یکشنبه، ۲۳اردیبهشت ۱۳۸۶

من خسته ام !

خانم ، شرمنده !  امضا نميكنم ...
آقاي مهندس ببينيد ، درس،  درس نقشه كشي اجرايي است . من نميتوانم به بچه ها چيز هايي را كه تا به حال نديده اند ، مقياس آن را درك نكرده اند ، از نحوه اتصالات آن خبر ندارند ... مجبور كنم ترسيم كنند . اين شدني است . بچه ها بيسواد ميان بالا ...
اين ها بايد تيرچه بلوك ببيند .. تا بتوانند درك كنند و گرنه چيز هايي كه ميكشند جز كپي برداري نيست .
خانم : بازديد در دستور كار درس شما نيست . لازم نيست بچه ها را ببريد بازديد ... من امضا نميكنم .
گوشي را  مودبانه ! ( كه از صد فحش ... ) قطع ميكند و ميگويند كلاس دارم !
اين ها حرفهاي من و مدير گروه محترم واحد عمران بود . معاون پژوهشي موافقت كرده . روابط عمومي موافقت كرده . حراست موافقت كرده .. كه چي ؟ يك اتوبوس از دانشگاه 4 ساعت بچه ها را داخل شهر .. ( اونم نه بيرون شهر) ببره و از پروژه هاي ساختماني مهندس اشرف زاده بازديد كنند و ايشان برايشان كامل توضيح بدن ... همه كار ها را كردم .. يعني بچه ها كردند .. دوربين .. مقدمات كار . تلفن با مهندس . وقت جور كردن و همه چيز .. حالا مدير گروه به خاطر به خطر نيفتادن بعضي از ......
دوباره به ايشان زنگ زدم ... نه اينكه اصرار كنم ... اينكه بگم اقاي فلاني بچه ها خودشان مايلند برن بازديد . حتي اگر پول اتوبوس ازاد 35 هزار تومان باشه . حتي اگر من تمام ريسكم را بكنم و كلاس فقط پسر را ببرم بازديد . حتي اگر موقعيت هاي كاري ام به خطر بيفته ... كاش ميفهميدي براي امتياز هاي خودم بچه ها را بازديد نميبرم . كاش ميفهميدي كه حتي پرسنل اداري دانشگاه از بازديد هاي مكرري كه ميبرم خبر دار نميشه ... كاش مي فهميدي بچه ها را دوست دارم ... كاش مي فهميدي نگران آن ها ميشم .... كاش خيلي چيز هاي ديگه را ميفهميدي ....
خسته ام ... اون قدر خسته ... كه احساس ميكنم بريدم . احساس ميكنم نمي توانم با اين سيستم مديريتي كار كنم . اون قدر خسته ام كه به همسرم ميگم به نظرت من ميتوانم زندگي كنم ؟ من ميتوانم دوام بيارم ؟  خسته ام .... از اين همه دو رويي خسته ام ...
باز زنگ ميزنم كه بگم اقاي مدير گروه حداقل خبر دار شويد كه بچه ها ميروند بازديد و در جريان كلاس بنده قرار بگيريد لطفا !!! گوشي اش را بر نميدارد و اس ام اس ميزند كه سر كلاسم .  بچه ها ميرن اتاق مدير گروه و خبر ميارند كه توي اتاق نشسته و دارد ...... عجب !!

دلم ميداني چي ميخواهد ؟ دلم يك تيم ميخواهد . متحد . كاري . علمي . پركار . پرتوان . صبور .  بي غل و غش . با اعتماد . با وجدان . انسان . به روز .... واي دلم تيم ميخواهد .. اونم درست .... من خسته ام .....

بند الف : دعا كنيد فردا صبح واسه بچه ها مشكلي پيش نياد . دعا كنيد اتوبوس بياد . دعا كنيد بچه ها توان هزينه ان را داشته باشند . دعا كنيد شرمنده قول هايي كه به بچه ها دادم نشم ...

با همين موضوع

نظرات

خانم ايرواني، شما كه آدم سخت كوشي هستيد و همه ي چيزهاي خوب هم با سختي به دست ميان. آدم هاي كم خرد هم خار مغيلان هستند. سودي كه ندارند. بودنشون در سنگ اندازي در كار ديگرانه...

دوشنبه، ۲۴اردیبهشت ۱۳۸۶

خسته نباشيد.

دوشنبه، ۲۴اردیبهشت ۱۳۸۶

... و منه التوفيق

دوشنبه، ۲۴اردیبهشت ۱۳۸۶

خسته نباشید. زندگی همین است. راستش دنیا پر است از آدم های قد کوتاه. همه مان همه روزه خیلی هایشان را می بینیم. حتی می خواهم جرات کنم و بگویم خودامان هم گاهی -بعضی وقت ها- جزو این ادم های تنگ نظر می شویم. چه بگویم. در زندگی یک چیز را باخود همواره زمزمه کرده  ام. اگر خودت هم رشد نکردی لااقل جلوی رشد دیگری را نگیر. الذین یصدون عن سبیل الله نباش. سنگ راه نباش. گر وا نمی کنی گره ای خود گره مباش. ولی به هر حال خدا باید آدم را نگه دارد. شما هم خسته می شوید و آزموده می شوید. همیشه همین است. دیدن فیلم هایی که آلپاچینو هنرمند اصلی ان است را به شما توصیه می کنم. نقشهایی که در فیلم بر عهده می گیرد برای درک شرایط و نحوه ی مبارزه با این شرایط کمک بسیار می کند.  اگر من دانشجوی سرکار بودم این را می گفتم و الان هم می گویم که : پاوامکش از کار ما.
ای بسا او و امثالش به این زندگی روزمره ی بی خاصیت خو کرده اند.باید ازخیر اصلاح کردنشان گذشت. ولی شاید بتوان هوشمندانه جلویشان ایستاد. با شمشیر خودشان با خودشان جنگید. بیشتر از احوال و اوضاع آن جا نمی دانم و نمی توانم شفاف تر پیشنهاد کنم. ولی به تجربه کردن اش می ارزد. آدم یاد می گیرد که چه طور بجنگد که مغلوب نشود. از پشت خنجر نخورد. زیرپایش را سر ندهند....موفق باشید.

سه شنبه، ۲۵اردیبهشت ۱۳۸۶

اگر چنين تيمي داشتيد حتماً دنيا را هم مي‌توانيد بگيريد.

سه شنبه، ۲۵اردیبهشت ۱۳۸۶

آدم حرصش می گیره...!!

چهارشنبه، ۲۶اردیبهشت ۱۳۸۶

hamash emtehane khanoomi........vase man........vase to.........

چهارشنبه، ۲۶اردیبهشت ۱۳۸۶

می گذرد

پنجشنبه، ۲۷اردیبهشت ۱۳۸۶

فكر كنم تشكيل همچين تيمي محال باشد. فكر ديگري بايد...

جمعه، ۲۸اردیبهشت ۱۳۸۶

سلام

قرار بود در مسافرت جهادي همسفر باشيم...قسمت نشد.

وبلاگ كتيبه با مطلبي درباره امام موسي صدر به روز است

شنبه، ۲۹اردیبهشت ۱۳۸۶

از نتیجه گیری آخر متنتان خیلی خوشم آمد. اینکه بعد از خستگی، دلتان یک تیم میخواست...یه شروع محکم. ضمنا تا من سر نزنم شما هم نمی آیید؟

شنبه، ۲۹اردیبهشت ۱۳۸۶

سلام خانم ايرواني

بايد از دانشگاه آزاد نيشابور و سطح معلومات اساتيد آن و يا مديران گروه خورده نگيريد. مدارك كيلويي از دانشگاه آزاد و حرص پول و هزاران علت ديگر خود دليلي است بر اين مدعا.

عشق استاد شنيدن برايشان آرزوست!

تا جايي كه مي دانم مدرك شما از تهران است. پس بهتر مي توانيد تفاوت كار را احساس كنيد.

شنبه، ۲۹اردیبهشت ۱۳۸۶

غيبتتان كبري شد!؟

یکشنبه، ۶خرداد ۱۳۸۶

khyli ba shoma ehsase hamdeli mikonam, baraytan arezoy

tahhhhhmoll bishtar daram.

movafagh bashin

دوشنبه، ۷خرداد ۱۳۸۶

میدانم خیلی خیلی دیر کرده ام . سیستم انشالله از تهران بیاد و من بتوانم آپدیت نمایم . ایروانی

چهارشنبه، ۹خرداد ۱۳۸۶

نظر شما

  • لطفا در مورد موضوع و در صورت امکان فارسي بنويسيد، ممنون!
  • اگر نظر خصوصي‌ و يا غير مرتبط به موضوع داريد، لطف کنيد و از فرم تماس استفاده کنيد، ممنون!




مرا به خاطر داشته باش؟

(استفاده از html مجاز مي باشد)