شاگرد ترم اولی ...
در یکی از دروسی که در دانشگاه دارم ،بچه های ترم اولی با ذوق و شوق فراوان به کار مشغولند در جلسه اولی که وارد کلاس شدم دیدم یکی از بچه ها در جایگاه استاد نشسته و خب متوجه حضور من شد اما به محل میز و صندلی شاگردان نرفت ... احساس کردم یک مشکلی پیش امده فاصله بین میز من تا تخته سیاه کمتر از یک متر بود . بدون اینکه ایشان را به نظم فرا بخونم وسایلم را در یک جای دیگه گذاشتم و شروع کردم صحبت کردن و خوش امد گویی به بچه ها برای ورود به دانشگاه و رزومه کار را گفتن و غیره ... و در همین صحبت کردن ها به مکان نشستن استاد نیز نزدیک می شدم و ارام بهش گفتم میشه محبت کنید روی ان صندلی بنشینید ؟ همین طور که گردنش پایین بود و به من اصلا نگاه نمیکرد هیچ تکانی نخورد و باز من به صحبت هام ادامه دادم همیشه عادت دارم در کلاس راه بروم . یک لحظه و ناخود آکاه حس کردم که ان ناشنوا است . بعد از آن هر گاه به سمتش نزدیک میشدم با زبان اشاره ناشنوایان که از مامان یاد گرفته بودم به او فهماندم به من نگاه کند تا متوجه بشود که من چه میگویم . تا انتهای کلاس که سه ساعتی طول کشید او اصلا تمایلی به بلند شدن از مکان و یا نگاه کردن نداشت . و همچنان سرش پایین بود و یک عینک بسیار بسیار ته استکانی نیز به چشمش داشت . کلاس که تمام شد با اشاره بهش فهماندم که کلاس تمام شده .... و او رفت . و من واقعا متحیر از اینکه با یک شاگرد اینچنینی چه کنم ؟ علاوه بر اینکه مزایای آموزش فراگیر و تمام چیز هایی که در پایان نامه بلد بودم حالا باید جنبه عینیت به خودش میگرفت . اسم و فامیلش را به سرپرستی دانشگاه دادم و گفتند این شاگرد در پرونده اش نیمه بینا است . و از فلان مدرسه آمده است. اما فکر میکنیم مشکلات دیگری نیز دارد . جا خوردم ! من در تشخیصم اشتباه کرده بودم او ناشنوا نبود . بلکه از شدت خجالت که در سر جای من نشسته بود نمی توانست به من نگاه کند . سرپرستی دانشگاه به من گفت خانم مهندس اگر میخواهید این فرم را پر کنید چون شما شاگرد خاص دارید حقوقتان افزایش پیدا میکنه چون مسئولیتتان بیشتر میشه . مانده بودم چی بگم ؟ او فکر کرده بود من از این قوانین خبر دارم و امدم حق و حقوقم را بگیرم . اما من برای درست بودن حدسم و اینکه چطور یک درس عملی ای که اتفاقا تمام کار هایش ساختن و تجسم کردن و خلاقانه یودن است و با ماکت و المان و حجم و فرم ... همراه است با یک نیمه بینا کار کنم ؟ از همه مهتر ایا دانشجویی حاضر میشود با او همگروه شود یا خیر ؟ صحبت را با مامان مطرح کردم و گفتند باید هر تصویری که نشان میدی یا بزرگتر ان را برایش کپی بگیری و یا تصویر را در فاصله 5 سانتی متری صورتش قرار بدی تا او نیز بتوانه بفهمه که منظور درس چیست و هدف از فلان تمرین و کار عملی اتلیه چه خواهد بود ؟ جلسه سوم درس جدی شده بود و بچه ها لازم بود که با عنصر خط تولید فرم کنند . و یک فضای مثبت و منفی بوجود بیاورند . قبل از شروع ساخت ماکت ها میز نقشه کشی ای را کنار میز خودم جسباندم و او متوجه شد که باید اینجا وسایلش را قرار بدهد . و تشخیص داده بود که نیازی نیست در فاصله یک متری تخته باشد چون من بیشتر راه میرفتم و بیشتر بچه ها صحبت میکردند و عملا با تخته سیاه در کلاس عملی کاری نداشتیم . ضمن درس که کتاب و اسلاید ها را نشان میدادم ... راه میرفتم و کتاب را در 5 سانتی صورتش قرار میدادم تا او هم به طور کامل نگاه کند . یک دفعه حین نزدیک شدن من به شاگرد نیمه بینایم سه تا از پسر ها بلند بلند خندیدند .... دیگه نتوانستم خودم را کنترل کنم . فضای کلاس حالتی شده بود که باید " در جا " دانشجو را ادب میکردم . ان قدر برخورد جدی باهاشون داشتم ان قدر عصبانی شده بودم و ان قدر صدامو بلند کرده بودم که دانشجویانم تصور این همه جدیت را از من نداشتند . هر سه تاشون میخکوب به من نگاه میکردند و من نیز نگاه .... حتی اجازه ندادم از کلاس بیرون برند تا مزه حجالت کشیدن را تهش حس کنند . دلم می خواست بفهمند که با همکلاسی شان چه کردند .... دلم میخواست بفهمند که چقدر خنده ای که از روی مسخره کردن ادم ها بلند میشه چقدر میتوانه روح یک جوان را بشکنه .... شاید باورتان نشه شاگرد نیمه بینای من از جلسه چهارم توانست با من صحبت کند .توانست بگه چیز هایی را که میخواست . اولین باری که صدایش را شنیدم باورم شد که ناشنوا نیست . تصورش را بکنید یک نیمه بینا چرا باید این قدر معذب باشد که حتی سخن نگوید ؟ شاید باور نکنید او بدون هیچگونه تفاوتی با شاگردان دیگر ، پا به پای ان ها کار میکند و بسیار بسیار منظم و کوشا است .
باور کنیم فرهنگ تعریف نمیشود، فرهنگ تعریف میکند، و تعریفاش در خودش است، در درون ادم هاست ، مثل شعر، مثل الکتریسیته، آثار آنها خبر از آنها میدهد. همیشه تظاهرهايی از او نشانههايی از اوست، در همه جا هست و در هیچ جا نیست. وقتی که هست تازه حس میکنی که نیست، یعنی باید فرهنگ داشته باشی که بدانی فرهنگ نداری، یعنی فرهنگ درست همان چیزی است که آدم با فرهنگ در پی آن است. به امید آن روزی که بدانیم اخلاق درست بخشی از فرهنگ ایرانی و اسلامی ماست .
پی نوشت : نیمه بینا در حقیقت کم بینا نیست . که مشکلش با یک عینک و یک سری وسایل حل شود . نیمه بینا یعنی نابینایی که از اشیاء شبح هایی می بیند و بس . شاید کمی بیشتر شاید کمی کمتر ! . حداقل در کلاس من اینگونه است .
پی نوشت : عید سعید را تبریک میگم . برای همه دعا کنیم .
با همين موضوع
نظرات
خيلي جالب بود
خدا كمكتون كنه
در ضمن از اين لينك هم ميتونيد استفاده كنيدlikemoon.myblog.ir
I have just come to your weblog for the first time. Indeed, I’ve found it appealing as well as enlightening. This is particularly the case with the last story.
Good Luck.
P.S: here in order to make comments, I was not able to enter Persian characters. That’s why I am writing this in English. I wish this feature was provided.
جای امیدواری و شادمانی است که هنوز همچین استادهایی در دانشگاهها یافت می شود.
ما که این چند سال از استاد جماعت خیر ندیدیم!
افسوس ميخورم چرا تا به حال از داشتن دوستي مثل شما بي بهره بودم .
من وب شما را به ياد ندارم ! هر چند نام ايرواني برايم اشناست !
براتون ارزوي موفقيت روزافزون ميكنم .
ارادتمند مادر سپيد .
نظر شما
- لطفا در مورد موضوع و در صورت امکان فارسي بنويسيد، ممنون!
- اگر نظر خصوصي و يا غير مرتبط به موضوع داريد، لطف کنيد و از فرم تماس استفاده کنيد، ممنون!