در آن آب و هوا ...
از ساعت چهار بعد ازظهر است که این پا آن پا میکنم .. خسته ام . سردرد دارم .. گیجم ... زنگ زده بودنداز چابهار, میگفت کسلی .. میگفتم : آ.ره ... خسته ام از بس درس خوندم و تنهام . حالم از محیط خانه و کتابها به هم میخورد . اهل تلویزیون هم نیستم . کوه هم تنهایی مزه نمی داد... همش بهانه بود .. نمیدانم دلم چی می خواست ... با بی حوصله گی آمدم نت ...اینو دیدم :
امروز عميقاً به عكسهاي خوسف نگاه كردم. هرچه گشتم سياهي نديدم.
امروز عميقاً به اردوي جهادي فكر كردم.
امروز دقيقاً به اين نتيجه رسيدم. كه اردوي جهادي مفيد مسافرتي است بسيار بسيار مفيد! چه دانش آموزي چه فارغ التحصيلي. اين ماييم كه گاهي، لحظهاي چشمهايمان را ميبنديم، گوشها را پنبه ميگذاريم و كج ميرويم!
اين منم كه گاهي خطا ميكنم…
اردوي جهادي مفيد بسيار مفيد است. چه توي مدرسه باشد، چه مجمع، چه كانكس بسيج علم و صنعت چه دفتر فرهنگي اميركبير، چه رضوان!
بسيار منتظرم عيد شود و همه بروند ميهماني، لباس نو بخرند و من لباسهاي كارم را درون ساكم بگذارم…
چقدر دلم ميخواهد باز هم همچين عكسي داشته باشم!
... یک هویی دلم ترکید ... ازشان پرسیدم ... امسال ما را می برند ؟ گفتند انشالله ... گفتم کسی هم هست توی جلسات از ما ها صحبت کند ؟ همسر ما که نیست .. امید است بتوانیم بریم امسال ... هنوز بی قرار بودم ... نماز خوندم .. چشمم به یک کتاب کوچیک اقتاد ... این همه اسمش را دیده بودم خیال میکردم که خوندم اما آن را نخونده بودم .." .
ماه عسل مجرد ها " سفر به بشاگرد ....
این اشک های من بود که میریخت و میخوندم .... ....
خدایا ... این منم که به این سفر ها نیاز دارم ... من و دیگر کسانی که علاقه دارند بی نصیب مکن .
خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست
تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم
مدد از خاطر رندان طلب ای دل ورنه
کار , صعب است مبادا که خطایی بکنیم .
دنیای ذهن ...

داشتم نقشه روستا های سیستان و بلوچستان را نگاه میکردم . همان روستاهایی که قرار است توی آن ها مدرسه
ساخته بشه ... هیچی نداشتند . هیچی . نه برق . نه جاده ... چند تا کپر بدون زمین کشاورزی شده بود روستا ... ضمن اینکه دو سه کیلومتر آن طرف تر یک روستای دیگه شبیه قبلی و همین طور زون هایی در کنار همدیگر بودند .
یک بار توی بشاگرد ازشان پرسیدم چرا شما ها کنار هم ساکن نمیشین ؟ مثلا 10 تا کپر بیاد با 8 تا کپر جمع بشه یک روستای بزرگتری را درست کنه تا امکانات را راحت تر بشه توزیع کرد .. میگفتند نمیشه . ما از جامون تکون نمیخوریم .. اینجا وطن ماست . نگاه میکردم . توی این وطن هیچی نیست . نه یک دانه درخت نخلی . نه زمینی . نه مالی که حدس بزنی به خاطر این ها نمیان ... فقط کپر بود و دیگر هیچ . دنیای ان ها همان کپر بود و بعد وطن همان مساحت روستا ... عجیب نیست .. ان ها حتی حاضر نیستند دو کلیومتر آن طرف تر بیان تا با هم زندگی کنند .
ما ها همین طوری هستیم . متنها فقط دایره ذهنمان فرق میکنه . یکی میگه وطن من فقط و فقط تهران است . و از جایم تکان نمیخورم . یکی میگه وطن من فقط توی این استانه بقیه استان ها بدرد نمیخورن . یکی میگه فقط ایران خوبه ... و غیره و غیره ... این فقط بستگی به ذهن ماست که چقدر کوچیک یا بزرگش بکنیم .
دنیای عجیبیه ... دلم سفر میخواهد . کلا از اینکه یک جا نباشم لذت میبرم . از حرکت ... از بیقراری ...
بند الف : توی وصال یک پیام دادم . در خصوص ادامه کار گروه معماری . از تیرماه دارم پیگیر یک قضیه میشم و به یک جاهایی هم برای عملی تر کردن تکنولوژی رسیدیم . یک تیم میخواهیم سه الی چهار نفره . شاید یکی دو سال درگیرش باشیم . کسی هست ؟
گزارش...

الف : ادم بعضی اوقات حال نوشتن دارد .. میگویند وبلاگش برقرار است . و بعضی اوقات این قدر موضوعات مختلف میآیند و میروند ... اما به نظرتو جذابیتی برای نوشتن ندارند .. شاید قبلا داشتند .. اما اکنون ندارند .. انگار کمی بزرگتر شده ای ... ننوشتن از تنبلی یا بی موضوعی نیست ... بلکه از تغییرچیز هایی است که برایت تازه شده اند ( پاسخ به دو کامنت اخیر ) .
ب : گزارش گروه معماری در اردوی جهادی تمام شد . آن را دیشب تقدیم مسئول اردو کردم . امید وارم مفید فایده باشد .
زمانه چه زود میگذرد ...

1- اوردند پیشم .. اندازه ها را میگم با تعجب یک نگاه به کاغذ کردم ، یک نگاه به اقای هو ... اندازه ها ی نوشته شده روی کاغذ پاره شده بودند..... ( :D) ( عکس بالا )
بز خورده بود !! اونم زمانی که بچه های سر نماز بودند . برداشت خانه خان . یاد ان صفا بخیر ... و همچنین گروهی که نگذاشت کار روی زمین بماند . دعا کنید بتوانیم جمع بندی مناسبی از کار داشته باشیم .
2- ماوس و سیستم خراب بود و مشغله من زیاد . مهمانی های بعد از اردو هم وجود داره . پوزش از عزیزانی که قول دادم چیزهایی را بفرستم و این کار را نکردم . کلاسها شروع شده و من هنوز گیج گیجم .
3- یک توصیه به دوستان مجرد . چه خانم ها چه اقایان . دنبال گزینه " خوب " نروید . گزینه ایده ال ذهنی ما ها " همیشه " هست . این را از تمام وجودم میگم ! تعجبی نداره . چون راه میان برش اینه که " خودمان " را " خوب " کنیم . گزینه " خوب " خودش میاد . خصوصیت های بد کوچولو کوچولویی که داریم سعی کنیم برطرفش کنیم و روی خودمان کار کنیم ... وگرنه بعد از ازدواج تمام این چیز ها مثل یک آیینه جلومان ظاهر میشه . کاش مجرد ها این مطلب را خوب خوب درک میکردند .
4- چرا رفتن به حرم امام رضا برامون از اینکه به پدر و مادرمان برسیم زیبا تر میشه ؟ چرا جهادی در نقاط دور دست برامون از کمک کردن به بعضی از اعضای فامیل دلچسب تر میشه ؟ چرا دعا هامون از نماز اول وقت با اهمیت تر میشه ؟ چرا مستحب ها از واجبات برامون ...... ؟ ! ( با خودم بودم ! )
5- گیجم . بیشتر از اونی که فکرش را بکنید . دعا کنید کمی بفههم در اطرافم چی میگذره و چه باید بکنم . پایدار باشید .
اردوی سال 86 . علی اباد . خوسف . بیرجند .

اردو تمام شد ... همین ! پروژه علی رغم تمام کاستی هایش بسیار بسیار به خوبی پیش رفت . بچه های گز کار .
بچه های گروه ساختمان . بچه های اموزشی خوسف . بچه های فرهنگی و گروه معماری . چه روز های اولی که برای توجیه گروه با اقای باهری و طاهری و پالیزبان بودیم و در نیمه اردو با اقای کرباسی و اخر اردو نیز با اقای کریمی و کاظمی .و بعد از ان نیز با اقای نجفی و بابایی و خانم ناصری ... کار علی رغم تکراری بودنش و شاید سختی هایش به خوبی به جلو رفت و من این را از خصویت های جهادی میدانم . حداقل این را همسرم و دیگر دوستانش به خوبی تجربه کرده بودند . علی اباد ... منطقه ای که اولین عید زندگی مشترکم را انجا بودم ... انجایی که سکوت مطلق . زیبایی محض . خانه ها ناب . مشکلات فراوان و فقر زیاد . انجایی که تو بی جهت دوست داری خوب باشی . در خود فرو روی . فکر کنی . بیندیشی که انچه که تا کنون کرده ای . انجایی که میفهمی هنوز هم راه بسیار بسیار دراز است و تو اول انی ... انجایی که همه با هم یک رنگ و نرم میشوند . انجایی که صفا معنا دارد و رنگ ها ناب ناب است . از برداشت خانه های قدیمی و گلی و نم کرده روستا گرفته تا خانه خان .. از شهرک نوساخته گرفته تا روستای علی اباد ؛ از فیض اباد با ان طوفان های شنی اش گرفته تا خانه ای متروک روستای سر چاه شور . از کریم اباد از روستای قنات 8 خانواری . از ماه خونیک تا روستای حسن کلنگی .. از برجک های تخریب شده ... از دیواره های مسدود . از اوستا محمد حسین 80 ساله .. از اوستا صفری که او را ندیدمش اما از کار هایش لذت بردم . از مدرسه ای که تمام روز های اردو در یکی از کلاسها اسکان داشتم . از همه و همه خاطرات ...... نمی دانی چه زود گذشت ... چقدر زود تر از آنکه تصورش را میکردم . سکوت بچه ها و کسل بودنشان را در درون خودم و هم در حال و هوای اردو به خوبی حس میکردم .
اردو تمام شد ... دفعه اولی بود که در جمع فارغ التحصیلان مدرسه مفید تهران ، اردو به سبک متاهلی برگذار شد ، این اردو برایم برکت داشت . بسیار هم برکت داشت ... از تمامی عزیزانی که بهترین لحظات زندگی ام را با ان ها سپری کردم ... تشکر میکنم .