یکشنبه، ۳دی ۱۳۸۵

سرباز باشی بهتر است یا ؟!

بدون مقدمه، ميخواستم بدانم، آيا ائمه ما گله هاي سگ و گاو و گوسفند بيشتر احتياج دارند، يا به گروه سربازان متبحر و زمان شناس و دين شناس و خدا شناس و اخلاق شناس و علم شناس .
البته بعضي دوستان لطف دارند و فكر ميكنند روزي كه امام زمان بخواهد قيام كند، گله هاي سگها بيشتر به درد ميخورند. اما من مطمئن نيستم.
اگر كسي نظري غير از اين دارد بگويد كه دقيقا امام زمان براي قيام به چه افرادي نياز دارد؟

بعد التحرير1: اين مطلب با توجه به اين نوشته شده که بعضيها دوست دارن سگ اهل بيت باشن و نه سرباز با فكر با هوش با دين با عقل با خدا و با اخلاق. ائمه به سربازهاي متخصص نياز دارند نه چيز ديگه.

                                         البته تماشاچي هم به اندازه كافي هست.
بعد التحرير2: نویسنده : اقای محمد بیاگوی .. از وبلاگ نقد مفید .

پنجشنبه، ۳۰آذر ۱۳۸۵

شب یلدا ...

                       عشق من ، پاییز آمد مثل پار
                                  
           باز هم ، ما باز ماندیم از بهار

چقدر من این شعر را دوست دارم و سعی میکنم تمامی اشعار اقای احمد عزیزی را به حافظه بلند مدت خود بسپارم و از خودم تعجب میکنم که چطور تا حالا از ایشان یک شعر نخوانده بودم .
امشب ،  آقای هو تشریف میارن نیشابور ، قراره با هم جوجه ها را بشمریم ، ببینیم کدام یکی در طول این مدت بیشتر جوجه جمع کرده ایم ( :DD
 دارند برنامه های ترم جدید اساتید را جمع آوری میکنند . مثلا اگر این ترم درک و بیان 1 داشتم . دلم میخواهد در ترم جاری درک و بیان 2 داشته باشم تا بچه ها در ترم جاری رها نشوند و من بتوانم سیستمی که با آن ها کار کرده ام ادامه دهم و کار را نیمه رها نکرده باشم ... این مساله را به دانشگاه مطرح کردم .. با تعجب به من گفتند خانم مهندس چرا اصرار دارید درسها را عوض کنید ؟ به نظر ما که برای اساتید خیلی خیلی بهتر است که درسها تغییر نکند و شما هم نیاز به مطالعه نخواهید داشت  !!!   و همین درسهای ترم پیش تکرار خواهد شد و اساتید مشکلی نخواهند داشت .. مانده بودم چی باید بگم .. اینکه درست است برای من مدرس خیلی سخت خواهد بود که مدام درسهایم را تغییر بدهم اما من واقعا نگران روال تدریس خودم بودم که منقطع  میشود و بچه ها بعد از چهار ماه رها میشوند و باز باید با یک سیستم دیگر و روش تدریس دیگری شروع کنند . خداکند که  ما اساتید بیشتر به این روند دقت کنیم و بفمیم با نسلی که در اینده نه چندان دور همکار ما میشوند چه می کنیم ؟!

یکشنبه، ۱۹آذر ۱۳۸۵

سمینار های آخر ...

دلم برای تک تک شاگردانم تنگ میشود ...

دیروز بچه های عمران کنفرانس های آخر خودشان را برای درس نقشه کشی اجرایی در ساختمان های با اسکلت فولادی انجام میدادند . بیشتر از دو سمینار و یک بازدید دیگه که با کمک آقای مهندس اشرف زاده انجام میشود به اتمام ترم نمانده و احساس غم انگیزی به من دست داده است ... به اصرار خودشان در زنگ تفریحی که داشتند عکس دسته جمعی گرفتیم و بیشتر از اینکه خوشحال باشم ناراحت بودم ... شاید مهم ترین دغدغه من در این زمان  اینست که نمی دانم آیا تهران و شرایط دانشگاههای آنجا و مدرک من پذیرای مدرسی چون من را خواهد داشت یا خیر ؟  ایا باز هم میتوانم همچنان مستمر به کار تدریس ادامه دهم ؟ .... من دلم برای تمامی شاگردانم تنگ میشود ... تنگ تنگ ....  کاش زود تر فهمیده بودم که من علاوه بر کار حرفه ای مهندسی عاشق" تدریسم "  ....

سه شنبه، ۱۴آذر ۱۳۸۵

12 آذر( روز تولد امام رضا و روز جهانی معلولین و روز و روز ... )

بسم الله الرحمن الرحیم

این عکس را یادت هست ؟

به نام خداوند بخشنده مهربان

2 روز می گذرد از شب یک شنبه ،  12 آذر ماه  که تاريخ مهم ترين اتفاق زندگيم است.
از روزی که عشقم ،  رسمی ، شرعی و شناسنامه دار شد.
از لحظه هايی که همه ی وجودم قلبی  شد با ضربان بالا.

که صدای بال فرشته ها را به وضوح می شنيدم که می گفتند :

اللهم بارک بينهما

و طهر بطونهما

و ...

از این روز، دو روز میگذرد . از روزی که در تمام آن لحظات ، با آن لباس احرام ، فقط و فقط ، طواف کعبه در ذهنم  تجسم میشد ، از روزی که دیگر همه چیزم دو نفره خواهد شد . و من زندگی جدیدم را با نام تو و به برکت ستاره هشتمت آغاز می کنم . حالا از آن روز،  دو روز می گذرد،  از روزی که من شدم  " خانم هی "  و او شد " آقای هو " ....

جمعه، ۱۰آذر ۱۳۸۵

هو النور ...


" برایمان دعا کنید ......
"