من خسته ام !
خانم ، شرمنده ! امضا نميكنم ...
آقاي مهندس ببينيد ، درس، درس نقشه كشي اجرايي است . من نميتوانم به بچه ها چيز هايي را كه تا به حال نديده اند ، مقياس آن را درك نكرده اند ، از نحوه اتصالات آن خبر ندارند ... مجبور كنم ترسيم كنند . اين شدني است . بچه ها بيسواد ميان بالا ...
اين ها بايد تيرچه بلوك ببيند .. تا بتوانند درك كنند و گرنه چيز هايي كه ميكشند جز كپي برداري نيست .
خانم : بازديد در دستور كار درس شما نيست . لازم نيست بچه ها را ببريد بازديد ... من امضا نميكنم .
گوشي را مودبانه ! ( كه از صد فحش ... ) قطع ميكند و ميگويند كلاس دارم !
اين ها حرفهاي من و مدير گروه محترم واحد عمران بود . معاون پژوهشي موافقت كرده . روابط عمومي موافقت كرده . حراست موافقت كرده .. كه چي ؟ يك اتوبوس از دانشگاه 4 ساعت بچه ها را داخل شهر .. ( اونم نه بيرون شهر) ببره و از پروژه هاي ساختماني مهندس اشرف زاده بازديد كنند و ايشان برايشان كامل توضيح بدن ... همه كار ها را كردم .. يعني بچه ها كردند .. دوربين .. مقدمات كار . تلفن با مهندس . وقت جور كردن و همه چيز .. حالا مدير گروه به خاطر به خطر نيفتادن بعضي از ......
دوباره به ايشان زنگ زدم ... نه اينكه اصرار كنم ... اينكه بگم اقاي فلاني بچه ها خودشان مايلند برن بازديد . حتي اگر پول اتوبوس ازاد 35 هزار تومان باشه . حتي اگر من تمام ريسكم را بكنم و كلاس فقط پسر را ببرم بازديد . حتي اگر موقعيت هاي كاري ام به خطر بيفته ... كاش ميفهميدي براي امتياز هاي خودم بچه ها را بازديد نميبرم . كاش ميفهميدي كه حتي پرسنل اداري دانشگاه از بازديد هاي مكرري كه ميبرم خبر دار نميشه ... كاش مي فهميدي بچه ها را دوست دارم ... كاش مي فهميدي نگران آن ها ميشم .... كاش خيلي چيز هاي ديگه را ميفهميدي ....
خسته ام ... اون قدر خسته ... كه احساس ميكنم بريدم . احساس ميكنم نمي توانم با اين سيستم مديريتي كار كنم . اون قدر خسته ام كه به همسرم ميگم به نظرت من ميتوانم زندگي كنم ؟ من ميتوانم دوام بيارم ؟ خسته ام .... از اين همه دو رويي خسته ام ...
باز زنگ ميزنم كه بگم اقاي مدير گروه حداقل خبر دار شويد كه بچه ها ميروند بازديد و در جريان كلاس بنده قرار بگيريد لطفا !!! گوشي اش را بر نميدارد و اس ام اس ميزند كه سر كلاسم . بچه ها ميرن اتاق مدير گروه و خبر ميارند كه توي اتاق نشسته و دارد ...... عجب !!
دلم ميداني چي ميخواهد ؟ دلم يك تيم ميخواهد . متحد . كاري . علمي . پركار . پرتوان . صبور . بي غل و غش . با اعتماد . با وجدان . انسان . به روز .... واي دلم تيم ميخواهد .. اونم درست .... من خسته ام .....
بند الف : دعا كنيد فردا صبح واسه بچه ها مشكلي پيش نياد . دعا كنيد اتوبوس بياد . دعا كنيد بچه ها توان هزينه ان را داشته باشند . دعا كنيد شرمنده قول هايي كه به بچه ها دادم نشم ...
درس روستا

با بچه ها رفته بوديم روستا . روستاي عبدالله اباد و روستاي بوژآباد در نزديكي هاي نيشابور با دو شرايط مختلف اقليمي و توپوگرافي مختلف . خيلي خيلي از تدريس درس روستا لذت ميبرم آن هم به دليل اشنايي دانشجويان معماري با محيط روستا و نوع الگوي مسكن و آشنا شدن آن ها با مشكلات و شرايط زندگي روستايي ... و در نهايت سعي در ارائه طرح هاي اقتصادي و اجتماعي و معماري براي هر روستا متناسب با شرايط خاص خود .
متاسفانه در چند سال اخير ميزان بازديد هاي اساتيد و نظام دانشگاهي نسبت به درس روستا بسيار بسيار پايين امده و صرفا بازدهي اين درس نيز بسيار كم شده است . و يا حداقل در حد يك پروژه ساده باقي ميماند و بچه ها به درس روستا با ديد يك پروژه دانشجويي مينگرند . مثلا در ترم هاي پيش هر دو يا سه نفر يك روستا را انتخاب و حد زمان تعيين شده كاري را تحويل ميدادند امسال من كل بچه ها را به دو گروه تقسيم كردم و دو روستا را براي اين ترم انتخاب و شروع به كار كرديم . در ابتدا بچه ها به سختي هماهنگ ميشدند و كار تقسيم كردن كار ها برايشان مشكل بود ... اما چندي كه گذشت ، سرعت كار سرعت خوبي بود . روز يك شنبه اي كه گذشت همه كلاس دو روستا را بازيد كرديم و از كار هاي بچه ها و روند آن ها از نزديك بررسي كرديم . مشكلاتي كه هر روستا براي خود داشت ميزان كاريابي و يا ميزان اعتماد روستايي به مردم ديگر و خيلي چيز هاي ديگر مورد بررسي قرار گرفت ... در نهايت نيز بقيه كلاس را در كنار چشمه بوژآباد برگذار كرديم . حقيقتا من يكي كه اصلا دلم نمي امد كلاس را و ان فضا را ترك كنم و بروم دانشگاه . سكوت مطلق و صداي رودخانه . و رنگ سبز بينهايت زيبايي باغها . و ارامش بچه ها فضاي بسيار خوبي را براي اموزش ايجاد كرده بود . خيلي خيلي دلم ميخواهد راه حل هاي خوبي براي روستايي و زندگي روستايي و طرح هاي اقتصادي خوبي را فرا بگيرم .... اميد وارم كه بتوانيم ما بچه هاي معماري . جغرافي . اقتصاد . جامعه شناسي و ديگر عزيزاني كه به نوعي با زندگي مردم سرو كار دارند راه حل مناسبي ارائه دهيم .

بند الف : ديگر با اين صفحه دست نوشته هاي خودم بيگانه ام ...دلم ميخواهد مثل سابق بنويسم . راحت . اسوده . بي غل و غش . بدون هيچ گونه پرده اي ... كاش كه بتوانم ...
بند ب : يك سوالي را هميشه در ذهنم ميگردانم ... اردوي جهادي چگونه فهميده ميشود؟ اردويي است كه نامش جهادي است ؟ يا جهادي است كه در قالب اردو ارائه ميشود ؟ و اگر تلفيق اين دو است كدام يكي مهم تر است ؟!
بند ج : تبريك به يك دوست اينترنتي خوب كه ايشان هم مزدوج شدند . جالب بود برام كه او هم ميگفت در لحظه عقد تماما لحظه طواف كعبه در خاطرم ميآمد ... خيلي برايم جالب بود كه او هم همين احساس من را داشتند . برايش دعا كنيم تا انشالله هميشه و هميشه خوشبخت بشن .
وصيت ميكنم ...
وصيت ميكنم به كسي كه او را بيش از حد دوست ميدارم . به معشوقم . به امام موسي صدر . كسي كه او را مظهر علي ميدانم . او را وارث حسين ميخوانم . كسي كه رمز طايفه شيعه و افتخار ان و نماينده 1400 سال درد ، غم ، حرمان ، مبارزه ، سرسختي ، حق طلبي و بالخره شهادت است . اري به امام موسي صدر وصيت ميكنم ... براي مرگ آماده شده ام و اين امري است طبيعي و مدت هاست كه با آن آشنا شده ام . ولي براي اولين بار وصيت ميكنم ... خوشحالم كه در چنين راهي به شهادت ميرسم . خوشحالم كه از عالم و مافيها بريده ام . همه چيز را ترك گفته ام و علايق را زير پا گذاشته ام و دنيا را سه طلاقه كرده ام و با آغوش باز به استقبال شهادت ميروم .
از اين كه به لبنان آمدم و پنج يا شش سال با مشكلاتي سخت دست به گريبان بوده ام متاسف نيستم . از اين كه آمريكا را ترك گفته ام . از اين كه دنياي لذات و راحت طلبي را پشت سر گذاشته ام . از اين كه دنياي علم را فراموش كردم . از اين كه از همه زيبايي ها و خاطره زن عزيز و فرزندان دلبندم گذشته ام . متاسف نيستم ....
از آن دنياي مادي و راحت طلبي گذشتم و به دنياي درد و محروميت ، رنج و شكست اتهام و فقر و تنهايي قدم گذاشتم . با محرومينم همنشين شدم و با درد مندان و شكسته دلان هم آواز گشتم .
از دنياي سرمايه داران و ستگران گذشتم و به عالم محرومين و مظلومين وارد شدم و با تمام اين احوال متاسف نيستم ...
تو اي محبوب من ، دنيايي جديد را به من گشودي كه خداي بزرگ مرا بهتر و بيش تر ازمايش كند . تو به من مجال دادي تا پروانه شوم . تا بسوزم . تا نور برسانم . تا عشق بورزم . تا قدرت هاي بي نظير انساني خود را به ظهور برسانم . از شرق به غرب و از شمال تا جنوب لبنان را زير پا بگذارم و ارزش هاي الهي را به همگان عرضه كنم تا راهي جديد و قوي و الهي بنمايانم . تا مظهر عشق شوم ، تا نور گردم . تا از وجود خود جدا شوم و در اجتماع حل گردم . تا ديگر خود را نبينم و خود را نخواهم . جز محبوب كسي را نبينم و جز عشق و فداكاري طريقي نگزينم . تا با مرگ آشنا و دوست گردم و از تمام قيد و بند هاي مادي آزاد شوم .
به سه خصلت ممتاز شده ام :
عشق كه از سخن و نگاهم . دستم و حركاتم . حيات و ممانم عشق ميبارد . در آتش عشق ميسوزم و هدف حيات را ، جز عشق نميشناسم . در زندگي جز عشق نميخواهم و جز به عشق زنده نيستم .
فقر كه از قيد همه چيز آزادم و بي نياز . و اگر آسمان و زمين را به من ارزاني كنند تاثيري نميكند .
تنهايي كه مرا به عرفان اتصال ميدهد و مرا با محروميت آشنا ميكند . كسي كه محتاج عشق است در دنياي تنهايي با محروميت ميسوزد و جز خدا كسي نميتواند انيس شب هاي تار او باشد و جز ستارگان اشك هاي او را پاك نخواهد كرد و جز كوههاي بلند راز و نياز او را نخواهند شنيد و جز مرغ سحر ناله صبح گاه او را حس نخواهد كرد . به دنبال انساني ميگردد تا او را بپرستند يا به او عشق بورزد ولي هر چه بيشتر ميگردد كم تر مي يابد ....
كسي كه وصيت ميكند آدم ساده اي نيست . بزرگ ترين مقامات علمي را گذرانده ، سردي و گرمي روزگار را چشيده ، از زيباترين و شديد ترين عشق ها برخوردار شده ، از درخت لذات زندگي ميوه چشيده و از هرچه زيبا و دوست داشتني است برخوردار شده و در اوج كمال و دارايي ، همه چير را رها كرده و به خاطر هدفي مقدس ، زندگي دردآلود و اشك بار و شهادت را قبول كرده است . آري اي محبوب من ، يك چنين كسي با تو وصيت ميكند ...
عشق هدف حيات و محرك زندگي من است و زيبا تر از عشق چيزي نديده ام و بالاتر از عشق چيزي نخواسته ام . عشق است كه روح مرا به تموج وا ميدارد و قلب مرا به جوش ميآورد و استعداد هاي نهفته مرا ظاهر ميكند و مرا از خودخواهي و خودبيني ميراند . دمياي ديگري حس ميكنم و در عالم وجود محو ميشوم . احساس لطيف ، قلبي و حساس و ديده زيبابين پيدا ميكنم . لرزش يك برگ . نور يك ستاره . موريانه كوچك . نسيم ملايم سحر . موج دريا . و غروب افتاب همه احساس و روح مرا ميربايند و از اين عالم مرا به دنياي ديگري ميبرند .. اين ها همه و همه از تجليات عشق است .
ميدانم كه تو هم اي محبوب من . در درياي عشق شنا ميكني . انسان ها را دوست داري و به همه بي دريغ محبت ميكني . و چه زيادند آن ها كه از اين محبت سوء استفاده ميكنند و حتي تو را به تمسخر ميگيرند و به خيال خود تو را گول ميزنند ... و تو اين ها را ميداني و لي در روش خود كوچك ترين تغييري نميدهي .... زيرا مقام تو بزرگتر از آن است كه تحت تاثير ديگران عشق بورزي و محبت كني . عشق تو فطري است ، همچون آفتاب بر همه جا ميتابي و همچون باران بر چمن و شوره زار ميباري و تحت تاثير انعكاس سنگ دلان قرار نمي گيري ...
درود آتشين من به روح بلند تو باد كه از محدوده تنگ و تاريك خودبيني و خودخواهي بيرونست و جولان گاهش عظمت انسان ها و اسماء مقدس خداست .
عشق سوزان من ، فداي عشقت باد كه بزرگترين و زيباترين مشخصه وجود توست . و ارزنده ترين چيزي است كه مرا جذب تو كرده است و مقدس ترين خصيصه ايست كه در ميزان الهي به حساب مي آيد .
بخشي از دست نوشته هاي شهيد دكتر مصطفي چمران . 30 ژوئن سال 1976 . لبنان .