سه شنبه، ۱۳شهریور ۱۳۸۶

اخذ

ایستاده بودی دمِ درب.
شیلنگ(!) آب در دست هایت!
گُل های دم در را آب می دادی.

ما هم برای خودمان رفته بودیم دنبال بازی گوشی.
سرت را که برگرداندی٬
دیدی پاک خودمان را خاکی کرده ایم.
سرتاپای مان را.
دستهایمان را هم که دیگر نگو.

گِل و شُل و ...
نگاهی کردی از سر تعجب!
با همان نگاهت پرسیدی که این کارها چیست با خودت کرده ای؟(
۱)
ما هم با همان بچگی مان سرمان را کردیم توی یقه مان!
سرمان را انداختیم پایین.
بی اختیار شروع کردیم با دست هایمان بازی بازی کردن
و روی پاهایمان آهسته وول وول خوردن!

خودت که می دانی! 
بالاخره آن بچه که بازیگوشی می کند٬
می داند کارش بد است ولی خیالش از مهربانیِ بابا راحت است.
می داند ممکن است که اخم هم نصیبش شود یا مختصر دعوایی؛
ولی آخرش بخشش است!
این طوری است دیگر. (
۲)
نگاهت را چرخاندی به سمت دست هایمان.
دست های آلوده شده به گِل‌مان.
این دفعه دیگر اخم کردی! (
۳)
«آخرْ این چه سر و وضعی است که برای خودت درست کرده ای...بچه!؟»
این بار دیگر نیش پشمانی مان باز شد.
ما هم نگاهمان را چرخاندیم به سمت آن شیلنگ آب که دستت بود! (
۴
***
الهی اِن اَخَذتَنی بِجُرمی (۱)
اَخَذتُک بِعَفوِک(
۲)
و اِن اَخَذتَنی بِذُنُوبی(۳)
اَخَذتُکَ بِمَغفِرَتِک(
۴)

با همين موضوع

نظرات

پونه جان این متن قشنگ مال وبلاگ عطش شکن است و بنابراین تعریف های شما هم به او می رسد

 من هم از بس کیف کردم گذاشتم در وبلاگم

سه شنبه، ۱۳شهریور ۱۳۸۶

شرمنده کردید بانو ...

سه شنبه، ۱۳شهریور ۱۳۸۶

نظر شما

  • لطفا در مورد موضوع و در صورت امکان فارسي بنويسيد، ممنون!
  • اگر نظر خصوصي‌ و يا غير مرتبط به موضوع داريد، لطف کنيد و از فرم تماس استفاده کنيد، ممنون!




مرا به خاطر داشته باش؟

(استفاده از html مجاز مي باشد)