جمعه، ۲۱مهر ۱۳۸۵

دروازه

1.دلم" در"  ندارد ، " دروازه"  دارد، از چهار طرف هم ندارد ، فقط از یک طرف .  با اینکه بزرگه ها  اما به راحتی نمیشود داخلش شد . خدم و حشم هم دارد ... تازگی ها خودشان دیده بان زده اند تا رد دزدان و رندان را نیز بیابند .... باید از قبل هماهنگ کنی ، آرام آرام داخلش شوی . مهم نیست یک دفعه بیایی که خوشحال هم میشوم . مهم اینست از راهش بیایی اخر میترسم همین خدم و حشم بی اجازه من !،  تو را بیرون بیندازند . اصلا اجازه ورود ندند. دلم دروازه دارد و این قلعه ورودی اش بسی سخت و سنگین است از همان در های بزرگ چوبی و قفل بست های آهنی اما اگر از راهش بیایی به پیشوازت می آیند . اعلام میکنند . تکریمت میکنند ،  برایت آب میریزند و نقل و نبات ،خودم هم گل میاورم ، پیش خودت بماند ، میدانی عزیز .... بعضی وقت ها خودم نیز از این دروازه بزرگ خسته میشوم .  تازگی ها  به دور از چشم دیده بان دارم " گربه رو میسازم "  .... چیز خوبی است نه ؟ .... اما تو از راهش بیا ... تا ورودی گربه رو را فقط به تو نشان دهم .

2. عکس های آقای جمشید بایرامی را ببینید .... زیباست . مخصوصا عکس های حج تمتعی که رفته بود.

3. شب قدر توی قطارباشی  . به شدت خسته باشی  . به شدت ناراحت و نگران . به شدت دلگرفته . فقط کافی بود یک رادیو میداشتم ... و با نجواهایش اشک میریختم .... خسته ام و بیحوصله برای انجام دادن کاری .... بعد این مهماندار هم هی گیر بدهد و هی دوست داشته باشد توی کوپه خانم ها سرک بکشد و با این دخترانی دمی ..... اعصابم را به هم ریخته بود ..... آن قدر که باهاش برخورد کردم . ( انم در حد دو جمله مودبانه ) اما آن چشمی که حیا نداشت .... باهاش کاری میشد کرد ؟

4.
از زیر گذر قطار نیشابور یک آقا پسر و یک پیرزن که به گمانم مادر بزرگش  (بسیار پیر و ضعیف )بود و من پیاده شدیم ... به رفتار پسر دقت میکردم از زیر گذر مادرش را روی پشتش گذاشت و تمام پله ها را اورد بالا .... دوباره برگشت بار ها را آورد ... توی تاکسی با هم بودیم . اول ان ها رسیدند دم منزل ، دوباره با چه حوصله ای در را باز کرد ( غرق این تواضع پسر نسبت به مادرش شده بودم ) دوباره مادرش را گذاشت روی پشتش ، در خانه را باز کرد .. وسایل را گذاشت .. به راننده گفتم برو ... پسره داد زد آقا واستا منم میام با شما .... بعدش فهمیدم . نه مادرش بود ... نه مادر بزرگش ! نه فامیلش ! فقط و فقط همشهری اش بود .... همین ! مادر بود ... و یک دنیا معرفت ! آی حض کردم .... آی حض کردم ... خودمانیم ها خدا آن بالا چقدر از دست این بنده هاش کیف میکنه ... چقدر پزش را میده .... نه ؟ معرفت شاخ و دم داره مگه ؟ باید توی وجودت باشه .باید توی خمیره بدنت باشه باید روی خودت کار کرده باشی،  باید نعمت را قدر بدانی، باید حفظش کنی .. نه فکر نکنم این چیز ها در من باشه .... در من نیست.... ! 
 

با همين موضوع

نظرات

چه دلنشین بود این فداکاری و محبت.
عبادت هایتان قبول.

جمعه، ۲۱مهر ۱۳۸۵

تو همين دنياي به ظاهر كثيف و با آدم هاي به ظاهر بي شرم ، هنوز ميشه يه جور ديگه زندگي كرد. يه جوري كه نسبت به همه چيز و همه كس سر باشي. نمونه‌اش هم همين داستاني كه شما الان نقل كردين

جمعه، ۲۱مهر ۱۳۸۵

نظر شما

  • لطفا در مورد موضوع و در صورت امکان فارسي بنويسيد، ممنون!
  • اگر نظر خصوصي‌ و يا غير مرتبط به موضوع داريد، لطف کنيد و از فرم تماس استفاده کنيد، ممنون!




مرا به خاطر داشته باش؟

(استفاده از html مجاز مي باشد)