جمعه، ۲۸مهر ۱۳۸۵

کنار هم بودن

در طول یک زندگی مشترک آدم ها چه بخواهند و چه نخواهند از هم دیگر تاثیر می گیرند . حالا این تاثیر چه میزانش برای یک فرد گیرنده باشد یا دهنده بستگی به شرایط دو طرف و روحیات تک تک افراد دارد . این روز ها اتفاقات زندگی ها را به دقت نگاه میکنم و در ذهنم مرور میکنم و یا ان هایی را که لازم باشند به حافظه بلند مدت می سپرم ... اما یک جریانی و یا چندین جریان های مختلفی در ذهنم میایند و یا می بینم که خیلی دوست دارم دوستان بخوانند و با هم به بحث و گفتگو بنشینیم که چرا در طول زمان خیلی از چیز هایی که اول برای ما جذاب بودند به مرور اثر خودش را از دست میده . خیلی از اعمال اتفاقا اول زندگی خیلی خیلی شیرین هستند و خیلی از اعمال دیگه با توجه به شرایط زندگی ها و روحیات دو طرف تغییر میکند . بذارید یک مثال بزنم ...
دو هفته پیش به ملاقات یکی از دوستان و یا بستگان قدیمی پدر در تهران رفته بودم . به علت دوری اگر بتوانم ایشان را 6 ماه یک بار ملاقات کنم خیلی دختر خوبی هستم ! منزلشان از شرق تهران به غرب تهران انتقال پیدا کرده بود و من هم  آن منطقه را بلد نبودم به همین دلیل این دوست خوب زحمت کشیدند و قرار بر این شد که من تا فلکه دوم آن منطقه بروم و بقیه راه ایشان دنبال من بیان . زن و شوهر تنها زندگی میکنند و سه دختر و یک پسر ازدواج کرده که  اتفاقا همه آن ها در از نظر موقعیت اجتماعی بسیار بسیار موفق هستند . خانم و آقای عزیز که هر دو سنی در حدود 70 سال دارند به دنبال من آمدند . توی ان لحظه خیلی خوشحال شده بودم و شاید از اینکه یک زن و شوهر چقدر به همدیگر، به مهمانشان ، و از همه مهمتر به فضای بین خودشان احترام میذارند و " با هم " به دنبال من آمدند . از این صحنه لذت بردم و ته دلم به این ها افرین گفتم که در امور زندگی  بعد از این همه سال با هم متحد هستند . با هم رفتیم و خوب ساعاتی را با هم بودیم.  خوشبختانه و یا متاسفانه عادت دارم هر جایی  که میرم گل بخرم . یک دسته گل تمام رز خریده بودم وچون در ماشین احساس کردم خانم خانه براشون سخت است که برگردند و گل را بگیرند ( چون گردنشان درد میکرد ) گل را به اقای خانه دادم و خودم کمک کردم تا گل را در ظرف مخصوصش بذاریم . ( از اینکه این همه وارد جزییات میشم هدف دارم ) خب ان روز به من خیلی خیلی خوش گذشت .  هر دو از خاطراتشان ، عکس ها ، جوانی ها ، و همه و همه تعریف می کردند . و دم اذان سه نفری راهی امامزاده داوود شدیم . و فردای ان روز نیز به دلیل کار های اداری ای که بنده داشتم باید از آن جا میرفتم و باز این خانواده عزیز ( علی رغم میل باطنی بنده که نمیخواستم اذیتشان کنم ) مرا تا خیابان انقلاب همراهی کردند . و باز شرمنده  این همه محبت و این همه اتحادی که بین ان ها بود شده بودم . اما داستان از اینجا شروع میشه .... یکی دو ساعت بعد اقای خانه به من زنگ زدند و گفتند من جدا عذر خواهی میکنم از اینکه نتوانستم اسباب راحتی و خوشی و اسایش را برای شما فراهم کنم .!.. گفتم چرا ؟ گفتند من واقعا در این خانه در عذابم ! ... چیزی برای گفتن نداشتم  . گفتند چرا خانم من در تمام جا ها دنبال من میاید و چرا نمیگذارد من کمی ازاد باشم ؟  چرا تا دیدند میخواهم بیام دنبال شما زود کفش و کلاه کردند و با  من آمدند ؟ چرا نمیگذارد من " خودم "  به دنبال شما بیایم ؟ مگر شما جای نوه من را ندارید ؟ مگر فلان .. مگر چنان ... خیلی ناراحت بودند ، خیلی ... توی آن لحظه احساس کردم تمام چیز های خوبی که من در ذهنم تجسم میکردم و یا تصور داشتم پاره پاره شدند .  من از محبت این زن و شوهر لذت میبردم .. آنم در این سن پیری و ......... و او داشت از این جریان عذاب میکشید .  بعد از ان یکی دو ساعت بعد نیز خانم خانه از منزل با من تماس گرفتند و عذر خواهی از اینکه نتوانستند ان جور که باید از من  پذیرایی کنند.! دقیقا سخنان مرد خانه را برعکس کنید و بذارید برای خانم . !

                         ***********
شاید لزومی نداشت این جریان گفته شود . مایل بودم با یک مثال صحبت اصلی را ملموس تر کنم تا به نکته ای که  ذهن من را مشغول کرده است برسم . در اوایل زندگی هر زوج هر دو دوست دارند توی تمام لحظات با هم باشند . دوست دارند سر از  کار های همدیگه در بیارن . این کار را اصلا یک فضولی و یا دخالت نمی دانند . این کار اتفاقا برایشان لذت بخش هم است . کاملا آگاهانه و با میل دو طرف انجام میشود .  و اینکه همیشه و همیشه در کنار همسرشان باشند و غیره و غیره ... اما چرا بعد از یک مدت زندگی کردن ... تازه و نرم نرم احساس میکنیم که برای همسرمان مزاحم هستیم و یا او مزاحم ماست . چرا دیگه از اینکه هر دو به استقبال مهمانمان برویم لذت نمی بریم ؟ شاید اگر ان مرد هم عذاب میکشد چرا نمیتواند این صحبت را ازادانه با خانمش مطرح کند ؟ و یا شاید صحبت به دعوا هم کشیده شود . ( تقریبا راه حل هایی برای این خانم و اقا وجود دارد . اما صحبت من خیلی کلی است ) از همه مهمتر شاید ان خانم تصوری که ان اقا دارد نداشته باشد . بلکه خیال کند که این طوری مردش را خوشحال تر میکند . وقتی که خوب نگاه میکنم ... میبینم در این پروسه زندگی 40 ساله چه اتفاقی میافتد که انسان ها فقط در کنار هم هستند ... نه اینکه با هم زندگی کنند ؟ .چه اتفاقی میافتد که دو طرف حس میکنند خسته شدند و یا همدیگر را درک نمیکنند ؟ اونم بعد از سی چهل سال زندگی ؟ . خیلی دوست دارم در این خصوص اقایان و خانم ها نظرات و دیدگاههایشان و احساس هایشان  را بیان کنند به ارائه راهکار بپردازند . مهم اینه که جنس مشکل به خوبی شناخته بشه وگرنه ارائه راهکار کار ساده ای است .  یعنی دوست دارم بدانم ان فضای اول زندگی دستخوش چه تغییراتی میشه که ارزش این را داشته باشه که برای همیشه دو زوج را  از هم دیگر و از فضای"  با هم بودن " دور کند ؟!  

با همين موضوع

نظرات

شايد به خاطر اين باشه كه خدا را در كنار هم نمي بينند  

جمعه، ۲۸مهر ۱۳۸۵

به یکدیگر عشق بورزید اما عشق را به بند مکشانید بگذارید میان با هم بودنتان فضایی و فاصله ای باشد(جبران خلیل جبران)
مشکل اینه که بعد از مدتی خانومها با این فاصله مشکل پیدا می کنن!:d

جمعه، ۲۸مهر ۱۳۸۵

سلام. طاعات و عبادات قبول.در مورد مساله ای که گفتین، به نظرم اومد که علت این نوع رفتارها بعد از سی چهل سال زندگی، عدم روراستی و صداقت در اول زندگیه. افراط و تفریط در نوع ارتباط دو همسر باهم. به طور مصداقی اگه بخوام بگم مثلا ابراز علاقه به همسر بیش از او اندازه ای که واقعا وجود داره، یا تعارف کردن با همسر.فرض کنید یه زن وشوهر جوون توی ذهنشون یه سری گلایه ها و اشکالاتی از نحوه رفتار اجتماعی و ارتباطهای یکدیگه دارن، ولی به روی خودشون نمیارن و با هم تعارف میکنن. به جای مطرح کردن واقعیات زندگی با همدیگه و پیدا کردن راه حل منطقی، معمولا با هم تعارف میکنن و از هم تعریف میکنن. همین مسائل جزئی که از یه ذهنیت ساده شروع میشه، میتونه به این نوع رفتار بعد از سالها زندگی مشترک ختم بشه. ریشه این گونه رفتارها در یه سری مسائل از این دسته که اگه در همون ابتدای زندگی باهاش رفتار منطقی میشد به اینجا نمی کشید. و الله اعلم

یا علی

شنبه، ۲۹مهر ۱۳۸۵

سلام

از اشنایی تان خوشحالم

تا بعد مه بیشتر بخوانم .. فقط برای ادای احترام امدم

یکشنبه، ۳۰مهر ۱۳۸۵

salam, . baghiye kheyli khoob javab dadan, tarjih midam sokoot konam:) unlike always................eltemase doaaye shadiiiiiiiiiiiiiid

دوشنبه، ۱آبان ۱۳۸۵

نظر شما

  • لطفا در مورد موضوع و در صورت امکان فارسي بنويسيد، ممنون!
  • اگر نظر خصوصي‌ و يا غير مرتبط به موضوع داريد، لطف کنيد و از فرم تماس استفاده کنيد، ممنون!




مرا به خاطر داشته باش؟

(استفاده از html مجاز مي باشد)