معرفت ...
توي دفتر داشتم براشون نقشه را توضيح ميدادم ، يك مركز تجاري بود . و در لايه هاي بعدي گسترش ميافت . تقريبا در تمام موارد به يك اتفاق نظر رسيده بوديم ولي از نوع سوال هاي آخرش ميفهميدم كه يك چيز ديگه ميخواهد .توي يك چيزي گير داره كه روش نميشه بگه و يا اگر ميگه مبهم است . مي گفت : خانم مهندس اگر محبت كنيد اين كنار راه پله يك اتاق 3*4 در بياريد . (تصورش را بكنيد مشكلش با ده سانت و بيست سانت نبود . سه متر * 4 متر را مي خواست ) براش دوباره و يا يك بيان معماري ديگه توضيح دادم ببنيد اقاي فلاني ابعاد راه پله تا يك حدي مي توانه كوچيك باشه و عرض ان راه پله حداقل بايد 120 سانتي متر باشه . و يا اينكه بايد اسانسور در ساختمان هاي تجاري ديده بشه و ديوار هاي خارجي نبايد كمتر از بيست سانتي متر باشد و خيلي چيز هاي ديگر . جالب اينجاست مي فهميد چي دارم ميگم و همه شان را قبول مي كرد اما ميگفت ولي من بايد يك 3*4 ديگه اين انتهاي مغازه داشته باشم كه از كوچه پشتي راه داشته باشه . (تصور مغازه تجاري از يك كوچه 6 متري اونم كوچه پشتي را داشته باشيد . ) تقريبا چيزي حدود 45 دقيقه به نرمي براش توضيح دادم و ديگه كم كم مثل اين كارتون ها كه ادم اول قرمز ميشه بعد ابي ميشه بعد بنفش داشتم عصباني مي شدم . اما عصبانيتم نه مال خودم بود و نه مال حركات او . بلكه به خاطر اين بود چرا مردم نميخوان استاندارد ها را رعايت كنند و يا قبول كنند . قلم را مودبانه با كاغذ برگرداندم و گذاشتم طرفشان و گفتم : شما بكشيد من طراحي ميكنم !. ديد اوضاع خيلي خراب شد . گفت نه . يعني .. چيزه !..ببنيد !.. شما ميشه بياييد توي اين اتاق من كارتان دارم . رفتم ببينم چي ميخواهد بگه اين بنده خدا ... همين طور كه سرم پايين بود يك ريز صحبت مي كردند : ميدانيد خانم مهندس! من كاري ندارم كه ميخواي چي بكشي اصلا هر چي بكشي من قبولت دارم . ميدانم قانوني با تمام ستو نها درست ميكني . ولي بايد يك مغازه حالا 3*4 نه 3*3 در بياد . (فكر كنيد كل دهنه اي كه من داشتم بسيار باريك بود حدود 5 متر ) گفتم آخه چرا ؟ گفت: خوب من قول دادم به يك خانواده . ديگه داشت قضيه جالب ميشد . بهش نگاه كردم كه بفهمه چقدر علامت سوال توي ذهنم است . ادامه داد : ميدانيد يك مهندسي است كه ازش كلاه برداري كردند . سه تا خانه داشته . بالا كشيدند و بردند و رفتند . دست اخر نيز ان كلاه بردار تصادف كرده در راه شمال و فوت كرده .... هيچ مدركي نداريم كه اموال مال اين مهندس بوده ... الان اين مهندس با اين همه ابرويي كه قبلا داشته توي يك زير زمين اجاره اي زندگي ميكنه و به علت اين فشار ها و داشتن چهار تا فرزند ناراحتي قلبي گرفته و يك گوشه خانه افتاده و بخش اعظم امور مالي را خانم اين خانه ميگردانه . من كه رفتم ديدنش . بهش گفتم فلاني من كه دارم مغازه خودم را ميسازم ان گوشه موشه ها يك كوچولو هم براي شما در ميارم كه به مدت دو سال يك دهنه 3*4 بهت ميدم تا كار كني و دوباره جا بيفتي تا دو سال ديگه هم خدا بزرگه ... و داشت توضيح ميداد .... و من توي همان صحبت هاش كه شايد ده دقيقه اي طول كشيد تامل ميكردم و چقدر دلم توي آن لحظه گرفت . شايد در عرض سه چهار ثانيه تمام اين ها توي ذهنم مرور مي شد :
· : اصرار اين مرد در اول قضيه اين شبه را براي من ايجاد كرده بود كه ميخواهد دو تا مغازه داشته باشه و سود بيشتر و ... غافل از اينجا بود كه ممكنه هر چي بدوه كفشش پاره بشه و به مسيري كه ميخواهد نرسه . (در حقيقت در نظر اول دو گزيه امد به ذهنم اول مادي بودن او و دوم فشار اقتصادي كه بر هر خانواده مياد و مجبورند سه شغله باشند . تصور منفي را داشته باشيد . )
· چقدر كلاه بردار و آه آن خانواده رنج ديده مهندس زود در حقش عمل كرده بود . او تصادف كرده بود و حتي فرصت نكرده بود لذتي از اين همه مال ببرد . (هر عملي محبت كند و در نهايت منتظر بازتابش باشد !)
· فشار زيادي كه به يك خانواده بعد از اين4 سال تحميل شده بود . و با بيمار شدن عضو اصلي خانواده همراه شده بود و عملا چرخه اقتصادي فلج شده بود . بعضي وقت ها آدم فكر ميكنه به يك نخ بنده . اما الان احساس ميكنم كه ان نخ هم توي بعضي شرايط شايد نباشه و شايد بعضي وقت ها يك نخ هايي كار چندين ستون را انجام بده .
· هميشه ادم بايد توي هر معامله اي كه ريسك ميكنه يك گزينه احتمال شكست نيز براي خودش بذاره . و هميشه مسكن و شرايط اسايش خانواده اش را با بلند پروازي ها قاطي نكنه . از بعضي جاهاي ديگر ميتوانيم معاملات ديگري را در معاملات كاري خود داشته باشيم .
· توي كف دوست خودمان كه من براش نقشه كشيده بودم مانده بودم . حالا متوجه جريان شده بودم . جريان اصرار ساختن 3*3 متر در فضاي كه امكان شدنش تقريبا محاله .
· اينكه معرفت دوستي تا كجا ها مي توانه پيش بره . توي شرايطي كه مردم به هر طريقي سعي در كلاه برداشتن براي هم هستند باز هم رگ هاي ايمان و معرفت در بعضي ها ميدود .
· توي همان فاصله كم دلم گرفت ... چقدر خوبه ادم يار زندگي اش اهل معرفت باشه . اهل عمل باشه . اهل كمك كردن باشه . به خدا ديني كه مي گيم چيزي خارج از اين چيز هاي ساده نيست ... دلم يك هويي پر زد و خالي شد . به كجا رفت نمي دانم . اما دلم براي معيار ها تنگ شد . خيلي تنگ .. يعني كسي هست ؟!!
وقتي صحبت هاش تمام شد . گفتم باشه . سه چهار روز ديگه بياييد كار تمامه !!. اول فكر كردند خول شدم و يا نفهميدم اين همه صحبت را . دوباره تاكيد كردند يعني ان تيكه در مياد ؟؟!!! با تاكيد گفتم بله . حتما در مياد . همين طور نگاه ميكرد اما باورش نميشد چون نميتواسنتند تصور بكند من از حالا توي بعضي شرايط حاظر بودم، و فقط بعضي شرايط ، بعضي از استاندارد هاي معماري و فقط بعضي از آن ها را زير پا بذارم تا يك خانواده به يك فضاي كاري 3*3 و محل در آمدي برسند . يادتان باشه فقط بعضي وقت ها تخلف معماري ! (الان كه دارم مينويسم دارم آهنگ ياران چه غريبانه را گوش ميدم فضاي درونم به شدت تهي است !)
*************
شناخت يهود . قسمت (9)
خود زني و مظلوم نمايي يهود
بايد تمام نبرد هاي بين مسيحيت و يهوديت را تحليل و نقد كنيم تا مشخص شود اين جنگ ها در اختيار خود بوده يا نبوده است . اينان هيچ راهي را نداشتند جز اينكه جهان مسيحيت به آنان حمله كند و يهوديان فرار كنند و جاي ديگر بروند . بر خلاف آنچه گفته شده ،هميشه در جنگ ها با اينكه اينها قرار بوده كشته شوند ،طرف مقابل كشته ميشده . در قران به شكته شدن يهوديان اشاره اي نشده است . اما كشته شدن مسيحيان به سدت يهوديان را در جريان اصحاب اخدود نقل ميكند .
اصحاب اخدود به هلاكت رسيدند ،اتشي افروخته از هيزم ها ،آنگاه كه در كنار آن آتش نشسته بودند و بر آنچه بر سر مومنان مي آوردند . شاهد بودند و هيچ عيبي در آن ها نيافتند جز آنكه به خداي پيروز مند در خور ستايش ايمان آورده بودند . ( بروج . آيات 4 تا 8 )
ذونواس يهودي دست به شكتار اصحاب اخدود زد . او در نجران منطقه يمن حاكم شد و مسيحيان را به دين يهود فرا خواند . آنان نپذيرفتند و او نيز همه را كشت . پرسشي كه شك است بر انگيز است اين است كه يهوديان در نبرد هايي كه بر آنان تحميل شده با توجه به اينكه نسلشان محدود است و ورودي در نسل راه نميدهند . چگونه باقي ماندند ؟از اين روي بايستي در تمام اين جنگ ها و ريشه ها و پي آمد هاي آنان با ديده ترديد نگريست .
پايدار باشيد . ايرواني