اشاره اي نشده است . اما كشته شدن مسيحيان به سدت يهوديان را در جريان اصحاب اخدود نقل ميكند .
اصحاب اخدود به هلاكت رسيدند ،‌اتشي افروخته از هيزم ها ،‌آنگاه كه در كنار آن آتش نشسته بودند و بر آنچه بر سر مومنان مي آوردند . شاهد بودند و هيچ عيبي در آن ها نيافتند جز آنكه به خداي پيروز مند در خور ستايش ايمان آورده بودند . (‌ بروج . آيات 4 تا 8  )‌
ذونواس يهودي دست به شكتار اصحاب اخدود زد . او در نجران منطقه يمن حاكم شد و مسيحيان را به دين يهود فرا خواند . آنان نپذيرفتند و او نيز همه را كشت . پرسشي كه شك است بر انگيز است اين است كه يهوديان در نبرد هايي كه بر آنان تحميل شده با توجه به اينكه نسلشان محدود است و  ورودي در نسل راه نميدهند . چگونه باقي ماندند ؟‌از اين روي بايستي در تمام اين جنگ ها و ريشه ها و پي آمد هاي آنان با ديده ترديد نگريست .
                                                             
پايدار باشيد . ايرواني

پنجشنبه، ۲۴فروردین ۱۳۸۵

خلاء

خلاء‌...

بعضي وقت ها دقت كرديد بعضي از ادم ها بعد از اينكه همه چي خوردند ،‌ همه چي پوشيدند ،‌همه جا گشتند ، هر كاري بگيد انجام دادند ،‌در نهايت يك احساس خالي بودن و تهي بودن ميكنند . وقتي سير پوشيدي و خوردي و گشتي يك دفعه خالي ميشي :‌كه چي ؟‌بعدش چي شد ؟‌ بعد چي ميشه ؟‌ اينجاست كه انسان ها به چند راه كشيده ميشن  :

(1)‌ : عده ميرن سراغ هنر و هنر مند شدن . چون هنر ، هنرش در اينكه كه پنجره اي به سوي انچه كه نيست باز ميكند و ما را با دنياي ناشناخته اي آشنا ميكند كه براي ما دلپذير و شيرين است .
(2) :  عده نيز وقتي اين احساس تو خالي بودن را دارند ميزنند به در بي خيالي . اينكه مهم نيست چه وضعي پيش ميخواهد بياد چي ميخواهد بشه . مهم اينه كه خيلي به پرو بال يك چيز نچسبيم و به عبارت راحت تر خوش باشيم . و چند روزه دنيا را خوش زندگي كنيم .
(3)‌ :‌ عده اي هم سعي ميكنند صورت مساله را پاك كنند . يعني خيلي كه بهشان فشار مياره اين خلاء‌سعي ميكنند خوشدان را خلاص كنند . بسياري از امار خود كشي متفكرين ما در روسيه در يك دوره خاص داشتيم كه ناشي از هيمن تفكر است .
(4)‌:  عده اي نيز به عرفان روي ميآورند . ‌ مثلا افرادي را مي بينيد كه در دوران جواني شان سعي در جمع كردن پول داشتند و بعدش هم خوب استفاده كردند ،‌اما اين اخري ها احساس خلاء‌ رنجشان ميده تخليه رواني ميكنند . يعني چي ؟‌ پيش افراد مومن ميرن .. تا ان ها برايشان حرف بزنند و به نوعي به يك ارامش برسند . حتي براي اين كار خرج هم ميكنند . ان افرادي كه نياز دارند خوب بشن اما احساس ميكنند زمان اين كار تمام شده به اين كار ها روي ميارند . به عبارتي احساس ميكنند كاري ميكنند و گرنه در حقيقت همان  انسان هستند. 

 بذاريد يك جريان براتون بگم . اين جريان از دوره هاي كتاب صراط بود كه برايم جالب بود . يك پدر شهيدي بود كه از دست پسرش عاصي شده بود . نه به خاطر بدي او ... بلكه اتفاقا به خاطر خوبي هاي زيادي او كم آورده بود . اين بابا خودش در بالاهاي تهران دو مبل فروشي بزرگ داشت و خلاصه كلي برو بيا در جامعه داشت و سر هر آدمي را كلاه ميذاشت . و خيلي زرنگ بود .
اين پسر پدر  كه 18 ساله بود و بسيار ضعيف . حتي زماني كه از دوچرخه افتاده بود بعضي از نقاط بدنش مجروح شده بود . اين بچه ،‌ پدر را عاصي كرده بود . مثلا پسر به مسجد ميرفت . و باباي او كه از اين طايفه خوشش نمي آمد حتي براي پسرش دوست دختر و خانه جدا ديده بود و پسر را تهديد كرده بود كه :‌يا خانه يا مسجد .. پسر هم يك هفته در مسجد مانده بود . و شب ها انجا خوابيده بود و بعد ها نيز اين پسر شهيد شد . من توي كف حالت هاي پدر موندم ... خوب نگاه كنيد :‌ با خودش فكر ميكرد اين پسر من هيج جا نرفته هيچ چيزي را تجربه نكرده اما چرا اين قدر بزرگه . عميقه . سنگينه . و من پدر با اين همه تجربه اين همه خالي و تهي و بدبختم !‌

نتيجه اخلاقي (1)‌ :‌ هيچ ميدانيد پونه نيز الان به شدت احساس تهي بودن ميكنه . به شدت احساس خالي بودن ميكنه !‌ . اما نه دلش ميخواهد به سمت عرفان بره و نه هنر و نه بيخيال شدن و نه صورت مساله را پاك كردن . پونه به شدت دلتنگه . كه فقط "‌او "‌ميتوانه كمكش كنه . ان قدر دلتنگه كه خلاء زيادي ،‌ داره خفش ميكنه . كاش ميشد اين خلاء‌ را وصف كرد و تازه وصف كنه شما براش راه حلي داري ؟؟‌!!‌
نتيجه اخلاقي (‌2 )‌ :‌ حركت . خيلي چيز خوبيه .  وقتي تمام انرژي تو ميذاري و نميشه .... چه احساسي داري ؟!‌ وقتي تنها باشي براي حركت هايي كه ميخواهي  چقدر دلتنگ ميشي ؟‌ و چقدر دلتنگ تر براي ان هايي كه  دم از كمك ميزنند و شانه خالي ميكنند .  ....... (‌باز فضا خلائي شد  !‌)‌

*****************
                                                      
 شناخت يهود . قسمت (‌8)‌
مسيحيت و يهوديت :‌
چيز هاي بسياري هست كه بايد به شما بگويم ،‌ولي شما فعلا طاقت شنيدن آن ها را نداريد . در هر حال ، ‌وقتي او كه روح راستي است ،‌بيايد . شما را به تمام حقيقت رهبري خواهد كرد . زيرا او از خود سخني نميگويد . بلكه فقط درباره آنچه بشنود سخن ميگويد  . (‌عهد جديد . انجيل يوحنا . باب 16 شماره 28  )‌
سازمان يهود تا زمان عيسي زماني طولاني را با نابود ساختن انبياي مصلح سپري كردند و به اميد رسيدن به حاكميت جهاني تلاش هاي شيطنت آميز خود را ادامه دادند تا بلاخره نوبت به آخرين پيامبر از بني اسرائيل رسيد كه براي اصلاح آنان و ديگران ظهور كرد . حضرت عيسي واپسين تن از بني اسرائيل است كه براي اصلاح به پيامبري برگزيده شد . تمام سخن عيسي اين بود كه دست از خواسته ها و ادعاهاي پوچ و دروغين خويش برداريد و به سوي خدا باز گرديد . و به احكام خداوند در تورات عمل كنيد . (‌ تفسير التبيان . ج9 .  صفحه 212 )‌
و چون عيسي با دليل هاي روشن خود امد گفت :‌برايتان حكمت آورده ام . و آمده ام تا چيز هايي را كه در آن اختلاف ميكنيد . بيان كنم . پس از خدا بترسيد و از من اطاعت كنيد همانا خداي يكتا پرودگار من و شماست او را بپرستيد . راه راست اين است . (‌ سوره زخرف . آيه 63.64 )‌
عيسي با شرك بني اسراعيل نمي جنگيد . احبار و خاخام هاي يهود ،‌ بت پرست نبودند . بلكه آنان ادي گرايان منحرفي بودند كه دين را در مسير اهداف خود ميخواستند . و چون عيسي خلاف اين خواسته شان عمل ميكرد با او به ستيز افتادند . يهوديان از فرقه ها و عقايد گوناگوني تشكيل ميشدند . مسيح از دستشان رنج بي حساب كشيد و همواره آنان را مدعيان دينداري . گور هاي گچي . مار هاي خوش و خط و خال . رياكاران و دنيا طلبان زاهد نما خطاب ميكرد . اينان ظاهر ديني بسيار عالي اي داشتند . اما در باطن ايمان نياورده بودند . شبكه يهود  ،

                                                         

نتيجه (‌1 )‌:‌ ‌شبكه اي است مدعي ديانت . اما دين را وارونه كرده و در خدمت اهداف خود ميگرفته است . عيسي در پي مبارزه با اين شبكه انحراف است .
نتيجه (‌2 )‌: يهود با اطلاعات رسيده به آن ها عيسي و چگونگي ميلاد او را ميدانستند . اما همه اين ها را ناديده انگاشته ؛‌و از همان آغاز به مقابله با اين پديده بزرگ پرداختند . نخست مادر او را به فحشا متهم ساختند و ميرفت كه مادر و فرزند را براي سنگسار در برابر ديدگان مردم قرار دهند . اما با سخن گفتن عيسي در گهواره مادر و فرزند نجات يافتند .                                        
                 
شما نيز به من در شناخت يهود كمك كنيد . پايدار باشيد . ايرواني

چهارشنبه، ۲۳فروردین ۱۳۸۵

روز ملي مبارك !‌

اين جريان را براي اين براي شما توضيح ميدم كه  چند سوال از بچه هايي كه به نوعي با كار ساخت و ساز روستايي و يا كار هاي جهادي مشغولند بپرسم و  از تجربه هاي آن ها نيز استفاده كنم .  (‌توضيحات اضافي با شماره  در زير متن آورده شده اند )‌ 

يادمه زماني كه مي خواستم پروژه روستاي پوست فروشان را براي دانشگاه در مورد پروژه روستاي شناسي بررسي كنيم (1) با آن مخالفت هاي زيادي كردند . روستا با اينكه نزديك قدمگاه نيشابور قرار داشت  اما نقشه اي به صورت مدون نداشت،‌ يعني در مطالعات جهاد كشاورزي و جهاد سازندگي و حتي در فرمانداري نيشابور و بخشداري قدمگاه هويت واقعي نداشت . خانوار ها به سرعت به روند مهاجرت ادامه ميدادند و بسياري از بچه ها به علت نزديكي به شهر جديد  قدمگاه (2) ميرفتند و يا آن هايي كه مي توانستند به مشهد و يا نيشابور مهاجرت مي كردند . مثلا يكي از معيار هاي دختران جوان آنجا اين بود كه طرف ازدواج حتما از روستا برود و  يا در اينجا نماند ... توي اين شرايط من اصرار داشتم كه اين روستا مشكل شناسي شود و مسائل معماري آن جا بررسي شود . تصورش را بكنيد روستايي را انتخاب ميكني كه اولين نفري باشي كه آمار اين روستا را در ميآوري و كار بسيار سنگيني بود .  اين روستا حتي در ليست روستا ها نبود و حتي من نميدانستم كه اين روستا چند نفر خانوار دارد . روستاي بسيار خوش آب و هوا در دل كوه هاي بينالود كه مسير زيادي را ان موقع بايد پياده ميرفتم .  (3)‌. از اول شروع كردم . يادمه در تمام سال 79 و 80 روز هاي دوشنبه و جمعه من روستا بودم . (4) انگار محل زندگي من در روستا است و براي كار يا درس به شهر ميروم . تمام روستا را بررسي كردم از امار ها ان هم خانه به خانه . تك به تك تمامي افراد روستا برايم اشنا شده بودند . خيلي ها از جواب دادن به يك دختر جوان شهري طفره ميرفتند و البته طبيعي هم بود . بايد به مدل آن ها مي بودم بايد با آن ها انس مي گرفتم و مدتي را در كنار ان ها مي بودم تا با من دوست بشن و اطلاعات دام و كشاورزي و مسكن و اهداف ديگر را ازشان مي پرسيدم . بعد ها سه تيم تشكيل دادم . 40 نفر از بزرگان روستا . (‌كه مردان بودند ) 40 نفر از زنان كه يا كشاورز بودند و يا زمان بيشتري را در روستا سپري ميكردند . و 40 نفر از از بچه ها در سنين 9 الي 12 سال . كل پاتوق ها و جلسات در مسجد روستا بود و بچه ها مي دانستند در حوالي ظهر و اوج گرماي تابستان مي توانند "من " را در مسجد پيدا كنند . يادمه به استادمان در يك كنفرانس دانشجويي گفتم اجازه بديد روستايي ها خودشان تصميم بگيرند چگونه ما برايشان برنامه ريزي كنيم . ايشان گفتند نه آن ها نه تجزيه و تحليل خوبي دارند و نه مي توانند . من براي اثبات ايده كار را با بچه ها شروع كردم . دقيقا مثل يك سناريو و يك داستان بچه ها را به مسيري كه ميخواستم هدايت كردم . به مدرسه شان رفتم و از طريق معلمشان بچه ها ملزم به آمدن به مسجد بعد از مدرسه نموديم . اولين تمرين من با بچه ها شناخت مسكن خوشان بود . ما ميخواستيم الگو هاي مسكن براي اين روستا تهيه كنيم . بسياري از الگو هاي مسكن جهاد سازندگي يا از بافت روستا دور است و يا مصالج ساخته شده با اقليم و شرايط آن روستا همخواني ندارند اغلب روستاييان به دليل نداتشن مسكن و رفاه نسبي به اين الگو هاي جديد شهري روي ميآورند و اين باعث ميشد تمامي مصداق هاي روستا نشيني از بين برود . به همين خاطر من الگو ها را از خود بچه ها ياد گرفتم و آن ها پردازش كردم . مثلا در همان تمريني كه صحبت ميكنم برگه نقاشي به دست بچه ها داديم و گفتيم محيط هاي روستا را نقاشي كنند . محيط هايي كه دوست دارند . از چه كوچه هايي خوششان مياد و چرا ؟‌ (‌بماند كه خيلي ها كوچه مثلا خودشان را عنوان ميكردند اما در تمرين هاي بعد ياد گرفته بودند كه صادقانه تر كار كنند . )‌ و مسكن خودشان را بكشند . حتي بچه ها چيز هايي را كه دوست داشتند از اين مسكن اضافه يا كم شود را در نقاشي هاي خود لحاظ كرده بودند .
تمرين ها به همين منوال ادامه داشت . من هنوز نقشه توپوگراف دقيقي از روستا نداشتم . (‌فرض كنيد دو كوه با شيب بسيار تند در كنار هم باشند و روستا در دل آن ها بود و به سمت قله ها پيش ميرفت و مسجد بالاترين نقطه اين روستا بود . )‌
تمرين آخري را كه با بچه ها انجام دادم يك نوع ريسك بود . در حقيقت خودم هم نميدانستم بچه ها ميتوانند و يا مسير به درستي طي ميشود ؟‌!‌ به بچه ها گفتم :‌ مي خواهيم كل خانه هاي شما را بسازيم در وسط حياط مسجد ..... اول برايشان اين جمله نامانوس بود اما من خودم شروع به كار شدم . لباس كار (‌بنايي !‌)‌ پوشيدم و شروع كرديم سطل سطل بچه ها گل به حياط  مسجد مي آوردند . ميخواستند كوه را درست كنند من ميتوانستم راه حل هاي زيادي براي ساختن ماكت به آن ها پيشنهاد بدم اما اجازه دادم تا خودشان به مشكل برسند و دنبال راه حل بگردند بچه ها ديدند نميتوانند خانه ها را در يك سطح مسطح بسازند چون بعد از كمي ساختن خانه ها كه شكل قوطي كبريت هاي گلي بود متوجه توپوگرافي شده بودند . پس سنگ هاي بزرگي را اورند و شروع به ساختن كوه ها كردند و روي آن را گل ماليدند و سطح ان را كاملا صاف كردند اين كار چيزي حدود 6 ساعت زمان برد . كار به مرحله بعدي كشيده شد (5) در اين مرحله بچه ها به ساختن شريان هاي اصلي و خيابان هاي اصلي و كوچه ها ي روستا و كوچه باغها و در نهايت باغها و زمين هاي زراعي شدند و در مرحله بعد به ساختن خانه هاي خود مشغول شدند . نكات بسيار جالبي در ضمن ساخت بود كه باعث ميشد من از صحبت هاي بچه ها فيلم بگيرم و ان را در كنفرانس بعدي در سر كلاس نشان بدم . بچه ها با هم ميساختند اين باعث ميشد كه يك كار گروهي و با مشاوره 40 نفر انجام بشه . خودشان ، تشخيص مي دادند كه يك نفر در بدست اوردند ابعاد ذهني يك خانه و يك نفر ديگر در ارتفاع ان خانه و نفر بعدي در عرضي و هم پوشاني اي كه با كوچه داشت مهارت داشتند . عده زيادي از بچه ها نيز با من گل و يا سنگ و يا هر مصالحي كه ميخواستند مي آورديم . بالاخره ماكت در ابعاد 3*3 متر تمام شد و ماكت بسيار زيبايي شده بود . من چندين عكس به صورت پلاني و عكس هوايي از كل مجموعه و عكس هاي دتايل گرفتم . و كار من از اينجا تازه شروع شده بود . مطابقت روش علمي با روش تجربي : در هفته آينده كار جديد تري را شروع كرديم . يك دستگاه 
GIS   از سپاه با مسئولين سپاه آوردم (‌ هماهنگي آن به سختي انجام شد . چون عملا اين كار شدني نبود )‌ و به يك موتور سيكلت وصل كرديم و موتور در نقاط مشخصي شروع به حركت ميكرديم و دستگاه  مسير هاي روستا را در دستگاه ميكشيد . حتي ارتفاع كوه و غيره و غيره ... تمامي مشخصات به سيستم آورده شد و با ماكت بچه ها بررسي شد . فكر ميكنيد چه نتيجه اي  از اين كار گرفتيم ؟‌ ماكت بچه ها با اعداد و ارقام دستگاه هماهنگي كامل داشت و حتي دقت و ظرافت بيشتري نيز به همراهش بود . اين در سمينار نهايي بررسي شد و آنجا بود كه استاد قبول كرد كه روستاييان بهتر از ما كه براي طراحي فقط 5 باز به محل مورد نظر ميرويم ميدانند و بهتر از ما محيط زندگي خود را مي شناسند  . بعد ها بچه ها و گروه 40 نفره مردان خود تشخيص دادند كه مثلا زمين بازي بچه ها كجا طراحي شود . مسير مراكز تجاري هفتگي كجا باشد بهتر  است . در حقيقت آن ها بودند كه مكان يابي طرح را انجام ميدادند و من مطابق ايده هاي آنان طراحي ميكردم و اصول درست معماري روستا را به ان ها آموزش ميدادم .

(1) ‌مطالعات روستا . شناخت مشكلات و پيدا كردن قابليت هاي مردمي . كشاورزي . اقليمي . محيط شناسي و معماري . و پيدا كردن راه حل ها مد نظر بوده است
(2)‌  قدمگاه قبلا نيز روستا بود و هم اكنون روستايي است كه مثلا خيابان اصلي را اسفالت كرده اند !‌ يعني در حقيقت كالبد روستايي دارد اما به علت داشتن جمعيت زياد و بخشداري ان را شهر كرده اند .
(3)  ‌الان به راحتي تا بالاترين ارتفاع آن كه مسجد است ميشود با ماشين حركت كرد .
(4) :‌شب ها  در منطل دو دختر قاليباف و يك مادر پير استراحت ميكردم و روز ها به بررسي تمام آنچه كه بود ميپرداختم . حتي حمام هاي زير زميني . آب انبار هاي مخروبه . و اتاقهاي دار قالي و زير زمين .
(5) ‌حتي بچه ها در ان روزهايي كه من نبودم روي دو تا كوه را پلاستيك كشيدند و مرتب روي آن آب ميريختند تا كوه همچنان خيس بماند و تازگي خودش را از دست ندهد .

سوال الف :‌ نميگم بچه هاي جهادي اين سمير را طي كنند چون از اهداف جهادي دور ميشن . اما اين را ميخواهم بگم آن ها چگونه بافت ها را به هم نميزنند ؟‌ چگونه طرح ها با شرايط اقليمي و اجتماعي و غيره و غيره مطابقت دارد ؟ آيا فقط و فقط هدف ساخت و ساز است ؟‌ خانه بهداشتي كه ميسازيم چقدر شبيه شرايط آن روستا است ؟‌ و آيا ما به اين روستاييان عملا مسير به سمت شهري تر شدن قدم بر نميداريم ؟‌ ممنون ميشم در اين مورد به من كمك كنيد و  از راهنمايي هاي شما نيز من استفاده كنم .
سوال ب  :‌ آيا واقعا اردوي جهادي به تربيت دانش آموز ميپردازد ؟‌يا به اصلاح مناطق محروم ؟‌ و آيا اين روستا در برنامه هاي بعدي ما نيز مورد بررسي قرار ميگيرد يا اينكه فقط به بازديد مسئولين روستا از مدارس تهران و غيره و غيره تمام ميشود ؟‌
سوال ج :‌ در تيم هاي جهادي مخلص بسيار داريم . اما متخصص نيز داريم ؟‌!‌  فكرش را بكنيد اگر اين دو با هم تلفيق شوند چه كار هاي عظيمي ميشود انجام داد .

************
     شناخت يهود (‌قسمت 7 )‌ 

با آن همه نوشته هاي بالا اگر حوصله داشتيد بخونيد . :D 
افتخار ملي ايران . روز 20ام فرودين سال 1385
 

اين دفعه ميخواهم كمي بپرم ... از نظر زماني و تاريخي . اونم به خاطر اينكه روز 20 ام فروردين روز ملي ماست . و روز افتخار ما .
ميخواهم  اين روز را با اهداف جديد يهود بررسي كنم . و محاسبات بر باد رفته آن ها را مرور كنيم . از اپديت بعدي دوباره به همان مسير تاريخي و منظم خودمان پيش ميريم . تا تجزيه و تحليل درست و مناسبي داشته باشيم .
در كتاب پروتكل هاي رهبران يهود براي تسخير جهان كه از گروه كتابهاي سياسي و اجتماعي و اعتقادي براي نسل جوان و با ترجمه دكتر بهرام مسحن پور  ميباشد اين كتاب به بررسي اهداف يهود و اينكه چه مسيري را براي جهان در نظر گرفته اند ميپردازد .  چاپ اصلي اين كتاب مربوط به سال 1961 ميباشد .
عنوان يكي ز پروتكل ها اين است :‌ ما گرگيم !‌
 

غير يهوديان گله گوسفندانند و ما گرگهاي اين گله هستيم . و شما ميدانيد وقتي گرگ به گله ميزند ،‌چه اتفاقي مي افتد ؟ علت اينكه غير يهوديان چشم روي هم ميگذارند و چيزي نميگويند آن است كه ما به آنان قول ميدهيم به محض آنكه دشمنان را رام و تمام احزاب را سركوب كرديم ،‌تمام آزادي هايي كه از آن ها گرفته شده است به آن ها باز گردانيم . ضرورتي ندارد كه بگوييم چه مدت طول ميكشد كه آ  ها را براي بازگرداندن آزادي هايشان در حال انتظار نگه ميداريم . 
  به چه دليلي ما اين خط مشي را در پيش گرفته ايم ؟‌. چرا غير صهونيست ها به مفهوم واقعي آنچه كه ما به ذهنشان فرو مي كنيم ،‌توجه نميكنند ؟‌ چرا قوم پراكنده ما (‌يهود در تمام كشور ها ميباشد )‌ براي رسيدن به هدفهايش به جاي صراط مستقيم اين همه راه پر پيچ و خم طي مي كند ؟‌
دليلش آن است كه ما كار هايمان  را بوسيله سازمان هاي فراماسونري كه ناشناخته هستند \‌انجام ميدهمي و كوشش ميكنيم هدفهايمان گمان و سوء ظن بر نيانگيزد و اين گله غير يهودي به فراماسونري ما بپيوندد و بچشم رفقاي ما خود خاك بپاشد .
ما يهوديان برگزيده خداوند هستيم و پراكندگي مان در سراسر جهان از عنايات اوست . پراكندگي ما در چشم همگان نوعي ضعف به شمار ميرود . در حاليكه اين خود براي ما نوعي قدرت است . زيرا ما اكنون در آستانه فرمانروايي بر سراسر جهان قرار گرفته ايم .
نتيجه (‌1 )‌ :‌كجايند رهبران يهود كه بدانند باز تير سازمان هايشان به خطا رفت  و انان با كشور ها نميجنگند بلكه با خود خداوند در حال جنگند و آيا شما نيرويي برتر و بهتر از او ديديد ؟‌
نتيجه (‌2 )‌‌ :‌ باز هم پيروزي مبارك .

پايدار باشيد . ايرواني

سه شنبه، ۲۲فروردین ۱۳۸۵

محمد

·          نامش را" محمد "‌ گذاشتند . اسامي را در قرآن گذاشتند ،‌ بعد از 5 بار باز كردن قران . باز هم "‌محمد "‌ حداقل براي  خود من جالب بود ..... به او تبريك و به خاله بزرگ ،‌ شدن نيز تبريك (‌ خودم را ميگم  !‌)‌

·          فيلم " ‌نغمه "‌ را ببنيد هر چند هم قديمي است و هم به خوبي فيلم هاي ابراهيم حاتمي كيا نميرسد اما موضوعي كه مطرح ميكند موضوع جالبي است (‌به نظرم كارگرداني او ضعيف بوده )‌ و آن عشق هاي پاك است . زندگي افرادي كه از جبهه مانده اند . عزيزان شيميايي و بحث در مورد زندگي آن ها و مشكلاتي كه دارند و عشقي كه همسر آن ها به آنان دارند ... برايم بسيار شيرين و ستودني است . كاش اين افرادي كه دم از دوست داشتن ميزنند كمي از آن ها چيزي بدانند . زندگي افرادي چون غاده و شهيد چمران . فرشته و شهيد منوچهر مدق . مهناز و شهيد دوران . مريم و شهيد .....

·          توصيه ميكنم بچه هاي تهران . سيدي هاي صراط را كه در طرح مشكات آقاي قاسميان مي باشد تهيه نمايند . آموزش هاي بسيار عالي اي است .

***********
يهود شناسي . قسمت  (‌6 )‌

پرسشگري جاهلانه و لجوجانه
سومين ناهنجاري در بني اسرائيل درگير شدن با پرسش هاي بي دليل و بيهوده بود كه اردوگاه را با مشكلي روبرو ساخت كه بعدا بني اسرائيل با بهره گيري از اين تجربه اين نوع ازتخريب را در دستور كار خود قرار دادند . قران ماجراي عبرت آموزي در اين باره ميگويد . يكي از بني اسرائيل \‌جنازه فردي از سبط جانبي را در بين خود يافت . صاحبان خون ،‌آنان را متهم به قتل كردند . هر چه موسي تلاش كرد نتوانست قاتل را بيابد . ايشان به دليل اينكه قوم آزرده اي بودند و آستانه تحملشان پايين بود ،‌يا به دليل تازه از زير يوغ فرعون نجات يافته بودند و بيش از حد متوقع بودند و يا به هر علت ديگري ،‌هنگامي كه مشكلي پيش ميامد ،‌تا حد كفر بر رهبرشان ،‌موسي فشار ميآوردند . حضرت زحمت فراوان كشيده بود تا اين مجموعه را بدين جا برساند . حضرت براي مشكلات اينچنيني از خداوند ياري ميخواست . در اين باره خداوند متعال به انان امر فرمود كه گاوي بكشند . در اين دستور اصلا به نوع گاو و خصوصيات گاو و غيره اشاره اي نشده بود . هر گاوي ميخريدند و ذبح ميكردند اشكالي نداشتند اما آنان باز به پيامبرشان بهانه مي آوردند و خصوصيات آن گاو را ميپرسيدند و ويژگي هايش را نشانه ميرفتند ...

نتيجه  1 :‌ ‌پرسش هاي بيهوده ،‌هزينه سنگيني براي آنان به بار اورد اما اين تجربه را به انان آموخت كه : اگر بخواهند امتي را از پا در بياورند يا دچار معضلات كنند \‌بايد آن امت را به پرسش گري بيهوده دچار سازند .
نتيجه 2 :‌ پرسش گري صرف نبايد تبليغ شود . بايد دانش اندوزي كرد پرسش بسيار ،‌ برخاسته از جهل و عجله و لجاجت \‌مخرب است و نوعي مشغوليت كاذب براي مردم و رهبران مردم بوجود مياورد . پرسش هاي دقيق و عميق دلسوزانه است كه جامعه را رشد ميدهد .

بند الف :‌ كسي سوالي راجع به يهود ندارد ؟‌ ‌: DDD   البته پرسش دقيق !!‌ :D  

پايدار باشيد . پونه

دوشنبه، ۲۱فروردین ۱۳۸۵

برنامه ريزي

·          بعضي وقت ها احساس ميكنم در زندگي آينده بخش زيادي از اتفاقات و آنچه كه قرار است بيفتد به برنامه ريزي اي ربط پيدا ميكند كه در همين دوران داشته باشيم . معمولا آدم ها به سه دوره تقسيم ميشن . دوره نوجواني  . دوره اي كه  درس ميخونند و دوره سومي كه اساسا براي زندگيشون برنامه ريزي ميكنند و آينده را طرح ريزي ميكنند (‌سني كه باقي ميماند )‌ مثلا يك آينده 15 ساله . و يك افق اينچنيني . حال اين برنامه ريزي ميتواند براي كار ،‌زندگي ،‌ همسر و غيره باشد ... تماما به همين برنامه ريزي و شرايطي كه خداوند نيز براي ما مقرر نموده و بخش زيادي از اين شرايط را خودمان و با تصميمات خودمان ايجاد ميكنيم بستگي پيدا مي كند . 

·          به من گفت : به نظر تو هم كفو بودن يعني چي ؟‌ يعني اينكه هم تحصيلات باشد ؟‌ سطح خانواده ها يكي باشند ؟‌ يعني همكار هاي خوبي باشيد ؟‌ يعني هم رشته باشيد ؟‌ از نظر سني به هم مناسب باشيد ؟‌ ‌داشتم گوش ميكردم اما احساس مي كردم حرفاش بوي سه سال قبل حرفاي منو ميده  ترجيح دادم فقط گوش بدم . بعضي وقت ها سكوت خيلي چيز ها را نشان ميده . كاش مي توانستم بهش بگم ... زندگي اين چيز هايي كه ما ها مي بافيم نيست اين ها تئوري هايي است كه بلديم اما در واقعيت امر داستان چيز ديگري است .... به نظر شما چي ؟‌دوست دارم در اين زمينه چيز هايي را بشنوم .

·          قطار نيشابور – تهران {‌ قبلا مشهد – تهران بود } راه افتاد . خوشحالم . ديگه براي تهران رفتن مشكلي از نظر بليط و ترافيك ايام خاص و غيره و غيره ندارم و شايد ببتوانم بخشي ‌از (‌مشخص شدن وضعيت دانشگاه و كارم ) زندگي آينده ام را در تهران و بخش ديگر را در نيشابور حداقل در اين سالها پي ريزي كنم .

****************
شناخت يهود . قسمت (‌5)‌

نفس پرستي و آزمندي
پس از استقرار بني اسرائيل در منطقه قدس ،‌دانش هايي كه آنان در صحراي سينا از موسي آموخته بودند ، ‌با تجربه علمي همراه شد و مجموعه توانمندي در آنان بوجود آورد . اگر اين توانايي ها در راستاي اهداف انبيا باقي ميماند ،‌ مي توانستند اين وعده خداوند را تحقق بخشند كه فرمود :‌
ما بر آن هستيم كه بر مستضعفان روي زمين نعمت دهيم و آنان را پيشوايان سازيم و از وارثان گردانيم .
چرا كه آنان ،‌هم توان علمي داشتند و هم توان تجربي ،‌تنها نياز آنان ،‌انطباق معنويت با قدرت بود . قدرت گاهي به سمت تبديل شدن به خواهش هاي نفساني مي رود و اين ،‌ با هدف الهي قابل جمع نيست . يهود گرفتار حسد و آزمندي فراوان به زندگي دنيا شده بودند :
ام يحسدون الناس علي ما اتاهم الله من فضله :‌آيا حسد ميكنند بر مردمان بر آنچه ايشان را تعالي الله داده است از فضل خود ؟‌
اگر يهود در پي نياز هاي دنيايي خود ميرود و از خدا فاصله ميگيرد ،‌صفاتي چون حرص . سيري ناپذيري ،‌حسد ،‌حسد ،‌ترس ،‌ .. او را فرا ميگيرد . بني اسرائيل تا هنگامي كه در مسير حق و خدا هستند ،‌به آساني به حاكميت دست مي يابند توان اجرا و گسترش آن را نيز دارند . اما انحراف در بين آن ها ايجاد شد و هرم خواسته ها و مفاهيم ،‌معكوس شد .

نتيجه :‌انحرافات اين دوران و تمام اين آشفتگي دنيا را با ريشه يهو د مقايسه نماييد .

پايدار باشيد . ايرواني

یکشنبه، ۲۰فروردین ۱۳۸۵

عزيز ...

به اين جمله دقت كنيد :‌ :‌ خدايا ما را به صراط عزيزي كه ذليل قدرتش نيست نزديك گردان .

به نظر شما " قوي تر "‌بودن بهتر است يا "‌عزيز "‌بودن ؟‌ قكر ميكنيد فرق اين دو لغت چيست ؟‌اين همه كلمه عزيز را استفاده مي كنيم فكر ميكنيد معناي آن يعني چي ؟‌
"‌عزيز "‌ در معناي لغوي و در تعريف لغوي يك قدم بالاتر از " قوي "‌ است . قوي در معناي كسي است كه داراي قوت و يا قوت هايي است . اما عزيز به كسي ميگويند كه بر قوت هاي خودش مسلط است  . گاهي آدم ها خيلي قوي هستند ولي بر قدرت هاي خودش مسلط  نيستند . ديگران ميتوانند انسان را بازي دهند و چون بر قدرت هاي خودش مسلط نيستند ،‌ ممكن است شكست بخورند .اما !... عزيز بر خودش مسلط است . و بر قدرت هايش نيز . 
حالا بگيد  توي زندگي مان چند نفر "‌عزيز " داريم؟‌
2. امروز براي طراحي مدرسه ،‌ بچه ها پلان ها را جستجو كردند و رمپ ها و مسيرهاي ورودي و آسانسور و سرويس ويژه معلولين را در پروژه هاي خارجي ميديدند .. باورشان برايشان مشكل بود كه نظام شهر سازي و معماري ما اين همه در اين موارد ضعيف بود ... با سوال هاي جالبي بحث را شروع ميكردند و من ان ها را هدايت ميكردم . در نهايت چند تا چيز را به خوبي ياد گرفتند . ياد گرفتند كه لازم نيست براي معلولين مدرسه جدا . سينما جدا . بيمارستان جدا ... و غيره ساخت و ديگه ياد گرفتند ان ها با ما ها هيچ تفاوتي از نظر حقوق شهري ندارند ...  فضاي خيلي خوبي بود . حداقل خودم لذت ميبردم .
3. ديدن دوباره اولين دفتر مهندسي اي كه در سال 1377 مشغول بودي به تو كمك ميكنه دوباره تمام ان خاطرات شيرين دفتر مهندسي خاطرم مي آمد . و خب اين اتفاق براي من امشب رخ داد . آقاي مهندس اشرف زاده از معدود مهندساني است كه بسيار به اندوختن و فرا گرفتن علاقه دارد و جالب تر اينجاست كه زكات اين كار را نيز به خوبي انجام ميدهند . ان قدر كه بخش زيادي از اموزش تجربي دوره معماري را من آنجا كسب كرده ام . نيرويشان دو چندان باد .

4. يكي از دانشجوهاي  عمران ،‌ از دانشگاه زابل توي دفتر بود ... از دكتر ده مرده ميگفت . عطش داشتم براي شنيدن ... عطش فراوان . تعجب كرده بود چطور نديده اين قدر اطلاعات داشتم ...(:D  اميد وارم بتوانم ايشان را ببينم و يا تماس ايميلي را با ايشان برقرار كنم و از تجربه هاي ايشان بهره مند بشم ... به اميد آن روز .

*************************
شناخت يهود  ،‌ شماره (‌4)‌

بر كلامي كه بر شما امر ميفرمايم ،‌ چيزي ميفزاييد و چيزي از آن كم مكنيد .
كشتن پيامبران :‌
خداوند براي اصلاح اين گروه پي در پي پيامبر ميفرستاد ،‌آنان نيز پيامبران خدا را ميكشتند .
ما از بني اسرائيل  پيمان گرفتيم و پيامبراني برايشان فرستاديم هرگاه كه پيامبري چيزي ميگفت كه با خواهش دلشان موافق نبود . گروهي را تكذيب و گروهي را ميكشتند .
خداوند قتل انبيا را به اين مجموعه نسبت ميدهد . در حالي كه همه بني اسرائيل پيامبر كش نبودند . دليل ، آن است كه اينان گرد محور و سازماني منحرف جمع شده بودند  و كار آن سازمان را تاييد ميكردند . ما از آن سازمان تحت عنوان سازمان " يهود " تعبير ميكنيم . سازماني كه هم دوره ديده . هم تجربه علمي و عملي دارد و امروز نيز به شدت منحرف شده است . اينان همه ،‌همانند  دزداني هستند كه با چراغ روشن آمده اند و انبيا در صددند اين چراغ به دستان را از دزدي بازدارند .

                                          پايدار باشيد . پونه

جمعه، ۱۸فروردین ۱۳۸۵

لذت اکسیژن ...

لذت اكسيژن

تا حالا آب شلاقي خوردي ؟‌ ميداني آب شلاقي چيه ؟‌ وقتي ساعت 6 صبح حركت كني و بري توي دل كوه  حوالي ظهر ميرسي به آب شلاقي . و نوش جان ميكني .

قابل توجه دوستان :‌

·      آب شلاقي در ارتفاع بسيار زياد كه  با شدت فراوان به سنگ ها برخورد ميكند و آبشاري تقريبا به طول 15 متر داشته باشد با اكسيژن هوا مخلوط شده و سرشار از تازگي و شادابي است . به اين آب اصطلاحا ميگويند شلاق خورده است !‌

·          اين آب نه كلر دارد. نه مواد افزودني .  و نه زائد . هيچي !‌ خالص خالص سرد و يخ  . بايد عاشق كوه باشي تا اين همه راه را به خاطرش بري .... 
        
                                          ****************

شناخت يهود (‌قسمت سوم )‌

گفت اي پرودگار من ،‌ من تنها مالك نفس خويش و برادرم هستم ميان من و اين مردم نافرمان جدايي افكن چهل سال سرگرداني
دعا و نفرين موسي به اجابت رسيد و خداوند بني اسرائيل را دچار عذابي از نوع ديگر كرد .
خدا گفت : ورود به آن سرزين \‌به مدت چل سال برايشان حرام شد و در آن بيابان سرگردان خواهند ماند . پس براي اين نافرماني اندوهگين مباش
چهل سال ماموريت عقب افتاد و اينان در اين چل سال دچار تيه و سرگرداني شدند . تمام اطلاعاتي كه فرا گرفته بودند \‌از دست دادند و دراين زمين به گونه اي سرگردانش دند كه نميتوانستند راه خروج را بيابند   . موسي در ميان آنان بود اما نميتوانستند از راهنمايي او سودمند شوند .
بني اسرائيل چهل سال در اين منطقه دچار بيماري و مرگ شدند . نسلي عوض شد و در همين مدت موسي از دنيا رفت . بني اسرائيل با همه پيشرفت هاي اموزشي و تجربي و ثبت خاطره در تاريخ \ هنوز قبر پيامبراشان را نيافته اند ! چون ايشان در زماني از دنيا رفت كه اينان سرگردان بودند .
يوشع بن نون (ع )‌ جانشين حضرت موسي در بني اسرائيل بود . پس از موسي (ع) نزد او رفتند و از او ياري خواستند . گفت :‌بايد قدس را بگيريد . همه آمادگي خويش را اعلام كردند و امدند تا به بحر الميت رسيدند . يوشع عصا را به آب زد . آب شكافته شد و آن ها رد شدند . و قدس را به همين سادگي فتح كردند . خداوند اين سرزمين را براي آنان مقدر كرده بود . اما آنان از ولي خويش اطاعت نكردند و به اين سرگرداني دچار شدند .
بني اسرائيل در سرزمين شير و عسل به حكومت رسيدند . اين سرزمين بهشت روي زمين است . در زمستان و تابستان فاصله دما زياد نيست . ادامه عمليات آنان ،‌آزاد سازي نيل تا فرات بود ،‌ولي در اين رفاه مادي و فراواني نعمت غوطه ور شدند و بار ايمان ها رو به ضعف نهاد و انحراف ها آغاز شد .  (‌توجه به هماهنگي پيام هاي خدا و نافرماني قوم )‌ اين جريان ادامه دارد ...

بند الف : آيا بررسي تاريخ بدون وضعيت شناخت يهود امكان پذير است ؟‌
بند ب :‌ فكر ميكنيد پدر پيامبر (‌عبد الله )‌ يك مرگ عادي داشتند و يا خير ؟‌و چرا در جواني فوت ميكنند ؟‌

آن جا هايي كه  توي خلوت ها دعا كنيد . مرا نيز در ليست قرار دهيد . پايدار باشيد . پونه 

چهارشنبه، ۱۶فروردین ۱۳۸۵

روز ديگر ...

روز ديگري رسيده است
خدايا تو را شكر ميكنم
كه نمي گذاري بترسم
از اين شروع دوباره....


خودگشودگي عبارتست از همان اشتياق به از "خودگشودگي" كه در برگيرنده اطلاعاتي در مورد خود است كه به صورت طبيعي هر كس ميتواند آن را در بخش پنهان خود نگه دارد. مفهوم خودگشودگي به اين معناست كه فرد خود را در مقابل طرف ارتباطي خود بگشايد و با يك گشودگي نسبي با آن مواجه شود اين به آن معني نيست كه هر انساني بايد در اولين برخورد و در اولين نشست تمام زواياي ناگشوده و نامفهوم زندگي خود را براي ديگران بگشايد و تمام نكات ريز و درشت تاريخ زندگي خود را به ديگران بگويد كه گاهي اين خودگشودگي نه تنها مؤثر نبوده بلكه موجب دلزدگي طرف مقابل نيز ميشود. به عبارت ديگري هر انساني بايد احساسات و رفتارهايش را تحت كنترل خويش در آورد و به آنها كاملا واقف باشد و مسئوليت آنها را به عهده بگيريد.
همدلي كردن با كسي يعني احساس او را درك كردن، يا به عبارتي ديگر "همدلي توانايي يك فرد است كه بگونه اي تجربي دريابد كه فرد ديگر چه تجربه اي در يك لحظه موعود و در يك چارچوب مشخص و با توجه به نظر خويشتن دارد". يعني هر دو طرف به يك احساس يگانه دست يابند، كسي نمي تواند به اين احساس ظريف و پيچيده ديگري دسترسي پيدا كند، مگر آنكه از نظر عاطفي و ذهني كاملا" او را دريابد و آن را تجربه كند كه اين خود همدلي ناميده ميشود.

()()()()()()()()()()()()
شناخت يهود ( شماره 2 )
عصر حاكميت موسي :
با نابودي فرعون و سپاهيانش در دريا و ايجاد خلاء قدرت در مصر ، موسي ( ع) ميتوانست با بني اسرائيل به مصر بازگردد و حكومت آنجا را بگيرد ، چرا كه آنان تمام نقاط مصر را به خوبي ميشناختند . اما ماموريت ايشان استقرار در فلسطين و قدس است . شاهراه آنجاست ( توجه كنيد كه يهود از آن موقع تربيت ميشود و موقعيت استراتژي قدس را از خود پيامبران مي آموزد ) شاهراه آنجاست . اگر انجا تصرف شود ، مصر در پايين . روم در بالا . و غرب آسيا در كنار اين سرزمين تحت تاثير اين حركت توجيدي قرار ميگيرند .
آن وي آب مشكلات و دشواري هاي موسي ( ع) آغاز ميشود . تا اينجا حضرت فقط مشكل حركت دادن اين قوم ششصد هزار نفري را به عهده داشتند . تهيه امكانات و مايحتاج روزمره اين قوم به عهده فرعونيان بود . اينان برده بودند و صاحبانشان نياز آنان را تامين ميكردند . اما هنگامي كه آنسوي آب قرار گرفتند ، پاسخگويي به همه نياز هاي آنان بر عهده موسي ( ع ) قرار گرفت . در حقيقت حكومت اين پيامبر الهي از اينجا آغاز ميشود . بني اسرائيلدر منطقه اي قرار گرفتند كه امكانات لازم و اوليه در آن بسيار كم است . تامين نان و آب و غيره ... حضرت براي حل تمامي اين مشكلات به خداوند توسل ميجست . خداوند نيز فرمود سنگي را در وسط اردوگاه قرار دهيد با عصا به آن سنگ بزنيد از آن چشمه ها بيرون مي آيد . و نان نيز از اسمان  به عنوان دو عنصر " من " و " سلوي " برايشان ميآمد . " من "  دانه هاي رزي است كه از آسمان بر اردوگاه ميريخت و با آن نان  درست ميكردند . ( توجه به معجزات الهي در عصر بيابان و راحت بودن قوم بني اسرائيل و آماده شدن براي 40 سال تربيت و آموزش نظامي و فرهنگي و سياسي و جغرافيايي جاي  بسي تامل است )

اهداف و اموزش هاي موسي ( ع ) به بني اسرايل در دوران بيابان ( 40 سال ) :
اول : آموزش نظامي به طور كامل و تكنيك هاي جنگ
دوم : آموزش نجوم
سوم : آموزش چهره شناسي و تشخيص كپي برداري و ترسيم چهره و ثبت آن  ( مثلا ان ها در آن زمان تمامي چهره شناسي از حصرت محمد را آموخته بودند )
چهارم : آموزش هواشناسي و آب و هوا
پنجم : آموزش مبارزه و تسليم كردن طبيعت
ششم : سيستم ارتباطي و اطلاعاتي بسيار قوي
هفتم : چگونگي سازماندهي و انسجام يك گروه و حفظ آن
هشتم : خلق آثار هنري 
نهم : چگونگي جمع آوري اطلاعات براي هر گونه عمليات
دهم : كليه تكنيك هاي روانشناسي و عمليات رواني و تاثيرات روان بر جسم
بعد از تمامي اين يادگيري ها ... در جايي كه موسي براي ماموريتش قومش را تنها گذاشته و به سفر ميرود آنان سرپيچي كرده و بت پرست ميشوند . ( جريان گوساله و .... )

در آن مدت آنان اين بهانه ها را براي حضرت موسي و هارون مي آورند :
اول : گرايش به بت پرستي
دوم : طمع كاري ( راحت طلبي آنان به حدي بود كه ديگر حاظر به تهيه آذوقه نيز نبودند )
سوم : انحرافات عقيدتي
چهارم : بدل سازي ( تمامي چيز هايي كه از حضرت موسي آموخته بودند به نوعي به بدل تبديل كردند ) پنجم : پرسشگري جاهلانه و لجوجانه ( اينكه خدا چه شكلي است ؟ چرا براي ما نميآوريش ؟ چرا خودش را به ما نشان نميدهد ؟ اگر ديدني نيست پس وجود ندارد و غيره ... )
ششم : نزديك شدن به دوران سرگرداني ... كه در آپديت بعدي توضيح خواهم داد .

بند الف : لطفا نظرات خود را راجع به نوشته هاي يهود بيان كنيد . اين نوشته ها به من و شما كمك ميكند تا يافته هاي خود را دقيق تر برداشت نماييم .
بند ب : دوستاني كه مايلند در اين زمينه مطالعاتي داشته باشند به كتاب " تبار انحراف " پژوهشي در دشمن شناسي . موسسه اطلاع رساني و مطالعات فرهنگي لوح و قلم مراجعه نمايند . ( جلد كتاب مشكي رنگ است )

                                                                             پايدار باشيد . پونه .

دوشنبه، ۱۴فروردین ۱۳۸۵

دو گانگی ...

گريه ميكرد ... هر از چند گاهي به نقطه اي خيره ميشد و گريه ميكرد .. بهش گفتم چي شده تو چرا اين قدر گريه ميكني ؟ و زود چشات باراني ميشه ؟ چرا از اتاقت بيرون نمي ايي ؟ چرا ساكتي ؟ مطمئن بودم دردش از نوع عاشقي نيست . يا مشكل خانوادگي نداره ... اما همچنان ميگريست .
بعد از سكوت طولاني و توام با اشك هاي ارام ... گفت : ميداني پونه ، نميتوانم . دچار دوگانگي اخلاقي شدم . من نميتوانم در مقابل بدي ها مقابله كنم و با خوبيها به طور كامل انس بگيرم . يك چيزي بين آن ها هستم كه به درد هيچ چيز نميخورد . من هيچ كدام از قولهايي كه به خدا داده ام تا اخر نميرسانم . هيچ كدام از انها سند واقعي ندارند . چون پيمان نامه توسط من هميشه شكسته ميشه ... هر موقع اسباب گناه درست ميشه بي تفاوت به آن همه خلوص همه را زير پا ميذارم و باز گناه  را با تمام لذت هاي موقتي اش انجام ميدم و در لحظاتي بعد پشيماني و اشك ... چه بكنم ؟ من چه كار كنم ؟ !!  وقتي تمام چيز هايي كه پذيرفتي رويش اعتقاد نداشته باشي و شايد ، فقط دوستشان داشته باشي ... و روي اعتقاداتت محكم نايستي دچار دوگانگي اخلاقي ميشي .. مثل من ! پونه مثل من !

داشتم گوش ميدادم .. جدا چند نفر از ما ها ، حداقل براي وجدانمان رو سفيد هستيم ؟ ! واقعا چند نفر ؟!! من براي پاسخ اين سوال .... احتياج به هوا دارم ... نفسم تنگ است . تو چي ؟

**************************************

نخستين سازمان بني اسرائيل
برخي از مردمان با ديدن پيروزي موسي به او ايمان آوردند و موسي آنان را به توكل و پايداري امر نمود . ماموريت نخست ، ددعوت فرعون بود نه مومن كردن او . اما ماموريت دوم بسيار مشكل تر بود چون بايد با بني اسرائيل تشكيل حكومت بدهد و مراقب ايمان آنان باشد و با آنان قدس را فتح كند اما بني اسرائيل در حكوت فرعون مردماني مستضعف بودند كه هيچ كاري نمي دانستند .
موسي ( ع) چگونه بايد اين بار را به سر منل مقصود برساند ؟ خداوند تمام حاكميت فرعون را در اختيار موسي قرار داده بود تا طي اين فرصت آمادگي اجمالي را در بني اسرائيل ايجاد نمايد . موسي در اين مدت پياپي به فرعون نشانه و معجزه نشان ميداد . اما فرعون همواره بر كفر خويش پاي ميفشرد اما در اين مدت اين آيات باعث ميشد فعلا با موسي معاشات كند و بني اسرائيل را در مصر تحمل كند . در همين مدت موسي نهايت بهره برداري را كرده و بني اسرائيل را آماده ساخت
" به موسي وحي كرديم براي قوم خود در مصر خانه هايي مهيا كنيد و خانه هاي خود را عبادتگاه سازيد و يا روبروي هم بسازيد و نماز گزاريد و مومنتان را بشارت ده . "
بني اسرائيل نخست بايد سازمان بيابند و در كنار هم زندگي كنند . فرعون بسيار زيرك و دانا بود . در تمام دوران حكومتش بني اسرائيل گروههاي پراكنده و شكست خورده وابسته و ترسو و طفيلي بوده اند . نه خانه اي از خود داشتند و نه اجتماع و نه تمركزي و نه برنامه سازنده دنيوي و معنوي .. آن ها بايد از نظر روحي بسيار آماده ميشدند و اين كار بسي سخت را موسي در اين مدت و بعد از ان در مدت 40 ساله آموزش ( كه در قسمت هاي بعد ميگويم ) انجام داد .. اما بعد ها همين قوم بني اسرائيل ... از پيام هاي الهي اي كه فرا گرفتند در جهت ضد آن عمل نمودند ....

بند الف: هدف از اين نوشته آشنا سا زي دوستان با ريشه هاي اوليه قوم يهود  است  . اين جريان ها ادامه دارد .

دعا كنيد مرا . پونه

شنبه، ۱۲فروردین ۱۳۸۵

شيران عالم

دانشجوي مهندسي برق دانشگاه علم و صنعت باشي و بروي زير رگبار گلوله . عجيب نيست ؟!! آدم بايد خيلي كله شق باشد كه همه چيز را ول كند و بزند به بيابان و ميان بسيجي ها هاي خاكي ،  كمي دور از عقل و منطق واقعيت بينمان است !... حاج احمد متوسليان را ميگم ،فرمانده لشكر . جدا كله شقي نيست كه بروي ؟؟ !!  

·          سرش توي كار خودش بود . آرام و تنها . يك گوشه مي نشست . كمتر با بچه ها بازي ميكرد . خيلي لاغر هم بود . مادر نگران بود بچه چهار ساله كه نبايد اين همه آروم باشد . بعد ها فهميدند كه قلبش ناراحت است ،عملش كردند .

·          مي خواست برود قم يا نجف درس طلبگي بخواند . حتي توي خانه صداش ميزدند" آ شيخ احمد " ولي نرفت . ميگفت " كار بابا توي مغازه زياده " .

·          هم دانشگاه مي رفت . هم كار ميكرد : در يك شركت تاسيساتي . اوايل كارش بود كه گفت براي ماموريت بايد برم خرم آباد . خبر آوردند دستگير شده با دو نفر ديگر اعلاميه پخش مي كردند . آن دو تا زن و بچه داشتند احمد همه چيز را به گردن گرفته بود تا آن ها را خلاص كند .

·          شب ها بچه ها با هم شوخي ميكردند . جشن پتو  برگزار مي كردند . حاج احمد يك گوشه مي نشست ميرفت توي فكر . شوخي كه بيش از اندازه ميشد يك داد ميزد هر كس ميرفت يك گوشه . بعضي وقت ها خودش هم يك چيزي ميگفت و با بقيه ميخنديد .

·          پرسيد كجا بودي تا حالا ؟ گفتم داشتم غذا ميخوردم . دست انداخت يقه ام را گرفت و با خودش برد . يك پسر 17-18 ساله روي تخت دراز كشيده بود ما را ديد ترسيد . دست و پايش را جمع كرد . " اينا چيه روي دستاي اين؟؟!! " يقه ام هنوز توي دستش بود . نفسم بالا نمي آمد . گفتم : " خون " رو كرد به آن پسر و پرسيد : از كي اينجايي ؟ پسر گفت : يك هفته است . ديگر داشت داد ميزد : گفتي دستاتو بشورن ؟ پسر گفت : "  گفتم ولي كسي گوش نداد " پسر گفت : گفتم ولي كسي گوش نداد . يقه ام را از دستش كشيدم بيرون . در رفتم . دوباره شروع كرد به داد و فرياد . با التماس گفتم " حاجي به خدا من فقط دو ساعته از مرخصي آمدم " گفت : نه خير . يك ساعت و نيمه كه اومدي اما به جاي اينكه بيايي به مجروحا سر بزني ، رفتي به كيف خودت برسي "  سرم پايين بود كه صداي گريه اش را شنيدم " تو هيچ ميداني اين بچه پيش ما امانته ؟ ميداني مادرش اونو با چه زحمتي بزرگ كرده ؟ "

·          شب ما را توي ميدان صبحگاه در دو كوهه جمع كرد به خط شديم گفت : حالا تا پونصد مي شمرم ، سينه خيز بريد . ديشب كه رفته بوديم شناسايي شمريدم بايد همين قدر بريد تا از ديد دشمنان خارج شيد .

·          از سنگر رفت بيرون وضو بگيرد براي عمليات مهمات كم داشتد رفته بود توي فكر ، پيرمردي آمد و كنار ايستاد لباس بسيجي تنش بود فكر ميكرد او را قبلا جايي ديده است ، اما هر چه فكر ميكرد يادش نمي آمد كجا پيرمرد به او گفته بود " تا ائمه را داريد غم نداشته باشيد توي اين عمليات پيروز ميشيد . عمليات بعدي هم اسمش بيت المقدسه . بعد هم ميري لبنان و ديگه هم بر نميگردي " گريه مي كرد و براي من تعريف ميكرد .

·          رفت لبنان ..... راستي راستي هم ديگر برنگشت . سال 62 بود كه رفت و ... مفقود ماند تا امروز ... دو تا نامه ازش دارند و 4 نفر هستند كه در زندان هاي يهود و اسراديل اسيرند .... تو فكر ميكني حاجي كجاست؟!!

             در كجا بوديد وقتي جنگ بود .... 
                     
      
عرصه بر شيران عالم تنگ بود ....

سفر آنجا بودم . خرم آباد . دو كوهه . هويزه . طلاييه . خرمشهر . آبادان ... در جاي نخلهاي سربريده و زيبا ... بيشتر از 300 عكس خاطرات آنجا را ثبت كرده اند . از اين به بعد از اسرائيل و يهود خواهم نوشت ... از همان ابتدا . از ريشه اوليه شان . از بودنشان و غيره و غيره ... مينويسم از اين همه ظلم و برنامه ريزي كه براي دنيا ميكنند و چقدر منظم پيش ميروند . مينويسم كه چطور علم الهي را به بيراهه مي كشند ... باور كنيد بچه مخلص ها هم دشمن شناسي شان ضعيف است ... بايد بفميم تا مقابله كنيم . بايد بدانيم در اين دنيا با همه نيرنگ هايش و اشوب هايش چه خبر است ؟ فقط كافيست نوشته ها را  در آپديت هاي بعدي در بند آخر دنبال كنيد . همين !

بند الف : بچه هاي جهادي و بچه هاي مشكات و ما نيز از سفر برگشتيم . تنشان سلامت و اميدوارم خستگي سفر به زودي در آيد . به من كه خيلي چسبيد . مطمئنم به آن ها نيز چسبيد .  پايدار باشيد . پونه . 

شيران عالم

دانشجوي مهندسي برق دانشگاه علم و صنعت باشي و بروي زير رگبار گلوله . عجيب نيست ؟!! آدم بايد خيلي كله شق باشد كه همه چيز را ول كند و بزند به بيابان و ميان بسيجي ها هاي خاكي ،  كمي دور از عقل و منطق واقعيت بينمان است !... حاج احمد متوسليان را ميگم ،فرمانده لشكر . جدا كله شقي نيست كه بروي ؟؟ !!  

·          سرش توي كار خودش بود . آرام و تنها . يك گوشه مي نشست . كمتر با بچه ها بازي ميكرد . خيلي لاغر هم بود . مادر نگران بود بچه چهار ساله كه نبايد اين همه آروم باشد . بعد ها فهميدند كه قلبش ناراحت است ،عملش كردند .

·          مي خواست برود قم يا نجف درس طلبگي بخواند . حتي توي خانه صداش ميزدند" آ شيخ احمد " ولي نرفت . ميگفت " كار بابا توي مغازه زياده " .

·          هم دانشگاه مي رفت . هم كار ميكرد : در يك شركت تاسيساتي . اوايل كارش بود كه گفت براي ماموريت بايد برم خرم آباد . خبر آوردند دستگير شده با دو نفر ديگر اعلاميه پخش مي كردند . آن دو تا زن و بچه داشتند احمد همه چيز را به گردن گرفته بود تا آن ها را خلاص كند .

·          شب ها بچه ها با هم شوخي ميكردند . جشن پتو  برگزار مي كردند . حاج احمد يك گوشه مي نشست ميرفت توي فكر . شوخي كه بيش از اندازه ميشد يك داد ميزد هر كس ميرفت يك گوشه . بعضي وقت ها خودش هم يك چيزي ميگفت و با بقيه ميخنديد .

·          پرسيد كجا بودي تا حالا ؟ گفتم داشتم غذا ميخوردم . دست انداخت يقه ام را گرفت و با خودش برد . يك پسر 17-18 ساله روي تخت دراز كشيده بود ما را ديد ترسيد . دست و پايش را جمع كرد . " اينا چيه روي دستاي اين؟؟!! " يقه ام هنوز توي دستش بود . نفسم بالا نمي آمد . گفتم : " خون " رو كرد به آن پسر و پرسيد : از كي اينجايي ؟ پسر گفت : يك هفته است . ديگر داشت داد ميزد : گفتي دستاتو بشورن ؟ پسر گفت : "  گفتم ولي كسي گوش نداد " پسر گفت : گفتم ولي كسي گوش نداد . يقه ام را از دستش كشيدم بيرون . در رفتم . دوباره شروع كرد به داد و فرياد . با التماس گفتم " حاجي به خدا من فقط دو ساعته از مرخصي آمدم " گفت : نه خير . يك ساعت و نيمه كه اومدي اما به جاي اينكه بيايي به مجروحا سر بزني ، رفتي به كيف خودت برسي "  سرم پايين بود كه صداي گريه اش را شنيدم " تو هيچ ميداني اين بچه پيش ما امانته ؟ ميداني مادرش اونو با چه زحمتي بزرگ كرده ؟ "

·          شب ما را توي ميدان صبحگاه در دو كوهه جمع كرد به خط شديم گفت : حالا تا پونصد مي شمرم ، سينه خيز بريد . ديشب كه رفته بوديم شناسايي شمريدم بايد همين قدر بريد تا از ديد دشمنان خارج شيد .

·          از سنگر رفت بيرون وضو بگيرد براي عمليات مهمات كم داشتد رفته بود توي فكر ، پيرمردي آمد و كنار ايستاد لباس بسيجي تنش بود فكر ميكرد او را قبلا جايي ديده است ، اما هر چه فكر ميكرد يادش نمي آمد كجا پيرمرد به او گفته بود " تا ائمه را داريد غم نداشته باشيد توي اين عمليات پيروز ميشيد . عمليات بعدي هم اسمش بيت المقدسه . بعد هم ميري لبنان و ديگه هم بر نميگردي " گريه مي كرد و براي من تعريف ميكرد .

·          رفت لبنان ..... راستي راستي هم ديگر برنگشت . سال 62 بود كه رفت و ... مفقود ماند تا امروز ... دو تا نامه ازش دارند و 4 نفر هستند كه در زندان هاي يهود و اسراديل اسيرند .... تو فكر ميكني حاجي كجاست؟!!

             در كجا بوديد وقتي جنگ بود .... 
                     
      
عرصه بر شيران عالم تنگ بود ....

سفر آنجا بودم . خرم آباد . دو كوهه . هويزه . طلاييه . خرمشهر . آبادان ... در جاي نخلهاي سربريده و زيبا ... بيشتر از 300 عكس خاطرات آنجا را ثبت كرده اند . از اين به بعد از اسرائيل و يهود خواهم نوشت ... از همان ابتدا . از ريشه اوليه شان . از بودنشان و غيره و غيره ... مينويسم از اين همه ظلم و برنامه ريزي كه براي دنيا ميكنند و چقدر منظم پيش ميروند . مينويسم كه چطور علم الهي را به بيراهه مي كشند ... باور كنيد بچه مخلص ها هم دشمن شناسي شان ضعيف است ... بايد بفميم تا مقابله كنيم . بايد بدانيم در اين دنيا با همه نيرنگ هايش و اشوب هايش چه خبر است ؟ فقط كافيست نوشته ها را  در آپديت هاي بعدي در بند آخر دنبال كنيد . همين !

بند الف : بچه هاي جهادي و بچه هاي مشكات و ما نيز از سفر برگشتيم . تنشان سلامت و اميدوارم خستگي سفر به زودي در آيد . به من كه خيلي چسبيد . مطمئنم به آن ها نيز چسبيد .  پايدار باشيد . پونه .