شنبه، ۱۰تیر ۱۳۸۵

باران


وقتي بارون مياد گيج مي‌شم و صداي تو رو از صداي بارون تشخيص نمي‌دم.
آخ كه چه قدر دلم تنگ شده تا دوباره مثل قديما بباري و صدات دائم تو گوشم باشه، كم كم دارم مي‌ترسم از بس صدات رو نشنوم يه روزي بياد كه زير دوش حموم صداي آب رو با صداي تو اشتباه بگيرم.
امروز نیز باران آمد از ساعت سه بامداد داره میاد و من این بار دوباره مست آن هوای خنک ام . خاطرات زیبایی با این بو و این هوا دارم . آره همان جاده دوهزار و سه هزار تنکابن , که ان قدر بالا میرفتیم که دست مصنوعات انسان به طبیعت بکر نیمرسید و دیگه جاده ای نبود که مثل یک شکاف من را از تو جدا کنه . چقدر دلم برای آن مه و آن خانه کاه گلی و سقف چوبی و بوی نمی که ازش در میاد و سردی بسیار زیاد آن جا تنگ شده . باور کن خیلی تنگه ... خیلی تنگ ... یعنی میشه من یکی دو ماهه دیگه آنجا باشم ؟ با ان فضایی که میخواهم تجربه کنم ؟!

بند الف : شده تا حالا یک چیزی را که تازه کشف کردید و فکر میکنید خیلی دوستش دارید نشانتان بدند اما نذارند تجربه اش کنید ؟ یک مثال میزنم : فرض کنید برای یک بچه سه ساله یک شکلات بزرگ کرم دار مغز دار میخرید . و ان را جلو خودتان می نشانید و شکلات را بهش نشان میدید . بهش میگید  :  مدلش این طوریه .. مزه ان این مدلیه .. شرینه و مغز گردو داره و .... خلاصه هزار تعریف .. اما تا آن دستش را دراز میکنه که از شما بگیره و آن بخوره و مزه شیرین آن را تجربه کنه ..  شکلات را بهش ندید و دوباره فردا شروع کنید تعریف های بهتر و خوبتری از این شکلات ... فکر میکنید روز های بعدی چه اتفاقی میافته ؟ احتمالش هست که ان دیگه طرف شکلات نیاد . نه تنها طرف شکلات بلکه طرف شما نیز نخواهد آمد . در حقیقت آن داره از شما متنفر و یک احساس منزجری نسبت به شما پیدا خواهد کرد ... الان در در مرحله گذار هستم . در مرحله خطرناکی که ممکن است برای همیشه از یک چیزی متنفر بشم . و چیزی که اتفاقا خیلی هم دوستش دارم ... اما امان از این همه زجر و اذیتی که برای یک " تجربه " انجام میدیم .

با همين موضوع

نظرات

من اين تجربه رو داشته‌ام و مي‌فهمم شما چي‌ ميگين. اميدوارم يه خضري پيدا بشه و شما رو تو طي اين مرحله همراه باشه. ولي گاهي مي‌شه يه كار ديگه هم كرد ها... بعد از اينكه ديدين شكلاته رو نمي‌دن، در يه فرصت مناسب بپرين و اونو از دست طرف بقاپين و قلمبه بذارين تو دهنتون!! خيال همه رو راحت مي‌كنين اينجوري

یکشنبه، ۱۱تیر ۱۳۸۵

 

سلام

 

جاي شما خالي اين جاده دوهزار و سه هزار شاهكار بود.

 

به نظرم آن مثالي كه زديد خيلي هم دقيق نيست چون بچه ها به دليل نرسيدن به بلوغ فكري بچه ناميده مي شوند پس اگر در بچگي از كسي متنفر شديد دليل نمي شود در جواني هم همان جور عمل كنيد.

 

یکشنبه، ۱۱تیر ۱۳۸۵

سلام

دوهزار و سه هزار رو من هم با شما موافقم!اما فکر کنم امسال دیگه نمیتونم برم!

اما اون مثال و تجربه!!!امیدوارم نتیجه تجربتون خیلی خوب باشه و امیدوار کننده!

دوست ندارم تنفر کسی رو ببینم!

پایدار باشید

یکشنبه، ۱۱تیر ۱۳۸۵

نظر شما

  • لطفا در مورد موضوع و در صورت امکان فارسي بنويسيد، ممنون!
  • اگر نظر خصوصي‌ و يا غير مرتبط به موضوع داريد، لطف کنيد و از فرم تماس استفاده کنيد، ممنون!




مرا به خاطر داشته باش؟

(استفاده از html مجاز مي باشد)