سه شنبه، ۷آذر ۱۳۸۵

پازل ...

چقدر دلم برای دیدن گنبدت تنگ شده است !


بعضی وقت ها انتظار یک موضوع از خود آن موضوع زیباتر است . الان این احساس را دارم ، دوست ندارم به خود موضوع نزدیک بشم ..... شاید هنوز احتیاج به فکر کردن دارم . این روز ها تمام ذهنم در پیش گنبد است . گنبد امام رضا .هر لحظه که چشمانم را میبندم ان ورودی راهرو مانند مسجد گوهر شاد در نظرم می آید و روبرویش ان صحنه و نمای زیبای گنبد ، به نظر شما از 24 تا 12 چقدر فاصله است ؟ فقط یک پازلی بودیم بین این دو تولد . از پارسال تا امسال ! جدا پروسه را چه زیبا " خودش " تمام کرد . ... فقط خودش .

شنبه، ۴آذر ۱۳۸۵

دلم تنگ کوهه ! ...

دلم خیلی برای کفشای کوهم تنگ شده که پام کنم و همنورد با دوستان باشم .


وقتی ایمیل دکتر سعیدی را ( عکاس عکس زیر ! ) دیدم دلم پررر زد برای کوه . انگار با این عکس میخواستند بفهمانند که چقدر دختر تنبلی شدم ! دو سه ماهی است بسیار بسیار بی نظم میرم کوه . ان قدر که بابا دیگه به منظم رفتن من امیدی ندارن ، حتی به بینالود رفتن من ، چون باید اماده باشم و متاسفانه نیستم !

به عکس که نگاه کردم ... دلم تنگ شد . برای تمام عزیزانی که هر جمعه ساعاتی را باهاشون هستم . و همه با هم از طبیعت بسیار زیبای نیشابور لذت میبریم . دعا کنید برنامه هایم منظم شود تا بتوانم دوباره بروم . اما این بار فکر کنم یک نفر دیگه هم به این گروه اضافه شود .

پی نوشت : از راست : آقای کوثری ، آقای اولادان ، دکتر رشید آبادی ، آقای مقدم ، پدرگرامی ، دکتر محمد آبادی ، یک مسافر ، و آقای حصاری که نشته اند .
پی نوشت : نمیدانم در جمعه ای که می آید میتوانیم برویم ؟

جمعه، ۳آذر ۱۳۸۵

رحمت های زندگی ...

خیلی کم در اتاق من استراحت میکردی ، اتاقت شلوغ بود و تو خسته بعد از کوه .... من مشغول کشیدن و ترسیم بودم و اتاق گرم و افتاب بعد الظهر و سکوت ....
نمیدانم کی بیدار شده بودی .. شاید بیشتر از ده دقیقه به من نگاه میکردی و من متوجه نگاهت نبودم .. آخر پشتم به تو بود و همچنان سرگرم کار ....
برگشتم . نگاهت کردم . لبخند زدم . لبخند نزدی . نگاهت کردم . نگاهم میکردی .نمیدانم کجا بودی؟  مرا می دیدی ؟!!... سرم گرم کار شد . برگشتم نگاهت کردم . نگاهم میکردی . لبخند زدم . لبخند نزدی . نگران شدم . گفتم : خوبید ؟!
یک لحظه به خودت امدی ... نگاهم کردی .. دوباره . از اول . انگار تا حالا من را ندیده بودی . جسور تر شدم .. نگاهت کردم . خیره نگاهت کردم . انگار منتظر بودم بگویی . بعد از ثانیه ها .. گفتی پونه ؟! دختر رحمت است نه ؟! نگاهش کردم . باید زود جواب میدادم ؟ باید گوش میکردم ؟ ... دوباره پرسیدی .. گفتی پونه ؟ من چند تا رحمت دارم ؟ گفتم سه تا رحمت دارید . یک نعمت . پسرت را میگفتم . اخر پسر ها نعمت اند و خداوند به خاطر رحمت هایش تو را مواخذه نمی کند . دوباره پرسیدی ؟ دختر رحمت است ؟! دیگر تعجب کرده بودم . گفتم اره ..... دوباره نگاه میکردی انگار سالیان سال مرا ندیده بودی . انگار تمام روز های اول زندگی ام را تا کنون در چشمانم می جستی ... و من نگاهت میکردم . و هیچ !
گفتی :  یعنی ... " تو "  .... یکی از " رحمت های "  دیگه من ..... تو !.... دومی ..... داری از پیشم میری ؟!!!؟
نتوانتسم نگاهش کنم ، برگشتم . صورتم روبه مانیتور . شروع کردم به ترسیم . میدانم . داشتم به تو دروغ میگفتم . اخر صدای بغض هایم را خودم می شنیدم . خودم را گول می زدم یا تو را ؟ اصلا نمی توانستم برگردم و در چشمانت مانند سابق نگاه کنم . ترسیم می کردم . با دستانی که می لرزیدند و چشمانی که پر از اشک بودند . از اتاق زدم بیرون ... رفتم سمت دستشویی و گریستم و  گریستم ........

نمیدانم کی بیرون امدم ... اما تو دیگر روی تختم ، داخل اتاقم ،  نبودی ........................

پی نوشت : نمیدانم کی میتوانم زحماتت را جبران کنم ؟ نمیدانم آینده چه خواهد شد و چگونه می گذرد . اما میدانم چشم هایم باید به ندیدن چشمایت برای همیشه و دیدن چیز های دیگر عادت کنند . 
پی نوشت : باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم .... وز جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم !

پنجشنبه، ۲آذر ۱۳۸۵

غنچه ...

اين گلی كه هنوز نشكفته است، هنوز غنچه است، بو ندارد. بويش توی دلش است. مخفی است. من و تو هر چه بو می‌كشيم بو نمی‌شنويم. اين دل هم كه نشكفته، ميل خدا را ندارد. دارد ولی پنهان است. آن تو است. ما نمی‌بينيم. به غنچه‌ی نشكفته اگر عطر بزنی می‌شكفد؟ پژمرده می‌شود. می‌ميرد. غنچه بايد بهارش برسد و بشكفد. خدا هم زوری نيست. روزی است. روزش كه رسيد دل می‌شكفد. آن روز فقط حواست باشد كه خوب بو بكشی.


یکشنبه، ۲۸آبان ۱۳۸۵

حتي اگر زود خاموش شود ....

تماس گرفتم ... نشد .... دوباره گرفتم .. نشد .. دیگه از این به بعد ممکن بود اسمش ار حالت دلسوزی در بیاد دخالت .... اما من ناراحتم ... خیلی ! شاگرد نیمه بینایم در دانشگاه  انصراف داد ... یعنی این قدر مجبورش کردند ، که انصراف بدهد .....  بهش گفتند نمیتوانی .. جرات نداری .. برات سخته .. ما برای خودت میگیم ... تو مشکل مالی داری و چنین و چنان ....
دلم گرفته ... یاد مادر یک روشندل افتادم که دو سه سالی است مینویسند ... او هم اذیت است . خیلی .. نمیتوانم نوشته های قشنگش را وصف کنم ... تمام آن را برایتان گذاشتم . این هم وبلاگشان

ديروز به منزل خانواده ايي كه در پست
يك امداد ازشون نام برده شد رفتيم براي اهداي كمكي كه چند نفر از بچه هاي بلاگر كرده بودند ، من و خانم صادقي !
شمالي ترين نقطه ايي كه فكر ميكنم در تهران وجود داره البته به زعم بنده چون آپارتمان به كوه چسبيده بود ! جايي حوالي دركه ! از مدرسه محبي تا اونجا با ميني بوس زوار در رفته ايي كه مدرسه محبي در اختيارمون قرار داد 3 ساعت طول كشيد نيم ساعتي هم راه رو گم كرديدم و كلي كوچه هاي تنگ و باريك رو گشتيم تا مسير اصلي رو پيدا كرديم !
براي هر دو ما خيلي سخت بود تصور كردن رساندن پسرك 8 ساله شان به نزديك ترين مسيري كه سرويس مدرسه ميتونه او رو سوار كنه توي اون بيابون پر از سگ ... تو تاريكي صبح ... يه مادر جوان و تنها ... دو پسرك بي دفاع تو تهرون خوشگل خودمون لابلاي ويلاهاي شيك و آنچناني محل !‌
وقتي پدر بود او با موتور پسرك رو ميرساند هر چند بارها در سراشيبي تند و تيز بارها زمين ميخوردند ولي پدر بود !!
درد و تاثري كه به ما وارد شد را قرار نيست بازگو كنيم ... ولي واقعا خدا به بعضي از بنده هاش به طرز عجيب و باور نكردني تحمل عنايت ميفرمايد .
ديدن اين وضعيت سخت ترس ها دلهره ها نگراني ها هزينه هاي سنگين و طبع بلند و لب به ظاهر خندان مادر ... يكي از دوستانم ميگفت وقتي ديدن بعضي چيزا به روح و روانم زيادي فشار مياره يه جوري از فكرم ميريزمش بيرون ! اما من نتونستم ! شايد هم نخواستم !
آره فكر كنم كه نمي خوام فكرش رو از سرم بيرون كنم !
اگر فكر اين بچه ها از سرم بيرون بره اگه شب راحت بخوابم بدون اينكه بدونم الان چند نفر از بچه هامون دارند سراغ پدر هاشون رو ميگيرند ؟!
اگر بدون اينكه بدونم چرا هزينه كفش 147 هزارتوماني مرتضي رو بهزيست نميده بخوابم (چون بچه داره رشد ميكنه و چند ماه يك بار بايد كفشش عوض بشه ! بايد خانواده اش اين مخارج رو كه كفش ارزان ترينش محسوب ميشه رو پرداخت كنند !)
اگه بدون اينكه بدونم چرا تو يه مدرسه 100 نفره بايد 47 نفر كم بضاعت وجود داشته باشه !
چرا بچه ها بي كاپشن و لباس گرم بايد بياند مدرسه ؟
چرا يه داماد روشندل بايد به اين فكر بيفته كه اعضاي بدنش رو بفروشه تا بتونه رهن خونه نقلي رو تهيه كنه !
چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟
چرا بايد اين چيز ها رو هر روز ببينيم و اگه بي تفاوت باشيم واقعا ميتونيم ادعا كنيم شب خواب راحت و لذت بخشي داريم ؟
من نميتونم كمك زيادي كنم !
نه اين رو قبول ندارم ! ميتونم . هيچ كاري نيست كه من نتونم انجامش بدم ! با خودم عهد كردم هيچ چيز مانع اين نشه كه نتونم لااقل سنگ صبوري براي اين خانواده ها باشم !
تا به حال در يك سالن يزرگ كه سكوت و سكوت در آن بيداد ميكند سيلي به گوش كسي نواختيد ؟

 
كي ميگه يك دست صدا نداره ؟ !!
 

صداي همان يك دست هست كه سكوت سالن را ميشكند !
يك فرياد هم ميتواند سكوت را بشكند !
حنی اگر زود خاموش شود ....
 !

شنبه، ۲۷آبان ۱۳۸۵

اندازه ها ...

از برای جود و بخشش اندازه ای و مقداری است که چون از حد گذشت اسراف میشود . و از برای جزم و احتیاط اندازه ای و مقداری است که چون از حد گذشت ، جبن و ترس میشود و از برای اقتصاد و میانه روی اندازه ای و مقداری است که چون از حد گذشت ، بخل و خست میشود ، و از برای شجاعت اندازه ای و مقداری است که چون از حد گذشت ، تهور و بی باکی میشود و برتوست ادب کردن نفس و اجتناب از هر چیزی که برای غیر خود مکروه و زشت میشماری ....
                                                               " امام حسن عسگری "

جمعه، ۱۹آبان ۱۳۸۵

پاییز بوژان

برای تو که آنجا را ندیدی ..........شاید هم !

طبیعت پاییز بوژان

طبیعت بوژان در پاییز هر 24 ساعت تغییر میکند .



رنگ ها و ترکیب آن برایم بسیار جذاب و دیدنی است .

چهارشنبه، ۱۷آبان ۱۳۸۵

دست انداز من و تو ... !

..... دست انداز من و تو !

نمیدانم پست مربوط به شاگرد اولی را خاطرتان هست یا خیر ؟ همان شاگرد خوب نیمه بینایم ...
با احتساب دیروز او نهمین روزی است که به دانشگاه نیامده . و دوشنبه زمانی که به سر کلاس رفتم متوجه شدم غایب شده است . غیبت او دلیل تنبلی و این شرایط نداشت ... مطمئن بودم . قضیه در اتاق اساتید مطرح شد و من گفتم یکی از شاگردان خوبم نیستند . یکی از اساتید با حالت خنده ای حاکی از تمسخر گفتند شاگرد خوب ؟! ... همانی که فلان و چنان و ... خانم نمیدانید این مورد من فکر میکنم عقب مانده ذهنی است . و مشکل دارد و اصلا نتواند درسش را ادامه دهد ، ما ها تصمیم گرفتیم که به دانشگاه بگوییم که او اصلا به دانشگاه نیاید . اصلا درس خوندن به دردش نمیخورد .....
گفتم از کجا متوجه شدید که او کم هوش است ؟! گفتند ان روز امده  بود اینجا و من بهش گفتم فلانی موبایل داری ؟... به من نگاه کرد که یعنی اره ... گفتم به ساعت نگاه کن الان ساعت 10 صبح است . من همین الان در حضور تو به تو زنگ میزنم ، موبایل زنگ خورد و این شاگرد تیز شما گوشی را برداشت و در جلو من شروع کرد الو الو کردن ..... من و همکارا از خنده مرده بودیم ....
همین طور گوش میدادم ، گفتم با این عمل تشخیص دادید که او کم هوش است ؟ گفتند اره ! ... گفتم : عجب تشخیص عالی ای ! این شاگرد وقتی از شما چیزی جز یک شبح نمی بیند چطور انتظار دارید موبایل کوچکی که در دست شما قرار دارد ببیند . و سریعا به واکنش شوخی شما جواب بدهد ؟ او با صدای زنگ تلفن شرطی شده است . و به محض زنگ تلفن سعی میکند ارتباطش را بر قرار کند .
یک نگاهی به من کردند ... و گفتند در هر حال خانم مهندس ما مایل نیستیم ایشان سر کلاس های ما باشد چون دیر یک مطلبی را میگیرد و هیچ واکنشی نشان نمی دهد . گفتم : فرض کنید یک فرزند نیمه بینا دارید . اتفاقا دانشگاه هم قبول شده . اتفاقا دانشگاه موافقت برای درس خوندن او اعلام نمیکند . شما به عنوان یک پدر محترم عصبانی و ناراحت نمیشید که چرا این حق از فرزندتان گرفته شده است ؟ گفت چرا ... یک کم پیگیری میکنم و حق بچه ام را میگیرم . گفت ولی من فکر نمیکنم پدر و مادر این شاگرد از این کارا بلد باشند . پس نیازی نیست درس بخواند !! گفتم : ان موقع یکی سمج تر از پدر و مادر آن  پیدا میشه که حق ایشان را بگیره .... مطمئن باشید!  
به سرپرستی اعلام کردم تلفن این شاگرد را به من بدهد . با هاش تماس گرفتم و سعی کردم فرصت بدهم که من را به خاطر بیاورد ، و گفت یک هفته است بیمارستان بستری بوده و چنین و چنان .. بهش گفتم که تمام اساتید ، هم گروهی ات ، دانشگاه منتظر توست و او خیلی خوشحال شده بود که دانشگاه ان را دوباره پذیرفته است . وقتی به همکلاسی های مشهدی اش گفتم بروید به عیادتش ، تعجب کرده بودند  . اما از حرفاشون این طور بر می آمد که یک تصمیم هایی دارند ....
وقتی فکر میکنم و خودم را جای او میذارم می بینیم قدر آدم ها خواسته و نا خواسته مسخره اش میکنند، فقط به خاطر نداشتن و یا ضعیف عمل کردن یک عضو... وقتی واقعا می اندیشم ما انسان ها هنوز تربیت درست برخورد کردن با معلول را نداریم . هنوز فکر میکنیم او نمیتواند ، شرایطش را ندارد ، و برایش تصمیم میگیریم ! باور کنید این انسان ها را فقط و فقط " خدا " حفظشان میکند و خدا "خود" میداند چطور بنده اش را " حفظ " کند دنیا را از چشمان او ، حس های او ، باور های او ،  ببینید آن وقت میتوانید به راحتی بفهمید که او بسیاری از چیز هایی که شما می بینید ، نمی بیند و بسیاری از چیز هایی که نمی بینید به راحتی می بیند .  آن ها چنان اجر و قربی در پیش خدا دارند که تمام خلاء نبودن در کنار مردم ، و غیره و غیره را به راحتی پر میکند ...

راستش خیلی دلم برای حضورش در کلاس تنگ شده است .... برایش دعا کنیم .

جمعه، ۱۲آبان ۱۳۸۵

تظاهر به پیچیدگی زیبا است ؟!

آقای مهندس آرشیتکت ! عجب زیبا سخن میگفتید .



رسيدن به سادگي بسيار دشوار است.
اما تظاهر به پيچيدگي بيش از آنچه در نظر آيد، سهل است.

 سادگي عين زيبايي است و پيچيدگي متظاهرانه عين زشتي است.  ( از دست نوشته های شهید آوینی)
حال این پیچیدگی را در  عملهامان ، روابطمان ، حرف زدنمان ، نگاه کردنمان ،  معاملات اجتماعی مان ، محبت هایمان ، دوستی ها ،  کار های حرفه ای ، .....  تمامی آنچه که از انسان بر میآید مقایسه کن ...
افرادی که پیچیده اند به آن علت نيست كه آنها حرف بزرگي براي گفتن دارند.
درست، بالعكس،
اين پيچيدگي متظاهرانه از آنجا منشاء مي‌گيرد كه
آنها خودشان به حقيقت نرسيده‌اند.
چند نفرمان ساده هستیم و سادگی را دوست داریم ؟

پنجشنبه، ۱۱آبان ۱۳۸۵

بانمک.. !

سبک بودن روحش را حس میکنی ؟!



خدا هم مهربان است . هم ستار است ، هم مكار است، هم دانا است، هم قدرت‌مند است، هم خوش‌ذوق. نشسته آن‌جا كارها و حرف‌های من و تو را نگاه می‌كند و می‌خندد. تو هم دوست داری مثل او باشی؟ بخند. به حرف‌های من و كارهای خودت كه می‌توانی بخندی. نمی‌توانی؟ بخند بگذار دلت رها بشود از غم و غصه. غم مال تنگی است. آدم‌های غم‌گين يا آن‌قدر بزرگ اند كه توی اين دنيا جا نمی‌شوند، دنيا برايشان تنگ است. يا بزرگ هم نيستند، چشم‌هاشان دنيا را درست نمی‌بيند و فكر می‌كنند كوچك است، فكر می‌كنند برايشان تنگ است. بخند، ببين دنيا بزرگ است. اين خنده‌ای كه به خودت می‌كنی، ملتفت می‌شوی چه كوچك ای، چه بانمك ای، عين بچه‌ها ای. می‌خندی. اين خنده سوای همه‌ی خنده‌ها است.

پی نوشت : توکل یعنی این .
پی نوشت :  مدت هاست خنده از ته دل نکرده ام .... عجب خسته است این روح خانم کوچولو  .

چهارشنبه، ۱۰آبان ۱۳۸۵

حق و حقوق یک انسان

حق و حقوق یک انسان جدای حق و حقوق یک زن و مرد است . !

از سال 84 که وارد دانشگاه شدم و خب تدریس را به طور مستمر در اینجا ادامه دادم موضوعات جالبی در این روز های بودنم اتفاق می افتادند که شاید لازم باشد بعضی از چیز ها در وب انتقال پیدا کنند شاید در خاطرم بمانند . برای همیشه ! 
 خانم خدمتکار از روز اولی که دیده بودمش نظر من را به خودش جلب کرده بود . خانم مهربان . تمیز . و منظمی بودند . یادمه اولین باری که برام چایی اوردند ، بعد از آن به ابدار خانه رفتم و گفتم من کم میام اتاق اساتید و دفتر مدیر گروه ، بیشتر با بچه ها در طبقه اول هستم . ایشان موافقت کردند و همیشه و همیشه چایی من را در داخل کلاس موقعی که بچه ها همچنان مشغول ساخت و ساز بودند میاوردند و همیشه کلاس من با توجه به اینکه موکت بود ، ایشان محبت میکردند و ان را جارو میزدند . انصافا بچه ها هم کم لطفی نمیکردند و هر چی اشغال ، یونولیت و چوب . و فوم میریختند سعی میکردند جمع کنند تا برای جارو کشیدن مشکل خاصی ایجاد نکند. ترم دوم پارسال به دلیلی جابجایی کلاس بنده کمتر ایشان را میدیدم و این ترم تقریبا سه روز در هفته ایشان را ملاقات  میکنم . وقتی به رفتار هایشان دقت میکردم این قدر با بچه ها سنجیده و مهربان بودند . که حتی دانشجویان پسر بعضی اوقات بچه ایشان را از کودکستان میاوردند دانشگاه تا این خانم مجبور نشوند برای کارش مرخصی بگیرد و یا مشکلات بعدی پیش بیاد . با بچه های دانشگاه بسیار صمیمی بودند . هم خانم ها هم اقایان و هم اساتید .... سنشان خدود 37 سال به نظر میرسید و خانم تر و فرز و شادی بودند . دو سه هفته پیش  بچه ها مشغول ساختن المان های خود بودند که رفتم ابدارخانه و گفتم میخواهم کنار شما چایی بخورم . با کمال خوشرویی قبول کردند و خب با هم ان جا دقایقی را بودیم . متوجه شدم خیلی به من نگاه میکنند . بعد گفتند خانم ایروانی من چهره شما برایم خیلی اشنا است . اتفاقا خود من نیز این احساس را داشتم اما هر چی فکر میکردم با یک خانم 37 ساله در طول کار های قبلی کجا برخورد داشتم یادم نمی آمد . تعریف میکردند از واکنش بچه ها در غیاب شما و اینکه از چه اساتیدی بچه ها بیشتر لذت میبرند و از چه نحوه درسی و غیره ... و من همین طور گوش میدادم . خیلی خوشحال شده بودند که مثلا من ! ( او مرا به چشم یک مدرس میدید و من اصلا این احساس را نداشتم ) در کنار او توی ابدارخانه چایی میخورم . روزها ی بعدی سعی میکردم هفته ای یک بار به دیدنشان برم و یک چایی با ایشان بخورم . اما اصلا در خاطرمان نمی امد که ایشان را کجا دیدم . یک روز گفتند شما از دانشگاه فردوسی هستید ؟ گفتم نه .... چشاش پراز اشک شد و گفت من فقط به عشق بچه ها میام اینجا و کار میکنم . فقط نگاهشان میکردم . گفت به من این طوری نگاه نکنید من خیلی شکسته شدم که قیافه ام به حدود 40 ساله ها میرسه .. من متولد 57 هستم . اخرای 57 ( یعنی یک سال و اندی از من بزرگتر !) همین طور ساکت بودم ....میگفتند دانشجوی تربیت بدنی دانشگاه فردوسی . واحد تربیت معلم بودم . و سه ترم خوندم من را شوهر دادند . شوهره هم نذاشت درس بخونم . التماسش کردم که فقط یک ترم دیگه بخونم که حداقل مردک فوق دیپلم را بگیرم و یک جایی بتوانم کار کنم . نذاشت .میگفت خودم یواشکی رفتم دانشگاه و التماس کردم که درسام را بدون حضور در کلاس بردار م بازم موافقت نشد . به هر دری زدم قبول نمیکردند . به شوهره گفتم قسم میخورم به زندگی ام برسم بازم قبول نمیکرد .. بچه دار شدم و الان فاطیما را که میبینید 5 ساله است .... گفتم اصالتا نیشابوری هستید ؟ گفتند اره ... خب که فکر کردم و ایشان هم به من اطلاعات میداد .. .بلاخره یادم آمد . من در دبیرستان نمونه دین و دانش بودم و ایشان در دبیرستان بهشتی . برای مسابقات بسکتبال تمام تیم های مدارس باید می آمدند سالن تختی و ما دو بار در زمین با هم بازی کرده بودیم . دو بار در زمین . همین ! .. این کل اشنایی من و ایشان بود . همین طور بهش نگاه میکردم . باورم نمیشد . یعنی این ، اون ، بود ؟ !! یعنی همان دختر قد بلند شاد و بشاش همینی است که الان توی ابدار خانه کار میکند ؟!! سرم داغ شده بود احساس بدی داشتم ... حتی نمیتوانستم خودم را ناراحت جلوه بدم چون این طوری بیشتر زجر میکشید . بعد از خداحافظی امدم توی کلاس اما تمام حواسم به سمت آن خانم بود . یک هفته ای گذشت و یک بار دیگه من ایشان را دیدم و میگفت فقط به خاطر عشق به درس و عشق به فضای دانشگاه و بچه ها و مرور خاطرات گذشته ام میام اینجا و اگر مشکلات مالی نمیداشتم و شوهره میذاشت من دوباره درس بخونم چقدر عالی بود .... دیروز وقتی رفتم توی ابدار خانه با یک اقا روبرو شدم ! گفتم خانم فلانی کجایند ؟ گفتند دیگه اینجا نمیان ! گفتم چرا ؟ .. مشکلات خانوادگی دارند گویا . فکر میکنم همسرشان اجازه نمیده بیان سر کار .... !!!!
واقعا چرا ؟ تا کی ؟ یک انسان که اتفاقا " مرد "  است ، ازادی یک انسان دیگر که اتفاقا " زن " است را بگیرد ؟ من با حرفای اقای باد صبا در تغییرات یک سری چیز ها موافقم . اما قبل از ان فکر میکنم این اقایان ما هستند که باید تغییراتی در نوع نگرششان . در نوع عملکردشان . در نوع حق و حقوقاتشان بدهند . درسته در اسلام چیز هایی گفته شده . اما یک عالمه چیز های دیگه هم گفته شده که ما ها اصلا زحمت خوندن و اجرا کردن آن را به خودمان نمیدیم ... این که یک مرد این همه از حق و حقوقات با عنوان شوهر بودنش استفاده کند و یک نفر را به مرز شکسته شدن روح و جسمش پیش ببرد ؟ نه ! انصاف نیست . به خدا انصاف نیست .... حتی اگر آن مرد خیلی به قضیه خود خواهانه و مالی هم نگاه میکرد شاید اگر اجازه میداد این خانم درس بخونه . و یک مدرکی بگیره شاید پول بیشتری را به خانه شوهر میبرد . ( حداقل ماهی 450 تومان اما الان بیشتر از 60 تومان نبود )  و نه اینکه یک ورزشکار را به مرز یک ابدار چی بکشانه و حتی آن حق را هم ازش بگیره . حالم داره از خیلی از مرد ها به هم میخوره ... از اینکه " زن " هستم خوشحالم. زنان هر چه قدر بد هم باشند ... هر چقدر مردم ازار باشند . هر چقدر بد جنس باشند . روح عاطفه ان ها بسیار بسیار قوی تر از بهترین مردان است .  


پی نوشت
: شاید در یک آپیدت دیگر به قضیه علمی تر و اجتماعی تر نگاه کنیم . و اینکه اغلب مردان چه خصوصیاتی دارد و اغلب زنان چگونه اند  .