حق و حقوق یک انسان

از سال 84 که وارد دانشگاه شدم و خب تدریس را به طور مستمر در اینجا ادامه دادم موضوعات جالبی در این روز های بودنم اتفاق می افتادند که شاید لازم باشد بعضی از چیز ها در وب انتقال پیدا کنند شاید در خاطرم بمانند . برای همیشه !
خانم خدمتکار از روز اولی که دیده بودمش نظر من را به خودش جلب کرده بود . خانم مهربان . تمیز . و منظمی بودند . یادمه اولین باری که برام چایی اوردند ، بعد از آن به ابدار خانه رفتم و گفتم من کم میام اتاق اساتید و دفتر مدیر گروه ، بیشتر با بچه ها در طبقه اول هستم . ایشان موافقت کردند و همیشه و همیشه چایی من را در داخل کلاس موقعی که بچه ها همچنان مشغول ساخت و ساز بودند میاوردند و همیشه کلاس من با توجه به اینکه موکت بود ، ایشان محبت میکردند و ان را جارو میزدند . انصافا بچه ها هم کم لطفی نمیکردند و هر چی اشغال ، یونولیت و چوب . و فوم میریختند سعی میکردند جمع کنند تا برای جارو کشیدن مشکل خاصی ایجاد نکند. ترم دوم پارسال به دلیلی جابجایی کلاس بنده کمتر ایشان را میدیدم و این ترم تقریبا سه روز در هفته ایشان را ملاقات میکنم . وقتی به رفتار هایشان دقت میکردم این قدر با بچه ها سنجیده و مهربان بودند . که حتی دانشجویان پسر بعضی اوقات بچه ایشان را از کودکستان میاوردند دانشگاه تا این خانم مجبور نشوند برای کارش مرخصی بگیرد و یا مشکلات بعدی پیش بیاد . با بچه های دانشگاه بسیار صمیمی بودند . هم خانم ها هم اقایان و هم اساتید .... سنشان خدود 37 سال به نظر میرسید و خانم تر و فرز و شادی بودند . دو سه هفته پیش بچه ها مشغول ساختن المان های خود بودند که رفتم ابدارخانه و گفتم میخواهم کنار شما چایی بخورم . با کمال خوشرویی قبول کردند و خب با هم ان جا دقایقی را بودیم . متوجه شدم خیلی به من نگاه میکنند . بعد گفتند خانم ایروانی من چهره شما برایم خیلی اشنا است . اتفاقا خود من نیز این احساس را داشتم اما هر چی فکر میکردم با یک خانم 37 ساله در طول کار های قبلی کجا برخورد داشتم یادم نمی آمد . تعریف میکردند از واکنش بچه ها در غیاب شما و اینکه از چه اساتیدی بچه ها بیشتر لذت میبرند و از چه نحوه درسی و غیره ... و من همین طور گوش میدادم . خیلی خوشحال شده بودند که مثلا من ! ( او مرا به چشم یک مدرس میدید و من اصلا این احساس را نداشتم ) در کنار او توی ابدارخانه چایی میخورم . روزها ی بعدی سعی میکردم هفته ای یک بار به دیدنشان برم و یک چایی با ایشان بخورم . اما اصلا در خاطرمان نمی امد که ایشان را کجا دیدم . یک روز گفتند شما از دانشگاه فردوسی هستید ؟ گفتم نه .... چشاش پراز اشک شد و گفت من فقط به عشق بچه ها میام اینجا و کار میکنم . فقط نگاهشان میکردم . گفت به من این طوری نگاه نکنید من خیلی شکسته شدم که قیافه ام به حدود 40 ساله ها میرسه .. من متولد 57 هستم . اخرای 57 ( یعنی یک سال و اندی از من بزرگتر !) همین طور ساکت بودم ....میگفتند دانشجوی تربیت بدنی دانشگاه فردوسی . واحد تربیت معلم بودم . و سه ترم خوندم من را شوهر دادند . شوهره هم نذاشت درس بخونم . التماسش کردم که فقط یک ترم دیگه بخونم که حداقل مردک فوق دیپلم را بگیرم و یک جایی بتوانم کار کنم . نذاشت .میگفت خودم یواشکی رفتم دانشگاه و التماس کردم که درسام را بدون حضور در کلاس بردار م بازم موافقت نشد . به هر دری زدم قبول نمیکردند . به شوهره گفتم قسم میخورم به زندگی ام برسم بازم قبول نمیکرد .. بچه دار شدم و الان فاطیما را که میبینید 5 ساله است .... گفتم اصالتا نیشابوری هستید ؟ گفتند اره ... خب که فکر کردم و ایشان هم به من اطلاعات میداد .. .بلاخره یادم آمد . من در دبیرستان نمونه دین و دانش بودم و ایشان در دبیرستان بهشتی . برای مسابقات بسکتبال تمام تیم های مدارس باید می آمدند سالن تختی و ما دو بار در زمین با هم بازی کرده بودیم . دو بار در زمین . همین ! .. این کل اشنایی من و ایشان بود . همین طور بهش نگاه میکردم . باورم نمیشد . یعنی این ، اون ، بود ؟ !! یعنی همان دختر قد بلند شاد و بشاش همینی است که الان توی ابدار خانه کار میکند ؟!! سرم داغ شده بود احساس بدی داشتم ... حتی نمیتوانستم خودم را ناراحت جلوه بدم چون این طوری بیشتر زجر میکشید . بعد از خداحافظی امدم توی کلاس اما تمام حواسم به سمت آن خانم بود . یک هفته ای گذشت و یک بار دیگه من ایشان را دیدم و میگفت فقط به خاطر عشق به درس و عشق به فضای دانشگاه و بچه ها و مرور خاطرات گذشته ام میام اینجا و اگر مشکلات مالی نمیداشتم و شوهره میذاشت من دوباره درس بخونم چقدر عالی بود .... دیروز وقتی رفتم توی ابدار خانه با یک اقا روبرو شدم ! گفتم خانم فلانی کجایند ؟ گفتند دیگه اینجا نمیان ! گفتم چرا ؟ .. مشکلات خانوادگی دارند گویا . فکر میکنم همسرشان اجازه نمیده بیان سر کار .... !!!!
واقعا چرا ؟ تا کی ؟ یک انسان که اتفاقا " مرد " است ، ازادی یک انسان دیگر که اتفاقا " زن " است را بگیرد ؟ من با حرفای اقای باد صبا در تغییرات یک سری چیز ها موافقم . اما قبل از ان فکر میکنم این اقایان ما هستند که باید تغییراتی در نوع نگرششان . در نوع عملکردشان . در نوع حق و حقوقاتشان بدهند . درسته در اسلام چیز هایی گفته شده . اما یک عالمه چیز های دیگه هم گفته شده که ما ها اصلا زحمت خوندن و اجرا کردن آن را به خودمان نمیدیم ... این که یک مرد این همه از حق و حقوقات با عنوان شوهر بودنش استفاده کند و یک نفر را به مرز شکسته شدن روح و جسمش پیش ببرد ؟ نه ! انصاف نیست . به خدا انصاف نیست .... حتی اگر آن مرد خیلی به قضیه خود خواهانه و مالی هم نگاه میکرد شاید اگر اجازه میداد این خانم درس بخونه . و یک مدرکی بگیره شاید پول بیشتری را به خانه شوهر میبرد . ( حداقل ماهی 450 تومان اما الان بیشتر از 60 تومان نبود ) و نه اینکه یک ورزشکار را به مرز یک ابدار چی بکشانه و حتی آن حق را هم ازش بگیره . حالم داره از خیلی از مرد ها به هم میخوره ... از اینکه " زن " هستم خوشحالم. زنان هر چه قدر بد هم باشند ... هر چقدر مردم ازار باشند . هر چقدر بد جنس باشند . روح عاطفه ان ها بسیار بسیار قوی تر از بهترین مردان است .
پی نوشت : شاید در یک آپیدت دیگر به قضیه علمی تر و اجتماعی تر نگاه کنیم . و اینکه اغلب مردان چه خصوصیاتی دارد و اغلب زنان چگونه اند .
با همين موضوع
نظرات
ريشه اين جنايت در اجباري است كه در ازدواج اين بنده خدا بوده است . عشق است كه معجزه مي كند. دوست داشتن است كه باعث بقاي زندگي مي شود. و اين بي تفاوتي شوهر ناشي از عدم وجود محبت و عشق ميان آندوست
کاملا به جا نوشته بودی
خوشحالم که بالاخره یه آدم منطقی یه مطلب منقی در این مورد نوشت اونم با حوصله
موفق باشی
به عنوان یک مرد از مطلب نوشته شده رنج بردم و البته از آن بیزارم. در اسلام حقوق و وظایفی برای زن و مرد با ظرافت و دقتی تام تبیین شده که عمل به آن برخورداری از یک زندگی بسیار شیرین و معناگرا را میدهد. فارغ از هرگونه شعار, زندگی بسیار جذاب و پندآموز و عاشقانه و مثال زدنی علی(ع) و فاطمه(س) پیش روی ماست. دو انسان از دو جنس متفاوت.
غرض این است که عمل به وظایف (مادی و معنوی و ...)
است که زندگی را شیرین می نماید . اما گاهی با قصور از هر طرف این کام تلخ می گردد. اختصاصا ربطی به زن و یا مرد ندارد. نمونه های بسیار وجود دارد که زن مانع رسیدن به یک زندگی شیرین می شود. البته و بالعکس. فقط جنس تزاحماتشان فرق می کند . یکی از روی جبر و خشونت و دیگری با حسادت و .... . استفاده شما از این داستان در محکوم کردن مرد بصورت مطلق به نظر نامناسب می آید.
«واقعا چرا ؟ تا کی ؟ یک انسان که اتفاقا " مرد " است ، ازادی یک انسان دیگر که اتفاقا " زن " است را بگیرد ؟ من با حرفای اقای باد صبا در تغییرات یک سری چیز ها موافقم . اما قبل از ان فکر میکنم این اقایان ما هستند که باید تغییراتی در نوع نگرششان . در نوع عملکردشان . در نوع حق و حقوقاتشان بدهند ....» بهتر است به جای عبرت مرد از آن مرد استفاده می نمودید.
نظر شما
- لطفا در مورد موضوع و در صورت امکان فارسي بنويسيد، ممنون!
- اگر نظر خصوصي و يا غير مرتبط به موضوع داريد، لطف کنيد و از فرم تماس استفاده کنيد، ممنون!