یکشنبه، ۷آبان ۱۳۸۵

روابط

بیست سال دیگه همینی هستیم که الانیم ؟

به زندگی شما چی معنا ميده؟ يعني ارزش زندگيتون رو چي تعيين ميکنه؟ نحوه زندگي کردن ؟ تلاشي که ميکنين ؟ موفقيت هايي که بدست ميارين ؟ يا آدمهايي که تو زندگيتون هستند  ؟
اون چيزي که براتون از همه مهمتره چيست ؟ اينکه به هدف هاتون برسين يا اينکه تو آرامش زندگي کنين يا با اونهايي که براتون عزيزن زندگي کنين. چه جوري زندگيتون رو اولويت بندي ميکنين .... هدفها و مشکلاتتون رو چه جوري طبقه بندي ميکنين ؟

به نظر من تو زندگی چند تا چيز خيلي مهمند . يکي  از آن ها طبقه بندی روابطمون با آدمهاي دور و ورمون است . يعني از نظر ارزش و انجام پذيري به چه ترتيب اولويت بندي کنيم . در مورد مشکلات زندگي هم همينطور . اگه بتونيم يه تعادل تو اين موارد بدست بياريم همه چي راحت تر ميشه . وقتي با يه مشکل برخورد ميکنين چه جوري باهاش روبرو ميشين . به اين فکر ميکنين که اين مشکل چقدر اهميت داره و با چقدر از قواتون پيش ميرين يا اينکه با همه مشکلات يه جور برخورد می کنين ؟ فکر ميکنم يه مقدار از مشکلات ادمها اينه که اهميت مشکل رو نميتونن درک کنن در نتيجه روش برخوردشون هيچ تناسبي با اهميت مشکل نداره . مثلا يه مشکلي که خيلي هم ممکنه اهميت نداشته باشه (البته اينها همش نسبيه ) باعث بشه يه نفر با تمام وجود درگيرش بشه بعد اگه اين مشکله حل نشه زندگي آدم بهم ميريزه و دچار ناراحتي ميشه !! ولی چیزی که توی این مدت از دست میده همان ارامش واقعی است . حالا این مشکل حل بشه یا نه ... خیلی از چیز ها توی رفع یک مشکل دخیلند . مثلا برخورد شما با مساله و یا بر خوردتان با آدم های مساله . وقتی فکر میکنم مثلا یک ارتباط استاد با دانشجو و برعکس . دو همسر با هم و یا دو دوست و فرزند و والدین و یا دو همکار  ان چیزی که مهم ترین شرط را در ایجاد رابطه سالم و دائمی حفظ میکنه رعایت و حفظ و تداوم حرمت ها است . حفط حرمت خیلی وقت ها با رعایت ادب حل شدنی است . خیلی ها ادب را در این میدانند که فقط در اول رابطه ها شکل بگیره و به مرور و با گذشت زمان این کمرنگ تر بشه . دلیل این کمرنگ شدن را نیز در صمیمی تر شدن جستجو میکنند . اما چیزی که به ثبات یک رابطه خیلی کمک میکنه رعایت احترام دو جانبه است . در حقیقت رعایت احترام یک "انسان" به "انسان" دیگر است . شاید توی مشکلاتی که ما ها با ادم ها داریم ، عدم این حالت را به خوبی حس میکنیم . خیلی دوست دارم دوستان راجع به این مساله صحبت کنیم واقعا چرا وقتی مثلا دو نفر قراره مدت های مدیدی را در کنار هم باشند و کنار هم زندگی کنند به مرور این ها را فراموش میکنند ؟ چرا ؟!!

حتی اگر ادم ها را بر حسب علاقه و یا بر حسب نسبت و یا بر حسب روابط هم طبقه بندی کنیم . اصول پایداری یک رابطه به معادله ساده است . چرا فقط ما در اول اشنایی هایمان به این معادله پایبندیم ؟ واقعا چرا؟!

جمعه، ۵آبان ۱۳۸۵

نیشابور ، شهرم

تپه هلاکو خان . روستای بوژان . 4 کیلومتری شهر نیشابور .

پاییز كه می‌شود، بروی نيشابور. توی اين ميدان باغ‌ها كه می‌روی اين ميوه‌ها  را چيده‌اند؛ همه را چیده اند ،  چنان تر و تازه كه باور نمی‌كنی. دست می‌زنی ببينی راست است يا نه. بو همه جا را برداشته است. بوی عطر سیب ، بوی به ، بوی تمام نمی که پاییز دارد .  می‌چينند از روستا ، از دل کوه،  می‌آورند، در ختان زرد اند و قرمز گاهش با سبز هم مخلوط است . ندیدی که تو اینجا را ، قشنگ است خیلی قشنگ ، با آن نمی که در هوا پخش است ، چقدر اینجا حضور دارد همه چیز ، ان هم از نوع نابش .... چه قدر! همه‌ی شهر را بوی پاییز برمی‌دارد. آره. پاییز كه می‌شود، بروی نيشابور. دلت تازه می‌شود. نيشابور كه بروی، خدا گولت می‌زند، همه چيز يادت می‌رود. خيلی مكار است.

پی نوشت
: برای دیدن طبیعت نیشابور اینجا را کلیک کنید .
پی نوشت : عجب تعطیلی هماهنگ نشده و طراحی نشده بینظمی بود .  مخصوصا اینکه اعضای خانواده تازه بروند سفر و تو بار روز هایی را تنها باشی ... جدا" تنهایی"  فقط بدرد خود آدم  و خدایش  میخورد . و گرنه اصلا چیز خوبی نیست .

سه شنبه، ۲آبان ۱۳۸۵

شاگرد ترم اولی ...

در یکی از دروسی که در دانشگاه دارم ،بچه های ترم اولی با ذوق و شوق فراوان به کار مشغولند در جلسه اولی که وارد کلاس شدم دیدم یکی از بچه ها در جایگاه استاد نشسته و خب متوجه حضور من شد اما به محل میز و صندلی شاگردان نرفت ... احساس کردم یک مشکلی پیش امده فاصله بین میز من تا تخته سیاه کمتر از یک متر بود  . بدون اینکه ایشان را به نظم فرا بخونم وسایلم را در یک جای دیگه گذاشتم و شروع کردم صحبت کردن و خوش امد گویی به بچه ها برای ورود به دانشگاه و رزومه کار را گفتن و غیره ... و در همین صحبت کردن ها به مکان نشستن استاد نیز نزدیک  می شدم و ارام بهش گفتم میشه محبت کنید روی ان صندلی بنشینید ؟ همین طور که گردنش پایین بود و به من اصلا نگاه نمیکرد هیچ تکانی نخورد و باز من به صحبت هام ادامه دادم همیشه عادت دارم در کلاس راه بروم . یک لحظه و ناخود آکاه حس کردم که ان ناشنوا است . بعد از آن  هر گاه به سمتش نزدیک میشدم با زبان اشاره  ناشنوایان که از مامان یاد گرفته بودم به او فهماندم به من نگاه کند تا متوجه بشود که من چه میگویم . تا انتهای کلاس که سه ساعتی طول کشید او اصلا تمایلی به بلند شدن از مکان و یا نگاه کردن نداشت . و همچنان سرش پایین بود و یک عینک بسیار بسیار ته استکانی نیز به چشمش داشت . کلاس که تمام شد با اشاره بهش فهماندم که کلاس تمام شده .... و او رفت . و من واقعا متحیر از اینکه با یک شاگرد اینچنینی چه کنم ؟ علاوه بر اینکه مزایای آموزش فراگیر و تمام چیز هایی که در پایان نامه بلد بودم حالا باید جنبه عینیت به خودش میگرفت . اسم و فامیلش را به سرپرستی دانشگاه دادم و گفتند این شاگرد در پرونده اش نیمه بینا است . و از فلان مدرسه آمده است. اما فکر میکنیم مشکلات دیگری نیز دارد . جا خوردم ! من در تشخیصم اشتباه کرده بودم او ناشنوا نبود . بلکه از شدت خجالت که در سر جای من نشسته بود نمی توانست به من نگاه کند . سرپرستی دانشگاه به من گفت خانم مهندس اگر میخواهید این فرم را پر کنید چون شما شاگرد خاص دارید حقوقتان افزایش پیدا میکنه چون مسئولیتتان بیشتر میشه . مانده بودم چی بگم ؟ او فکر کرده بود من از این قوانین خبر دارم و امدم حق و حقوقم را بگیرم . اما من برای درست بودن حدسم و اینکه چطور یک درس عملی ای که اتفاقا تمام کار هایش ساختن و تجسم کردن و خلاقانه یودن است و با ماکت و المان و حجم و فرم ...  همراه است با یک نیمه بینا کار کنم ؟  از همه مهتر ایا دانشجویی حاضر میشود با او همگروه شود یا خیر ؟ صحبت را با مامان مطرح کردم و گفتند باید هر تصویری که نشان میدی یا بزرگتر ان را برایش کپی بگیری و یا تصویر را در فاصله 5 سانتی متری صورتش قرار بدی تا او نیز بتوانه بفهمه که منظور درس چیست و هدف از فلان تمرین و کار عملی اتلیه چه خواهد بود ؟ جلسه سوم درس جدی شده بود و بچه ها لازم بود که با عنصر خط تولید فرم کنند . و یک فضای مثبت و منفی بوجود بیاورند . قبل از شروع ساخت ماکت ها میز نقشه کشی ای را کنار میز خودم جسباندم و او متوجه شد که باید اینجا وسایلش را قرار بدهد . و تشخیص داده بود که نیازی نیست در فاصله یک متری تخته باشد چون من بیشتر راه میرفتم و بیشتر بچه ها صحبت میکردند و عملا با تخته سیاه در کلاس عملی کاری نداشتیم . ضمن درس که کتاب و اسلاید ها را نشان میدادم ... راه میرفتم و کتاب را در 5 سانتی صورتش قرار میدادم تا او هم به طور کامل نگاه کند . یک دفعه حین نزدیک شدن من به شاگرد نیمه بینایم سه تا از پسر ها بلند بلند خندیدند .... دیگه نتوانستم خودم را کنترل کنم . فضای کلاس حالتی شده بود که باید " در جا " دانشجو را ادب میکردم . ان قدر برخورد جدی باهاشون داشتم ان قدر عصبانی شده بودم و ان قدر صدامو بلند  کرده بودم که دانشجویانم تصور این همه جدیت را از من نداشتند . هر سه تاشون میخکوب به من نگاه میکردند و من نیز نگاه .... حتی اجازه ندادم از کلاس بیرون برند  تا مزه حجالت کشیدن را تهش حس کنند . دلم می خواست بفهمند که با همکلاسی شان چه کردند .... دلم میخواست بفهمند که چقدر خنده ای که از روی مسخره کردن ادم ها بلند میشه چقدر میتوانه روح یک جوان را بشکنه .... شاید باورتان نشه شاگرد نیمه بینای من از جلسه  چهارم توانست با من صحبت کند .توانست بگه چیز هایی را که میخواست .  اولین باری که صدایش را شنیدم باورم شد که ناشنوا نیست . تصورش را بکنید یک نیمه بینا چرا باید این قدر معذب باشد که حتی سخن نگوید ؟ شاید باور نکنید او بدون هیچگونه تفاوتی با شاگردان دیگر ،  پا به پای ان ها کار میکند و بسیار بسیار منظم و کوشا است .
باور کنیم فرهنگ تعریف نمی‌شود، فرهنگ تعریف می‌کند، و تعریف‌اش در خودش است،  در درون ادم هاست ، مثل شعر، مثل الکتریسیته، آثار آنها خبر از آنها می‌دهد. همیشه تظاهرهايی از او نشانه‌هايی از اوست، در همه جا هست و در هیچ جا نیست. وقتی که هست تازه حس می‌کنی که نیست، یعنی باید فرهنگ داشته باشی که بدانی فرهنگ نداری، یعنی فرهنگ درست همان چیزی است که آدم با فرهنگ در پی آن است. به امید آن روزی که بدانیم اخلاق درست بخشی از فرهنگ ایرانی  و اسلامی ماست .

پی نوشت : نیمه بینا در حقیقت کم بینا نیست . که مشکلش با یک عینک و یک سری وسایل حل شود . نیمه بینا یعنی نابینایی که از اشیاء شبح هایی می بیند و بس . شاید کمی بیشتر شاید کمی کمتر ! . حداقل در کلاس من اینگونه است .  
پی نوشت : عید سعید را تبریک میگم . برای همه دعا کنیم .

یکشنبه، ۳۰مهر ۱۳۸۵

سه به یک

من مرد معامله هستم ؟ !

حالا يك حرف برايت بزنم كه كيف كنی. هزار بار هم شنيده‌ای ولی كيف دارد. خدا معامله‌گر است. معامله‌گر زرنگی هم هست. می‌روی جلو كلاهش را برداری، سرت كلاه می‌گذارد. تازگی‌ها هم شنيده‌ام كه معامله می‌كند سه به يك. اما جنسی كه دارد اين‌قدر خوب است كه سه به يك هم می‌ارزد. آن سه تا كه می‌خواهد چی است؟ آن سه تا چی است؟
اوليش اين كه برگرد. برگرد خانه‌ات. برگرد به وطنت. برگرد پيش مادرت. برگرد همان‌جا كه بودی. همان‌جا كه آهو بودی و قشنگ بودی.
دوم اين كه دنبال آرامش باش. هميشه پی آرامش و امنيت باش. از هر چيزی می‌گذری بگذر، ولی از آرامش نگذر. از امنيت نگذر.
سومی هم اين كه كار كن. كار خوب هم بكن. كاری كن كه خوبی ازش دربيايد.
اين كارها را كه كردی، او هم همه‌ی كارهای بدت را جمع می‌كند، مثل اين معركه‌گيرها. چی می‌گويند به‌‌‌ش شامورتی. همه‌اش را می‌كند كار خوب. كار بد چی شد؟ خوب شد. خلاص. باور نمی‌كنی؟

پی نوشت : توی این ماه رمضانی چقدر معامله کردیم ؟ نه جدا چقدر ؟ !  عید داره نزدیک میشه ... رمضان هم تمام شد . حالم از خودم به هم میخوره .... خیلی زیاد .
پی نوشت : نه گوشی را بر میدارم . نه اس ام اس جواب میدم ، این روز ها سعی می کنم به دیدار عزیزان و دوستان نروم ... آخه  مرتب سوال میکنند . میمانم چی بگم .... خدایا به من صبر بده حتی توی ان چیز هایی که حکمتش را نمی دانم ... وگرنه صبر کردن کار سهلی بود .....  من گیجم ... و خسته . صبر جمیل میخواهم ... کاش حداقل این یکی را ای روز ها با تو خوبم  معامله کرده بودم .

جمعه، ۲۸مهر ۱۳۸۵

کنار هم بودن

در طول یک زندگی مشترک آدم ها چه بخواهند و چه نخواهند از هم دیگر تاثیر می گیرند . حالا این تاثیر چه میزانش برای یک فرد گیرنده باشد یا دهنده بستگی به شرایط دو طرف و روحیات تک تک افراد دارد . این روز ها اتفاقات زندگی ها را به دقت نگاه میکنم و در ذهنم مرور میکنم و یا ان هایی را که لازم باشند به حافظه بلند مدت می سپرم ... اما یک جریانی و یا چندین جریان های مختلفی در ذهنم میایند و یا می بینم که خیلی دوست دارم دوستان بخوانند و با هم به بحث و گفتگو بنشینیم که چرا در طول زمان خیلی از چیز هایی که اول برای ما جذاب بودند به مرور اثر خودش را از دست میده . خیلی از اعمال اتفاقا اول زندگی خیلی خیلی شیرین هستند و خیلی از اعمال دیگه با توجه به شرایط زندگی ها و روحیات دو طرف تغییر میکند . بذارید یک مثال بزنم ...
دو هفته پیش به ملاقات یکی از دوستان و یا بستگان قدیمی پدر در تهران رفته بودم . به علت دوری اگر بتوانم ایشان را 6 ماه یک بار ملاقات کنم خیلی دختر خوبی هستم ! منزلشان از شرق تهران به غرب تهران انتقال پیدا کرده بود و من هم  آن منطقه را بلد نبودم به همین دلیل این دوست خوب زحمت کشیدند و قرار بر این شد که من تا فلکه دوم آن منطقه بروم و بقیه راه ایشان دنبال من بیان . زن و شوهر تنها زندگی میکنند و سه دختر و یک پسر ازدواج کرده که  اتفاقا همه آن ها در از نظر موقعیت اجتماعی بسیار بسیار موفق هستند . خانم و آقای عزیز که هر دو سنی در حدود 70 سال دارند به دنبال من آمدند . توی ان لحظه خیلی خوشحال شده بودم و شاید از اینکه یک زن و شوهر چقدر به همدیگر، به مهمانشان ، و از همه مهمتر به فضای بین خودشان احترام میذارند و " با هم " به دنبال من آمدند . از این صحنه لذت بردم و ته دلم به این ها افرین گفتم که در امور زندگی  بعد از این همه سال با هم متحد هستند . با هم رفتیم و خوب ساعاتی را با هم بودیم.  خوشبختانه و یا متاسفانه عادت دارم هر جایی  که میرم گل بخرم . یک دسته گل تمام رز خریده بودم وچون در ماشین احساس کردم خانم خانه براشون سخت است که برگردند و گل را بگیرند ( چون گردنشان درد میکرد ) گل را به اقای خانه دادم و خودم کمک کردم تا گل را در ظرف مخصوصش بذاریم . ( از اینکه این همه وارد جزییات میشم هدف دارم ) خب ان روز به من خیلی خیلی خوش گذشت .  هر دو از خاطراتشان ، عکس ها ، جوانی ها ، و همه و همه تعریف می کردند . و دم اذان سه نفری راهی امامزاده داوود شدیم . و فردای ان روز نیز به دلیل کار های اداری ای که بنده داشتم باید از آن جا میرفتم و باز این خانواده عزیز ( علی رغم میل باطنی بنده که نمیخواستم اذیتشان کنم ) مرا تا خیابان انقلاب همراهی کردند . و باز شرمنده  این همه محبت و این همه اتحادی که بین ان ها بود شده بودم . اما داستان از اینجا شروع میشه .... یکی دو ساعت بعد اقای خانه به من زنگ زدند و گفتند من جدا عذر خواهی میکنم از اینکه نتوانستم اسباب راحتی و خوشی و اسایش را برای شما فراهم کنم .!.. گفتم چرا ؟ گفتند من واقعا در این خانه در عذابم ! ... چیزی برای گفتن نداشتم  . گفتند چرا خانم من در تمام جا ها دنبال من میاید و چرا نمیگذارد من کمی ازاد باشم ؟  چرا تا دیدند میخواهم بیام دنبال شما زود کفش و کلاه کردند و با  من آمدند ؟ چرا نمیگذارد من " خودم "  به دنبال شما بیایم ؟ مگر شما جای نوه من را ندارید ؟ مگر فلان .. مگر چنان ... خیلی ناراحت بودند ، خیلی ... توی آن لحظه احساس کردم تمام چیز های خوبی که من در ذهنم تجسم میکردم و یا تصور داشتم پاره پاره شدند .  من از محبت این زن و شوهر لذت میبردم .. آنم در این سن پیری و ......... و او داشت از این جریان عذاب میکشید .  بعد از ان یکی دو ساعت بعد نیز خانم خانه از منزل با من تماس گرفتند و عذر خواهی از اینکه نتوانستند ان جور که باید از من  پذیرایی کنند.! دقیقا سخنان مرد خانه را برعکس کنید و بذارید برای خانم . !

                         ***********
شاید لزومی نداشت این جریان گفته شود . مایل بودم با یک مثال صحبت اصلی را ملموس تر کنم تا به نکته ای که  ذهن من را مشغول کرده است برسم . در اوایل زندگی هر زوج هر دو دوست دارند توی تمام لحظات با هم باشند . دوست دارند سر از  کار های همدیگه در بیارن . این کار را اصلا یک فضولی و یا دخالت نمی دانند . این کار اتفاقا برایشان لذت بخش هم است . کاملا آگاهانه و با میل دو طرف انجام میشود .  و اینکه همیشه و همیشه در کنار همسرشان باشند و غیره و غیره ... اما چرا بعد از یک مدت زندگی کردن ... تازه و نرم نرم احساس میکنیم که برای همسرمان مزاحم هستیم و یا او مزاحم ماست . چرا دیگه از اینکه هر دو به استقبال مهمانمان برویم لذت نمی بریم ؟ شاید اگر ان مرد هم عذاب میکشد چرا نمیتواند این صحبت را ازادانه با خانمش مطرح کند ؟ و یا شاید صحبت به دعوا هم کشیده شود . ( تقریبا راه حل هایی برای این خانم و اقا وجود دارد . اما صحبت من خیلی کلی است ) از همه مهمتر شاید ان خانم تصوری که ان اقا دارد نداشته باشد . بلکه خیال کند که این طوری مردش را خوشحال تر میکند . وقتی که خوب نگاه میکنم ... میبینم در این پروسه زندگی 40 ساله چه اتفاقی میافتد که انسان ها فقط در کنار هم هستند ... نه اینکه با هم زندگی کنند ؟ .چه اتفاقی میافتد که دو طرف حس میکنند خسته شدند و یا همدیگر را درک نمیکنند ؟ اونم بعد از سی چهل سال زندگی ؟ . خیلی دوست دارم در این خصوص اقایان و خانم ها نظرات و دیدگاههایشان و احساس هایشان  را بیان کنند به ارائه راهکار بپردازند . مهم اینه که جنس مشکل به خوبی شناخته بشه وگرنه ارائه راهکار کار ساده ای است .  یعنی دوست دارم بدانم ان فضای اول زندگی دستخوش چه تغییراتی میشه که ارزش این را داشته باشه که برای همیشه دو زوج را  از هم دیگر و از فضای"  با هم بودن " دور کند ؟!  

پنجشنبه، ۲۷مهر ۱۳۸۵

Internt يا Outernet؟


ما در ايران اينترنت نداريم. حرف عجيبي است نه؟ اين شطح مغلطه‌آميز از اين سوال آغاز مي‌شود كه آيا استفاده‌اي كه از اينترنت در ايران مي‌شود استفاده واقعي و بهينه از آن است؟ حالا فرض كنيد برگرديم به چند سال پيش كه اينترنتي وجود نداشت. چه تفاوتي با آن موقع از نظر پيشرفت تكنولوژي جز در «مصرف‌گرايي» كرده‌ايم؟ برخي پيشرفت‌ها قابل احترام است اما كليت موضوع را تغيير نمي‌دهد.
ما پشت ديوارهاي شيشه‌اي قرار داريم كه قادريم تمام آنچه را ديگران دارند ببينيم و پشت اين ديوارهاي شيشه‌اي به دنيا نگاه مي‌كنيم و گاه حسرت داشته‌هاي آنان را مي‌خوريم: آخرين فن‌آوري‌هاي آي‌تي، اينترنت پرسرعت و بي‌سيم، تجارت الكترونيك و دولت الكترونيك... چيزي مثل ليسيدن يك بستني قيفي از پشت شيشه! اينها را مي‌بينيم و مي‌دانيم كه هست اما نمي‌توانيم به آن دسترسي داشته باشيم. چون در شبكه نيستيم. براي اين كه بنيادهاي فرهنگي و علمي و اجتماعي و سياسي شبكه‌اي بودن‌مان با خشت كجي بنا شده است كه اگر زودتر فكري به حال آن نكنيم تا ثريا به همين منوال خواهد رفت.

كشور مورد نظر در شبكه موجود نمي‌باشد
طي يكي دو سال اخير در برخي نرم‌افزارها و سايت‌ها هنگام پر كردن فرم‌ها و در بخش كشورها نام ايران را به اين صورت مي‌بينيم:
Islamic Republic of iran  شايد به ظاهر اين اهميتي نداشته باشد اما براي هيچ كدام كشورهاي ديگر «نوع حكومت» آن نوشته نشده است. شايد مي‌خواهند نام Iran با Iraq اشتباه نشود اما باز هم منطقي به نظر نمي‌رسد. ربطي هم به تئوري توطئه ندارد اما اين موذيگري و شيطنت برخي سايت‌ها، كاملاً عمدي است و هيچ دليلي ندارد مثل كشورهاي ديگر با همان روال معمول Iran ننويسند. پيش‌ترها براي «جمهوري خلق چين» نيز اين پروپاگاندا جريان داشت و اكنون براي ايران روز به روز در حال گسترش است. نه اين كه از حُب «جمهوري اسلامي» باشد كه به آن توجه مي‌كنند! خير اين بار معنايي منفي دارد، اين برجسته‌سازي طوري است كه انگار ايران با ديگر نقاط  دنيا متفاوت است. مشخص نيست كه اولين بار كدام برنامه‌نويس و در چه سايتي اين كدها را در فرم‌هاي ثبت‌نام به كار برد و حالا همين در حال گسترش و استفاده است.
در اين مورد گويي خيلي هم لطف كره‌اند كه نام ايران را از قلم نينداخته‌اند. در بسياري از سايت‌ها و نرم‌افزارها به ويژه سايت‌هاي تجاري نام ايران به طور كلي در ليست كشورها حذف شده است. كوچك‌ترين و دورافتاده‌ترين كشورهاي جهان در اين ليست‌ها وجود دارند اما نام ايران با تعصبي فاشيستي و ضدانساني حذف شده است. آيا اگر دنيا با سيستم حكومت ايران مشكل دارد دليل اين مي‌شود كه بيش از يك ميليون و 648 هزار كيلومتر مربع با 70 ميليون نفر جمعيت را نبيند!؟ آيا تمام كشورهاي دنيا كارت اعتباري و تجارت الكترونيك دارند؟ نه، موضوع هر چه هست گسترش ضدفرهنگي در سطح شبكه است كه مي‌خواهد ايران را ايزوله كند.
اين فشار در چند سال اخير به ويژه پس از اشغال افغانستان و عراق شدت گرفته است. سرورهاي آمريكايي سايت‌هاي ايراني را مسدود و مقطوع‌النت (چيزي مثل مقطوع‌النسل!) مي‌كنند و تقريباً امكان دسترسي به بسياري اطلاعات و خدمات مفيد سطح نت از سوي ايرانيان وجود ندارد.
اين آپارتايد جهاني كه به نام تحريم عليه ايران جريان يافته پيش از آن كه مثلاً حكومت ايران را متنبه كند، به فرهنگ جهاني نژادپرستي و احساسات ضدايراني ديگران دامن خواهد زد. چنين اعمالي شرم‌آور و به دور از حقوق بشر است و گسترش اين ضدفرهنگ پيامدهاي سوئي براي ميليون‌ها انسان در آينده خواهد داشت. كاش پايگاه يا سازماني حقوقي اين وضعيت را پيگيري مي‌كرد.

چرا وجود نداريم؟
بگذاريد مروري كنيم بر غرغرهاي كليشه‌اي و كهنه در اين مورد:
- ما مصرف كننده‌ايم نه توليدكننده. مصرف كننده دائمي ابزار غربي و تكنولوژي.
- در مورد نرم‌افزار و سخت‌افزار جز كپي و مونتاژ حرف مهمي براي گفتن در دنيا  نداريم.
- قانون كپي رايت نداريم و هيچ پايبندي به آن نداريم.
- سيستم تجارت الكترونيك و كارت اعتباري نداريم.
- فرهنگ عمومي استفاده درست از ابزار نداريم.
- دولت‌هاي ناپايدار و بي‌ثباتي داريم چه رسد به دولت الكترونيك و حذف بروكراسي.
- علوم پايه و دانش‌هاي روز نظير آي‌تي و هاي‌تك در ايران جايگاه واقعي خود را ندارند و بعضاً تنها به عنوان ابزاري سياسي و دولتي استفاده مي‌شوند.
- سرعت پايين اينترنت، گراني اينترنت و هزينه‌هاي مخابرات، دولتي بودن مخابرات، قيمت بالاي كامپيوتر و قطعات به نسبت درآمد سرانه مردم و بسياري مسائل ديگر جمعيت قابل ملاحظه‌اي را كه در فشار اقتصادي و عوارض ناشي از تورم براي تامين امكانات اوليه زندگي خود هستند، به طور كلي دفع كرده است.
- دولت و قوانين داخلي موجود هم نمك بر زخم اين لاشه‌ي انفورماتيك مي‌پاشند. در حالي كه كشور كوچكي نظير سنگاپور اينترنت پرسرعت رايگان در اختيار شهروندان خود قرار داده و بسياري كشورهاي ديگر و كم‌اهميت‌تر از ايران امكان دسترسي آزاد همگان به اطلاعات را فراهم كرده‌اند، سانسور و تحديد به سياست و تنها راه‌كار هميشگي تبديل شده است.
- و بدتر از همه تضاد بين سنت و مدرنيته كه با شدت جريان دارد. نمي‌توانيم دست از خدا و خرما بكشيم بي اين كه تعادلي بين اين دو برقرار كنيم و هميشه در فرهنگ افراط و تفريط از آن ور بام مي‌افتيم.

پشت پنجره‌هاي زنگ‌زده 
مي‌دانيد به چه مي‌ماند؟ آب يك هويج را گرفته و استفاده كرده و ما سر در تفاله‌اش كرده‌ايم كه فكر مي‌كنيم آب هويج است! مسنجر و چت بازي نهايت دانش خيلي‌هايمان از اينترنت است، استفاده از انبوه سايت‌هاي زرد و بي‌محتوا و بسياري مسائل ديگر و استفاده‌هاي ناهنجار و سطحي كه به گمان‌مان «اينترنت» داريم. تازه وبلاگ‌نويسي مفيدترين و سالم‌ترين استفاده ايرانيان از اينترنت است. وبلاگ‌نويسان به نسبت و برخلاف تصور بسياري و غير از پاره‌اي استثناها، سالم‌ترين قشر كاربران اينترنت در ايران هستند.
با اين وجود تا وقتي مسائل اساسي شبكه نظير تجارت الكترونيك و جريان دسترسي آزاد به اطلاعات و احترام به قوانين جهاني را نداشته باشيم، اينترنت نداريم و از شبكه خارجيم. تفاله‌اي است كه معلوم نيست تا كي و چه زمان و به چه دليل مي‌خواهيم آن را مصرف كنيم. اين پنجره‌هاي زنگ‌زده كه تازه برخي مي‌خواهند يك تيغه‌ي آجري هم جلويش بكشند، در برابر گردباد مدرنيته دوام نخواهد آورد مگر اين كه آن را هوشيارانه باز كرد.
اجازه بدهيد اين جمله‌ي ارزشمند مهاتما گاندي را به عنوان ختم كلام و راه‌كاري فرهنگي و متعادل، يك بار ديگر مرور كنيم كه شايد به نحوي به اين بحث ربط پيدا كند:
«من نمي‌خواهم به دور خانه‌ام ديواري بكشم و پنجره‌هايم را بپوشانم. من دوست دارم تمامي فرهنگ‌هاي جهان با آزادي كامل به خانه‌ام بوزند. اما نمي‌گذارم زير پايم را سست کنند. من نمي‌خواهم در خانه‌هاي ديگران مثل يک برده و گدا زندگي کنم».

 

منبع : نقطه ته خط  

چهارشنبه، ۲۶مهر ۱۳۸۵

تفکر سازه ای

ای خدای بزرگ  ،تو را شکر میکنم که مرا بنده حق کردی ، وسوسه مصلحت را از دلم پاک نمودی و در گرداب ناملایمات و مشکلات به راه راست هدایتم کردی و در این امتحان سخت مرا سربلند و روسفید کردی و از سنگلاخ سردرگم محاسبات مصلحت طلبی نجاتم دادی و دلم را به نور عشق و ایمان روشن کردی و حیات و مماتم را با حق عجین نمودی . زیرا  ارزش من در این بود که در چنین شرایط سختی از حق دفاع کنم و گرنه با دیگران تفاوتی نداشتم ................ دست نوشته های شهید دکتر مصطفی چمران

 

                                                                 **********  
در درس نقشه کشی اجرایی بچه های عمران . به لزوم تفکر سازه ای در ابتدای درس پرداخته بودم و اینکه هر چیزی نظام سازه ای خاص خودش را دارد و اینکه در هر شرایطی چه سازه ای را  میطلبد . بعد ها بحث به سازه های با شرایط خاص کشیده شد . مثل شرایط تحمیل شده مثلا بمباران باشد . سرعت ساخت سازه مهم باشد . مواد اولیه کم باشد . لزوم ساخت سازه بسیار زیاد باشد . بچه های مثال های بسیار جالبی میزدند . هیچ گاه مساله جنگ را اینچنین بررسی نکرده بودیم . با دانشجویانم که اتفاقا تمامشان پسر هستند ( از این بابت خوشحالم ، چون آقایان در این درس ، درک سازه ای قوی تری نسبت به خانم ها دارند . این موضوع ربطی به هوش خانم ها و اقایان ندارد متاسفانه دقیقا ربط به" محدودیت های زن "دارد که با محیط اطراف خود نتوانسته ارتباط ازاد تری چون اقایون ایجاد نماید و این  مساله در درک مسایل فنی باعث شده است که  از آنها  کمی عقب تر باشند ) مثالهای از سازه های جنگ زدیم . یکی از آن ها پلی بود که در اروند  و یا کارون  ( حودم هم فراموش کردم ) ساخته شده بود . من تمام ساخت و جریان ان پل که با لوله های فولادی بود و نحوه اجرای آن و اینکه با اب و جزر و مدش چه برخوردی داشتند و چه ایده سازه ای را ایجاد کردند و حتی زمانی که بمباران میشد چه بخش هایی از سازه تخریب میشد و چه ایده هایی را رزمندگان داشتند ، را برایشان با تکنیک کنجکاو کردن بچه ها ایجاد نمودم . خودشان داشتند تعجب میکردند که تفکر سازه ای ان هم در شرایطی که دشمن در تلاش فراوان برای تخریب پل بود ، چقدر میتوانست کار ساز باشد . شبکه دو نیز یک فیلم مستند از این پل نشان داده است . من تمام عکس های نحوه ساخت و ماکت آن  و مراحل ساخت را در سفر جنوب دیده بودم. نام این پل را  نمی میدانم و نه میدانم در چه عملیاتی ساخته شد . فقط شکل سازه ای ان متشکل از لوله هایی به حداقل قطر یک متر و بزرگتر از ان که روی هم قرار میگرفتند و بعد روی ان سنگ ریزه و بتن سبک و اسفالت قرار گرفته بود . اب هم به راحتی از لوله ها رد میشد و پل فشار کمتری را تحمل میکرد . به دانشجویان قول داده ام که عکس این پل را برایشان ببرم . متاسفانه در نت چیزی پیدا نکردم . دوستانی که میدانند من کدام پل را میگویم محبت کنند و عکس ان را برایم ارسال کنند .

دوشنبه، ۲۴مهر ۱۳۸۵

شرمنده ام ...

اگر سحر همين طور كه خواب بودی يك‌باره بيدار شدی، ديدی سحر است، مفت از چنگ نده. همان طور توی رخت‌خواب بگو شكر. اين شكر را هم شيرين بگو. اين «شـ» را ببين توی دهان چه شيرين است، قشنگ توی دهانت بگردان و بگو شكر. بعد اگر حالش را داشتی كار ديگر كنی، بلند شو و بكن. اگر نه، زور نكن، پتو را بكش سرت و بخواب. روزيت همان يك شكر بوده است.

پی نوشت : دلم گرفته .... خیلی ..... دعا کنید .
پی نوشت : شب قدر است دیگه ..... حرف نزن دختر ..... حرف نزن عزیز من ! برو .... د  برو  دیگه ! .....

شنبه، ۲۲مهر ۱۳۸۵

دل و گل

به اندازه‌ی سه تا بند انگشت كه راه بيايی، تمام است. همه‌اش، از اول تا آخر عمرت، سه تا بند انگشت راه بيا، تمام است. دو قدم هم نه! دو قدم كه گفت «خطوتان و قد وصلت» درست گفت، اما زياد است. خسته می‌شويم. همان سه تا بند انگشت بس است. حالا من يادت می‌دهم. خدا آدم را از چی درست كرد؟ از گِل؛ گِل كه همه خودشان را ازش پاك می‌كنند. بگو گِل. اين «گ» را از كجا می‌گويی؟ از ته كامت. بگو. امتحان كن. ها! حالا اين گل چی شد؟ چی شد كه جای خدا شد؟ مغز شد؟ دست شد؟ پا شد؟ روده شد؟ خدا كجا نشست؟ «عند منكسرة القلوب.» توی دل نشست. اين «د» را از كجا می‌گويی؟ از بن دندانت. ها! بگو. ببين! از ته كام تا بن دندان كه حركت كنی، گل را دل می‌كنی. آن كه همه پاك می‌كنند خودشان را ازش، می‌شود جای خدا. چه قدر فاصله است؟ سه تا بند انگشت؛ يا كم تر. از دو قدم هم خيلی كم‌تر.
این شب ها به اندازه سه تا بند انگشت هم جلو بریم نعمتیه ها ....   یا الله .. یا الله ... یا الله ... با رحمان یا رحمان یا رحمان ... یا رحیم و یا رحیم و یا رحیم ....... به به به به به به به به ..... اسئلک ..... 

جمعه، ۲۱مهر ۱۳۸۵

دروازه

1.دلم" در"  ندارد ، " دروازه"  دارد، از چهار طرف هم ندارد ، فقط از یک طرف .  با اینکه بزرگه ها  اما به راحتی نمیشود داخلش شد . خدم و حشم هم دارد ... تازگی ها خودشان دیده بان زده اند تا رد دزدان و رندان را نیز بیابند .... باید از قبل هماهنگ کنی ، آرام آرام داخلش شوی . مهم نیست یک دفعه بیایی که خوشحال هم میشوم . مهم اینست از راهش بیایی اخر میترسم همین خدم و حشم بی اجازه من !،  تو را بیرون بیندازند . اصلا اجازه ورود ندند. دلم دروازه دارد و این قلعه ورودی اش بسی سخت و سنگین است از همان در های بزرگ چوبی و قفل بست های آهنی اما اگر از راهش بیایی به پیشوازت می آیند . اعلام میکنند . تکریمت میکنند ،  برایت آب میریزند و نقل و نبات ،خودم هم گل میاورم ، پیش خودت بماند ، میدانی عزیز .... بعضی وقت ها خودم نیز از این دروازه بزرگ خسته میشوم .  تازگی ها  به دور از چشم دیده بان دارم " گربه رو میسازم "  .... چیز خوبی است نه ؟ .... اما تو از راهش بیا ... تا ورودی گربه رو را فقط به تو نشان دهم .

2. عکس های آقای جمشید بایرامی را ببینید .... زیباست . مخصوصا عکس های حج تمتعی که رفته بود.

3. شب قدر توی قطارباشی  . به شدت خسته باشی  . به شدت ناراحت و نگران . به شدت دلگرفته . فقط کافی بود یک رادیو میداشتم ... و با نجواهایش اشک میریختم .... خسته ام و بیحوصله برای انجام دادن کاری .... بعد این مهماندار هم هی گیر بدهد و هی دوست داشته باشد توی کوپه خانم ها سرک بکشد و با این دخترانی دمی ..... اعصابم را به هم ریخته بود ..... آن قدر که باهاش برخورد کردم . ( انم در حد دو جمله مودبانه ) اما آن چشمی که حیا نداشت .... باهاش کاری میشد کرد ؟

4.
از زیر گذر قطار نیشابور یک آقا پسر و یک پیرزن که به گمانم مادر بزرگش  (بسیار پیر و ضعیف )بود و من پیاده شدیم ... به رفتار پسر دقت میکردم از زیر گذر مادرش را روی پشتش گذاشت و تمام پله ها را اورد بالا .... دوباره برگشت بار ها را آورد ... توی تاکسی با هم بودیم . اول ان ها رسیدند دم منزل ، دوباره با چه حوصله ای در را باز کرد ( غرق این تواضع پسر نسبت به مادرش شده بودم ) دوباره مادرش را گذاشت روی پشتش ، در خانه را باز کرد .. وسایل را گذاشت .. به راننده گفتم برو ... پسره داد زد آقا واستا منم میام با شما .... بعدش فهمیدم . نه مادرش بود ... نه مادر بزرگش ! نه فامیلش ! فقط و فقط همشهری اش بود .... همین ! مادر بود ... و یک دنیا معرفت ! آی حض کردم .... آی حض کردم ... خودمانیم ها خدا آن بالا چقدر از دست این بنده هاش کیف میکنه ... چقدر پزش را میده .... نه ؟ معرفت شاخ و دم داره مگه ؟ باید توی وجودت باشه .باید توی خمیره بدنت باشه باید روی خودت کار کرده باشی،  باید نعمت را قدر بدانی، باید حفظش کنی .. نه فکر نکنم این چیز ها در من باشه .... در من نیست.... ! 
 
یکشنبه، ۱۶مهر ۱۳۸۵

علم زندانی شده

خفش نکنیم ... بذاریم علم در دسترس همه باشه ! می بینی که شکوفه میده
کلاسهای جدید دانشگاه کلاسهای بزرگی هستند ،  چه به لحاظ ابعاد و چه به لحاظ ارتفاع سقف . این خیلی خوبه ... اما زمانی که تعداد بچه ها زیاد باشه و همچنین تعداد آقایان از خانم ها بیشتر و در بعضی کلاسها فقط آقایان باشند باعث میشه صحبت های آن ها  را به سختی متوجه بشم ... صداشون در کلاس میپیچه و یک سوال و جواب بسیار مبهمی در کلاس ایجاد میکنه که این حالت منو به شدت اذیت میکنه . آن قدر که برای یک ارتباط مستمر و مفید علمی مجبور میشم مرتب از دانشجویانم بپرسم چی گفتند و یا به آن ها نزدیک بشم و با مرتب در کلاس راه برم ... و بد تر اینجاست که این روز ها  سرما خورده هم باشی که عیب های شخص بیمار من الجمله سنگین شدن گوش و بد صحبت کردن و گرفتن صدا  نیز به این عوامل افزوده میشه ...جالا ماه رمضان توی این جریان قاطی کنید که انسان رمق صحبت کردن نیز ازش گرفته میشه . هر چقدر بخواهم از عواملی که دست به دست هم دادند تا من حرف دانشجویانم را خوب نشنوم کم کنم ، فایده نداره ...... وقتی کلاس تمام میشه احساس میکنم مغزم از نظر فیزیکی پوک شده و به شدت درد میکنه ... این حالت فقط زمانی اتفاق میافته که ساعت کاری طولانی کلاسهای عملی را داشته باشم و عده بچه ها نیز زیاد باشد .

درگیر شدن با کار آموزشی مستلزم مطالعه هر روز و آن لاین است ... همین قضیه باعث میشه تدریس را دوست داشته باشم .  اما این روز ها این قدر کارها تو هم گره خورده که نمیتوانم برای تمام کار هام برنامه ریزی کنم ... جسمم کم میاره و بسیار خسته میشم ... وقتی در دوران دانشجویی ام درس عناصر جزییات ساختمانی را داشتم از استادم خواهش میکردم که منبعی را معرفی کنند تا ما دانشجویان راحت تر بتوانیم مطالب را در ذهنمان طبقه بندی کنیم ... دکتر شجاعی که تحصیل کرده المان بود میگفت مطالبی که من به شما میگم مطالب کاملا به روزی هستند که شما در هیچ کتاب چاپ شده ای در ایران نمیتوانید پیدا کنید و تماما به زبان المانی است و غیره .... من ان موقع 19 ساله بودم ..یک دختر شهرستانی ساده که حرف هر استادی را باور میکرد و فکر میکرد حرف آن حجت است ... حالا که درس عناصر جزییات ساختمانی را هم برای بچه های عمران و هم معماری تدریس میکنم از طرف مهندس اشرف زاده یک کتاب بسیار خوب دریافت کردم مربوط به چاپ سال 1354 از دانشگاه آریامهر قدیم .  با همان امضای شاهنشاه ....طبقه بندی کتاب و حتی شکل هایی که می بینم دقیقا همان چیز هایی است که به سختی از پای درس دکتر شجاعی نت بر میداشتم .. در حقیقت تمام صحبت های دکتر شجاعی محتویات همان کتابی بود که به نوعی سعی داشت آن را از ما پنهان کنه تا به معلوماتی که در آلمان ! بدست آورده اضافه شود .و جوری به ما بفهماند که من استاد خیلی لطف میکنم که برای شما دانشجویان وقت میذارم و چنین و چنان !! ... در حالیکه بعد ها فهیمدم نه المانی در کار بود و نه  حتی مدرک دکترا به سبک ایران  که حداقل سه چهار سالی زمان میبرد .....

واقعا نمیدانم چرا ما آدم ها این قدر علم را به خودمان منحصر میدانیم و اگر یک کلمه بیشتر یاد بدیم و یا بدانیم فکر میکنیم علم تمام عالم را یاد گرفتیم و کلی هم نسبت به این قضیه می بالیم ...... اما از این نکته غافلیم که رشد یک مملکت با علم دو سه نفر جلو نمیرود ....بلکه آنچه نشان دهنده رشد علمی و فرهنگی یک کشور است سرعت نسبی تمام آدم هایی است که به نوعی با مقوله علم و تدریس و همچنین کاربرد آن ها درگیرند .  

شنبه، ۱۵مهر ۱۳۸۵

غم مومن

مومن برايت گفتم همان كسی است كه دنبال آرامش است. دنبال امن و امان است. آن وقت مومن يك شرايطی دارد. يك احوالی دارد. اين احوال اگر در كسی بود، خودش بود نه كه به زور، او مومن است. اما اگر به زور در كسی فراهم كردند يا كسی نداشت، خب او به امن و آرامش نزديك نشده هنوز.
از اين نشانه‌ها يكی هم اين است كه غمش توی دلش است. هر وقت ديدی دلت می‌خواهد شكايت كنی، غمت را به يكی بگويی بدان كه هنوز تا آرامش و امن فاصله داری. وقتی به آرامش نزديك شوی اصلا دلت نمی‌خواهد شكايت احوالت را به كسی كنی. يكيش هم اين است كه شاديش توی صورتش است. وقتی شاد است اصلا نه می‌خواهد قايم كند و نه اگر هم بخواهد می‌تواند.


 پی نوشت : از من می‌پرسی بهشت چه شكلی است؟ تو كه از من واردتر ای. تو كه از من خبره‌تر ای.
 ای بلا .....
پی نوشت : از دست نوشته های اقای حاج ابراهیم دولابی

پنجشنبه، ۱۳مهر ۱۳۸۵

خودش میاید ...

...... و علی .... ؟!

دنيا است دیگر. آدم يك آن غافل می‌شود و می‌افتد توی چاه. توی چاه كه افتادی حواست باشد. اين‌جا چاه است. مردم ازش آب می‌خورند. خودت را به اين ديوار و آن ديوار نكوبی كه آب مردم گل می‌شود.
دستت را هم به دلو مردم نگير. دلو را انداخته‌اند كه آب را بكشند بالا. نينداخته‌اند پی تو. او هم كه دستش را گرفت به دلو و رفت بالا
،  يوسف بود. خوشگل بود. قشنگ بود. از آب هم خواستنی‌تر بود. تو هم اگر از آب خواستنی‌تر ای دستت را بگير به دلو و برو بالا. اگر نه آرام بنشين. آب را گل نكن. سنگ به دلو مردم نينداز. بگذار آبشان را ببرند. منتظر باش تا خودش بيايد دنبالت.

دوشنبه، ۱۰مهر ۱۳۸۵

دانشگاه

                                 ما مسئولیم ! معنایش باید حلاجی شود ....


از مهر سال جدید رییس دانشگاه عوض شده . و خوب به همین دلیل امشب یک جلسه معارفه با همکاری دانشگاه و رییس جدید برای تمامی اساتید گذاشته شده  بود که قبل از آن برنامه افطاری بود . با اینکه مهمان داشتم به اصرار آن به مراسم رفتم . تمام  اساتید رشته های مختلف آمده بودند . و فضای خوبی ایجاد شده بود .

نمیدانم چرا بعد از هر تغییر ریاستی ما  ایرانی ها و یا بخش های مدیریتی ما تماما سعی داریم ضمن تعریف واقعا شفاهی !! از رییس قبلی دوباره همه چیز را از اول شروع کنیم . یعنی نقطه نظرات نفر قبلی را کاملا رد کرده و دوباره بخواهیم از اول  تمام چیز ها را بچینیم .
این  کار شاید ضروری باشد اما مستلزم وقت و هزینه زیادی برای کلیه پرسنل و خود ریاست میشه .... و از همه مهم تر بازدهی زیادی نخواهد داشت وباید به جای تغییرات اسای سعی در بهبود داشته باشیم و جایگزین مواردی که قبلا نبوده است . نکته دیگه خود دانشجویان از متن این تغییرات اطلاعاتی بدست نمی آورند . و یا یک حالت اینجا پیش میاد که بخش مدیریت سعی داره روی دانشجو برنامه ریزی کنه .. من این سیستم را قبول ندارم . دو طرف در روبروی هم قرار گرفته اند . یعنی استاد و پرسنل و دانشگاه هیچ گاه نمیتوانه ارتباط صمیمانه و واقعی را با دانشجو داشته باشه و صرفا یک رفع تکلیف عمومی برای قضیه ایجاد میشه ....
هر چی فکر میکنم مغز خودم هم قد نمیکشه ... اما نمیتوانم محیطم را تغییر بدم مگر اینکه از خودم و روش تدریسم و نوع برخورد و عملکرد کارهای پژوهشی خود شروع کنم ... باید زمان بسیار زیادی صرف بشه تا بخش زیادی از اندیشه هایی که شاید به اشتباه وارد مدیریت های اموزشی شده از بین برود .
متاسفانه اساتید اصلا تمایلی به کارهای گروهی ندارند . فقط درس میدهند و به سرعت به سمت و سوی کار های خودشان هدایت میشن . نمیدانم این حالت به دلیل عدم رغبت دانشجو به علم، در اساتید ایجاد شده و یا واقعا اینگونه است . مسایل زیادی در این جلسه در ذهنم مرور میشدند اما چیزی که برای من مهم است برای هیچ کدام از این ها جواب های قانع کننده و یا راه و روش های منطقی و اصولی ندارم و باید یک فکر های اساسی برای زندگی ام و وضعیت کاری خودم داشته باشم . چیزی که این روز ها من را واقعا و به شدت اذیت میکنه اینه که من واقعا از معماری و کارم چی میخواهم و چه اثری را در حوزه کاری خودم ایجاد میکنم ؟
 

یکشنبه، ۹مهر ۱۳۸۵

نمودار زندگی

نمودار زمان . انرژِی . پتانسیل انجام فعالیت در طول عمر متوسط انسان .

یک نگاهی بینداز، در زمانی که پول وانرژی آدم صفر است زمان ماکزیمم است . و زمانی که انرژی ماکزیمم است پول و زمان وضعیت مطلوبی ندارند . وقتی هم که پول زیاد است ... زمان نداریم .

این وضعیت یک کم غمگین کننده نیست ؟ !! دنیا یعنی همین !؟

پی نوشت :
گفت تو دنبال من ای يا من دنبال تو ام؟
گفت چه فرق می‌كند؟ فعلا بدو.
               
      
حالا تو هم فعلا بدو. بدو كه الان يا تو می‌رسی به او يا او می‌رسد به تو.