منصوره ...

در روزهایی که در بیمارستان بودم . قانون بیمارستان های مشهد این بود که از ساعت 6 الی 10 صبح تمامی " همراه های بیماران " را بیرون میکردند . تا به امور بیمارستان بهتر و کامل تر برسند . مثلا پزشکان در ساعت 8 می آمدند و به اوضاع مریض رسیدگی می کردند . و کل بیمارستان در این مدت یک نظافت اساسی میشد . کار هر روز من بود که این ساعات به بیرون بروم چهار روز اول آن کار های اداری داشتم و خب روز های بعد نیز به حرم می رفتم . (من اصولا شب رفتن به حرم را بیشتر از روز رفتن آن دوست دارم . نمی دانم چرا .. شاید به خاطر خاطراتی بود که با دوستان در دوران دانشجویی داشته ام . )
در هر حال , آن روز به حرم رفته بودم و اتفاقا از محل کفشداری شماره 14 به کانون قران رفتم و مسابقات قرانی حفظ و تلاوت قران نونهالان بود . اگر بدانید چقدر افسوس خوردم که آن روز دوربینم را همراهم نیاورده بودم . بیشتر از 100 کودک .. پسر و دختر در سنین کمتر از 6 سال که هر کدام برای مسابقات آمده بودند و با یونیفرم های کاملا خاص و بامزه . دختران لباس های زرد رنگ و پسران لباس های خاکستری و زرشگی .. صحنه های بسیار بسیار جالبی بود بچه هایی ریزه و میزه که هر کدام گوشه ای نشسته بودند و مربی شون چیز هایی را به آن ها گوشزد میکرد . بچه هایی که با هم میخواندند و گاهی با هم بجث میکردند که فلانی دارد غلط میخواند ... جالب بود کاملا به طور واضح اشکالات هم را میگفتند و یادشان میرفت که اینجا محل برگزاری مسابقات بود . در یکی از حجره ها دختر کوچولوی نازی با چشم های درشت و خواستنی اش و مژه های بلندش که وقتی سرش روی قرآن بود آن ها میتوانستی به وضوح ببینی توجه من را بسیار به خودش جلب کرده بود . ناخود آگاه کنارش نشستم و بهش لبخند زدم . از اعتماد به نفس فوق العاده بالایی برخوردار بود و از اینکه کنارش بودم لذت می بردم . روی جلد کتاب اسم و فامیلش را نوشته بودند . یک ساعت دیگه نوبت آن میشد تا هنر نمایی کنه . و قران را بخونه .. بله ان حافظ کل قرآن بود و بعد از مسابقه در حالی که بسیار از صوت قرآنش به وجد آمده بودم بغلش کردم و با هم عکس گرفیتم . خواهر منصوره نیز که سه سال داشت در این مراسم شرکت کرده بود چرا که ا نیز حافظ چند جزء قرآن بود . چقدر لذت میبرم از مهد کودک هایی که اینچنین فرزندانی تربیت میکنند و چقدر کیف میکنم از بچه هایی که قبل از مدرسه سواد قرآنی و نور الهی دارند .
بند الف : مایل بودم از " رفاه " و اینکه رفاه مادی در زندگی یعنی چه ؟ در اینجا بنویسم . اما عکس ها که به وسیله عکاس حرم مطهر که امروز به دستم رسید . باعث شد تا از منصوره و مرور خاطرات با او بنویسم . انشالله در پست آینده خود از اینکه چگونه میشود رفاه داشت اما دیدگاه محرومیت زدایی نیز داشت را بنویسم . دیدگاه که نه .. بلکه چطور میشود عملا اینگونه زندگی کرد .
بند ب : مریضمان الحمد الله در بهبود کامل به سر می برد . برای همه مریضان دعا کنیم .
با همين موضوع
نظرات
سلام، خسته نباشيد... اين بلاگرولينگ هم نعمتي است براي خودش... ديگر هم از خجالت دوستاني كه به ما لينك داده بودند و متاسفانه نتوانستيم پاسخشان را بدهيم در ميآييم، هم اينكه يك ليست درست و حسابي از رفقاي آپديتشده داريم... براي بيمار شما و ساير بيماران به ويژه بيماراني كه به ناراحتيهاي مزمن روحي، افسردگي و ساير بيماريهاي صعبالعلاج و لاعلاج دچار هستند آرزوي بهبود دارم
رفاه....!!! آن هم ماددي!!
مگه ميشه براي همه نسخه پيچچيد؟!!!!
سلام. امیدوارم که این بچه ها از متمسکین به قرآن بشن و بتونند راه زندگی خودشون و دیگران رو روشن کنند...
نظر شما
- لطفا در مورد موضوع و در صورت امکان فارسي بنويسيد، ممنون!
- اگر نظر خصوصي و يا غير مرتبط به موضوع داريد، لطف کنيد و از فرم تماس استفاده کنيد، ممنون!