شيران عالم
دانشجوي مهندسي برق دانشگاه علم و صنعت باشي و بروي زير رگبار گلوله . عجيب نيست ؟!! آدم بايد خيلي كله شق باشد كه همه چيز را ول كند و بزند به بيابان و ميان بسيجي ها هاي خاكي ، كمي دور از عقل و منطق واقعيت بينمان است !... حاج احمد متوسليان را ميگم ،فرمانده لشكر . جدا كله شقي نيست كه بروي ؟؟ !!
· سرش توي كار خودش بود . آرام و تنها . يك گوشه مي نشست . كمتر با بچه ها بازي ميكرد . خيلي لاغر هم بود . مادر نگران بود بچه چهار ساله كه نبايد اين همه آروم باشد . بعد ها فهميدند كه قلبش ناراحت است ،عملش كردند .
· مي خواست برود قم يا نجف درس طلبگي بخواند . حتي توي خانه صداش ميزدند" آ شيخ احمد " ولي نرفت . ميگفت " كار بابا توي مغازه زياده " .
· هم دانشگاه مي رفت . هم كار ميكرد : در يك شركت تاسيساتي . اوايل كارش بود كه گفت براي ماموريت بايد برم خرم آباد . خبر آوردند دستگير شده با دو نفر ديگر اعلاميه پخش مي كردند . آن دو تا زن و بچه داشتند احمد همه چيز را به گردن گرفته بود تا آن ها را خلاص كند .
· شب ها بچه ها با هم شوخي ميكردند . جشن پتو برگزار مي كردند . حاج احمد يك گوشه مي نشست ميرفت توي فكر . شوخي كه بيش از اندازه ميشد يك داد ميزد هر كس ميرفت يك گوشه . بعضي وقت ها خودش هم يك چيزي ميگفت و با بقيه ميخنديد .
· پرسيد كجا بودي تا حالا ؟ گفتم داشتم غذا ميخوردم . دست انداخت يقه ام را گرفت و با خودش برد . يك پسر 17-18 ساله روي تخت دراز كشيده بود ما را ديد ترسيد . دست و پايش را جمع كرد . " اينا چيه روي دستاي اين؟؟!! " يقه ام هنوز توي دستش بود . نفسم بالا نمي آمد . گفتم : " خون " رو كرد به آن پسر و پرسيد : از كي اينجايي ؟ پسر گفت : يك هفته است . ديگر داشت داد ميزد : گفتي دستاتو بشورن ؟ پسر گفت : " گفتم ولي كسي گوش نداد " پسر گفت : گفتم ولي كسي گوش نداد . يقه ام را از دستش كشيدم بيرون . در رفتم . دوباره شروع كرد به داد و فرياد . با التماس گفتم " حاجي به خدا من فقط دو ساعته از مرخصي آمدم " گفت : نه خير . يك ساعت و نيمه كه اومدي اما به جاي اينكه بيايي به مجروحا سر بزني ، رفتي به كيف خودت برسي " سرم پايين بود كه صداي گريه اش را شنيدم " تو هيچ ميداني اين بچه پيش ما امانته ؟ ميداني مادرش اونو با چه زحمتي بزرگ كرده ؟ "
· شب ما را توي ميدان صبحگاه در دو كوهه جمع كرد به خط شديم گفت : حالا تا پونصد مي شمرم ، سينه خيز بريد . ديشب كه رفته بوديم شناسايي شمريدم بايد همين قدر بريد تا از ديد دشمنان خارج شيد .
· از سنگر رفت بيرون وضو بگيرد براي عمليات مهمات كم داشتد رفته بود توي فكر ، پيرمردي آمد و كنار ايستاد لباس بسيجي تنش بود فكر ميكرد او را قبلا جايي ديده است ، اما هر چه فكر ميكرد يادش نمي آمد كجا پيرمرد به او گفته بود " تا ائمه را داريد غم نداشته باشيد توي اين عمليات پيروز ميشيد . عمليات بعدي هم اسمش بيت المقدسه . بعد هم ميري لبنان و ديگه هم بر نميگردي " گريه مي كرد و براي من تعريف ميكرد .
· رفت لبنان ..... راستي راستي هم ديگر برنگشت . سال 62 بود كه رفت و ... مفقود ماند تا امروز ... دو تا نامه ازش دارند و 4 نفر هستند كه در زندان هاي يهود و اسراديل اسيرند .... تو فكر ميكني حاجي كجاست؟!!
در كجا بوديد وقتي جنگ بود ....
عرصه بر شيران عالم تنگ بود ....
سفر آنجا بودم . خرم آباد . دو كوهه . هويزه . طلاييه . خرمشهر . آبادان ... در جاي نخلهاي سربريده و زيبا ... بيشتر از 300 عكس خاطرات آنجا را ثبت كرده اند . از اين به بعد از اسرائيل و يهود خواهم نوشت ... از همان ابتدا . از ريشه اوليه شان . از بودنشان و غيره و غيره ... مينويسم از اين همه ظلم و برنامه ريزي كه براي دنيا ميكنند و چقدر منظم پيش ميروند . مينويسم كه چطور علم الهي را به بيراهه مي كشند ... باور كنيد بچه مخلص ها هم دشمن شناسي شان ضعيف است ... بايد بفميم تا مقابله كنيم . بايد بدانيم در اين دنيا با همه نيرنگ هايش و اشوب هايش چه خبر است ؟ فقط كافيست نوشته ها را در آپديت هاي بعدي در بند آخر دنبال كنيد . همين !
بند الف : بچه هاي جهادي و بچه هاي مشكات و ما نيز از سفر برگشتيم . تنشان سلامت و اميدوارم خستگي سفر به زودي در آيد . به من كه خيلي چسبيد . مطمئنم به آن ها نيز چسبيد . پايدار باشيد . پونه .
دانشجوي مهندسي برق دانشگاه علم و صنعت باشي و بروي زير رگبار گلوله . عجيب نيست ؟!! آدم بايد خيلي كله شق باشد كه همه چيز را ول كند و بزند به بيابان و ميان بسيجي ها هاي خاكي ، كمي دور از عقل و منطق واقعيت بينمان است !... حاج احمد متوسليان را ميگم ،فرمانده لشكر . جدا كله شقي نيست كه بروي ؟؟ !!
· سرش توي كار خودش بود . آرام و تنها . يك گوشه مي نشست . كمتر با بچه ها بازي ميكرد . خيلي لاغر هم بود . مادر نگران بود بچه چهار ساله كه نبايد اين همه آروم باشد . بعد ها فهميدند كه قلبش ناراحت است ،عملش كردند .
· مي خواست برود قم يا نجف درس طلبگي بخواند . حتي توي خانه صداش ميزدند" آ شيخ احمد " ولي نرفت . ميگفت " كار بابا توي مغازه زياده " .
· هم دانشگاه مي رفت . هم كار ميكرد : در يك شركت تاسيساتي . اوايل كارش بود كه گفت براي ماموريت بايد برم خرم آباد . خبر آوردند دستگير شده با دو نفر ديگر اعلاميه پخش مي كردند . آن دو تا زن و بچه داشتند احمد همه چيز را به گردن گرفته بود تا آن ها را خلاص كند .
· شب ها بچه ها با هم شوخي ميكردند . جشن پتو برگزار مي كردند . حاج احمد يك گوشه مي نشست ميرفت توي فكر . شوخي كه بيش از اندازه ميشد يك داد ميزد هر كس ميرفت يك گوشه . بعضي وقت ها خودش هم يك چيزي ميگفت و با بقيه ميخنديد .
· پرسيد كجا بودي تا حالا ؟ گفتم داشتم غذا ميخوردم . دست انداخت يقه ام را گرفت و با خودش برد . يك پسر 17-18 ساله روي تخت دراز كشيده بود ما را ديد ترسيد . دست و پايش را جمع كرد . " اينا چيه روي دستاي اين؟؟!! " يقه ام هنوز توي دستش بود . نفسم بالا نمي آمد . گفتم : " خون " رو كرد به آن پسر و پرسيد : از كي اينجايي ؟ پسر گفت : يك هفته است . ديگر داشت داد ميزد : گفتي دستاتو بشورن ؟ پسر گفت : " گفتم ولي كسي گوش نداد " پسر گفت : گفتم ولي كسي گوش نداد . يقه ام را از دستش كشيدم بيرون . در رفتم . دوباره شروع كرد به داد و فرياد . با التماس گفتم " حاجي به خدا من فقط دو ساعته از مرخصي آمدم " گفت : نه خير . يك ساعت و نيمه كه اومدي اما به جاي اينكه بيايي به مجروحا سر بزني ، رفتي به كيف خودت برسي " سرم پايين بود كه صداي گريه اش را شنيدم " تو هيچ ميداني اين بچه پيش ما امانته ؟ ميداني مادرش اونو با چه زحمتي بزرگ كرده ؟ "
· شب ما را توي ميدان صبحگاه در دو كوهه جمع كرد به خط شديم گفت : حالا تا پونصد مي شمرم ، سينه خيز بريد . ديشب كه رفته بوديم شناسايي شمريدم بايد همين قدر بريد تا از ديد دشمنان خارج شيد .
· از سنگر رفت بيرون وضو بگيرد براي عمليات مهمات كم داشتد رفته بود توي فكر ، پيرمردي آمد و كنار ايستاد لباس بسيجي تنش بود فكر ميكرد او را قبلا جايي ديده است ، اما هر چه فكر ميكرد يادش نمي آمد كجا پيرمرد به او گفته بود " تا ائمه را داريد غم نداشته باشيد توي اين عمليات پيروز ميشيد . عمليات بعدي هم اسمش بيت المقدسه . بعد هم ميري لبنان و ديگه هم بر نميگردي " گريه مي كرد و براي من تعريف ميكرد .
· رفت لبنان ..... راستي راستي هم ديگر برنگشت . سال 62 بود كه رفت و ... مفقود ماند تا امروز ... دو تا نامه ازش دارند و 4 نفر هستند كه در زندان هاي يهود و اسراديل اسيرند .... تو فكر ميكني حاجي كجاست؟!!
در كجا بوديد وقتي جنگ بود ....
عرصه بر شيران عالم تنگ بود ....
سفر آنجا بودم . خرم آباد . دو كوهه . هويزه . طلاييه . خرمشهر . آبادان ... در جاي نخلهاي سربريده و زيبا ... بيشتر از 300 عكس خاطرات آنجا را ثبت كرده اند . از اين به بعد از اسرائيل و يهود خواهم نوشت ... از همان ابتدا . از ريشه اوليه شان . از بودنشان و غيره و غيره ... مينويسم از اين همه ظلم و برنامه ريزي كه براي دنيا ميكنند و چقدر منظم پيش ميروند . مينويسم كه چطور علم الهي را به بيراهه مي كشند ... باور كنيد بچه مخلص ها هم دشمن شناسي شان ضعيف است ... بايد بفميم تا مقابله كنيم . بايد بدانيم در اين دنيا با همه نيرنگ هايش و اشوب هايش چه خبر است ؟ فقط كافيست نوشته ها را در آپديت هاي بعدي در بند آخر دنبال كنيد . همين !
بند الف : بچه هاي جهادي و بچه هاي مشكات و ما نيز از سفر برگشتيم . تنشان سلامت و اميدوارم خستگي سفر به زودي در آيد . به من كه خيلي چسبيد . مطمئنم به آن ها نيز چسبيد . پايدار باشيد . پونه .