سه شنبه، ۹خرداد ۱۳۸۵

بیمارستان آلوده است , لطفا وارد نشوید !!

                          

از در وارد میشوم طبق اصول خطوط خط کشیده شده را دنبال میکنم تا به بخش بستری برسم . اما بستری بیمار حداقل با واقعیت های ذهنم و نه ارمان های ذهنم زمین تا آسمان متفاوت است .
به سمت راه پله میرسم . کلید اسانسور را میزنم . منتظر میشوم در دست راستم خوب به کف زمین که نگاه میکنم می بینم مارمولک های کوچکی روی زمین افتاده اند . سرو صدایی می آید  , در طبقه اول بنایی میکنند و این حشرات موزی از لای جرز دیوار ها به ساختمان آمده اند . سرو صدای بنایی و کوبیدن سنگ ها در کف بیمارستان امان همه طبقه اولی ها را بریده است . هر چه منتظر می شوم اسانسوری پایین نمی آید . خانم پرستاری داد میزند که خانم " همراه " هستی ؟ میگویم بله . اشاره به پله میکند و میگوید آسانسور خراب است باید خودت بروی بالا .
نگاهش میکنم . می خندد . میگویند :  تویی ؟ چرا آمدی مگه کلاس نداری ؟ میگویم نصف کلاسهایم تمام شده . نگاهش میکنم چقدر ضعیف شده و چشمانش بی حال و بیرمق شده ا ند . فکر میکرد عمل کرده اند . اما فقط یک جراحی ساده انجام داده بودند و نمونه برداری از بخش مورد نظر تا برای شنبه و عمل اصلی  آماده شوند . اما او فکر کرده بود که عمل کرده اند و دیگر کار تمام شده است . و من نیز به او چیزی نگفتم .
ساعتی کنارش بودم . شیفتم را عوض کرده بودم . ان خانم از دوستان بسیار قدیمی اش بود . و او خود 74 سال سن داشت . با هم مانوس مانوس هستیم . شاید بیشتر از هر کس دیگری دوستش دارم و به او عشق می ورزم .
اشاره می کند و میگوید از همین ساعت به بعد می توانی به مریضت مایعات بدی .
نگاهش میکنم . میگوید : پونه دلم بسیار یک آب هویج خنک میخواد . اتاق بد جوری آلوده است . حتی پنجره ها توری ندارند . اگر می بستم فضا بسیار داغ و آتیش میشد . این حالت عصبی ام میکرد که چطور ممکن است این بیمارستان مجهزترین بیمارستان نیشابور باشد ؟ !!

نگاه میکنم فقط بیست دقیقه زمان دارم . پله ها را تند تند پایین میایم . ماشین را روشن میکنم میرم سر بخت همان آبمیوه فروشی تمیز شهر . یک سطل کوچک یک بار مصرف آب هویج میگیرم و باز خودم را به بیمارستان میرسانم . نگاهم میکند و میگوید : نمیگذارم نمیروی بالا . میگویم من " همراه " هستم . درست است وقت ملاقات تمام شده اما من همراه بیمارم . قبول نمیکند . همان پایین نشسته ام . آب هویج همچنان گرم و گرمتر می شود . زنگ میزنم . به گوشی . میخندد میگوید پایینی ؟! میگویم آره . نگهبان یک نگاهی به من می اندازد . آهسته به طرفم میآید میگوید نمیدانستم مریضت هم همراه دارد . میگویم من همراهش هستم . کمی نزدیک تر آمده و آهسته تر میگوید : نه . منظورم گوشی موبایل است . خب تو که این قدر مایه داری محبت کن یک دو تومانی بذار کف دست من تا بذارم بری بالا . !!!!
نگاهش میکنم . نگاه .... نگاه ..... نگاه ... نگاه .... !!!!

اگر میدانستی که چقدر دوست داشتم به او بد و بیراه بگویم . کارد میزدی خونم در نمی آمد . عصبانی بودم خیلی  . ...  اما فایده ای نداشت . آب هویج گرم شده بود . خیلی گرم . داغ شده بود .

12 ساعت بعد .
صبح شده و حالش خیلی خیلی بهتر است . دیشب تا ساعت های 9 با هم شعر می خواندیم . حافظ . سعدی . خیام ...و تمام اشعاری که به صورت گلزار در دفتری جمع کرده ام . می خندیدیم و می خواندم . او نیز شاد بود . اما در عمق شادی درد داشت . بسیار درد . می دانستم . شاید یک سال بود این درد را تحمل میکرد و عجب کار اشتباهی کرده بود .
اتاق را تمیز می کنم . همراهان قبلی دو تخت کناری اتاق را به افتزاح کشیده بودند . کسی هم تمیز نمیکند . اعتراض که میکنی بیرونت میکنند و تمام مسئولیت یک پرستار به عهده همراه است . و او فقط در محل پذیرش نشسته و داد میزند همراه فلانی همراه بهمانی و گاهی هم تجدید آرایش .... نگاهش میکنم . از اعمال بیمارستان پرسنل . کادر . کثیفی . الودگی . خونی که در راهرو می ریزد و بیهوده از کنارش رد میشوند . و ..... به شدت افسوس میخورم . خدا را شکر که رشته من هیچ گاه پرستاری و مامایی و پزشکی نبوده است .
خواب است ... از اتاق بیرون می آیم . بیماران را نگاه میکنم . اوضاع خوبی ندارند . از پول بیمارسنان می نالند و زیر میزی که باید به پزشکان بدهند . یکی از مادران فرزند شیرخواره داشت عمل کرده بود سه روز بود چیزی نخورده بود اما باید به فرزندش شیر میداد . چقدر عشق مادری عشق پاکی است . به سختی بلندش میکردند تا به فرزند سه ماهه خود شیر دهد . یاد محمد افتادم .
پیرمردی که توان راه رفتن نداشت . پسرانش نیز او را به بیمارستان نیاورده بودند و او با خرج کمیته امداد به بیمارستان آمده بود . قبولش نمی کردند . و دختر کوچکی که از عمل می ترسید . نفهمیدم چش بود اما به شدت گریه میکرد . حتی فرصت نشد او را در کنارم بنشانم و با او حرف بزنم و کمی آرام کنم . این پرستار ها هم که انگار با یک ( ببخشید این را میگویم ) " گاو " طرف هستند . یکی نیست به این ها بگوید این ها " انسان " اند حرف میفهمند . احساس دارند . بیمارند . بیمار میدانی یعنی چه ؟ !
آمده ام خانه . تا شام مریضم را ببرم . هنوز حاضر نشده . فرصتی شد تا بتوانم بنویسم . امشب نیز برنامه شعر خوانی داریم در آن فضای صمیمی و تمیزی که خود  در آن همه الودگی ( مخصوصا سوسک ) ایجاد کرده ام .
و تنها فرصت مغتنمی بوجود آمد تا بنویسم اوضاع دیشب و امشب و فردا را .

تنها چیزی که از آن فضا راضی ام میکند و دوستش دارم , از کنار پنجره سقف قدیمی ترین مسجد نیشابور دیده میشود . بزرگ ترین مسجد نیشابور از عهده سلجوقی . صدای اذان که پخش میشود دیگر یادت میرود که اینجا بیمارستان است و من " همراه " . !

دوشنبه، ۸خرداد ۱۳۸۵

اخلاق اجتماعی

روسو و ولتر  در زمینه فلسفه اخلاق نظریه های متفاوتی دارند. روسو معتقد است که انسان طبیعتا خوب است و براساس حالت طبیعی، بدی کردن او غیرممکن است. ولتر به این نظر روسو اعتقادی ندارد و نظر می دهد که انسان طبیعتا خوب نیست و برای آن که انسان موجودی خوب شود باید ساختار اخلاق را به گونه ای درآورد که انسان را موجودی اجتماعی کند آن گونه که بتواند از منافعش بگذرد.  از نگاهی دیگر  مسلمانان و مردمان علم و اخلاق معتقدند که در دین اسلام این قوانین اخلاقی و اجتماعی به حدی کامل و دقیق است که عمل به آنها می تواند تمام جنبه های زندگی انسان اعم از محیطهای اجتماعی مانند محیط دانشگاه، محیط کار و محیط خانواده زندگی شهروندی را تحت تأثیر خود قرار دهد. بنابراین اخلاق مذهبی چیزی جدا از اخلاق اجتماعی نیست و می توان اقرار کرد که در زندگی یک مسلمان اخلاق اجتماعی همان اخلاق دینی است . 

جامعه ما و البته می توانیم با تساهل بگوییم جامعه جهانی امروز بیش از از هر زمان دیگری درگیر انحرافات اجتماعی است. انواع فساد و انحراف و نابهنجاری و اعمال ضد اخلاقی از سوی عامه مردم خصوصا جوانان و متاسفانه پیران ! در حال انجام است و  هر یک به صورت یک زنجیره علت و معلولی، موجب گسترش بیشتر انحرافات می شود و این وضع است که امروز ما با معضلاتی چون اعتیاد دست و پنجه نرم می کنیم.  ما در ایران بیش از ۲ میلیون معتاد داریم و در جهان رتبه اول این انحراف اجتماعی که مسبب بسیاری دیگر از انحرافات است، دارا می باشیم! فساد جنسی و ایدز و... ، در کشور ما در پشت پرده مه قرار دارد و هیچ آماری از آن در دسترس نیست که این خود باعث مشکلاتی نظیر جلوگیری از آموزش و موجب گسترش انحرافات دیگر است!  فساد اداری و مالی و رشوه و اختلاس و... در ادارات و سیستم بوروکراسی ما بیداد می کند و فقط کسانی که سر و کارشان به قوه قضاییه و اداراتی چون شهردای ( مخصوصا اینجا ! )  و ثبت و زمین شهری و... می خورد، از آن باخبرند! آمار طلاق در ایران رو به افزایش است و این مسئله، در شهرهای بزرگ ایران به یک مسئله عادی تبدیل شده است! و آمار فساد در دنیای مجازی نیز روز به روز در حال افزایش و اغراق کنندگان این موضوعات نیز از بازار گرمی برخوردارند و تمهیدات و برنامه های مثلا مخابرات هیچ گونه کمکی نه تنها به این معضلات نکرده بلکه آن ها تشدید نیز نموده است . از دیگر سو فقر و نابرابری و تبعیض در جای جای ایران و نظام اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی ما هویداست که خود موجب بسیاری دیگر از انحرافات می شود! البته این موارد خود بخش های مختلف طیف معضلات اجتماعی رادر بر می گیرد،برخی آسیب اجتماعی هستند،برخی انحراف اجتماعی،  برخی مشکل اجتماعی، برخی مسئله اجتماعی، برخی ناهنجاری و برخی بی اخلاقی اجتماعی و... .    

وقتی هنوز قوانین اجتماعی ساده را رعایت نمی کنیم . در چهار راه ها ابدا متوجه سبز و قرمز بودن چراغ نمیشویم . به همدیگر بد و بیراه میگوییم . حقوق ساده شهروندی را رعایت نمیکنیم . دیگر جایی برای معضلاتی چون طلاق و فساد اخلاقی و بیماری و ... غیره باقی نمی ماند .

امروز جامعه ما برای رهایی از درد رو به افزایش انحرافات اجتماعی، نیاز به دین و اخلاق دارد دو مقوله ای که اصلا حکومتی و دستوری نیست. دین نه در تعریف خاص و نه در تعریف یک قشر . بلکه دو مقوله عام دین و اخلاق که بیش از اجتماعی بودن، فردی است و البته به  واسطه همین فردی بودن، اجتماعی است. غفلت از هر یک می تواند آسیب های اجتماعی در ایران امروز  را بیش از این کند و همین آسیب هاست که مانع رشد و پیشرفت ما در تمام ابعاد حیات فردی و اجتماعی خواهد شدتبلیغ دین از سوی کسانی که به خوبی و به طور صحیح و اصولی و نه دستوری و تبلیغی و شعاری، می تواند جامعه را از انحراف رهانده و به سوی سعادت و پیشرفت رهنمون سازد.....

 حال به نظر شما  آیتم هایی چون عقل . وجدان . اخلاق دینی . اخلاق اجتماعی . قوانین جوامع چقدر میتوانند به این مسیر ها کمک نمایند ؟

یکشنبه، ۷خرداد ۱۳۸۵

جشن بادبادکها نزدیک است ...

ی لای لای لای گل لاله
پلنگ در کوه چه می ناله
آی لای لای لای گل پسته
بابات اومد از راه خسته

و خود به اين جمله ی آخر خنده می زنم و کودک نيز می خندد. دوباره غلتی می زند و  متاسفانه به خواب نمی رود. و همچنان نگاه میکند به من , به چراغ , به هر آنچه که نور دارد و نگاهش میکنم . چقدر با او مانوسم و چقدر دوستش دارم . شبها بی قرار است . توان نگهداری ندارم و به مامانش میسپرم . دیگر دارد چشمانش به رقص می آیند , باید صبور بود و آرام آرام تکانش داد و بعد از تنت جدا کنی و بگذاری دمی بخوابد و تو باز آسوده شوی ... شاید هم به او با این عملت دروغ گفته ای . رها میکنی آن هم در خواب . بی آنکه او بفهمد . وای که دلم می خواهد گونه اش را ببوسم. اما نه ...
اين که روبروی من است با تمام آنانی که در اطراف می آيند و می روند هيچ تفاوت ندارد. اما با او مانوسم . نمیتوانم با او حرف بزنم . اما میتوانم تمامی احساساتم را با او به اشتراک بگذارم . خوب نگاهش می کنم. ذره ذره ی صورتش را، چشمهايش را، لبهايش را و دستهايش را. دستهائی که گرمند . شاید هم داغ . آن هم به خاطر واکسن هایی است که دیروز به او زده اند . ... حالا او خواب است . خواب خواب .
در ذهنم مرور میکنم . بزرگ شدنش را . هنوز دو ماهه است .
شاید گفتن بعضی حرفها با او خیلی زود است، آری نباید از الان با غمها آشنایش کنم.باید از شادی ها با او بگویم.ولی نمی خواهم او را گول بزنم و بگویم زندگی همچون قالی نرم و لطیفی است که می توان پابرهنه رویش راه رفت،نه جاده ناهموار پر سنگ و کلوخ.سنگهایی که جز با چکمه های آهنین نمی توان از آنها گذشت،تازه این هم کافی نیست چون وقتی پاهایت را می پوشانی و محافظت می کنی،همیشه یکی پیدا می شود که سنگی به سرت پرتاب کند.

او را در بغل میگیرم و میفشارمش .....و لالائی می خوانم:
آ

می دانی " محمد" 
خواهر زاده کوچکم... عزیز کوچولوی دو ماهه خانواده ما .
نمی دانم اگر سخنان ما را کسی بشنود چه خواهد گفت. اما کاش من ذره ای از آرامش و پاکی تو را در این سن  داشتم . 
 روز تختش میگذرامش ......دوباره من می مانم و کتابهائی که بیست و پنج سال است دارمشان واتاقم را پر کرده اند و کتابهایی که تازه به این جمع پیوسته اند و نخواندمشان.
روزه می گيرم. روزه ی نگاه، روزه ی گفت، روزه ی شنود. 
 این روز ها صبح و شام حرف دلم، حرف تمام دلم همين است. می نويسم، می خوانم، می گريم، راه می روم، سخن می گويم، می خندم و تمام حرف دلم اين است.


راستی پونه .... دلت گرفته ؟! درست میگویم ؟!!

شنبه، ۶خرداد ۱۳۸۵

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین ....

اوضاع کار و زندگی هم خوب است. همه چیز بی هیچ اتفاق خاصی می گذرد. همین جای شکر دارد. مدتهاست یاد گرفته‌ام زیاد آرزوی اتفاقات هیجان‌انگیز نداشته‌باشم. همین که اوضاع بی‌خطر و بی غصه بگذرد، فعلا بهترین است .

سالی دگر زعمر تو ای بی خبر گذشت..........
نشگفته غنچه های بهار و امید و عشق..........
دیدی که عمر همچو نسیم سحر گذشت .........
روح کهن نه تازه شود با حلول عید..........
راح کهن بیار که آبم ز سر گذشت........
تبریک نیست , تسلیت است اینکه دوست را .........
گویی: خوشا ز عمر تو سالی دگر گذشت........

این ترم هم تمام شد ... هفته آینده بچه ها اخرین کار های خودشان را میارن و یک سیدی از کل کار هایی که تمام گروهها در طول انجام داده اند به من میدهند . این سیدی شامل عکس هایی از تمام پروژه هایی است که هر گروه در کلاس انجام داده و من با این کار میتوانم کل روند و پیشرفت یک گروه را نگاه کنم .
این ترم نیز تمام شد و باز تمامی این ها ثبت میشن در همان دفتر خاطرات . شا ید هم دفتری موجود نباشد و شاید تمامی لحظات بچه ها در ذهن من ثبت میشن . و به لایه های ذهنم سپرده میشن .
این ترم نیز تمام شد ... و شاید بهتر است بگویم اولین سال تدریس تمام شد و شاید عمری که ابدا متوجه گذرش نمی شویم . 

به هرزه میدهی بر باد عمر نازنین ..... بحاصل میتوان کردن حیات جاودانی را

چهارشنبه، ۳خرداد ۱۳۸۵

هر جا مرو ترا همه جا نمیشود ...

 

*       یاد آوری :

وقتی شما را دعوت کردند بپذیرید .
وقتی کسی به ملاقات شما آمد . وی را گرامی دارید .
وقتی دیدید نمی توانید چیزی را تغییر دهید صبر کنید تا خدا آن را تغییر دهد .
خداوند دوست دارد که وقتی یکی از شما کاری میکند , آن را کامل کند .
خداوند بندگانی دارد که مردم را به فراست شناسند .
دلها مانند ظرف است و بهتر از همه دلیست که ظرفیت آن بیشتر است .
از هر کاری که عذر آن باید خواست , بپرهیز .
ب
هترین کار ها آنست که به اعتدال نزدیک تر است .  
هر چیزی را زکاتی است و زکات خانه اتاق مهمانخانه است .
هیچکس را روزی ای وسیع تر از صبر نداده اند .
جواب نامه چون جواب سلام واجب است .

بند الف :  جملات تماما از حضرت محمد ( ص) میباشد .

بند ب :  ز اظهار درد , درد مداوا نمیشود .... شیرین دهان به گفتن حلوا نمی شود .

بند ج :  رو در پی دوا و مداوا که با دعا ...... این بستری ز بستر خود پا نمی شود . 

سه شنبه، ۲خرداد ۱۳۸۵

ج مثل ... ؟!!!

چهل روز من تمام شده است . نکند تو به چله نشسته ای ؟ یادت باشد بهار است و چله نشستن کاربسی سخت . 80 روز مدت بسیار طولانی ای  است . برای  تو فقط " زمان " میگذرد . و برای من " زمان " کش می آید . فرق این دو را میفهمی ؟ دقیقه به دقیقه اش پر از اظطراب و نگرانی است عزیز . پراز اظطراب و نگرانی است .  
راستی ج مثل چی ؟ ج مثل جاذبه . جاذبه و عطش مرا در هم پیچیده . شبها خواب را از من دزدیده . باور نمیکنی ؟ نه باید بیایی و ببینی چرا فقط چشمانم شاهد این روز های من است .
ج مثل جوراب . همان جورابی که تو می توانستی هدیه کنی . آره در همان اردو . یادت هست ؟ شاید  این کار هم از من  بر نیاید در این جا ها .... یادت باشد بمی ها جوراب دسته اول میخواهند و یا حتی لباس نو نو ... یادت باشد اشتباهات دوران زلزله  سه سال پیش تکرار نشود .
ج مثل جهاد . من معنی اش را نمیدانم .  اصلا نمیفههم . تجربه اش نکردم . اصلا از این موضوع صحبت نکنیم . شاید خوششان نیاید  . تو را متهم به خشونت میکنند غاده . میدانی که آن ها از جهاد چیز دیگری فهمیده اند که تو حتی معنی اش را نمیدانی .
ج مثل جهادی . فقط یک " ی " اضافه دارد . اصلا جهاد با جهادی فرقهایی دارد ؟؟ مال چه گروهی است ؟ پیر و جوان میشناسد ؟  شاید جهاد فقط مال مردان باشد . آن هم جهاد اصغر . منظورم را میفهمی ؟ اما جهادی که مرد و زن ندارد . ولی چرا مرا راه نمی دهند ؟ امروز ( 2 خرداد )  میروند و من باز در حسرت آن ها فقط مسیر جاده را به نظاره می نشینم و منتظر آمدنشان می شوم  . نه . اشتباه نکن جهادی که مال خانم ها نیست . تو باید در پشت صحنه باقی بمانی . یادت باشد که رفتن تو مشکلات عدیده ای را به دنبال دارد . حتی اگر آن قدر بزرگ شده باشی که بتوانی خواهر خوب و بزرگتر آن ها باشی . دارد یادم می آید در جنگ خانم هایی چون فاطمه . تو . هیام . ربابه . مهناز . طاهره و مریم نیز بوده است . نه . من فکر میکنم جهادی از جنگ سخت تر است درست نمی گویم ؟ شرایطش پیچیده تر است ؟ اری همین طور است . لابد چیز هایی دارد که نمیدانم .
ج مثل جنگ : آه این را که من نباید تعریف کنم غاده . این را تو باید تعریف کنی . تو چشیده ای . ذره ذره اش را تو میدانی . از همان مسیر لبنان . تا کردستان و خوزستان و بعد دهلاویه . میدانم چقدر قلبت در این مسیر تکه تکه شده .    ذره اش ذره اش در جایی افتاده . و تو هنوز با همان قلب سوخته زندگی میکنی و عجب عشقی داری غاده . کاش ذره ای از این خلوصت را به من نیز یاد میدادی .

غاده ... حرف بزن  , بگو . میدانم چشمانت چه می گویند . میدانم میخواهی بگویی تمام " ج " ها یکی هستند . مهم اینست که عشق باشد و عشق ..... یعنی قبل از شروع شدن حرف " ج " باید حرف " ع "  باشد . بر خلاف ترتیب حروف الفبا .
راستی تکلیف چیست ؟ آرزو چیست ؟ میشود تکلیف همان آرزو باشد ؟ خواسته من همان آرزوی من است .

غاده  عزیزم . من خسته ام .
                                    
خسته .
                                             خسته . 
                                                   
غاده دیگر بگو " ج "  مثل ........ ؟؟! 

                                                              *************
بند الف : مرا باز جا گذاشتند .  گرچه می دانم نمی آیی , ولی  هر دم ز شوق .........سوی در می آیم و هر سو نگاهی میکنم .
بند ب : دیدار وبلاگ نویسان معمار در نمایشگاه بین المللی کتاب . میتوانید عکسش را در اینجا ببینید .

یکشنبه، ۳۱اردیبهشت ۱۳۸۵

از آبگینه نازکتر ...

دلم دنبال کوچکترين بهانه و یا نشانه  است  این رو زها برای شاد بودن. و اتفاقا دلم، شادی را در لحظه های کوچکی پيدا می کند که گاهی، باورش برای خودش هم سخت است...
نمی دانم چرا حوصله ندارم . و این بار، بیشتر از همیشه . به آدمی می ماند که انگار چیزی را گم کرده باشد ، چیزی که فقدانش بشدت احساس می شود ، اما هر کاری می کند آن را به یاد نمی آورد که نمی آورد . آن را در هر طرف جستجو می کند ، در میان اشیاء اتاق ، در به یادآوردن هایش در هر جای کوچه و خیابان و منازل شهر ، در خاطراتی که به یاد می آورد یا به سختی به یاد می آورد . خاطراتی که نمی داند چرا اکنون و به ناگهان ، در یادآوردن هایش ، دورتر و مبهم تر می شوند . این عجیب و ترسناک است . آنها تا چندی پیش چنان به یاد می آمدند که گویی آن همه سال و زمان را از خود گذر نداده اند . یک رابطه عجیب اتفاق افتاده است . گویی نوعی لجبازی را شروع کرده اند تا دست نیافتنی تر شده ، او را اذیت کنند . این وضع ترسناک هم هست . وقتی تلاش بیشتری می کند ، نه تنها خاطراتش را از دست می دهد ، بلکه ناگهان متوجه می شود ، خود را هم در میان ابهام حاصل گم می کند . یعنی نمی داند در کجای زندگی کرده یا نکرده اش قرار دارد . در این صورت تلاش مضاعف تری را انجام می دهد تا به واقعیت اکنون خود بازگردد . در اشیاء نزدیک دقت می کند ، اسم و فامیل خود و دوستانش را به یاد آورده ، با آرامشی که به خود تحمیل کرده ، آنها را تکرار می کند و بالاخره باور می کند در خودش پیدا شده است . اما شکی مصر در او ادامه دارد :
« نکند همه اینها نیز چیزهای دیگری هستند . چیزهایی که مال من نیستند . از آن کسی و کسانی دیگرند و به دلیلی که نمی دانم ، خود را برای من جلوه می دهند . »
آسمان تند و يکريز می بارد، مثل شاعری که غزل هايش را تند تند بر من ببارد و روحم را تنها با زيبايی، تسخير کند.باران هميشه شگفت انگيز است. رعد فرو می آيد و من حالا ديگر می دانم که نشانه ای يافته ام .
سه شنبه، ۲۶اردیبهشت ۱۳۸۵

خانه تاریک است و من .... بیمار

                                

در روز نوشته هاشان نوشته اند :

قرار است در يكي از روستاهاي منطقه سياهكل انجام دهد حفر كانال جهت لوله گذاري آب آشاميدني روستاست. تصوير زير گوشه اي از نقشه اين كانال هاست كه در اختيار ما قرار داده‌اند. ظاهرا آب آشاميدني در حال حاضر بيرون روستا و داخل يك مخرن ذخيره آب نگهداري مي شود كه البته همان منبع نيز جوابگوي مصرف روزانه روستا نيست. لذا مسير منبع تا روستا و سپس داخل كوچه باغهاي خود روستا احتياج به لوله كشي دارد كه در مجموع كل اين مسير در حدود دو كيلومتر مي‌شود. ظاهرا عمق كانال هاي مورد نياز حدود 80 سانتيمتر است كه البته قرار نيست زحمت همه‌ي آن را ما بكشيم. پيش بيني شده است كه به صورت محدود و غيرمشخص مي توان روي كمك مردم روستا نيز حساب كرد! البته شايد كل فعاليت ما در روستا به ايجاد روحيه و جو كار و تلاش در بين مردم محدود شود. اما در هر صورت به نظر بنده دوستاني كه براي تشريف فرمايي ثبت نام كرده اند و آن هايي كه قصد دارند ثبت نام كنند در انتظار يك اردوي جهادي پر كار و زحمت در منطقه اي كوهستاني و خوش آب و هوا باشند.

و باز نوشته اند :
تصورم اين است كه آدم غريبه اين نوشته‌ها را نمي خواند. غريبه يعني كسي كه تا به حال نديده‌امش و تا به حال مرا نديده است. پس همگي شما جزء يكي از سه دسته ي سروران، برادران و يا عزيزان من هستيد.
سروران را مجاز گرفتم از بزرگترها، دوره بالايي ها
برادران را به رفقاي همدوره اي ام مي گويم
و عزيزان، سال پاييني هايي هستند كه بزرگند و بزرگوار
يكم: سروران، برادران، عزيزان؛ سلام.

و صمد نوشته است :
همیشه فکر کرده ام که تنها چیزی که ممکن است در کفه ی راست اعمال من در قیامت وزنی داشته باشد همین چند اردوی جهادی است و تنها لحظات عمرم که هدر نداده ام به تمام معنا روزهای جهادی است. قدر لحظه لحظه آن را بدانیم که هر چه در این ایام حاصل شود، باز در آینده حسرت خواهیم خورد.

                                                                    *************
 بند الف : نه جزء گروه سروران هستم و نه برادران و نه عزیزان . آدم غریبه ای هستم که اتفاقا مطالب جهادی را خط به خط خوانده است . !
 بند ب :  «از دل برود هر آن كه از ديده برفت آقا جان!» و نمي دانم چطور است كه هنوز نه اردوی جهادی را دیده ام و نه حال و هوایش از دلم بيرون نرفته‌اند و مدت‌هاست ندیده ام . ( شاید به قدر سن جهادی که فکر کنم 18 سال است ) و چگونه چیزی در دلم نمي‌ماند و حال آن كه هر روز جلوي ديده‌ام است.
بند ج : و تو چه مي‌داني كه چه اندازه دوری از چیزی که دوستش داری سخت است . از جهان تنگ آمدم پهلوی مجنونم برید ... خانه تاریک است و من بیمار، بیرونم برید .
بند د : برای تسکین درد خود و فروکش کردن عصبانیت و خیلی چیز های دیگر میروم بر سر مزارش نگاهش میکنم . زیباست با آن چشمان بیست ساله ای که پر از خواستن است . سنگ قبر را میشویم و زل میزنم به او  . تا مگر درد من آنجا تسکین یابد .  
 بند ز : اگر  از این پست چیزی فهميديد دعا كنيد. اگر نفهميديد هم دعا كنيد. همین !

دوشنبه، ۲۵اردیبهشت ۱۳۸۵

تیم سازی

برای مطلب امروز میخواستم از رفتن به کوه بسیار سخت روز جمعه و حالت های ان روزم بنویسم . اما به این  مطلب برخوردم که مایل شدم آن را بنویسم .
در کتاب تیم سازی به موضوع جالبی اشاره کرده بود که همیشه برای من سوال بود که چرا بعضی پرندگان این گونه ای پرواز میکنند . مثالی از دسته هایی از غاز های کانادایی را میزند . آن ها هر روز تقریبا هر روز صبح هنگام پرواز به سوری برکه ای که در آن نزدیکی است . از فراز خانه میگذرند . آنچه در این پرواز ها نمایان است . این است که غاز ها در الگویی به نام “ v “ پرواز میکنند . دلیل در این الگو آن است که بال زدن غاز های ردیف جلو برای غاز هایی که به دنبال آن ها پرواز میکنند . یک جریان هوای رو به بالا ایجاد میکنند . این الگوی “v” دامنه پرواز غازها را در مجموع تا 71 درصد در مقایسه با زمانی که به تنهایی پرواز میکننند . افزایش میدهد . در پرواز های طولانی , بعد از اینکه غاز پیشرو چند دقیقه ای در جلو “ v”  پرواز کرد به عقب برمیگردد تا در جایی از “v” قرار گیرد که پرواز  اسانتر است . سپس غازی دیگر در نوک تیم قرار میگیرد که پرواز در آنجا بسیار توان فرسات . اگر غازی خارج از ارایش یا شکل بندی پرواز کند به علت اینکه به وسیله بال زدن های سایر غاز ها حمایت نمیشود فشار هوا او را بعد از اندک مدتی وادار به بازگشت به مدل “v”  میکند .
شاخص قابل توجه دیگر این غازها صدای بلندی است که هنگام پرواز ایجاد میشود . غاز های کانادایی هرگز بدون سرو صدا پرواز نمیکنند . به علت این صدا همیشه پرواز آن ها را در آسمان میتوان تشخیص داد . اما این صدای غاز ها اتفاقی نیست , بلکه رفتاری است که در بین غاز های عقب صف پرواز , به منظور تشویق غاز پیشرو سر میزند . غاز پیشرو صدا نمیکند . فقط آن هایی صدا میکنند که مشغول حمابت تشویق او در ادامه کارش هستند .
اگر غازی گلوله بخورد . و یا بیمار شود و یا از ترکیب تیم دور افتد , دو غاز از صف ها جدا میشوند و غاز مجروح یا بیمار را تا زمین همراهی میکنند . آن دو آنجا میمانند و از دوست شان پرستاری میکنند تا اینکه به میزان کافی برای بازگشت به تیم بهبود یابد یا بمیرد .
این پدیده قابل توجه به عنوان تمثیلی مناسب برای یک کار تیمی است . درسهایی که ار ارایش پرواز به شکل “v” حاصل میشود , به برجسته کردن صفات مهم تیم های اثر بخش و کار تیمی کمک میکند . بعضی از این صفات از این قرار اند :


*  تیم های اثر بخش , اعضایی وابسته به هم دارند . مانند غاز ها بهره وری و کارایی تمام واجد یا هماهنگی و تلاشهای متقابل همه اعضای آن تعیین میشود .

*     تیم های اثر بخش به اعضا کمک میکنند که در هنگام کار کردن با یکدیگر در مقایسه با کار کردن به تنهایی کاراتر باشند . مانند غاز ها . عملکرد تیم های  اثر بخش حتی از بهترین عملکرد فردی فراتر می رود .

تیم های اثر بخش , چنان خوب عمل میکنند که جاذبه خودشان را در خودشان می آفرینند . مانند غاز ها  . اعضای تیم به سبب امتیازاتی که از عضویت در تیم دریافت میدارند , اشتیاق دارند به عضویت تیم در آیند .

       در تیم های اثر بخش , همیشه یک شخص نقش رهبری را به عهده ندارد . چنانچه در مورد غاز ها دیدیم , مسئولیت رهبری اغلب میچرخد و در تیم هایی که از رهبری ماهرانه برخوردارند , به نحو وسیعی تسهیم میشود .

     در تیم های اثر بخش , اعضا مراقب یکدیگرند و همدیگر را حمایت میکنند . ارزش هیچ عضوی کاسته نمی گردد و یا خدمات وی نادیده گرفته نمیشود . با همه به عنوان جزء لاینفک تیم رفتار میشود .

       در تیم های اثر بخش , اعضا رهبر را تشویق و پشتیبانی میکند و بالعکس . هر عضوی عضو دیگر را تشویق میکند و مورد تشویق دیگر اعضا قرار میگیرد .

    در تیم های اثر بخش , سطح بالایی از اعتماد میان اعضا وجود دارد . آنان به موفقیت های دیگران و نیز به موفقیت خویش علاقه مند هستند .

بند الف :  اگر آپیدت نکردم و چند روزی در خدمت شما نبودم مرا ببخشید . عازم سفرم .
بند ب : مدت زیادی است که با پدر و مادر یک خانواده سه نفری را تشکیل داده ایم . تقریبا از بهمن ماه سال 84 . بچه ها دوباره از اواخر خرداد ماه می آیند و باز جمع خانواده حداقل تا اتمام تابستان دوباره به وضعیت قبلی در می آید . خیلی دوست دارم دوباره خواهر و بردارم به نیشابور بیایند اما نمیدانم چرا هنوز به این تنهایی و تک فرزندی احتیاج دارم و همچنین به سکوتی که منتج از یک خانواده سه نفری است . نمیدانم شاید خود خواه شده ام اما من مدت هاست که از خانواده ام دور بوده ام و احساس میکنم هنوز حرفها دارم که با پدر و مادرم بزنم و یا حضور گرم آن ها را بیش از بیش در کنار خودم احساس کنم . برایم دعا کنید . کم تحمل شدن نیز بد دردی است .....
بند ج : توصیه میکنم کتاب تیم سازی با ترجمه دکتر بدر الدین اورعی یزدانی از موسسه تحقیقات و آموزش مدیریت را بخوانید . کتاب بسیار عالی است و البته به خوبی نیز ترجمه شده است .
بند د : مسئولیت تدریس مسئولیت سنگینی است . خیلی سنگین تر از آنچه فکرش را میکردم . مخصوصا زمانی که بدانی تو علاوه بر معماری موظفی چیز های بسیار دیگری به دانشجویت یاد بدهی . مثلا وقتی که نمیتوانند کار تیمی بکنند و اعتراض میکنند و قر میزنند و اینکه چگونه باید به ان ها یاد بدهی که از 50 درصد از حقشان باید بگرذند تا بتوانند با همگروهی خود کار کنند . گذشت کنند و خیلی چیز های دیگر .... و بد تر اینجاست که به تو و حرفهایت عادت کنند .... هیچ وقت دوست نداشتم این حالت پیش بیاید اما گویا دارد میشود ... بچه ها ناراحتند  از این که ترم تمام میشود . گریه میکردند ... خیلی ناراحت شدم . مسئولیت تدریس و آموزش مسئولیت سنگینی است . وزنش اذیتم میکند . خیلی ! . خیلی زیاد !
بند ه : از دوستانی که اینجا می آیند و مطالب را میخوانند التماس دعای بسیار دارم . پونه بسیار دل گرفته است . چرا؟  نمیداند .

شنبه، ۲۳اردیبهشت ۱۳۸۵

نفوذ عمل ...

بعضی از ادم ها رفتار هاشون مثل یک اشعه . یک نور توی قلب ادم نفوذ میکنند . مثل :

دکتر دستور داد سدی را که عراقی ها گرفته بودند منفجر کنند با این که مطمئنم اصلا راضی نبود این کار انجام شود و چنین کاری را با طبیعت انجام دهند . دیده بودم طبیعت را چقدر دوست دارد . دیده بودم چه عکس ها و اسلاید های قشنگی از گل ها و شکوفه های درختان و سبزی جنگل ها انداخته است مرا هم حتا یک بار گفتم – تشویق میکرد در عکس انداختن از طبیعت و جنگ با این حال همیشه دوست داشت توی خط اول باشد . اصلا رغبت نداشت توی ستاد بماند . اگر هم میماند , میماند نقشه میکشید . بحث و جدل میکرد تا باز فرصتی پیدا کند بلند شود برود خط پیش بچه ها باشد . هیچ یادم نمی رود بچه ها که با سر و صورت خاکی و کثیف می آمدند ستاد , یا از ماموریت بر میگشتند , دکتر میرفت بغلشان میکرد , می بوسیدشان . نوازش شان میکرد .
همین بر خورد ها را میکرد که بچه ها بهش میگفتند : پدر
هر بار که از جایی رد میشد بچه ها پشت سرش به بقیه میگفتند : پدر الان اینجا بود
به عشق همین بچه ها هیچ وقت نگذاشت توی ستاد کولر روشن کنند .
از چشم فاطمه نواب صفوی

 هتل در اختیار امام موسی صدر بود . در اتاق ها را باز میکردم میرفتم بالای سر آن هایی که خواب بودند . دنبال چمران میگشتم . بر گشتم
گفتم : نیستش
گفت : کجا ها را گشتی ؟
گفتم : اتاق ها را فقط
گفت : اوی توی اتاق ها نمیخوابد . برو روی نیککت ها را بگرد . یا ان هایی که روی زمین خوابیده اند
آمدم توی سالن دیدم روی یکی از نیمکت ها دراز کشیده بود و کتش را هم کشیده بود روی سرش . بیدارش کردم گفتم : کارت دارند .
از چشم سید محمد غروی

دکتر در بعضی چیز ها خیلی سختگیر بود . کسی اگر خطا میکرد کوتاه نمی آمد . حتی اگر کسی بود که خیلی دوستش میداشت .
خاطرم هست یکی از بچه ها ( مدرسه جبل عامل )  اسلحه دستش گرفته بود ( لبنان ) و انگشتش رفته بود روی ماشه و شلیک کرده بود . میگفت باید برود سیاهچال
سیاهچالهای ما انبارکی بود که بچه های خطاکار را میفرستاد آن جا تنبیه شوند .
پسرک گریه میکرد . التماس میکرد .
غاده ( همسرش ) آمد وساطت کرد
می گفت : نه
تا این که غاده گفت : به خاطر من
دکتر نگاهش کرد , لبخند زد , سکوت کرد , بیش تر نگاهش کرد , گفت : پای کسی را پیش کشیدی که نمیتوانم روی حرفش حرف بزنم . باشد . سیاهچال نرود ولی بهش بگو تا دو هفته نمیخواهم چشمم توی چشمش بیفتد . فکر کنم این قدر حق داشته باشم تنبیه اش کنم .
از چشم طاهره توکلیان

دکتر پرید آمد جلو گفت : نترسید بیایید
دکتر با یوزی اش شلیک کرد
چند نفر از دوستان و کلاه سبزها مسلط تر و رزم دیده , هفت هشت نفر شدند . پریدند از خودرو بیرون امدند دنبال دکتر .
یک نفر از مسئولین از پشت فریاد زد : ما چه کار کنیم اگر شما بروید ؟
دکتر گفت : هر کس میخواهد کشته نشود دنبال من بیاید
خیلی عادی بلند شد رفت آن طرفی که داشتند شلیک میکردند . یعنی : این طوری .
بعد فهمیدم چرا در یکی از یادداشت هایش نوشته بود : " خدایا ! تو میدانی که من هرگز از مرگ نگریخته ام .  این مرگ بود که از من میگریخت .
از چشم : حسین اعرابی

این خونسردی اش را باز هم دیدم . وقتی هوا سرد شد و برگهای درختان سپیدار پادگان مریوان ریخت و امدند به ما خبر دادند که " امشب قرار است حمله کنند , خیلی واظب خودتان باشید . میتوانند با تمام قوا پادگان را بگیرند "
همه باشند تقلا میکردند مسلح باشند . گوش بزنگ باشند . اماده باشند . ولی دکتر دم غروب رفته بود ایستاده بود زیر درخت سپیداری زل زده بود به شاخه یی که چند تا از برگ هایش ریخته بود و بقیه هم یا سرخ بودند و یا زرد و یا هر دو . با رگه هایی زیبایی از رنگ سبز . باد هم که میزد شاخه را آهسته تکان میداد . من نگران حمله بودم . میخواستم دکتر هم نگران باشند . و نبود . . دیدم اصلا به حرفم گوشنمیکند . ساکتشدم . دیدم همان طور زل زده به شاخه ها و نگاهشان میکند .
فکر کردم : لابد دارد دنبال چاره میگردد . حرف نزنم بهتر است .
که زد به شانه ام و گفت : ببین ! عزیز . !
گفتم : جانم ؟  
گفت : ببین چقدر زیباست . تا حالا توی عمرت این همه زیبایی را دیده بودی ؟
دلم داشت مثل سیر و سرکه میجوشید و دکتر درباره رنگ ها در برگ حرف میزد .
جوان بودم نمی فهمیدم . حالا اگر می فهممش یا برای شما میگویم به خاطر همین موهای سفید است که مرا واداشته یادم بیاید , نباید آن لحظه های عبرت انگیز را فراموش کنم .
از چشم : مجید نداف

گفتم چرا نمی روید حقایق را به امام بگویید ؟
خیره شد توی چشمانم
سکوتش جراتم داد بگویم : " الان شما سه چهار هفته است با هیئت دولت نرفته اید قم . هر دفعه هم بهانه ای را آورده اید . "
گفت : نمی روم . به امام هم نمیگویم .
گفتم : ببخشید دکتر . ولی این تکبر نیست که نمی روید پیش امام ؟
وقتی امد با تغیر دستم را گرفت گفت : " ببین عزیز ! " وحشت کردم .
عکس امام را نشانم داد گفت : شب ها که تو خوابی .....
من همان جا توی دفتر میخوابیدم .
می آیم ساعت ها با این عکس حرف میزنم . درد دل میکنم . عشق بازی میکنم . صاحب این عکس معشوق من است .
گفتم : " حرف هاتان را فقط به خودش بگویید "
گفت : نمیشود . نمی توانم .
گفتم چرا ؟؟
گفت : او امروز محور است . قدرتی است که بزرگ ترین قدرت های عالم از او میترسند . این هم امروز معلوم نمی شود . آینده مشخص میکند او کی بوده و چه کاری کرده است . این هایی که میبینی میروند پیشش کسانی هستند که میخواهند از محور قدرت امام برای خودشان کسب قدرت کنند . من حاظر نیستم همراه این آدم ها یک قدم  هم بردارم . حتی اگر برای دیدن معشوقم باشد .
گفت : عزیز من من دیگر به تهران نمی آیم .
گفتم : چرا ؟
گفت : میخواهم آن قدر اینجا بمانم تا کشته شوم .
از چشم حسین اعرابی

بی شک او تنها فرمانده ای است که به وقت جنگ جلو تر از سربازانش حرکت میکند و آخرین نفری است که غذا میخورد . آخرین نفری است که میخوابد . در حقیقت او ذاتش فرمانده است .......

                                                     برای پونه خواهر کوچک تان دعا کنید .

پنجشنبه، ۲۱اردیبهشت ۱۳۸۵

و باز هم چمران ...


                        

                   آزاد اگر باشد دلی زلفت گرفتارش کند
                                            ورخفته باشد فتنه ای چشم تو بیدارش کند

 این چندمین یادداشت است که  از شهید دکتر مصطفی چمران مینویسم . چه به صورت دست نوشته ها و نجوا های او با پروردگارش و چه به صورت نامه های عاشقانه و یا خاطراتش چه در امریکا , لبنان , کردستان , خوزستان و  یا از زبان غاده همسرش و چگونگی زندگی او ...
اما این بار میخواهم از زبان کسانی بنویسم که مدتی را با او زندگی کرده اند و یا دورانی را با او بوده اند . کتاب " مرگ از من فرار میکند " در مورد دکتر مصطفی چمران اینگونه مینویسد :
زندگی اش را که نگاه میکنی , می بینی از اولش که راه افتاده به هر کسی رسیده کف دستش چیزی گذاشت , نگاه که میکنی میبینی یک مسیر بلند است که تقریبا از پای تیر چراغ برق سر پولک شروع میشود و تا دانشگاه و بعد تا امریکا و بعد مصر و لبنان و کردستان و جنوب می آید . در این مسیر بلند مصطفی چمران زندگی اش را تکه تکه میکند و هر تکه را کف دستی میگذارد . گاه حتی کسی را پیدا نمیکند . تکه ای میکند و کف دست کاغذ میگذارد انگار زندگی وزنه های مکرری است که او باید از خودش باز کند . گاه وزنه ای را به من میدهد , گاه به تو , تا آن قدر سبک شود که بتواند تا بینهایت دنبال مرگ بدود , مرگی که به قول خودش از او فرار میکند .
تنها کتابی که چمران نخوانده بودم همین بود که البته ان را در غرفه روایت فتح نمایشگاه یافتم و هنوز مشغول خواندنش هستم و به دوستان بسیار توصیه میکنم تمامی اثارش را بخوانند تا بتوانند با این عزیز بیشتر اشنا شوند .
نمیدانم چرا وقتی اینگونه کتابها را که میخوانم ار فضای اتاقم کنده می شوم ودر مسیر دیگری قرار می گیرم . گویی به دنبال چیز هایی میروم که دوستشان دارم . نوعی تکه تکه کردن جگرت که همچنان میسوزد ,  وقتی میخوانم احساس میکنم از این مسیر عادی زندگی کنده میشوم و کاش میشد همیشه و در تمام طول زندگی ام این احساس را داشته باشم . چنان عطش رفتن . حرکت . تلاش . تکاپو در من زنده میشود که حالم از این زندگی روزمره به هم میخورد و گاهس حسرت دوران آن ها را دارم . در بخشی از خاطرات دکتر چمران به زیان هیام دختر 17 ساله  لبنانی که با حرفهای دکتر چمران تازه ذهنش نسبت به شیعه بودن خود عوض میشود و زندگی اش را با چرا های گوناگون آغاز میکند و عطش برخاستن و گرفتن حق خود از اسرائیل در او میجوشد ....
وقتی خاطرات این عزیزان را میخوانیم . باور کنید هم افتخار میکنم که شهید چمران یک ایرانی بوده است و هم ناراحتم از اینکه ما جوان ها او را نمیشناسیم . و متاسفانه ازنامش شاید اتوبانی بسازیم و ....


**********************
جاده خاکی .....

بند الف : گذرم دوباره به دو فیلمی که البته قبلا دیده بودم افتاد . اول گیلانه که شاید همه مان دیده ایم و بازی بسیار هنر مندانه خانم فاطمه معتمد آریا . و دوم فیلم " من سام هستم " (I am sam)   که بسیار بسیار فیلم زیبایی است و به بیان و نوع نگاه ترحم امیز جامعه به قشر معلولیت میپردازد . توصیه میکنم سانسور نشده آن را نگاه نمایید و بازیگری بسیار خوب سام و خانم وکیلش .
بند ب : حال جسمی خوبی ندارم . و همچنین روحی , مرا دعا کنید عزیزان . پونه سخت محتاج دعای شماست .
سه شنبه، ۱۹اردیبهشت ۱۳۸۵

دست یابیم ...


در کتابی نوشته است : برای بهبود ارتباط خویش ....

                 ارتباط باز پایه های اعتماد را محکم می سازد

اما مگر میشود ؟ ......!!

آهسته بيا تا کسی نفهمد. نکند چراغت روشن باشد و بدانند تو اينجايی. نکند چيزی بنويسی و پست کنی تا ردی از تو بجا بماند. چراغ های خاموش مسنجر، و کامنت های خالي، ادامه ی غريبگی های زندگی شلوغ شهری اند؛ ادامه اينکه توی خيابان مرا می بيني و انگار که نديده اي. حضورم را حس کرده ای  , مشکلاتم را دیده ای . اما گویی ندیده ای . روحیاتم را میدانی . علاقه ام را . معیار هایم را .  اما گویی نمی شنوی ... حالی پرسيدن هم دشوار شده است اين روزها ، حتی به قدر يک مکث کوچک توی پياده رو برای اينکه به صورت من لبخند بزني و بگويي روز خوبی باشد.  خدای من ... همه چيز سخت شده  ، غريبه شده  ، خاموش شده  ، حتی در دنيای مجازی اينترنت که روزهای اولش  ، از فرط شوق ، چراغهايمان روشن و درهای خانه مان به روی همه باز بود. اما حالا اينجا هم، هرچند مجازی، امتداد زندگی واقعی شده است، حوصله نکردن برای کمترين و بزرگترين کلام دوستی: سلام. و دعا کردن برای سلامتی همدیگر .....

چراغ خاموش. آهسته بيا. آف هم نگذار . کامنت هم نگذار. نکند کسی بفهمد تو اينجايی.

                                                                         ***********
بند الف :
از دوست عزیزم نگین تشکر میکنم بابت جملات قشنگش ...
بند ب : هفته آینده عازم سفرم . دوستانی که در رشته مکانیک شاخه سیالات درس میخوانند و یا اتمام کرده اند .  به من ایمیل بزنند . بسیار ممنونم . پونه                                   

دوشنبه، ۱۸اردیبهشت ۱۳۸۵

گاهی چقدر زود دیر میشود ...

دوستان عیبم کنندم که چرا دل به تو دادم   
                 
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی ؟ !

ایکه گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه  
                      
ما کجاییم و در این بحر تفکر تو کجایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت   
                     
همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی

                         

              
من دلم برای تمامی جنوب تنگ شده است ......
برای تمامی جنوب و شلمچه اش
برای تمامی جنوب و گرمایش
برای تمامی جنوب و اروندش
برای تمامی ج ن و ب .. و .. و .. و ...


بنای مهر نهادی که پایدار نباشد       مرا به بند ببستی خود از کمند بجستی ؟!!

                         گاهی جقدر زود دیر می شود 
                          
   چقدر زود ... 
                                 
 چقدر زود ...
                                    
  چقدر زود ....

یکشنبه، ۱۷اردیبهشت ۱۳۸۵

خوشا ...

ای خوشا آنان که دل در خون طهارت می کنند
                               خاک کوی یار را هر شب زیارت می کنند

فارغ از نامحرمان در خلوت شب با خدا 
                                دم به دم از ذکر او دل را عمارت می کنند .

 بند الف :" .....آن قدر افتاد و بلند شد , افتاد و بلند شد , افتاد و ..... " اينجا را كليك كنيد . 
بند ب : عکس از دوست خوبمان اقای طلبه است .
                                                  پایدار باشید . پونه

شنبه، ۱۶اردیبهشت ۱۳۸۵

فرصت ها ...

گاهی وقت ها توی اتفاقات زندگی دقت کردید که چیزی را که بخواهید بدست میارید حتی اگر هیچی ازش ندانید . مثلا : اگر توی نمایشگاه بین المللی کتاب باشی و قبلا در دوران تحصیلت یک کتاب دیده باشی اما هم اکنون نه از نویسنده ان چیزی میدانی و نه از انتشارات ان و نه عنوان دقیق کتاب را میدانی . ولی از محتویات کتاب از چگونگی  ان و اینکه چه خصوصیاتی دارد کاملا مطلع هستی اما ان را به صورت " علمی " نمیتوانی پیدا کنی ... و در حقیقت باز هم از نظر 4=2*2 به بن بست میرسی ... یعنی تا زمانی که اطلاعات عادی یک کتاب را نتوانی توی سیستم سرچ کنی عملا پیدا کردن کتاب از بین ان همه غرفه کاری ناممکن میشه . اما ........ در گیرو دار همان لحظات , روی چمن نشستی و داری غذا میخوری بعد یک گاری پر از کتاب از کنارت رد میشه ... تو ارام چشمانت را به سمت کتاب ها میبری خوب که دقت میکنی رنگ و شکل یک جلد تو را به سمت دقت بیشتر هدایت میکنه و بعد یک جرقه که این همان کتابی است که من ماهها دنبالش بودم .... بعد ممکنه دنبال گاری کتاب هم بدوی و او حتی منتظر تو نمیشود و تو باید این قدر با این گاری راه بری تا به محل مورد نظر انتشارات و غرفه خاص خودش برسه و تو بتوانی کتابت را تهیه کنی . من اسم این اتفاق را نمیگذارم " اتفاق " بلکه این ها دقیقا فرصت هایی است که خودمان با امواجی که میفرستیم جذب میکنیم و خداوند نیز کمک میکند تا چیز های گمشده خودمان را بیابیم . از جایی که نه حدس و یا گمان میبریدم .

توی زندگی روزمره ما خیلی از این گاری ها میگذرند . خیلی از فرصت های شغلی به راحتی از جلو چشمانمان میگذرند . خیلی از ادم ها را می بینیم که همان خصوصیاتی را دارند که تو سالهاست به دنبالش بودی ... اما, ما همچنان روی چمن نشستیم و مشغول ساندویچ خوردن خودمان هستیم . حتی بعضی وقت ها روزگار به ما کمی کمک نیز میکند مثلا صاحب ان گاری کمی در جلو چشمان تو تامل میکند و یا یکی از کتاب ها میافتد و باید ان ها را مرتب کندو یا با کسی گپو گفتگو میکند. تا مگر تو کمی هوشیار بشی و بفهمی اطرافت چی میگذره .... و چه زیباست که شاهد در جریان زندگی  باشی . در حقیقت میشی ناظر و اتفاقات را می فهمی و برای ان ها برنامه ریزی میکنی .
یادمان باشه ... خیلی وقت ها گاری فقط یک بار ان کتاب تو را به همراهش داره . و یا ممکنه هزاران گاری دیگه نیز از کنار چشمان ما رد بشه اما ان کتاب را نداشته باشه .... و دیگه اینکه یادمان باشه ممکنه گاری نایسته . و توقف نیز نداشته باشه و دیگه یادمان باشه صاحب گاری کتاب را بر نمیداره و بیاد به طرف تو و ان را بهت بده ... بلکه تو یک لحظه میبینی و باید به دبنال ان فرصت بدوی ..... فرصتی که ممکن است برای همیشه حسرتش را بخوری .......... 
 
سینه مالامال دردست دل دریغا مرهمی ....
                            دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی .....                                      
              
                                                  پایدار باشید . پونه