پنجشنبه، ۸تیر ۱۳۸۵

غیر از تو مرا یاری هست ؟!

مظهر یک دختر، در برابر پدرش.
مظهر یک همسر در برابر همسرش .  
مظهر یک مادر در برابر فرزندانش.
مظهر یک " زن مبارز و مسئول " در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌ اش.  ( چیزی که ما اغلب زنان فراموش  کرده ایم )

                                                           

بعد از فوت پیامبر ... حضرت فاطمه از سنگینی روزگار این گونه میسراید :

-  پس از فقدان خاتم پيامبران شكيبايى‏ام اندك شد و عنان آرامشم ازكف رفت.
- ديده‏اى ديده! چون باران ببار. واى بر تو از بارش خون بخيلى مكن.
- اى رسول خدا و اى برگزيده او و اى پناه يتيمان و ناتوانان.
- كوهها و حيوانات و پرندگان و زمين، همگى پس از آسمان بر توگريستند.
- سرورم! حجون و ركن و مشعر همراه با بطحا همگى برتو گريه‏كردند.
- محراب ودرس قرآن سحرگاهان وشامگاهان، آشكارا برتو گريستند.
- اسلام نيز كه درميان مردم از همه غريب‏تر شد، بر تو گريست.
- اى كاش منبرى را كه تو بر فراز آن مى‏رفتى، مى‏ديدى كه چگونه پس‏از روشنايى، ظلمت و تاريكى او را در خود فرو گرفته است.
- خدايا! در مرگم شتاب فرماى كه روزگارم تيره و تار شده است.
 

بکمند سر زلفت نه من افتادم و بس ...... که به هر حلقه موییت گرفتاری هست .

بند الف : تمامی مشکلات سایت به یاری دوستان بر طرف شد .

بند ب : به شدت محتاج دعایم . در این ایام مرا فراموش نکنید .  

چهارشنبه، ۷تیر ۱۳۸۵

یا ابصر الناظرین .. ای بیناترین بینایان

چه بگویم ؟ سخنی نیست .

 می وزد از سر امید , نسیمی 

                    لیک تا زمزمه ای ساز کند ؛ 
در همه خلوت صحرا ؛
                      به رهش
                                  نارونی نیست .

چه بگویم ؟ سخنی نیست .
بام ها ...
   
   زیر فشار شب ؛
                     
   کج ؛
کوچه :
   
    از آمد و رفت و شب بد چشم سمج 

                                    خسته ست .


چه بگویم ؟ سخنی نیست .


در همه خلوت این شهر ؛ آوا 

                 جز زموشی که دراند کفنی

                                            نیست .
وندر این ظلمت جا 
         
   جز سیاه نوحه شو مرده زنی
                                   
          نیست .

ور نسیمی جنبد ؛ 

                به رهش
                  
        نجوا را 
                     
    نارونی نیست .

چه بگویم ؟ !
            
   سخنی نیست .
 

بند الف : واقعا چرا بعضی  از ما ها این همه همدیگر را اذیت میکنیم ؟ چرا همدیگر را زجر میدیم و فکر می کنیم این کار بسیار خوبیه ؟ چرا با این کار بخشی از عقده های خودمان را ارضا می کنیم ؟ چرا ؟! من واقعا نمی فهمم . واقعا چرا ؟! یک نفر که آزاری ندارد این همه او را ساده می پنداریم ؟ و با جملات تیز و خنجری خودمان روح و قلب او را می آزاریم ... احساساتی نیستم .... حرف دلم اینست و جواب چراهایم را نمی یابم .  واقعا چرا ؟!
بند ب :  بخش کامنت ها درست شده است . و ارشیو نیز دارد تکمیل میشود . ارشیو را از سال 1382 که برنامه ام تی نداشتیم درست کردم . از دوستان خوبم نیز برای این کمک ها بسیار بسیار ممنونم .

سه شنبه، ۶تیر ۱۳۸۵

یا من بیده کل مفتاح ( ای کسیکه کلید همه چیز در دست اوست )

                       

    
خدای خوبم و عالم بر اعمالم .

این دفعه میخواهم  این گونه تو را بستایم :  

من بی حساب امن یجیب .... میخوانم و تو بی حساب بر من نعمت عطا میکنی . !

                                                                      ******************

 بند الف : از تاخیر در نوشتن ببخشید . هنوز نیز بخش کامنت ها اصلاح نشده . نمیدانم چگونه باید درستشان نمایم .

بند ب : 31 خرداد گذشت اگر یکی از این چمران ها در کشور های دیگر بود مثلا آمریکا .. باور کنید از او اسطوره تاریخی و جهانی میساختند و ما از او جز اتوبان چمران ......  از چمران هیچ چیز ننوشتم . اما همه دلم پیشش بود . یاد آن بزرگ مرد تاریخ گرامی باد .
بند ج : دعای مشلول زیباترین صفات الهی را به تصویر میکشد که در هیچ دعایی ندیده ام .
بند د : بیشتر از 5 کتاب در بیمارستان تمام کردم . توصیه میکنم خانم ها و آقایان حتما دو جلد کتاب دکتر باربارا دی آنجلیس را با ترجمه هادی ابراهیمی بخوانند . اولین کتابی که برای آقایان پیشنهاد میکنم کتاب"  رازهایی درباره مردان "  است . که به خوبی اشتباهاتی که مردان در زندگی و بعضا رفتار های اشتباه زنان را نشان میدهد .  ( متاسفانه ما زنان از 7 اشتباه ذکر شده را تقریبا همه اش را انجام میدهیم و همچنین مردان نیز سه اشتباه بزرگ دارند که میتوانم بگویم هیچ کداممان از آن ها به خوبی مطلع نیستیم . ) کتاب بسیار بسیار عالی ای است که به دوستان خوبم پیشنهاد میکنم حتما مطالعه کنند . البته کتاب " رازهایی درباره زنان " نیز موجود میباشد . که آن را به خانم ها توصیه نمیکنم . چون مطالبش برایمان تکراری خواهد بود .

یکشنبه، ۲۸خرداد ۱۳۸۵

درد دل ...

به نظر من زندگی زمانی معنا پیدا میکند که ما صادقانه به این سوالات پاسخ دهیم : چه چیزی واقعا برای من مهم است ؟! من واقعا به دنبال محقق کردن کدام اهداف هستم ؟ چه میراثی میخواهم از خود به جا بگذارم تمام چالش این است که دریابیم آن چیز چیست ؟ و آن گاه هر روز گامی در جهت آن برداریم . مهم نیست بیست ساله باشیم . سی و پنج ساله و یا پنجاه و پنج ساله , ما باید وقت باقیمانده را در نظر بیاوریم و تصمیم بگیریم که کی اغاز می کنیم .

من با باقیمانده ذهن خود چه کار خواهم کرد ؟! آیا کماکان خود را فریب خواهم داد و خواهم گفت یک روز بلاخره من کارهایی را که دلم میخواهد انجام خوهم داد ؟ در عالم واقع آن روز هرگز نخواهد آمد مگر اینکه تصمیم بگیریم که آن روز ، امروز است .


بند الف : از دوستان در این روز های اخیر عذر خواهی میکنم بابت خراب شدن سایت . و آن نیز به دلیل زیاد شدن اسپم های فراوان در بخش کامنت ها بود که دوستان خوبم انشالله به من کمک خواهند کرد تا بتوانم ان را درست نمایم .  

بند ب : تا مدتی بخش کامنت ها فعال نخواهد بود .  برای نظر خواهی محبت نمایید از فرم تماس استفاده نمایید .

بند ج : اللهم اشفع کل مریض ....... همین !

سه شنبه، ۲۳خرداد ۱۳۸۵

کجا ؟!!

ببخشید آقا ؟؟!! ما داریم کجا می ریم ؟ !!

با این اوضاع ... چطور میشه دم از صلح و آرامش و گفتگوی مسالمت آمیز و .... غیره زد . من واقعا برای نیروی انتظامی به خاطر این رفتار ها متاسفم . همین کار ها  را میکنند که به خانم های محجبه نیز شک میکنم . !

بند الف
: رسیده ام اما خسته . خودمانیم نیشابور عجب هوایی دارد ! .

دوشنبه، ۲۲خرداد ۱۳۸۵

به یاد آر ...

می گویند : می خواهم در کار های شرکت تسلط کامل داشته باشید . میگویم : من !! . اخه من چه به کار های ماشین و فروش و انبار داری و پذیرش و حسابداری ؟؟!! درست است کمی از کامپیوتر چیزی سرم میشود . اما ! من یک کارگزار و کنترل کننده بخش های مدیریتی نیستم .
صحبت هایی بود که بین من و او در تنفس آخرین روز کاری ام در دانشگاه . به خاطر عزیزم ( پدر گرامی ! ) قبول کردم و حاضر شدم در جلسات تهران شرکت کنم .
یک چیزی حدود 6 ساعت . یک روند . به طور فشرده کلیه برنامه های سایپا را به من آموزش دادند . می توانم به جرات بگم اقای مهندس طوسی  یکی از بهترین مهندسان شرکت سایپا در تهران است . از صبح تا ساعت 6 بعدالظهر 5 سری معلم عوض کردم تا آموزش های  لازم را ببینم و این آخرین استاد عجب استادی بود . از همان اول .. ریز ریز .. اهسته و کامل تدریس کردند  . تمامی آنچه گه باید یاد می گرفتم . بعضی وقت ها لازم نیست معلم باشی . و یا دوره های روش تدریس را گذرانده باشی . باید عاشق یاد دادن باشی و اینکه بخواهی گره هایی را باز کنی .
تنها مشکلی که  می توانم برای شرکت های بزرگ چون سایپا , ایران خودرو و سایر شرکت های تولید اتومبیل بیان کنم نبود کنترل دلسوزانه و علمی و نبود نظارت درست بین نمایندگان شهر ها و مدیران ارشد یک شرکت است . و این دلیلی شد تا  من مستقیم بر کار هایی که یک نماینده باید انجام دهد و چه انتضاراتی از پرسنل دارد و کلیه اطلاعات ( مچ گیری !! )  و اپراتور های نیشابور و خلاصه ....  کار هایی را انجام نداده اند .

نظام مدیریتی ما در این گونه کار ها بیداد میکند . باید تحولی اساسی در کلیه مدیران و سایر دست اندرکاران ایجاد شود .

تهرانم ...... در خرداد پارسال په دوران پرجنجالی داشتم و باز مرور خاطرات .

ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن ......در برومندی ز قحط برگ و بار اندیشه کن !

از نسیمی دفتر ایام بر هم میخورد ...... از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن !

ایکه میخندی چو گل در بوستان بی اختیار ...... از گلاب گریه بی اختبار اندیشه کن !

نیست بی زهر پشیمانی حضور این جهان ...... از رگ خواب فراغت همچو مار اندیشه کن !

جمعه، ۱۹خرداد ۱۳۸۵

پیش تو ...

برای شروع راه در مسیر تعیین شده امروز در کوه مجبور بودیم یک تیکه از راه را از باغهای روستای خرو  برویم . اگر بخواهم این روستا را از نظر شکلی تعریف کنم یک چیزی میشه دقیقا مثل ماسوله . منتها مقدار باز شو های ماسوله به خاطر شرایط آب و هوایی با این روستا کمی فرق میکنه و شباهتش در نوع چیدمان روستا و شیب اش و سرسبزی فراوانی که دارد . همان طور که میرفتم یک پیرزن حدود 65 ساله توی مسیر نشسته بود . در حقیقت نزدیک منزلش را آبپاشی میکرد و کارش تمام شده بود و ما را نگاه میکرد . شروع کرد با رهبر گروه احوال پرسی کردن و با لهجه غلیظ نیشابوری گفت : نان دارید ؟ گفتیم بله ...
آب چی ؟ ......
بله .
قند ؟
بله .
دیگه چایی داغ ندارید . بیایید بالا یک چایی بخورید بعد برید .
آقای غیبی گفتند : نه مادر ما باید ساعت 9 صبحانه بخوریم . و هنوز یک ساعت هست که حرکت کردیم . ساعت حدود 6 صبح بود .
یک نگاهی به گروه انداخت . دید تنها یک زن در کوه هستش به من اشاره کرد و گفت : مادر یک دقیقه بیشتر کارت ندارم بیا تو خانه ...
با خودم گفتم شاید یک چیزی میخوان بگن روشون نمیشه در جلو مردان بگن و یا چیزی میخوان بدن من ببرم شهر و یا یک کار دیگه ...
رفت سراغ یک صندوقچه .. همان اول ورودی .. انگار انبار خانه بود . به اندازه سه کیلو گردو ریخت توی یک پارچه و گفت اینو ببر برای صبحانه خیلی خوبه ها !!
لبخند زدم ... نگاهش کردم گفتم به خدا جا ندارم . کوله سنگینه . منم نمیتوانم این همه ببرم بالا .... سه تا دانه گردو برداشتم .. اصرار کرد بریزم توی جیب مانتوم ... گفتم :  ببین مانتوم جیب نداره ... باور کن نمیشه ... بوسیدمش اما هنوز اصرار میکرد .. که باهاش خداحافظی کردم و باز به راهمان ادامه دادیم .
میدانید چیه ؟ ... اصلا میدانید چی میخواستم بگم ؟!
من این اخلاق روستایی،  بی ریا ، بی غل و غش،  بی تعارف،  و شاید اتفاقی  ، و به قول بعضی ها زود دختر خاله شدن ، و خیلی چیز های دیگه را به صد تا اخلاق مودب ، اجتماعی , از صافی رد شده , متمدن ، شهری , ترجیح میدهم . چیزی که الان توی شهر های بزرگ مثل تهران . مشهد و غیره ....  نیست که نیست .

بند الف : توصیه می کنم فیلم خارجی"  ویل هانتینگ نابغه "  را نگاه کنید .( نام کارگردانش را یادم نیست ) .  یک پسر نابغه یتیم که به چه زیبایی مسیرش را بوسیله بک روانشناس انتخاب میکنه و او به ویل می آموزد که به دنبال چیز هایی از زندگی اش برود که " دوستش دارد " و در این مسیر تردیدی به خودش راه ندهد و حتی باید تاوان این دوست داشتن را نیز بدهد . حتما ببینید . !

چهارشنبه، ۱۷خرداد ۱۳۸۵

شاگردانم ...

                             

 

روز شنبه همین هفته  به بچه ها گفتم که یک برگ کاغذ بذارند و نظرات خودشان را راجع به درس و استادشان بیان کنند ... و یک نمره نیز به  عملکرد من بدهند .
اغلب بچه ها نمره بیست داده بودند . میتوانم بگم ( 65 درصد آن ها ) . و حدود بیست درصد آن ها نمرات 18 . و 17 و حتی یکی از بچه ها خیلی دقیق داده بود : 18.95 برام جالب بود و دو سه نفر نیز داشتم در دو کلاس  مختلف که به من 14 داده بودند . کلی از این همه صداقت لذت بردم .
این نظرات مربوط به درس تمرینات معماری 2 که بچه های معماری مقطع فوق دیپلم هستند دارند و چهار مرحله کلی داشت که شامل مطالعات میدانی , مطالعات تطبیقی , و تجزیه و تحلیل داده ها و در نهایت نیز طراحی یک مهد کودک با ظرفیت 70 نفر در شهرستان نیشابور بوده است .

بعضی از جملات بچه ها را از زبان خودشان می نویسم :
من برای نحوه تدریس به شما نمره 19 و به عنوان دوست بودن با بچه ها نمره 20 و جالب اینکه جلسه اول چون خیلی توی این درس ضعیف بودم و با استاد قبلی خودم نیز کنار آمده بودم واقعا اعتراض کردم که چرا استاد ما یک خانم هست و ببخشید .. واقعا ببخشید اصلا دوست نداشتم دانشجوی شما باشم ولی الان که آخر ترم است صد در صد نظرم عوض شده است و خیلی راضی ام .
نمره 14 میدهم و به طور کلی اگر خواسته باشم از لحاظ اطلاعات معماری نمره بدهم میشود : 20 اما از لحاظ کلاسی و انتقال آن به بچه ها میشود 14 . خانم ایروانی شاید چون اطلاعات زیادی دارند , نمی توانند برای بچه های سطح پایینی مثل ما توضیح دهند ولی در کل اطلاعاتی دارند و در مورد مباحثی صحبت میکنند که بسیار شیرین است و من تا حالا از بقیه اساتید حتی به طور عمومی و کلی نشنیدم ولی در کل از لحاظ اخلاقی استادی بسیار با اخلاق هستند .
از نظر اخلاقی خیلی خوب هستید و بهتر از همه این است که شما با بچه ها رابطه صمیمانه برقرار کرده اید مثلا بچه ها برای شما نامه مینویسند و با شما دردل میکنند و این خیلی خوب است که از آدم با تجربه ای مثل شما کمک میخواهند . اما من متاسفانه هیچ وقت برای شما نامه ننوشتم . چرا ؟ به این دلیل که این قدر مغرور بودم که احساس میکنم خودم به تنهایی باید مشکلاتم را حل کنم . خانم ایروانی من شما را خیلی دوست دارم . و احساس میکنم خیلی با احساس و با ذوق هستید . امید وارم شخص طرف مقابل شما نیز مثل خود شما با احساس باشد .
تمرین های معماری درس بسیار جالبی است . مخصوصا اینکه هر دو نفر باید یک مهد کودک را قبل از طراحی میدید و عکس میگرفت و با فضای مهد کودک های ایران و بعد خارج از کشور  اشنا می شد ولی یک ایراد بزرگ داشت که کار طراحی را دیر شروع کردیم ولی استاد مربوطه خیلی خوب بود . اما ما دانشجویان معماری این جوری بار آمدیم که ازمون کار بکشن تا اینکه خودمان کار کنیم . و شما از ما توقع کار کردن داشتید و معلومات بسیار بالای شما قابل تحسین بود .
شما بین بچه ها هیچ فرقی نمیگذارید و کسی که کار عملی خودش را نیاورده باشد زیاد جدی نمیگیرید . فکر میکنم این یک عیب شما باشد . اما درس و روش تدریس شما هیجان انگیز بود . و من به شما نمره 18 میدهم .
درس خیلی شیرینی است  و استاد مربوطه نیز عاشق رشته خود میباشد و طول دو ترمی که با ایشان داشتم اطلاعات زیادی کسب کردم و در کل به نظر من عالی بود و به شما نمره 19 میدهم ( به قول خودتان حالگیری ) چون پنج شنبه ساعت 8 صبح برای ما کلاس گذاشتید .
از نظر اخلاق بسیار عالی بودید و با بچه ها مثل خواهر و برادر خود رفتار میکردید . این صمیمت را تا حالا با هیچ استادی نداشتیم . برایم بسیار جالب بود . من به شما نمره 17 میدهم به خاطر اینکه طراحی پلان ها را تغییر میدادید و برای ما خیلی مشکل میشد که دوباره آن را اصلاح کنیم و با شما خاطرات خوبی داشتیم و صمیمیت در کلاس خیلی خوب بود امید وارم در مراحل زندگی موفق و موید باشید .
دوست ندارم نمره را از 20 به شما بدهم . از 40 میدهم 20 نمره برای اخلاق و 20 نمره برای روش تدریس .
استاد عالی . خوش تیپ . و عشق و علاقه ای که به درس خود دارید واقعا درس را هم در کلاس زیبا ارائه میکنید و هم زیبا می آموزید . و چنان با مهر و علاقه در کلاس تمرینات بچه ها را نگاه میکنید و با حتی راه میروید و یا حتی نگاهتان آن قدر زیبا هست که بتواند بچه ها را به جذب درس و تمرینات معماری بکند . در کل از صمیم قلب از شما تشکر و قدر دانی میکنم .

سه شنبه، ۱۶خرداد ۱۳۸۵

مرهم ...

                                   

انتظار مرهم دلتنگی هاست
با گا م ها يت ای مهر بان همدرد خدايی
از انتهای انتظار
به سويم بيا
و ....
دستانم را بگير .واما
ای تنها توان خورشيد برای در خشيدن
از پشت اين افق نا رنجی
انتظار
طلوع کن که در غروب هجران
 من اسیرم ...

بند الف : نگرانم .. خیلی ... این روز ها تماما یاسین میخونم . دلهره دارم ! ... برای یک مریض دعا کنید .

دوشنبه، ۱۵خرداد ۱۳۸۵

بوی یک رنگی ...

                                   

مهم است . گوش کنید :
اگر افرادی را دیدید که از کشته شدن یک کبوتر گریه شان در می آید و از قربانی شدن گوسفند آهی میکشند که غمش تمام عالم را می گیرد .  اما از کنار نیازمندان که می گذرند , از کوچه های فقرا که می گذرند کلی سرو صدا راه می اندازد ، اصلا چندششان میشود که چرا ما را فلان جا آورده ای ؟؟!!  حالم دارد از این بوی گند به هم میخورد ... و فلان و فلان .
اگر دیدید اینگونه آدم ها از دیدن هم نوع خودشان که در فقر غوطه ور است  , ککش هم نگزید . اصلا دلش تکان نخورد و حتی لحظه ای نلرزید ، ( همانی که برای  یک کبوتر گریه میکند ! )  در مهربانی او شک کنید ! نه تنها در مهربانی اش ... بلکه در انسانیتش نیز شک کنید چرا او فقط و فقط چیزی به نام ضعف نفس دارد نه جوهره انسانیت .

بند الف  :
   در مورد شخصیت این افراد ، شک به خود راه ندهید . کاملا درست میگویم
بند ب : از دست افرادی که ادعا دارند عصبانی ام . خیلی ... !!!
بند ج :  راهکار : مغرور بودن در مقابل متکبران عین تواضع است . ( حضرت علی ) . هر کس دقیق تر این حدیث را توانست از نهج البلاغه بیابد به من بگوید .

شنبه، ۱۳خرداد ۱۳۸۵

اشتیاق

نامه هایی که برای هم می نویسند یکی از زیباترین و عاشقانه ترین و عارفانه ترین نامه هایی است که تا به حال خوانده ام . بارها شده پیشنهاد داده ام که " این ها خیلی قشنگند , بیا بدهیم چاپش کنند "
معتقد بودم و هستم که زن و شوهر های جوان ایرانی با خواندن این نامه ها قدر هم را بیش تر میدانند . خانم غاده میگفت : " برعکس , اگر چاپ بشود زندگی ها به هم میریزد "
میگفتم چرا ؟؟
میگفت " صدای همه در می آید که چرا ما نیستیم و این طوری زندگی عاشقانه نکرده ایم . نه من راضی نیستم زندگی کسی به هم بخورد .
آتش عشق را هنوز توی چشمان غاده میتوانید ببنید .
اصلا جرقه عشقشان با هنرشان زده میشود . خانم غاده با مقاله های ادبی اش و و دکتر چمران با آن نقاشی شمع معروفش . هنوز که هنوزست وقتی خانم غاده میرود سر خاک دکتر , به یادش شمع روشن میکند اشک میریزد , شاید به همین دلیل است که من معتقدم ازدواج آن ها یکی از زیباترین ازدواجهای انقلابی جهان یا اصلا تاریخ دنیاست .

   همه جا قصه دیوانگی مجنونست .... هیچ کس را خبری نیست که لیلی چونست .

بند الف : این نوشته ها مربوط به دیدگاه خانم فاطمه نواب صفوی در مورد غاده چمران و مصطفی چمران بوده است .
بند ب : توصيه ميکنم در همين دو سه روز  کتاب چمران به روايت همسر شهيد , نويسنده : حبيبه جعفريان از سري کتابهاي نيمه پنهان ماه , مربوط به انتشارات روايت فتح که در خ انقلاب مي باشد , مطالعه نماييد . ( کتاب بسيار کم حجمي است . و خواندنش بيشتر از دو ساعت زمان نمي خواهد . ) 

بند ج : به عکس یک نگاهی بیندازید , دقت کنید اگر آن گل قرمز میبود اصلا عکس معنایی نداشت . گل سفید و صورتی است و اگر دقت کنید گویی خمیر مایه رنگی خود را داخل آن جام ریخته . انگار از وجودش مایه گذاشته و خودش بسیار کم رنگ شده . زیباست . نه ؟!

جمعه، ۱۲خرداد ۱۳۸۵

زلف گره گیر ...

                                              میخندد و میگوید : هر چند میدانم تو اینگونه ای .  در عین پرستاری کتاب میخوانی . مطالعه میکنی و کوه میروی و باز دانشگاه و از آنجا نیز یک راست میایی به بیمارستان . فکر کنم این آخری حال به هم زن باشه .
نگاهش میکنم و لبخند .... دیگر چیزی نمیگویم . ساکت است ... همچنان .

دستانش را می فشارم. داغند و کمی میلرزند ,  اما رو به بهبودند . نگاهم میکند میگوید : پونه در زندگی ات یاد بگیر که تمام اتفاقات را در طول دوران زندگی ات با هم دنبال کنی و اگر منتظر این باشی که فلان کارت تمام شود و بعد به کار بعدی ات برسی بدان که هیچ گاه آن را به طور تمام و کمال به انجام نمی رسانی . هیچ گاه مگذار بعضی از مشکلات جلوگیر خیلی از کار های دیگرت شود و در اتفاقات بسیاری که در دوران عمر تو پیش میآید که بسیار شادمان شو و نه بسیار غمگین . در زندگی ات ریسک کن و سعی کن از قدرت انتخاب خودت بسیار استفاده نمایی و خیلی به شرایط پیش آمده ای که روزگار برایت بوجود می آورد قانع مباش . هر چند که در این اثنا توجه کامل به مقوله روزی داری .

خیلی جدی میگویم یک بیت شعر از حافظ :

دوش بر گردن من سلسله از موی تو بود ..... دلم آشفته تر از موی تو بر روی تو بود

همان طور که چشمانش بسته است میگوید : بلا فکر میکنی پیر و مریض شدم حافظه ام را هم از دست دادم ؟!! این شعر حافظ نیست . ازش اقتباس کرده اند , شعر اصلی این است :  

دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود ..... تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود .


مو به تنم راست میشه !!. سکوت ... !
                                               
سکوت .... !
                                                         
  سکوت ... !
 از این همه حاضر جوابی و معلومات بالا . اونم در این سن . اونم این همه مطابقت شعری . حض کردم . حضضض .