سه شنبه، ۱۳تیر ۱۳۸۵

منصوره ...

من و منصوره چوپانی . دختر 5 ساله ای که حافظ کل قران بود .

در روزهایی که در بیمارستان بودم . قانون بیمارستان های مشهد  این بود که از ساعت 6 الی 10 صبح  تمامی " همراه  های بیماران "  را بیرون میکردند . تا به امور بیمارستان بهتر و کامل تر برسند . مثلا پزشکان در ساعت 8 می آمدند و به اوضاع مریض رسیدگی می کردند .  و کل بیمارستان در این مدت یک نظافت اساسی میشد . کار هر روز من بود که این ساعات به بیرون بروم چهار روز اول آن کار های اداری داشتم و خب روز های بعد نیز به حرم می رفتم . (من اصولا شب رفتن به حرم را بیشتر از روز رفتن آن دوست دارم . نمی دانم چرا .. شاید به خاطر خاطراتی بود که با دوستان در دوران دانشجویی داشته ام . )

در هر حال ,  آن روز به حرم رفته بودم و اتفاقا از محل کفشداری شماره 14 به کانون قران رفتم و مسابقات قرانی حفظ و تلاوت قران نونهالان بود . اگر بدانید چقدر افسوس خوردم که آن روز دوربینم را همراهم نیاورده بودم . بیشتر از 100 کودک .. پسر و دختر در سنین کمتر از 6 سال که هر کدام برای مسابقات آمده بودند و با یونیفرم های کاملا خاص و بامزه . دختران لباس های زرد رنگ و پسران لباس های خاکستری و زرشگی .. صحنه های بسیار بسیار جالبی بود بچه هایی ریزه و میزه که هر کدام گوشه ای نشسته بودند و مربی شون چیز هایی را به آن ها گوشزد میکرد . بچه هایی که با هم میخواندند و گاهی با هم بجث میکردند که فلانی دارد غلط میخواند ... جالب بود کاملا به طور واضح اشکالات هم را میگفتند و یادشان میرفت که اینجا محل برگزاری مسابقات بود .  در یکی از حجره ها دختر کوچولوی نازی با چشم های درشت و خواستنی اش و مژه های بلندش که وقتی سرش روی قرآن بود آن ها میتوانستی به وضوح ببینی توجه من را بسیار به خودش جلب کرده بود . ناخود آگاه کنارش نشستم و بهش لبخند زدم . از اعتماد به نفس فوق العاده بالایی برخوردار بود و از اینکه کنارش بودم لذت می بردم . روی جلد کتاب اسم و فامیلش را نوشته بودند . یک ساعت دیگه نوبت آن میشد تا هنر نمایی کنه . و قران را بخونه .. بله ان حافظ کل قرآن بود و بعد از مسابقه در حالی که بسیار از صوت قرآنش به وجد آمده بودم بغلش کردم و با هم عکس گرفیتم . خواهر منصوره نیز که سه سال داشت در این مراسم شرکت کرده بود چرا که ا نیز حافظ چند جزء قرآن بود .  چقدر لذت میبرم از مهد کودک هایی که اینچنین فرزندانی تربیت میکنند و چقدر کیف میکنم از بچه هایی که قبل از مدرسه سواد قرآنی و نور الهی دارند . 

 

بند الف : مایل بودم از " رفاه " و اینکه رفاه مادی در زندگی یعنی چه ؟  در اینجا بنویسم . اما عکس ها که به وسیله عکاس حرم  مطهر  که امروز به دستم رسید . باعث شد تا از منصوره و مرور خاطرات با او بنویسم . انشالله در پست  آینده خود از اینکه چگونه میشود رفاه داشت اما دیدگاه محرومیت زدایی نیز داشت را بنویسم . دیدگاه که نه  ..  بلکه چطور میشود عملا اینگونه زندگی کرد .

بند ب : مریضمان الحمد الله در بهبود کامل به سر می برد . برای همه مریضان دعا کنیم .

با همين موضوع

نظرات

سلام، خسته نباشيد... اين بلاگرولينگ هم نعمتي است براي خودش... ديگر هم از خجالت دوستاني كه به ما لينك داده بودند و متاسفانه نتوانستيم پاسخشان را بدهيم در مي‌آييم، هم اينكه يك ليست درست و حسابي از رفقاي آپديت‌شده داريم... براي بيمار شما و ساير بيماران به ويژه بيماراني كه به ناراحتي‌هاي مزمن روحي، افسردگي و ساير بيماري‌هاي صعب‌العلاج و لاعلاج دچار هستند آرزوي بهبود دارم

سه شنبه، ۱۳تیر ۱۳۸۵

رفاه....!!! آن هم ماددي!!
مگه ميشه براي همه نسخه پيچچيد؟!!!!

چهارشنبه، ۱۴تیر ۱۳۸۵

سلام. امیدوارم که این بچه ها از متمسکین به قرآن بشن و بتونند راه زندگی خودشون و دیگران رو روشن کنند...

چهارشنبه، ۱۴تیر ۱۳۸۵

نظر شما

  • لطفا در مورد موضوع و در صورت امکان فارسي بنويسيد، ممنون!
  • اگر نظر خصوصي‌ و يا غير مرتبط به موضوع داريد، لطف کنيد و از فرم تماس استفاده کنيد، ممنون!




مرا به خاطر داشته باش؟

(استفاده از html مجاز مي باشد)