یکشنبه، ۲۹بهمن ۱۳۸۵

تنها ....

یک انسان معنوی کاملا احساس تنهایی میکند ، اینکه قران میفرماید " قد جئتمونا فرادا کما خلقناکم اول مره " همانگونه که نخستین بار شما را تنها آفریدیم ، باز هم تنها باز میگردید . اما فخر رازی در نفسیر بزرگ و مفصلی که برقرآن نوشته است ، در تفسیر این آیه یک جمله جالبی دارد و میگوید : به نظر من اگر همه نسخه های قرآن بسوزد ، و هیچ نسخه ای از قرآن باقی نماند و فقط و فقط این آیه از قران باقی بماند : " قد جئتمونا فرادا کما خلقناکم اول مره ".. به نظر همین همین یک آیه برای تحول زندگی همه انسان ها کافی است . چون اینکه ما تحول روحی پیدا نمی کنیم به خاطر این است که به دیگران چشم داریم ، دل بسته ایم به دیگران ،  اگر واقعا میدانستیم که تنها هستیم می آمیدم سراغ خودمان و نقاط قوت و ضعف خودمان محل توجه مان بود . مانع بودن های خودمان برای خودمان و ممد بودن های خودمان برای خودمان محل توجه ما بود . اینکه نمی فهمیم خودمان مانع خودمان هستیم ، خودمان کمک کار خودمان هستیم ، اینکه نمیفهمییم هر بیم و امیدی که هست فقط باید معطوف به خودمان باشد به این دلیل است که دیگران را می بینیم ، اما اگر یک روز انسان بفهمد که " من " در جمع تنهایان به سر میبرم ، به تعبیری که کانت گفت ما تنهایان هستم ، ما جمعیت نیستیم ....

 

نخستین بار شما را تنها آفریدیم ، باز هم تنها باز میگردید.....     
             نخستین بار شما را تنها آفریدیم ،
باز هم تنها باز میگردید
                         نخستین بار شما را تنها آفریدیم ،
باز هم تنها باز میگردید  

بند الف : نشانه های انسان معنوی . مصطفی ملکیان . ویژه نامه روزنامه ایران . 5 شنبه 14 آبان 1383 . اینجا زحمتنش را کشیده اند .

پنجشنبه، ۲۶بهمن ۱۳۸۵

نخندید ...

اون ها به خاطر مشکلاتشان نمیخندند ؟ ما که مشکلی نداریم چرا هیچ  گاه خنده به روی لبانمان نیست ؟!

راه افتادیم طرف محله ها تا امانتی هایی که نزدم بود برسونم دست صاحبانش .........
اولین جایی که رفتیم محل زندگی امین بود( یه پسر 11 -12 ساله با یه بیماری لا علاج)
....نهایت بیماری و نهایت فقر...................
امین توی کپر روی یه حسیر (حصیر) خشک خوابیده بود... البته خواب نبود ... پدرش هم بالای سرش نشسته بود....
از شدت سرما پوست دست و صورتش حسابی خراب شده بود....
آخه سر پناهشون جلو سرما رو نمی گیره.................
.....دو تا از خواهراش اون جا بودن... مادرشون رفته بود صحرا و یه خواهر دیگه هم مدرسه بود......
زینب و صدیقه ( اگه اشتباه نکنم...) خیلی بزرگ تر شده بودن....
امانتی ها رو دادم به پدرش و همچنین به دو تا از عمو های امین که وضعیت زندگیشون تقریبا مثل اوناست...
به زینب گفتم کنار کپر وایسا تا عکست رو بگیرم ... امد وایساد...گفتم بخند .. ( کمی هم شوخی کردم) اما نمی خندید...

نخندید ...نخندید ......

بند الف : بقیه اش را اینجا بخونید .... !
بند ب : وقتی آدم از تنبلی خودش حالش به هم بخوره بهش چی میگن ؟ از اینکه شکر نعمت هایش را نکنه بهش چی میگن ؟ از اینکه زیادی توی ناز و نعمت باشه  بهش چی میگن ؟ خسته ام .  از خودم بدم میاد ... همین !

سه شنبه، ۲۴بهمن ۱۳۸۵

تجارت

میزنه وسط ! وسط وسط ... آدم کیف میکنه

دوستی داشتم
زندگی برایش ابزار بود.ابزار خوب بودن.ابزار مبارزه با نفس اش.ابزار رشد.

خیلی با ما فرق داشت.
****
*****
می رفتیم هیئت.
جایمان بغل ستون می افتاد.خودش می رفت پشت ستون؛می گذاشت من بنشینم این طرف.دلم می خواست سخنران را ببینم.او هم لاجرم دلش می خواست.من نشستم و دیدم.و ثوابم شددیدن چهره‌ی یک عالم بر منبر.او نشست و ندید.و ثوابش شداز میل ِخود گذشتن.بر میل خود پا گذاشتن.یک دنیا تفاوت می کند!نه؟

********
می رفتیم هیئت.
غذا٬ غذای امام حسین بود.چند ساعت عزاداری می کردیم.خسته می شدیم و گرسنه و تشنه.غذا که می دهند٬آدم معطلش نمی کند.و آن لحظه٬غریزه است که خیلی حاکم است.غذا هم که امام حسینی است.تبرک است.بهترین است.شک ندارد...صبر می کرد.دیر مشغول می شد.کم می خورد.می دانم گرسنه اش بود.همه مان گرسنه بودیم.نمی خواست خوردنش
فقط برای شکم باشد
. هوا باشد . غریزه باشد.

***
نمی گویم غریزه بد است.
نمی گویم خوردن بد است.
نمی گویم دیدن عالم بد است.
نمی گویم...منظورم را فهمیدید.نه؟

تجارت می کرد.
با همین چیزهای دم دستی که
به چشم ماها قیمتی ندارد.به چشم ماها
اسباب تجارت آخرت نمی آید.

به چشم ماها
فقط نماز و روزه و ....
اسباب تجارت اخرتند.

بند الف : از دست نوشته های خوب اقای کریمی .

بند ب : چند نفر متاهل خوب می خواهیم . واسه یک اردو . منظورم خانم هایشان هست . چند نفر ؟
بند ج : امان از دانشجویانی که این همه به استاد های خود حال میدهند و در سر کلاس حاضر نمی شوند و استاده فقط میره دانشگاه و بر میگرده ... و خوب میتوانه به کارای شخصی اش برسه . امان !!

یکشنبه، ۲۲بهمن ۱۳۸۵

کپر

                   کپر آخر یک زندگی ساده است ...


کپر خانه ای است که آنرا از حصير درخت خرما می سازند, طول آن
معمولا از دو ونيم متر تا چهار متر , عرض آن بين دو تا سه متر و ارتفاع آن نيز حداکثر به دو متر میرسد.به شکل بيضی و روی آنرا با حصير می پوشانند.و اين خانه ای است که مردم اينجا , در  تمام عمر در آن زندگی می کنند  . خانه ای است که حداقل های یک زندگی روستایی را  نیز ندارد . ارتباطات بسیار کم .  بلبک تنها روستایی است که از امکانات زندگی های کنونی بهره مند شده است . و نام آن توسط همان اهالی بلبل  آباد نام گرفته .
وقتی آن جا ها میری ،  تفریحت میشه از کنار نخلستان ها  عبور کردن و با بچه ها بودن و یا نان پختن و نذر داشتن برای ایام عاشورا . چقدر  این کار ها را با صفا انجام میدادند . وقتی  آن جا میری ، آنم در اولین سفر پس از عقد با همسرت ،  دیگه تو بند این نیستی که ماه عسلت حتما فلان جا باشه ، دیگه یادت میره حتما فلان چیز را بخری ، حتما با تو اینگونه رفتار کنند ، حتما فلان رابطه اجتماعی را در فلان قرارت پیاده کنی . حتما فلان کریستال فلان مارک توی خانه تو باشد ، حتما مظفر را ببینی و باهاش بخندی . دیگه نرم نرم باورت میشه انسانیت در این دنیای مدرن چقدر به فراموشی سپرده شده ، و ما چقدر از این صفا و مهربانی دوریم .
دلم برای منطقه بشاگرد ، در استان هرمزگان که حدود ده روز پیش تجربه کردم ، تنگ شده است . دعا کنید امسال بتوانم ایام عید را اردوی مفید بروم . مسئولین اردو لطفا برای متاهلین راهکار ارائه دهند . ( واقعا ممنون میشم ! )  

بند الف : بابت تاخیر در نوشتن پوزش من را پذیرا باشید .
بند ب : از فردا ترم شروع میشه . چهار روز در هفته از صبح ساعت 8 تا شب ساعت 7 . باحاله نه ؟!