چهارشنبه، ۱شهریور ۱۳۸۵

صداقت ...

 جور دیگر باید دید ....

کاش آدم ها همان چیزی که هستند نشان می دادند ، نه آن چیزی که آرزو دارند .....

با همين موضوع

نظرات

عكس قشنگي را مرتب با موضوع انتخاب كرده ايد... 

چهارشنبه، ۱شهریور ۱۳۸۵

عكس جالبيه، اولش يكم شوكه كننده بود!

چهارشنبه، ۱شهریور ۱۳۸۵

خيلي خشنه !

پنجشنبه، ۲شهریور ۱۳۸۵

سلام. كمي دير شد براي تشكر بابت آخرين كامنت شما  از مهربونيت واقعا ممنونم. ضمنا اين عكس خيلي دلخراشه و حال آدمو بد مي كنه.

شنبه، ۴شهریور ۱۳۸۵

سلام، شنیده ام چشم ها را باید شست، اما اکنون می بینم پرده ها را باید برداشت، نقاب ها را باید برداشت، لایه ها را باید کند ... اما میگه میشه ...  میشه و نمیشه ... آدم می تونه همیشه صادق باشه با خودش و دیگران، اینجوری تکلیفش هم با خودش معلومه هم با جهان، اما یه مشکلی اینجا هست صداقت پایمردی میخواد ... یکی از دوستان می گفت در این جامعه مگه میشه دروغ نگی مگه میشه تظاهر نکنی مگه میشه همیشه زلال و شفاف و پاک باشی. اون می گفت اصلا ساختار اجتماع یه جوریه که آدم رو مجبور میکنه خودش نباشه با جالبتر اینکه خیلی ها از شنیدن دروغ لذت می برن، اصلا اگه بهشون دروغ نگی و به هم دروغ نگن زندگی به هم می ریزه به مثال ساده می زنم. شما رفتید مهمونی خونه ی یکی از آشنایان، میگه حالت خوبه؟ شما احتمالا اگه سرحال هم نباشید میگید: خوبم به مرحمت شما. شما که خوب نیستید چرا میگید خوبم؟ اصلا شاید در یه مورد حالتون از دیدن یه نفر به هم بخوره اگه آدم با خودش صادق باشه به خودش میگه من به این دلایل از این آدم خوشم نمیاد پس به خاطر اینکه مجبور نباشم خودمو پیش اون یه جور دیگه نشون بدم به عیادتش یا دیدنش نمی رم ... زندگی اجنماعی آدمو مجبور میکنه یه نقاب بزنه، اون دوستم می گفت این نقاب رو همه دارن حالا یکی کم تر یکی بیشتر ولی اونایی که این نقاب رو بر می دارن همیشه ار اجتماع رانده میشن ... خیلی ها در تاریخ هستن که اینجوری بودن و مشهور خاص و عام شدن ... حسین منصور حلاج ... که البته مقامی خیلی بالاتر از این حرف و حدیث ها داره و اصلا شاید مثال زدن از ایشون در اینجا برای بحث پیش پا افتاده ای که من مطرح کردم درست نباشه.

درمورد ابرشهر هم حرف شما رو درک میکنم اما یه دلیل خاص هست که منو از این کار باز میداره اگه میخواهید بدونید اون دلیل چیه با پست الکترونیک در خدمت شما هستم.

برقرار باشید

یکشنبه، ۲۶شهریور ۱۳۸۵

سلام، شنیده ام چشم ها را باید شست، اما اکنون می بینم پرده ها را باید برداشت، نقاب ها را باید برداشت، لایه ها را باید کند ... اما میگه میشه ...  میشه و نمیشه ... آدم می تونه همیشه صادق باشه با خودش و دیگران، اینجوری تکلیفش هم با خودش معلومه هم با جهان، اما یه مشکلی اینجا هست صداقت پایمردی میخواد ... یکی از دوستان می گفت در این جامعه مگه میشه دروغ نگی مگه میشه تظاهر نکنی مگه میشه همیشه زلال و شفاف و پاک باشی. اون می گفت اصلا ساختار اجتماع یه جوریه که آدم رو مجبور میکنه خودش نباشه با جالبتر اینکه خیلی ها از شنیدن دروغ لذت می برن، اصلا اگه بهشون دروغ نگی و به هم دروغ نگن زندگی به هم می ریزه به مثال ساده می زنم. شما رفتید مهمونی خونه ی یکی از آشنایان، میگه حالت خوبه؟ شما احتمالا اگه سرحال هم نباشید میگید: خوبم به مرحمت شما. شما که خوب نیستید چرا میگید خوبم؟ اصلا شاید در یه مورد حالتون از دیدن یه نفر به هم بخوره اگه آدم با خودش صادق باشه به خودش میگه من به این دلایل از این آدم خوشم نمیاد پس به خاطر اینکه مجبور نباشم خودمو پیش اون یه جور دیگه نشون بدم به عیادتش یا دیدنش نمی رم ... زندگی اجنماعی آدمو مجبور میکنه یه نقاب بزنه، اون دوستم می گفت این نقاب رو همه دارن حالا یکی کم تر یکی بیشتر ولی اونایی که این نقاب رو بر می دارن همیشه ار اجتماع رانده میشن ... خیلی ها در تاریخ هستن که اینجوری بودن و مشهور خاص و عام شدن ... حسین منصور حلاج ... که البته مقامی خیلی بالاتر از این حرف و حدیث ها داره و اصلا شاید مثال زدن از ایشون در اینجا برای بحث پیش پا افتاده ای که من مطرح کردم درست نباشه.

درمورد ابرشهر هم حرف شما رو درک میکنم اما یه دلیل خاص هست که منو از این کار باز میداره اگه میخواهید بدونید اون دلیل چیه با پست الکترونیک در خدمت شما هستم.

برقرار باشید

یکشنبه، ۲۶شهریور ۱۳۸۵

سلام، شنیده ام چشم ها را باید شست، اما اکنون می بینم پرده ها را باید برداشت، نقاب ها را باید برداشت، لایه ها را باید کند ... اما میگه میشه ...  میشه و نمیشه ... آدم می تونه همیشه صادق باشه با خودش و دیگران، اینجوری تکلیفش هم با خودش معلومه هم با جهان، اما یه مشکلی اینجا هست صداقت پایمردی میخواد ... یکی از دوستان می گفت در این جامعه مگه میشه دروغ نگی مگه میشه تظاهر نکنی مگه میشه همیشه زلال و شفاف و پاک باشی. اون می گفت اصلا ساختار اجتماع یه جوریه که آدم رو مجبور میکنه خودش نباشه با جالبتر اینکه خیلی ها از شنیدن دروغ لذت می برن، اصلا اگه بهشون دروغ نگی و به هم دروغ نگن زندگی به هم می ریزه به مثال ساده می زنم. شما رفتید مهمونی خونه ی یکی از آشنایان، میگه حالت خوبه؟ شما احتمالا اگه سرحال هم نباشید میگید: خوبم به مرحمت شما. شما که خوب نیستید چرا میگید خوبم؟ اصلا شاید در یه مورد حالتون از دیدن یه نفر به هم بخوره اگه آدم با خودش صادق باشه به خودش میگه من به این دلایل از این آدم خوشم نمیاد پس به خاطر اینکه مجبور نباشم خودمو پیش اون یه جور دیگه نشون بدم به عیادتش یا دیدنش نمی رم ... زندگی اجنماعی آدمو مجبور میکنه یه نقاب بزنه، اون دوستم می گفت این نقاب رو همه دارن حالا یکی کم تر یکی بیشتر ولی اونایی که این نقاب رو بر می دارن همیشه ار اجتماع رانده میشن ... خیلی ها در تاریخ هستن که اینجوری بودن و مشهور خاص و عام شدن ... حسین منصور حلاج ... که البته مقامی خیلی بالاتر از این حرف و حدیث ها داره و اصلا شاید مثال زدن از ایشون در اینجا برای بحث پیش پا افتاده ای که من مطرح کردم درست نباشه.

درمورد ابرشهر هم حرف شما رو درک میکنم اما یه دلیل خاص هست که منو از این کار باز میداره اگه میخواهید بدونید اون دلیل چیه با پست الکترونیک در خدمت شما هستم.

برقرار باشید

یکشنبه، ۲۶شهریور ۱۳۸۵

نظر شما

  • لطفا در مورد موضوع و در صورت امکان فارسي بنويسيد، ممنون!
  • اگر نظر خصوصي‌ و يا غير مرتبط به موضوع داريد، لطف کنيد و از فرم تماس استفاده کنيد، ممنون!




مرا به خاطر داشته باش؟

(استفاده از html مجاز مي باشد)


                               




Warning: include(../../../footer.php) [function.include]: failed to open stream: No such file or directory in /home1/mofidinf/public_html/irvani.com/weblog/archives/2006/08/post_249.php on line 384

Warning: include() [function.include]: Failed opening '../../../footer.php' for inclusion (include_path='.:/usr/lib/php:/usr/local/lib/php') in /home1/mofidinf/public_html/irvani.com/weblog/archives/2006/08/post_249.php on line 384