دوشنبه، ۸مرداد ۱۳۸۶

دلم تنگ شده است ...

 

آن قدر اتفاقات مختلف در این ایام پیش امده و اتفاقاتی که میتوانست یادداشت هایی برای این صفحه داشته باشد  . اما راستش را بخواهی باید بگویم خود نویسنده نیز باید از ان نوشته لذت ببرد . و گرنه تکراری بیش نیست . و این اتفاقات کاری حداقل برایم هیجان افرین نبودند .
این روز ها همچنان کار بود و کار .. از چیدن خانه گرفته .  تا کار های شرکت . از کار های بسیار ریز من و همسرم گرفته تا سفارش کارت و لباس عروس و گل و .... دیگر کار ها .
بیشتر از 15 روز دیگر نمانده . مرتب دلم میگیرد . به روزمرگی ها . به اینکه خدا کند من در زندگی به روزمرگی دنیای مدرن امروزی عادت نکنم . به اینکه زیادی بزرگ نشوم ... به خیلی چیز های دیگر ...
این یک ماه در تهران بودم بسیار خوش گذشت . و تجربه های زیادی نیز به همراه داشت . تقریبا کارم با دانشگاه تمام شده . و وقتی در سفر دو روزه اخیرم به دانشگاه رفته بودم . به بچه ها زیاد مینگریستم . متاسفانه بچه ها در بعضی از دروس کم کاری کرده بودند . و خوب من نیز بیشتر از این نمیتوانستم به نمراتشان ارفاق کنم ... به بچه ها نگاه میکردم . زیاد ... انگار که دوستانم بودند . چقدر دلم برایشان تنگ میشود . چقدر زیاد ....

میدانم این حرف را نباید بزنم ... میدانم ! ... اما دلم برای جهادی تنگ شده است . خیلی ... خیلی ... خیلی

پنجشنبه، ۲۱تیر ۱۳۸۶

قیمت

                  


آنچه را آسان بدست آوریم ارج نمی نهیم ، گرانقدر بودن چیز ها به آن ها ارزش میدهد . آسمان میداند چگونه برموهبت هایش بهای مناسب بگذارد .

1- اگر خیلی زود مطلوبت را یافتی ... چیز ارزشمندی نیست
2- اگر زود عاشق شدی و زود خواستی به عشقت برسی ارزشش کم میشود .
3- اگر حضور در جهادی راحت شد انگاه چیز ارشمندی نیست .
4- اگر دوستانی را یافتی و زود فراموششان کردی ….
5- اگر دکترا گرفتن افتخاری باشد ….
6- …. 
 

موافقی ؟ جمله از توماس پاین بود .

 

دوشنبه، ۱۸تیر ۱۳۸۶

ممنونم !

میدانی عزیزم ... از خستگی نمی نالم .. از تنهایی .. از اینکه تو در یک شهر غریبی و من نیز در شهر غریب تر ... از اینکه برای یک استراحت ... غذا .. خواب ... باید مسافت ها را طی کنیم .. باید زحمت ها بکشیم . خجالت ها .. رنج ها ... و شاید منت ها ! ... از اینکه در این مدت زمان کم باید تلاش کنیم .. کار کنیم . هم من ..  هم تو ... اری میدانم ... خسته نشدم .. خودت هم خوب میدانی که من از این چیز ها خسته نمیشوم ... میدانی , از اینکه توجه میکنی به احوالم ... توجه میکنی به چیز هایی در اطراف من است .. دقت داری به اینکه چه چیز هایی مرا رنج میدهد , از چه کار هایی برق شادی در چشمانم موج میزند ... چه چیز هایی غمگینم میکنند ... از این همه توجه دلسوزانه ات و مهربانانه ات ممنونم ... از اینکه به کل مجموعه میاندیشی و واقف بر تمام موضوعاتی , ممنونم ... از اینکه درک میکنی من و تو چه سختی هایی را در این روز ها تحمل میکنیم ... ممنونم ...  از اینکه قدر دانی.. مهربانی ... از همه چیز ممنونم ... کاش هنوز هم میشد با این وبلاگ ان قدر راحت باشم تا احساس درونی ام را بنویسم ... اگر میدانستی که چقدر دلگرفته بودم ......  هنوز.... بعد از کذشت این همه روزهای با تو بدون, این تویی که در لحظه امدنت که چند ساعتی بیشتر به ان نمانده , ضربان قلبم را اشفته و اشفته تر میکنی و روحم را جلا میدهی ..... دوستت دارم . 

 

پنجشنبه، ۱۴تیر ۱۳۸۶

خاطرات سوخته

امروز همراه دو نفر از بچه های شیمیایی به آلمان امدیم و در خانه جانبازان در شهر کلن اتاقی به ما دادند . این خانه قدیمی و اشرافی در تصرف پدر زن سابق شاه معدوم بوده . کلن شهر خوش آب و هوایی است . به دور از هیاهوی شهر های صنعتی مقابل خانه جانبازان , رودخانه راین است . کنار رودخانه فضای دل انگیزی است برای نشستن .  جای همه بچه های جنگ خالی !
این جا فهمیدم که در جمع , برای تعداد محدودی از سی چهل هزار جانباز شیمیایی که میگویند دارای پرونده اند . امکان چنین سفری مهیا میشود . نمی دانم چند بسیجی عاشق این جا روی نیمکت ها نشسته اند و بعد ها به شهادت رسیده اند . فضای عجیبی بر این محیط حکمفرماست . شاید هم فقط من چنین حسی دارم . آیا مردم خواهند دانست جوانان در غربت چه رنج ها و چه درد ها را تحمل کرده اند ؟ چه دلتنگی هایی در کنار کارون و دز و اروند و کرخه و چه بغض هایی در کنار راین ؟!

*********
یک گروه مستند ساز از تهران امده اند و مشغول مصاحبه با دکتر محور رییس جدید خانه جانبازان در کلن هستند . من در اتاق مجاور هستم . صدای دکتر محور به خوبی شنیده میشود . او متخصص بیهوشی است . نمی دانم الان در حال ضبط هستند یا نه ؟ چون حالت صحبت کردنش طوری است که انگار برای خودشان توضیح میدهد و میگوید در فاصله بین بیهوشی و قطع شدن نفس تا رد کردن لوله و اتصال اکسیژن , فشار زیادی به بیمار وارد میشود و اغلب آنچه در درون دارند از فحش و ناسزا بیرون میریزند , اصولا کمبود اکسیزن بدجوری آدم را به هم میریزد . اما عجیب است جانبازان شیمیایی که دچار کمبود مزمن اکسیژن هستند از دیگر بیماران آرام ترند .

********
آقای کلانی یک جانباز شیمیایی اهل اصفهان که در کلن برای معاینه آمده است . او خود تعریف کرده که همیشه نیمی از شب را بیدار میماند تا راحت تر نفس بکشد و نیمی دیگر را همسرش بیدار می ماند و مراقب اوست که در خواب نفسش قطع نشود . میگوید وقتی به او گفتند دیگر در آلمان کاری برایت نمیشود انجام داد . بسیار آرام مهیای بازگشت به تهران شد . کلانی یک ماه قبل شهید شد و من افسوس میخورم که دیگر نتوانستم او را ملاقات نمایم .

خاطرات سوخته . تدوین : مهدی نیرو منش

خدایا .... ما چقدر غافلیم .... در جریان کار یک پروژه توانبخشی هستم که اتفاقا این یاداشت هایی که شاید بخش زیادی از ان ها سوزانده شده اند به دستم رسید ..هر بار که کنترل میکنم نقشه ها را سرم دود میکشد ,  یاد این عزیزان می افتم . حس غریبی است . تصور های بسیار غلط بعضی از مشاوران و خصوصا بنیاد جانبازان و بنیاد شهید برایم بسیار عجیب است . حالم گرفته است . خیلی . ما چقدر مسئولیم .
روزگار  غریبی است . بیشتر از دوازده روز است تهرانم . نیمی از وسایل زندگی مشترکمان در  نیشابور . نیمی در تهران . بخشی از آن در شرق تهران بخشی در غرب .هر روز یک جاییم . بامزه است ... همین !