یا ابصر الناظرین .. ای بیناترین بینایان

چه بگویم ؟ سخنی نیست .
می وزد از سر امید , نسیمی
لیک تا زمزمه ای ساز کند ؛
در همه خلوت صحرا ؛
به رهش
نارونی نیست .
چه بگویم ؟ سخنی نیست .
بام ها ...
زیر فشار شب ؛
کج ؛
کوچه :
از آمد و رفت و شب بد چشم سمج
خسته ست .
چه بگویم ؟ سخنی نیست .
در همه خلوت این شهر ؛ آوا
جز زموشی که دراند کفنی
نیست .
وندر این ظلمت جا
جز سیاه نوحه شو مرده زنی
نیست .
ور نسیمی جنبد ؛
به رهش
نجوا را
نارونی نیست .
چه بگویم ؟ !
سخنی نیست .
بند الف : واقعا چرا بعضی از ما ها این همه همدیگر را اذیت میکنیم ؟ چرا همدیگر را زجر میدیم و فکر می کنیم این کار بسیار خوبیه ؟ چرا با این کار بخشی از عقده های خودمان را ارضا می کنیم ؟ چرا ؟! من واقعا نمی فهمم . واقعا چرا ؟! یک نفر که آزاری ندارد این همه او را ساده می پنداریم ؟ و با جملات تیز و خنجری خودمان روح و قلب او را می آزاریم ... احساساتی نیستم .... حرف دلم اینست و جواب چراهایم را نمی یابم . واقعا چرا ؟!
بند ب : بخش کامنت ها درست شده است . و ارشیو نیز دارد تکمیل میشود . ارشیو را از سال 1382 که برنامه ام تی نداشتیم درست کردم . از دوستان خوبم نیز برای این کمک ها بسیار بسیار ممنونم .
با همين موضوع
نظرات
نظر شما
- لطفا در مورد موضوع و در صورت امکان فارسي بنويسيد، ممنون!
- اگر نظر خصوصي و يا غير مرتبط به موضوع داريد، لطف کنيد و از فرم تماس استفاده کنيد، ممنون!